ویرایش‌ها

2شهید سید محمود حسینی

۱٬۶۸۱ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۳
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = سید محمد حسینی
|تصویر =سیدمحمدحسینی‌.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[گناباد]]
|شهادت = [[1365/10/21]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[قصیه‌شهر]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = [[معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات]]
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[تیپ ویژه شهداء]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:سیداحمد
}}
 
 
شهید سید محمد حسینی
نام : سیدمحمد
مسئولیت : معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات
گلزار : قصیه‌شهر
==خاطرات: • بچه ها در مورد ازدواج و ... با ایشان که مقداری سنش بزرگتر بود، شوخی می کردند و به وی می گفتند: چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا داماد نمی شوی؟ دو روز دیگر در جنگ شهید می شوی و ناکام از دنیا می روی. ایشان در جواب می گفت: «می خواهم شهید بشوم و با حورالعین ازدواج کنم.» • در سفری که به جبهه داشتم، از 92 اهواز به پادگان حمیدیه اعزام شد و در آنجا نماز جماعت پادگان و کلاس های عقیدتی را عهده دار گردیدم. آنجا شهید فرماندهی دوشیکای آن پایگاه را بر عهده دارد و چون همشهری بنده و همسایه مسجد جامع شهر بود، به دیدار و زیارتش رفتم. در حین دیدار، ایشان از بنده برای ناهار دعوت نمود و من هم پذیرفتم. وقتی که وارد خانه شدم، دیدم که بچه های تحت فرماندهی ایشان، منظم و مرتب سر سفره نشسته و انتظار می کشند. به محض ورود سردار حسینی همگی احترام کردند و پس از خواندن دسته جمعی دعای سفره، با یک ادب و احترام خاصی که بنده کمتر دیده ام، شروع به خوردن نمودند. در پایان با اشاره آقای حسینی، دعای ختم سفره را قرائت نموده و با روحیه سرشار از صفا و برادری در جمع آوری سفره همکاری نمودند. از آنجا فهمیدم که شهید، فرماندهی لایق و محبوب القلوب رزمندگان و مسئولین جامعه است.==
* بچه ها در مورد ازدواج و ... با ایشان که مقداری سنش بزرگتر بود، شوخی می کردند و به وی می گفتند: چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا داماد نمی شوی؟ دو روز دیگر در جنگ [[شهید]] می شوی و ناکام از دنیا می روی. ایشان در جواب می گفت: «می خواهم شهید بشوم و با حورالعین ازدواج کنم.»
• یک شب با خانواده * در سفری که به روستا می رفتیمجبهه داشتم، از 92 [[اهواز]] به پادگان حمیدیه اعزام شد و در آنجا [[نماز جماعت]] پادگان و کلاس های عقیدتی را عهده دار گردیدم. آنجا شهید فرماندهی دوشیکای آن پایگاه را بر عهده دارد و چون همشهری بنده و همسایه مسجد جامع شهر بود، به اول جاده روستا که وارد شدیمدیدار و زیارتش رفتم. برادرم در حین دیدار، ایشان از درب ماشین افتاد اما پدرم متوجه نشد مقداری که رفتیم بنده برای ناهار دعوت نمود و من هم پذیرفتم. وقتی که وارد خانه شدم، دیدم که بچه های تحت فرماندهی ایشان، منظم و مرتب سر سفره نشسته و صدا کردم انتظار می کشند. به محض ورود سردار حسینی همگی احترام کردند و پدر متوجه افتادن برادرم شد و ایستاد و برگشت پس از خواندن دسته جمعی دعای سفره، با یک ادب و او احترام خاصی که بنده کمتر دیده ام، شروع به خوردن نمودند. در پایان با اشاره آقای حسینی، دعای ختم سفره را برداشت او یکی قرائت نموده و با روحیه سرشار از دندانهایش شکست ولی به فکر دندانش نبود صفا و دنبال پستانکش می گشت، پدرم مرا کتک زد چون می گفت: مقصر تو بوده ای چون برادری در جمع آوری سفره همکاری نمودند. از طرف من افتاده بودآنجا فهمیدم که [[شهید]]، فرماندهی لایق و محبوب القلوب رزمندگان و مسئولین جامعه است.
