ویرایش‌ها

شهیدحسین خرازی دهکردی

۵۲۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۳۱
بعد سه بار گفت: «استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله، این نیت را نداشتم كه از خودم تعریف كنم!...<ref> سایت تبیان</ref>
عملیات والفجرهشت_ شهید حسین خرازی
 
*دقت در حق الناس
دور تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.»<ref>مجموعه یادگاران </ref>
*دیگه کاری ندارم
 
گفت « بشین بریم به دور بزنیم. »
یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش. گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون بهت احتیاج داریم.. . »
من حرف می زدم، او گریه می کرد.<ref>منبع:یادگاران</ref>
 
photo_2019-12-14_19-37-14.jpg
photo_2019-12-22_19-25-41.jpg
photo_2020-01-05_22-50-49.jpg
</gallery>
۳۳۲
ویرایش