• یادم است آن اواخری که ایشان می خواست به جبهه برود به منزلمان آمد و گفت : خواهر جان اگر می خواهید خداو رسولش از شماراضی باشد دین و حجاب را حفظ کن و به یتیمان کمک و نوازش کن واحترام آنها را نگه دار و از دستورات اسلام پیروی کنید .
• روزی که اسدا… می خواست به جبهه اعزام شود مرابغل کرد و بوسید و گفت : برادر جان اگر من [[شهید ]] شدم مبادا تفنگم را بر زمین بگذاری تا می توانی برای اسلام جانفشانی کن تا خداوند پاداش آن را عطا نماید.• هنگام [[شهادت ]] پدرم حدود ده سال داشتم یادم می آید وقتی که می خواست برای آخرین بار به جبهه برود مرا بغل کرد و گفت : دخترم امیدوارم رقیه خاتون (س) فرزند امام حسین را الگو و سرمشق خود قراردهید .
• روزیکه پدرم می خواست به جبهه برود همه ی ما را بغل کرد و بوسید و گفت : این دیدار آخر است من خواب دیده ام و حتماً شهید می شوم .
• در دوران جنگ همسرم برای کار کردن به [[تهران ]] رفته بود یک شب خوابی را که دیده بود این گونه برایم تعریف کرد: خواب دیدم که مردی با لباس سبز که به اسب سفیدی سوار بود مرا صدا کرد به آقا سلام کردم ولی ایشان خیلی ناراحت بودند وگفتند : چرا برای دفاع از اسلام به جبهه نمی روی؟ وقتی که ازخواب بیدار شده بود فوراً به خانه بازگشت وبرای اعزام به جبهه دربسیج ثبت نام کرد واعزام شد بعد از مدت یکماه که در جبهه حضور داشت به فیض شهادت نائل شد او قبل ازرفتن به جبهه می دانست که چه خواهد شد و همه ی ما را بخدا سپرد.• روزیکه ایشان می خواستند به جبهه بروند به بنده و بچه هایش سفارش کرد که با یک زندگی ساده قناعت کنیم وپیرو خط امام (ره) وولایت و [[ولایت فقیه ]] باشیم [[حجاب ]] وعبادت را فراموش نکنیم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4793منبع سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==