• یک محلی به نام آقای همراز اینچنین می گفت: که شهید برونسی در جبهه سخنرانی می کرد. در حین سخنرانی گفت: ما یک نیرویی داریم که چشم لشکر است و ما به او زنده ایم. ناگهان سید محمد حسینی را صدا زد تا بالا برود. پس از آنکه ایشان بالا رفت، شهید برونسی ادامه داد و این نیرویی است که می رود سوزن تانک ها را می کشد و بعد می گوید که بزنید. ما ایشان را مثل چشمانمان دوست داریم.
* یک شب با خانواده به روستا می رفتیم. به اول جاده روستا که وارد شدیم. برادرم از درب ماشین افتاد اما پدرم متوجه نشد مقداری که رفتیم من سر و صدا کردم و پدر متوجه افتادن برادرم شد و ایستاد و برگشت و او را برداشت او یکی از دندانهایش شکست ولی به فکر دندانش نبود و دنبال پستانکش می گشت، پدرم مرا کتک زد چون می گفت: مقصر تو بوده ای چون از طرف من افتاده بود.
* یک روز صبح زود اینجا آمد. خواست برایش استخاره بگیرم. خوب آمد گفتممحلی به نام آقای همراز اینچنین می گفت: استخاره ات خوب است که [[شهید برونسی]] در جبهه سخنرانی می خواهی چکار کنی؟ کرد. در حین سخنرانی گفت: می خواهم شیشه بری را رها کنم ما یک نیرویی داریم که چشم لشکر است و ما به سپاه بروماو زنده ایم. برای اینکه بفهمم برای چه می خواهد به سپاه ناگهان سید محمد حسینی را صدا زد تا بالا برود ، گفتم: خوب علتش چیست؟ تو زن . پس از آنکه ایشان بالا رفت، [[شهید برونسی]] ادامه داد و بچه، خانه ، دکان و ماشین همه چیز داری این نیرویی است که می خواهی همه رود سوزن [[تانک]] ها را رها کنی می کشد و برویبعد می گوید که بزنید. بگذار دیگری برود یکی دیگری ما ایشان را پیدا کن. او گریه اش گرفت و گفت: اگر ما در خانه نشستیم ناموس ما در خطر است باید برویم و گرنه برای حقوق آن نیستمثل چشمانمان دوست داریم.
• در حین عملیّات بدر که خاکریز زده بودیم ، دو شیکاهایی که از کار می افتاد و یا خراب می شد و یا اینکه روی تانک عراقی بود و کسی می خواست برود و آن را بیاورد ، تنها کسی که آنجا ظاهر می شد ، سیّد بود . بعضی اوقات ،‌من جلویش را می گرفتم و می گفتم : سیّد اینکار را نکن ، یک مقداری ملاحظه کن ، فکر کن !‍ امّا ایشان در جواب می گفت : «فکر من این است که بروم و اینکار را بکنم و این بزرگترین خدمتی است که من می توانم در این بحبوحة جنگ و موقعیّتهای حساس دیگر انجام دهم . در همین عملیّات ، دوشیکایی خراب شد و ایشان آن را خیلی راحت برداشت و عوض کرد و آورد . در حالیکه آنجا منطقه ای بود که با شدّت آتش تهیّه می ریخت و کسی جرئت بلند شدن از سنگرش را نداشت . امّا ایشان با وجود موقعیّت کاری دوشیکاا که باید در یک منطقة بلند کار می کرد ، بلند می شد و آن را سامان می داد .
