می گفتیم : پدر تو زیاد به جبهه رفته ای نمی خواهد که بروی . گفت : مگر خون من از خون شهدای دیگر رنگین تر است . باید بروم این بار هم دفعه آخر است که می روم و دیگر برنمی گردم و انشاءالله ان شاءالله شهید می شوم .
احساس مسؤليت
آخرین باری که با هم اعزام شدیم با توجه به مشکلات زندگی و وضعیتی که در زندگیش داشت من به او گفتم : که اگر امکان دارد شما بیا در تدارکات کار کن که خطرش کمتر است . او برگشت و به من گفت : من اگر بخواهم شهید بشوم چه آر پی جی زن باشم، چه در تدارکات خدمت کنم فرقی ندارد من آمده ام تا انجام وظیفه کنم . منبع سایت: <ref>[[ http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6277|سایت یاران رضا]]</ref>==پانویس==<references />