ویرایش‌ها

شهید علی علی آبادی

۱۰ بایت اضافه‌شده، ‏۶ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۶
*یک شب، ساعت 3 نیمه شب آتش دشمن خیلی زیاد بود، و قرار بود که روز بعد پاتک بزنند . دشمن بین ما و کاسه ـ منطقه ای در شلمچه ـ تعدادی کیسه ریخته بود . به دستور آقای محمد صفری کیسه ها را از آنجا برداشتیم و فقط چند کیسه باقی ماند که آقای محمد صفری گفت : " بچه ها این چند کیسه که در این قسمت مانده ( اشاره به جایی ) را بردارید ." چون آتش دشمن زیاد بود کسی حاضر نشد . ولی آقای علی آبادی بلند شد و گفت :" من الآن آن ها را برمی دارم ." رفت و کیسه ها را برداشت .
تواضع و فروتنی
*یک شب برادرها داخل سنگر دور هم نشسته بودیم که من با مزاح به آقای علی آبادی گفتم :" شما امشب که عملیات است خیلی نورانی شدی، احتمالاً به شهادت می رسی ." با لبخند گفت : من لیاقت شهادت را ندارم وگرنه تا به حال به شهادت رسیده بودم .
لحظه و نحوه شهادت
*آقای علی آبادی در بهمن سال 66 در خط پدافندی جزیرة مجنون در ساعت 8 الی 9 صبح در سنگر کمین در نقطة صفر با اصابت گلولة خمپارة 60 به دست چپ در حالی که خنده بر لب داشت به شهادت رسید .
خبر شهادت
*روزی که خبر شهادت علی را آوردند من خدا را شکر کردم چون او در راهی رفت که به آرزویش رسید و حتی قبل از این که به جبهه برود به من گفت : عمو، من این بار که بروم شهید می شوم . و من از شهادت او خوشحال هستم .
عشق به جهاد
*یادم می آید یک بار که برای مرخصی از جبهه آمدیم به ما اطلاع دادندکه باید به جبهه برگردیم . روز اعزام در میدان کارگران، آن طرف ترمینال فلکة شهربانی منتظر اتوبوس بودیم که دیدم آقای علی آبادی ساک به دست سریع می آید . گفتم : آقای علی آبادی، چقدر عجله داری ! گفت : اصلش همین است . من سه شب است که از جبهه آمده ام ولی حالا می خواهم برگردم و باعشق می روم . گفتم :" آقای علی آبادی این حکم است ." گفت : بله به ما تکلیف کردند وقتی خودمان آمدیم این لباس را پوشیدیم کسی به ما زور نکرد، خودمان به سپاه آمدیم و باید وظیفه مان را انجام دهیم . حالا اگر در خانه یک ساعت بمانیم همان است که یک سال بمانیم فرقی نمی کند . چون حالا تکلیف است باید تکلیف را انجام دهیم . اتفاقاً من خیلی خوشحالم چون می خواهم به یک مأموریت دیگر بروم .
شجاعت و شهامت
*در سال 66 در جزیرة مجنون، عراق در حال آماده شدن برای پاتک بود . از حرکت و آرایش نیروها مشخص بود که می خواهد عملیاتی را با آتش سنگین بر روی نیروهای ما شروع کند . این کار باعث شده بود که روحیة نیروهای ما تضعیف شود . آقای علی آبادی در سنگری که پنج متر با سنگر ما فاصله داشت نشسته بود . ایشان با دیدن این وقایع بلافاصله آر پی جی را برداشت و به داخل سنگری که جلوتر از همة سنگرها، و نقطة مقابل عراقی ها بود و کمتر از 60 متر با آن ها فاصله داشت رفت و من هم پشت سر ایشان حرکت کردم . ایشان چندین آر پی جی شلیک کرد و چند تا از سنگرهای آنان را منهدم کرد . با این کار آرامش نسبی به نیروهای خودی برگشت . من همانجا به سنگر فرماندهی گردان برگشتم که خبر آوردند بی سیم با شما کار دارد . وقتی صحبت کردم، گفتند که آقای علی آبادی با خمپارة 60 که به داخل سنگر ایشان خورده به شهادت رسیده است .
فعالیت در بسیج
*اوایلی که جنگ شروع شده بود ما با برادر شوهرم حسن آقا در یک حیاط زندگی می کردیم و ایشان بیکار بود . یک روز همسرم به علی آقا گفت :" شما الآن 19 سال عمر داری تا کی می خواهی بیکار بگردی؟ به دنبال کار و کاسبی برو . نمی بینی پدرت نمی تواند کار کند، شما زندگی دارید باید از لحاظ خرجی زندگی به پدرت کمک کنی ." ایشان گفت :" عموجان، شما که نمی دانی من روزها کجا می روم . من روزها سر کار قنادی و شب ها به مسجد می روم . ایشان دو سه شب به خانه نیامد . نگران او شدیم و به دنبالش از همه سراغ گرفتیم که یکی از دوستانش گفت : علی در بسیج اسمش را برای جبهه نوشت و به جبهه رفت .
شجاعت و شهامت
*مرداد ماه سال 66 در جزیرة مجنون بودیم که عراق دست به پاتک زد و قصد داشت ادامة جاده ای که جزیرة مجنون جنوبی و شمالی را به هم متصل می کرد و ما در آن قسمت مستقر بودیم، تصرف کند . اولین گروهی که روی جاده نزدیک عراقی ها بود، گروهان آقای علی آبادی بود که از طرف عراق بیشترین آتش روی سر آن ها اجرا شد . ولی ایشان با گروهانش با شهامت خاصی پایداری کرد و حتی یک وجب از منطقه ای که در آن مستقر بود عقب نشینی نکرد . تا اینکه گروهان ما توانست وارد عمل شود و نیروهایی که آسیب دیده بودند را از معرکه نجاتشان دادیم .
زندگی مشترک
*یک شب آقای علی آبادی با همسرش در اتاق بعد از صرف شام نشسته بودند و ایشان کتابی را برداشت که مطالعه کند . همسرش گفت :" علی آقا، نمی شود برای یک بار هم که شده شب وقتی به خانه می آیی از من بپرسی که امروز در خانه چکار می کردم . وقتی از راه می آیی بعد از غذا و چای، کتابی را برمی داری و شروع به خواندن آن می کنی ." ایشان درحالیکه کمی ناراحت شدن بود گفت :" پس باید چکار کنم؟ شما از مطالعه کردن چیزی نمی دانی . من نمی توانم بدون مطالعه وقتم را بیهوده بگذرانم . شما هم بنشین و هر چه من می خوانم گوش کن تا یاد بگیری .
عشق به جهاد
*در یکی از عملیات ها قرار شد که گردان ما نیز در عملیات شرکت کند . آقای علی آبادی بیماری سختی داشت و خیلی هم اذیت و ناراحت بود . پزشکان به ایشان توصیه کردند برای مداوا در بیمارستان اهواز بستری شود . او هم پیش فرماندة گردان رفت و وضعیت خودش را بازگو کرد . فرماندهی هم به ایشان اجازه داد و در بیمارستان اهواز بستری شد . در بیمارستان وقتی متوجه شد که گردان ما قرار است در عملیات شرکت کند با آن وضعیت بیماری که داشت به گردان برگشت و در کنار همرزمان خود به رزم ایستاد و در عملیات شرکت کرد و با وجود بیماری به خواست خدا با مشکلی مواجه نشد .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014972 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
۲۱۸
ویرایش