شهید عبدالرضا آتشی
==زندگینامه==
برادرم پنج سال از خودم كوچكتر بود. او از نظر اخلاقي، با همهي اقوام ميجوشيد و از همان دوران نوجواني به مسجد ميرفت و در فعاليتهاي مذهبي شركت ميكرد. او ميخواست به جبهه برود اما هنوز به سن قانوني نرسيده بود؛ به همين دليل هم وقتي به مادرم گفت كه ميخواهم به جبهه بروم، مادرم به او اجازه نداد و گفت كه تو هنوز به سن قانوني نرسيدهاي.
پنج يا شش ماه طول كشيد تا او به سن قانوني رسيد و آن وقت با اصرار فراوان از مادرم اجازه گرفت كه به جبهه برود. مادرم به او اجازه داد و پدرم هم كه از قبل راضي بود و مشكلي با اين موضوع نداشت. وقتي مادرم به او اجازهي رفتن داد، او خيلي خوشحال شد و گفت: «اين بزرگترين هديهاي است كه مادرم به من داده است.»
==سفارش شهيد شهيد==
آن زمان كه جسم بي جان مرا در صحراها و درياها و كوهها و دشتهاي پهناور كشور عزيزمان پيدا ميكنيد بدانيد كه آرزويم اين بود كه جسمم را با گلاب [[كاشان]] بشوييد و مرا در ميان پرچم جمهوري اسلامي ايران پيچيده و به خاك بسپاريد.
اي ملت ايران، وحدت خود را حفظ كنيد و در راه ساختن ايران اسلامي، سربلند و متكي به خود گام برداريد و هدفي جز تلاش براي پيشرفت و روشي جز زدودن آثار استعمار و استثمار نداشته باشيد.