==خاطرات==
خاطره اي از * راوی همسر شهي دشهید
به نام خدا و آرزوی سلامتی رهبر عزیز، و موفقیت شما خدمتگذاران به شهدا
زندگی همه خاطره هست ولی به درخواست بنیاد شهید، مختصری از خاطرات خود را با قلم ناتوانم می نویسم؛
اردیبهشت 1359در حالی که در مرخصی بود به او اطلاع دادند که دشمن از قصر شیرین به کشور عزیزمان حمله کرده و او به غرب کشور رفت و به من گفت فعلاً مردم چیزی نمی دانند، فکر کنم جنگ شده، با کسی صحبت نکن، فقط بگو رفته ماموریت، و این اولین ماموریت جنگی او بود که تا آبان 1362 ادامه داشت و در نهایت به شهادت رسید .
* یادم است که یک بار وقتی به ایشان گفتم : چرا همیشه شما باید ماموریت بروي؟ من در شهر غریب با بچه كوچک، و مدرسه تنها چکار کنم؟ مي گفت : بچه ها از پشت میز مدرسه ( مثل برادر خودت ) به جبهه می روند، من سال ها از این ملت حقوق گرفته ام برای این روزها، که اگر جنگ شد، انتظار نداشته باش که من در خانه باشم و مردم عادی به جبهه بروند و به شوخی گفت: خیالت راحت باشد من شهید نمی شوم، چون بارها از کنارم بمب و خمپاره دشمن گذشته است.
ولی نمی دانست خواست خدا چیز دیگری است و آن درست وقتی بود که مریض و در خانه بود، مرخصی پزشکی داشت، شب حادثه، ناوهای آمریکایی که در خلیج فارس بودند دستگاه های رادار بندرعباس را از کار انداختند و مشغول فیلمبرداری از شهر و پایگاه های دریایی و هوایی بودند که سربازان هوشیار اسلام متوجه شدند، وقتی به ایشان اطلاع دادند لباس پوشید و رفت، گفتم: شما مریضی، مرخصی پزشکی داری، کجا می روی؟ گفت: دیشب دشمن بالای سر ما بوده، اگر امشب همه جا را بمباران کند من نمی توانم با وجدان آسوده بخوابم و بگویم مریض بودم، من باید بروم و بدانم چرا دستگاه ها از کار افتاده و رفت و رفت رفت .
البته دستگاهی که ایشان مورد نظرش و بازرسی بود در کوه های اطراف بندرعباس به نام (رکنو) قرار داشت که مجبور بودند با هلیکوپتر بروند و ظاهراً به کوه برخورد کرده و سقوط کرد و بعضی ها گفته اند که آمریکائی ها آنها را زده اند و عجیب این بود که هلی کوپتر بعد از سقوط درب هایش قفل شده بود و نزدیک تانکر گازوئیل بود و کپسول های ضد حریق برابر رطوبت هوا زنگ زده بودند و نتوانسته بعد از انفجار هلی کوپتر آن خاموش کنند و 9 نفری که در هلیکوپتر بودند جلوی چشمان دوستان سوختند و دود شدند.