ویرایش‌ها

شهید جان محمد جعفری

۵۳ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۱
• نحوه ی شهادت همسرم جان محمد جعفری را پسرعمه ام این گونه برایم نقل می کرد : می گفت : من تازه به جبهه رفته بودم و با جان محمد جعفری در یک جا حضور داشتیم . یک روز که به من گفتند : شما باید به مریوان بروید ایشان هم آنجا حضور داشت . در همان حین مسئولشان به او گفت : پس این ماشین مهمات را به مریوان ببر . من به ایشان گفتم : من هم با شما تا مریوان می آیم تا آنجا تنها نباشید . در راه که می رفتیم ایشان به من گفت : می خواهم از دوستانم خداحافظی کنم چون دیگر زنده نمی مانم . وقتی به پادگان مریوان رسیدیم ایشان از من جلوتر پیاده شد و می خواست برود با دوستانش خداحافظی کند که هواپیماهای عراقی از راه رسیدند و شروع کردند به بمب ریختن . ایشان هم بر اثر اصابت ترکش یکی از بمب ها به بدنش به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد .
• من به همراه همرزم جان محمد جعفری در جبهه حضور داشتم . یک روز که من با ایشان در حال صحبت کردن بودیم مسئولشان به او گفت : این چند تا نیرو را با ماشین به عقب ببر و چند تا نیروی تازه جایگزین اینها کن . من هم همراه ایشان سوار ماشین شدم و به عقب برگشتیم . وقتی به پل شهید کاوه رسیدیم هوا بسیار سرد شده بود و برف زیادی هم باریده بود و چون سربالایی دشواری بود ایشان از ماشین پیاده شد و زنجیر چرخ بست و حرکت کردیم . وقتی که سربالایی را به پایان رساندیم و جاده مسطح شد خبری از یخ و برف هم نبود و یخ جاده باز شده بود . یک دفعه دیدم جان محمد ترمز زد و ماشین را نگه داشت . به ایشان گفتم : چرا ایستادی ؟ بچه ها عقب سردشان شده است به راهتان ادامه دهید. ولی ایشان به من گفت : می خواهم زنجیر چرخ را باز کنم چون دیگر برف و یخبندانی نیست . به ایشان گفتم : شاید جلوتر دوباره جاده یخ زده باشد و احتیاج به زنجیر چرخ داشته باشی . لازم نیست آنها را باز کنی . در جواب من گفت : اگر زنجیر چرخ ها را باز نکنم پاره می شوند و اینها هم مال بیت المال است و باید دوباره رنجیر چرخ بخریم. اگر به برف و یخبندان رسیدیم آنها را دوباره می بندم .
• روزی که خدمت من تمام شد رفتم پیش همرزم جان محمد جعفری تا با او خداحافظی کنم. ایشان به من گفت: 10 روز دیگر خدمت 5 ساله ی من تمام است. اگر مشکلی نداری صبر کن تا با هم برویم . من هم قبول کردم . وقتی که 10 روز تمام شد پیش ایشان رفتم . به من گفت : بیا با هم برویم تا ماشین را تحویل بدهیم و برگردیم . همراه ایشان به سمت مهاباد راه افتادیم و پس از 12 ساعت به پادگان سقز رسیدیم . وقتی وارد پادگان شدیم ناگهان هواپیماهای عراقی بدون اینکه پدافندهای ما بفهمند وارد عمل شدند و شروع کردند به بمب ریختن که ما خودمان را به پناهگاهی رساندیم . در همین حین چند تا از رزمنده ها در حال بیرون آمدن از حمام بودند که ناگهان بر اثر فرودآمدن یکی از بمب ها و من در اثر اصابت ترکش ها مجروح شدم و نمی توانستم از جایم بلند شوم و همرزم جان محمد جعفری به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد که ایشان لیاقت شهید شدن را داشت و من لیاقت نداشتم و فقط مجروح شدم و بعد هم خوب شدم==نگارخانه تصاویر==[[File:5781.jpg]].<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5781 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
۳۹۷
ویرایش