باران آتش و گلوله، لحظهاي تمامي نداشت. پيرمرد گفت: مگر ميشود توي اين اوضاع، نماز خواند و...؟ هنوز حرفهاي پيرمرد تمام نشده بود که گشتاسب، حالت مردانهاي به خودش گرفت و گفت:«عمو! حواست کجاست؟! يادت رفته که ما براي همين نماز آمديم و داريم ميجنگيم؟ !»
بعدش هم«الله اکبر» گفت و شروع کرد به نماز خواندن !<ref>خاطره از یکی از رزمندگان لشکر 33 المهدی جهرم</ref>
منبع: خاطره از یکی از رزمندگان لشکر 33 المهدی جهرم
موضوع : عبادی ، نماز
تازه از مدرسه برگشته بود. آمد پيش من و گفت: مادر، اگه يه چيزي بخوام، برام ميخري؟ با خودم گفتم؛ حتماً دست دوستانش يه چيزي _ خوراکياي ديده، دلش کشيده. گفتم: بگو مادر. چرا نخرم !
گفت :«کتاب نهجالبلاغه ميخوام.» اون موقع(دوران طاغوت) کم کسي پيدا ميشد اهل قرآن و نماز باشه، چه برسه به نهجالبلاغه! هر طوري بود بعد از چند روز، مقداري پول جور کردم و بهش دادم. وقتي از مدرسه آمد، ديدم در پوست خودش نميگنجه؛ کتاب بزرگي دستش بود، فکر نميکر دم براخوندنش وقت بذاره؛ اما از اون روز به بعد، هميشه باهاش بود؛ حتي توي جنگ .<ref>دوقلو های جنگ صفحه72</ref><ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref>
موضوع : متفرقه ، نوجوانی
<ref>نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا</ref>
==پانویس==
<references />