او با صحبت هایش مرا آرام کرد و گفت: ان شاء الله که صلح و آرامش برقرار شود و ریشه این دولت از بیخ کنده شود و انگار از چیزهایی خبر داشت و در صدایش آرامش خاصی بود.
بعد از پیروزی انقلاب تازه داشتیم طعم یک زندگی آرام را احساس می کردیم، که جنگ شروع شد و او بیشتر وقت ها در منطقه بود. وقتی از او سوال می کردیم که در آنجا چه می کنید؟ می گفت: ما کاری نمی کنیم، باید بیایی ببینی بچه های دیگر چه می کنند و ما در واقع شرمنده آنها هستیم.
بچه ها را خیلی دوست داشت و همیشه در نامه هایش می نوشت که عکس های آنان را برایم ارسال کن، و می گفت: عکس هایی که برایم می فرستی جدید باشد؛ حدود سه ماه بود که بچه ها را ندیده بود. من بچه ها را به عکاسی بردم و عکاس گفت: عکس ها 10 روز دیگر آماده می شود. سربازی که به مرخصی آمده بود و می خواست عکس ها را برای شهید ببرد 4 روز دیگر باید می رفت. به عکاس شرایط را که گفتم قول داد که زودتر عکس ها را آماده کند و من عکس ها را به همراه نامه ای برایش فرستادم.<ref>سایت نوید شاهد</ref>==پانویس== منبع:سایت نویدشاهد<references />