* یک روز صبح زود اینجا آمد. خواست برایش استخاره بگیرم. خوب آمد گفتم: استخاره ات خوب است می خواهی چکار کنی؟ گفت: می خواهم شیشه بری را رها کنم و به سپاه بروم. برای اینکه بفهمم برای چه می خواهد به سپاه برود ، گفتم: خوب علتش چیست؟ تو زن و بچه، خانه ، دکان و ماشین همه چیز داری می خواهی همه را رها کنی و بروی. بگذار دیگری برود یکی دیگری را پیدا کن. او گریه اش گرفت و گفت: اگر ما در خانه نشستیم ناموس ما در خطر است باید برویم و گرنه برای حقوق آن نیست.
• یک همسایه ای مادرم دارند * در حین [[عملیّات بدر]] که [[خاکریز]] زده بودیم، دو شیکاهایی که از نظر شهید اینها کامل نیستند یعنی کار می شود گفت با این انقلاب خیلی خوب نبودند . یک درخت انگوری داشتند یک شاخه اش آمده افتاد و یا خراب می شد و یا اینکه روی تانک عراقی بود خانه مادرم . انگور این شاخه و کسی می خواست برود و آن را مادرم چیده بیاورد، تنها کسی که آنجا ظاهر می شد، سیّد بود برده بود خانه مان . شهید گفت بعضی اوقات ،‌من جلویش را می گرفتم و می گفتم: از کجا آوردید این سیّد اینکار را ؟ نکن، یک مقداری ملاحظه کن، فکر کن!‍ امّا ایشان در جواب آمد که این را از خانه خودمان چیده ام . شهید می گفت : «فکر من دست به این نمی زنم چون مالیکه از نماز خوان نباشد ضد انقلاب باشد است که بروم و اینکار را بکنم و این بزرگترین خدمتی است که من لب نمی زنم می توانم در این بحبوحة جنگ و موقعیّتهای حساس دیگر انجام دهم. نمی خواهم ، در همین عملیّات، دوشیکایی خراب شد و ایشان آن را خیلی مقید راحت برداشت و عوض کرد و آورد. در حالیکه آنجا منطقه ای بود روی حلال که با شدّت آتش تهیّه می ریخت و حرام کسی جرئت بلند شدن از سنگرش را نداشت. امّا ایشان با وجود موقعیّت کاری دوشیکاا که باید در یک منطقة بلند کار می کرد، بلند می شد و آن را سامان می داد.
• پسرش حسین را خیلی دوست داشت و زمانیکه ایشان به خصوص مرحله آخری که به شهادت رسید می خواستند به جبهه بروند مشکلاتی ایجاد کرده بود تا سر کوچه می دوید. او را می آوردند اما باز دنبال پدر می رفت و گریه می کرد. به هر صورت بود او حسین را راضی کردند تا بگذارد پدرش به جبهه برود.
* یک همسایه ای مادرم دارند که از نظر [[شهید]] اینها کامل نیستند یعنی می شود گفت با این انقلاب خیلی خوب نبودند. یک درخت انگوری داشتند یک شاخه اش آمده بود خانه مادرم. انگور این شاخه را مادرم چیده بود برده بود خانه مان. [[شهید]] گفت: از کجا آوردید این را؟ جواب آمد که این را از خانه خودمان چیده ام. شهید گفت: من دست به این نمی زنم چون مالیکه از نماز خوان نباشد ضد انقلاب باشد من لب نمی زنم. نمی خواهم، خیلی مقید بود روی حلال و حرام.
