گلزار : خواجهربیع
==خاطرات:==
روزی که شهید با اتفاق دوستش قرار بود که به طرف خط بروند، دوستش گفت: مجتبی! مرخصی بگیریم که به مشهد برویم. شهید در جواب گفت: حسن اینقدر عجله نکن! جوش نزن، از بالا تلفن زدند که باید مهمات بار کنیم. سپس رفتند و مهمات را بار کردند و پنج برادر سوار تویوتا شدند، شهید اعلمداری، شهید اسکندری، شهید سید علی پور و شهید سرجیان و آن برادر که حسن شعفی نام داشت بعد از مقداری راه، حسن به مجتبی گفت: چرا آهسته می روی؟ مجتبی جواب داد: حسن تو چرا این حرف را می زنی؟ این تویوتا با اشک چشم یتیمان و زنانیکه به نان شب محتاجند خریداری شده! تو می خواهی من ماشین را دو روزه خراب کنم. حسن گفت: پس نگهدار تا من با ماشین پشت سری بیایم و سپس پیاده شد و سوار ماشین عقبی گردید. مجتبی به جلو و ما هم به دنبالش می رفتیم تا اینکه به سه راهی شرهانی رسیدیم و آنجا یک گلوله خمپاره دشمن به تویوتا برخورد کرد و ماشین که پر از مهمات بود، منفجر شد و ما هم جیپ را به کناری کشیدیم و به کمک رفتیم و تنها صدایی که از داخل ماشین تویوتا می شنیدیم فریاد یا ابوالفضل مجتبی بود و اجساد شهدا، سوراخ سوراخ شده بود.
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11393