بار اول که قربان به جبهه اعزام شد مدت دو روز در مشهد مانده بود چون اعزام نداشته بودند و گفته بودند بروید شهرستان و دوباره شما را خبر می کنیم که از خجالت دو روز در مشهد مانده بود و به ناچار به شهرستان برگشته بود ، وقتی سوال شد کجا بودید؟ گفت خجالت می کشیدم به خانه بیایم.
آخرین دفعه ای که قربان به جبهه رفت یک نوشته ای به یکی از دوستانش داده بود و در آن وصیت کرده بود که من شهید می شوم و مرا در کنار مزار شهید رمضان فداکار در گلزار شهدای عباس آباد دفن کنید.
ربان پس از گرفتن سیکل ترک تحصیل کردند و من از کار ایشان آنقدر ناراحت شدم که او را کتک زدم و از او دلیل نرفتن به مدرسه را پرسیدم ؟ ایشان در جواب من فقط گفت : دلم نمی خواهد به مدرسه بروم و حرف دلش را به من نگفت ، پس از چند ماه مشخص شد که هوای جبهه رفتن و شهید شدن به سرش زده است و من نیز با این که گه گاهی با او دعوا می کردم اما مانع رفتن او به جبهه نشدم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8276سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>