• در نیمه های شب می دیدم که بلند شده * پسرش حسین را خیلی دوست داشت و در رختخواب نیست. می دیدم زمانیکه ایشان به خصوص مرحله آخری که اشک به [[شهادت]] رسید می ریزد و دستهایش را بسوی خدا بلند خواستند به جبهه بروند مشکلاتی ایجاد کرده است و خدایا الهی العف بود تا سر کوچه می گویددوید. یک بار به وی گفتم: تو چه کار کردی که این همه از خدا طلب مغفرت او را می کنی؟ گفت: آدم جایز الخطا استآوردند اما باز دنبال پدر می رفت و گریه می کرد. قدم برمیدارد فکر نمی کند که گناه باشد. ولی در برابر خدا شاید گناه باشد. در اصل همه اینها گناه است من در طول زندگی با دختر عمویم همسر قبلی ایشان یک سیلی به وی زدم و از این بابت خودم هر صورت بود او حسین را پیش خدا مسئول می دانمراضی کردند تا بگذارد پدرش به جبهه برود.
• یک روز آمد خانه و گفت : بلند شو برویم خانه مادرت . داداشت آمده برویم احوال داداشت را بپرسیم گفتم : که او با ما قهر است با شما اینطوری است برای چه برویم ؟ گفت : می رویم جلوی مغازه علی آقا می ایستیم شما برو خانه مادرت من میروم سرو گوشی آب بدهم اگر داداشت بود نمی رویم اگر که نبود می گوئیم آمدیم یک سری بزنیم که مثلاً پیش خودش فکر می کند که ما آمدیم ازش سری بزنیم و دوستش داریم همینطور هم بود خیلی دوست داشت اما بخاطر اینکه خورد نشویم چون داداشم خیلی کینه دل ، یک خورده ای هم لجوج تشریف داشتند. رفتیم خانه مادرم. گفتم: آمدم احوال داداش را بپرسم. گفت: نیستند، رفتند خانه پدر زنش.
* در نیمه های شب می دیدم که بلند شده و در رختخواب نیست. می دیدم که اشک می ریزد و دستهایش را بسوی خدا بلند کرده است و خدایا الهی العف می گوید. یک بار به وی گفتم: تو چه کار کردی که این همه از خدا طلب مغفرت می کنی؟ گفت: آدم جایز الخطا است. قدم برمیدارد فکر نمی کند که گناه باشد. ولی در برابر خدا شاید گناه باشد. در اصل همه اینها گناه است من در طول زندگی با دختر عمویم همسر قبلی ایشان یک سیلی به وی زدم و از این بابت خودم را پیش خدا مسئول می دانم.
* یک سری که به جبهه رفته بودم مرا از لشکر 92 زرهی به پادگان حمیدیه بردند. آنجا ساختمان تبلیغات، آخرین ساختمان تبلیغات بود روز آمد خانه و پشتش خاکریزی بود که در آنجا، بچه ها را برای آموزش سلاحهای مختلف می آوردندگفت: بلند شو برویم خانه مادرت. یک روز که کارم تمام شده بود، پشت پنجره ایستاده بودم و به آموزش دوشیکای بچه ها نگاه می کردم که ناگهان دیدم کسی که به آنها آموزش می دهد، (شهید حسینی) صورتش داداشت آمده برویم احوال داداشت را به طرفم کرد و صدا زدبپرسیم گفتم: با تو هستم که پشت پنجره ایستاده ای؟ بیا بیرون! او با خود گفتمما قهر است با شما اینطوری است برای چه برویم ؟ گفت: این کیست می رویم جلوی مغازه علی آقا می ایستیم شما برو خانه مادرت من میروم سرو گوشی آب بدهم اگر داداشت بود نمی رویم اگر که من را نبود می شناسد در حالیکه تازه آمده ام و روز اولی است گوئیم آمدیم یک سری بزنیم که وارد شده ام. بیرون رفتم و متوجه شدم مثلاً پیش خودش فکر می کند که این شهید عزیز است که به بچه ها آموزش می دهد. به من گفت: پشت دوشیکا بایست! من هم ایستادم ما آمدیم ازش سری بزنیم و سپس گفت: شروع کن به تیراندازی! و من دوستش داریم همینطور هم تیراندازی کردمبود خیلی دوست داشت اما بخاطر اینکه خورد نشویم چون داداشم خیلی کینه دل، یک خورده ای هم لجوج تشریف داشتند. رفتیم خانه مادرم. پس از اتمام کلاس، شروع به احوالپرسی کرد، به وی گفتم: چکار می کنی؟ آمدم احوال داداش را بپرسم. گفت: مسئولیت آموزش این بچه ها که از ادوات و قسمت دوشیکا هستند بر عهده من است و اینها را هر بعد از ظهری می آورم و یک ساعت برایشان کلاس می گذارمنیستند، رفتند خانه پدر زنش.
• صبح روز اوّل عملیّات، با بچّه های تبلیغات برای تقسیم هدایایی مثل : شیشة عطر، جانماز و فیلم عکّاسی به خط رفتم. در قسمت ادوات، از بچّه ها پرسیدم : آقای حسینی کجاست؟ گفتند : این را که می بینی، چکمه های آقای حسینی است که با پایة دوشیکا اینجا گذاشته و دوشیکایش سر دوشش است. چند دقیقه آن سر خط با دوشیکایش تیراندازی می کند و پس از مدّتی باز سلاحش را برداشته و به وسط خط می آید. خلاصه تمام خط را با همان دوشیکایش اداره می کند. ایشان فقط یک کمک دارد که برایش مهمّات می برد و همیشه خودش به تنهایی دوشیکا را (علیرغم سنگینی آن) بردوش می کشد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7177 سایت یاران رضا]</ref>
* یک سری که به جبهه رفته بودم مرا از لشکر 92 زرهی به پادگان حمیدیه بردند. آنجا ساختمان تبلیغات، آخرین ساختمان تبلیغات بود و پشتش خاکریزی بود که در آنجا، بچه ها را برای آموزش سلاحهای مختلف می آوردند. یک روز که کارم تمام شده بود، پشت پنجره ایستاده بودم و به آموزش دوشیکای بچه ها نگاه می کردم که ناگهان دیدم کسی که به آنها آموزش می دهد، (شهید حسینی) صورتش را به طرفم کرد و صدا زد: با تو هستم که پشت پنجره ایستاده ای؟ بیا بیرون! با خود گفتم: این کیست که من را می شناسد در حالیکه تازه آمده ام و روز اولی است که وارد شده ام. بیرون رفتم و متوجه شدم که این [[شهید]] عزیز است که به بچه ها آموزش می دهد. به من گفت: پشت دوشیکا بایست! من هم ایستادم و سپس گفت: شروع کن به تیراندازی! و من هم تیراندازی کردم. پس از اتمام کلاس، شروع به احوالپرسی کرد، به وی گفتم: چکار می کنی؟ گفت: مسئولیت آموزش این بچه ها که از ادوات و قسمت دوشیکا هستند بر عهده من است و اینها را هر بعد از ظهری می آورم و یک ساعت برایشان کلاس می گذارم.
* صبح روز اوّل عملیّات، با بچّه های تبلیغات برای تقسیم هدایایی مثل: شیشه عطر، جانماز و فیلم عکّاسی به خط رفتم. در قسمت ادوات، از بچّه ها پرسیدم: آقای حسینی کجاست؟ گفتند: این را که می بینی، چکمه های آقای حسینی است که با پایه دوشیکا اینجا گذاشته و دوشیکایش سر دوشش است. چند دقیقه آن سر خط با دوشیکایش تیراندازی می کند و پس از مدّتی باز سلاحش را برداشته و به وسط خط می آید. خلاصه تمام خط را با همان دوشیکایش اداره می کند. ایشان فقط یک کمک دارد که برایش مهمّات می برد و همیشه خودش به تنهایی دوشیکا را (علیرغم سنگینی آن) بردوش می کشد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7177 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:سیدمحمدحسینی‌.jpg
</gallery>
==رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید محمود_ حسینی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش