قرار بود که امام به ایران بیایند، وقتی شنید که امام می خواهند به ایران بیایند گفت : من می خواهم به بانک بروم و پول بگیرم و بروم تهران امام را ببینم و بعد رفت، نزدیک غروب بود که آمد از بس گریه کرده بود چشمانش باد کرده بود . گفتم پول گرفتی یا نه؟ گفت : نه من هم یک پنجاه تومانی داشتم که خودش به من داده بود . همان را به او دادم . پانزده روز رفت دیدار آقا وقتی آمد ، گفت : مادر تو من را به دیدار آقا فرستادی ان شاء الله خدا هم تو را به دیدار امام حسین (ع) بفرستد . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6481%206481 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />