ویرایش‌ها

شهید علی حکیمی صومعه بزرگ

۳ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۰
}}
==خاطرات:==
در جبهه رسم بر این بود که نوبتی هر روز یک نفر کار های خدماتی بقیه گروه را انجام می داد مثلاً غذا گرفتن ظرف شستن که اسم آن شخص را شهردار می گفتند: ولی شهید حکیمی از ساعت اوّل ورود تا آخر نگذاشت کسی حتی یکبار ظرف بشوید و یا داخل سنگر را جارو بزند همه کارها را خودش انجام می داد و بچّه ها هر چی می گفتند: کارها باید نوبتی باشد ولی شهید قبول نمی کرد و می گفت: که من دوست دارم به شما خدمت کنم و پس از چند روز که در اهواز بودیم یک روز به ما خبر دادند که آماده باشید تا شما را ببریم خط بچّه ها مشغول بودند اما خوشحالی شهید حکیمی قابل وصف نبود از اهواز که ما را اعزام کردند به خرمشهر در سنگرهایی به نام دژ خرمشهر شب را مستقر شدیم داخل سنگر دوازده نفری آنجا من با یکی از برادران برای جای خوابیدن بگو مگو کردیم که کدام یک باید نزدیک در سنگر بخوابیم. شهید حکیمی متوجه شد که ما داریم جر و بحث می کنیم. پتوهایش را که جلوتر بود برداشت و آمد جلو من و به من گفت: شما بروید آنجا بخوابید. ایثار گری و از خود گذشتگی شهید حکیمی به حدّی بود که بقیه بچه ها را تحت تأثیر قرار می داد.
به خاطر این که همسر شهیدم علی حکیمی چند بار به جبهه رفته بود به او اصرا می کردیم که دیگر نرود اما ایشان می گفت: من نذر کرده ام که باید به جبهه بروم و علاوه بر این می گفت: اگر که من نروم، او نرود و همه مسلما مادران، همسران و فرزندانشان را دوست دارند اگر هیچ کس به جبهه نرود پس تکلیف کشور، اسلام و خوت شهدایی که ریخته شده چه می شود اگر ما به جبهه نرویم انقلاب ما دوباره به دست انسانهایی خواهد افتاد که رژیمی چون رژیم سابق برای ما بسازند.
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش