• شب قبل از این که روزشخبر مفقودیت پسرم صادق را به ما بدهند خواب می دیدم که جایی آتش گرفته که در آن آتش سوزی صادق مشغول دویدن است از صادق سئوال کردم چرا می دوی؟ صادق در جواب من گفت: مادر دایی را صدا بزن و بگو دایی بیاید وقتی از خواب بیدار شدم خواب را برای برادرم گفتم و دایی صادق همان روز به جبهه اعزام شد و پس از پنج روز رفتن به جبهه خبر شهادت او را آوردند.
• در سن پانزده سالگی بود که صادق اعزام شد روزی که نیروهای بسیج را در پادگان مشهد به خط کرده بودند و لباس و پوتین تحویل نیروها می دادند من و مادرش آن جا حضور داشتیم . قبلا من یک پوتین و یک اورکت کره ای برایش خریده بودم در آن جا درجه داری اسم صادق را جهت تحویل گرفتن لباس و پوتین خواند ولی ایشان از رفتن و تحویل گرفتن خود داری می کرد و هر چه اصرار کردیم که لباس تحویل بگیرد در جواب من و دیگر دوستان می گفت: من هم اورکت و هم پوتین دارم و نیازی به گرفتن لباس ندارم.
• صادق تنها آرزویش شهادت بود یک دفعه تصادفا او را در حال عبادت کردن دیدم آخرهای نمازش بود که با خدای خودش راز و نیاز می کرد و به خدا سوگند آنچنان اشک می ریخت و زاری می کرد و که من آرزوی شهادت ورسیدن به لقا الله را در چهره ی او می دیدم و خوشا به سعادتش که به آرزویش رسید .سایت:یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7400سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:صادق_حصاری_مطلق}}