شهید احمد متوسلیان - بخش دوم

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

هم دانشگاه می رفت، هم کار می کرد؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: برای مأموریت باید برم خرم آباد. خبر آوردند دست گیر شده. با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها راخلاص کند. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 8 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه

مادر رفته بود ملاقات. دیده بود ضعیف شده. کبودی دست هایش راهم دیده بود. ـ احمدجان، دستات چی شده ؟ خندیده بود. ـ تو رو خدا بگو. ـ جای دست بنده. می بندن دو طرف تخت، شلاقم می زنن. تقلامی کنم که طاقت بیارم. ساکت شده بود. بعد باز گفته بود نگران نباش. خوب می شن. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 9 موضوع : اجتماعی ، شکنجه

صدایش شده بود آژیر خطر. ـ ضدانقلاب. . . بریزید تو سنگرا. . . سریع. . . بجنبید. . . بیرون ساختمان سنگرها پر می شد. کار هر شب بچه ها بود، تا صبح. گاهی وقت ها که نگاهش می کردی، یکی را می دیدی سبزه، کمی جدی، کمی ترسناک حتی. فرمانده نبود، ولی عین فرمانده ها بود. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 12 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند. یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت: بچه های ما روببرید عقب. اعتنا نکردند یا گفتند: نمی کنیم. حاجی اشاره کرد، چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند. ضامن نارنجک را کشید و گفت: اگه بچه های ما رو نبرید، هلی کوپتر روهمین جا منفجر می کنیم. خلبان ها فرار کردند. سرهنگ آمد چیزی بگوید، سیلی حاج احمدکنارش زد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 14 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

با بچه ها توی شهر می رفتیم. لباس پلنگی تنم بود و عینک دودی زده بودم. یکی را دیدم شلوار کردی پاش بود. از بچه ها پرسیدم کیه ؟ گفتند: متوسلیان. به فرمانده م گفته بود بهش بگین این لباسو میون کردا نپوشه. مانیومدیم این جا مانور بدیم. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 18 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

پرسید کجا بودی تا حالا؟ گفتم: داشتم غذا می خوردم. دست انداخت یقه ام را گرفت و با خودش برد. یک پسر هفده ـ هجده ساله روی تخت دراز کشیده بود. ما را که دید، ترسید. دست و پایش را جمع کرد. ـ اینا چیه روی دستای این ؟ یقه ام هنوز دستش بود. نفسم بالا نمی آمد. گفتم:. . . خون. رو کرد به آن پسر، پرسید از کِی این جایی ؟ ـ یک هفته س. دیگه داشت داد می زد. ـ گفته ای دستاتو بشورن ؟ ـ گفتم، ولی کسی گوش نداد. یقه ام را از لای دستش کشیدم بیرون. در رفتم. من را دید، دوباره شروع کرد به داد و فریاد. با التماس گفتم: حاجی، به خدا من فقط دو ساعته از مرخصی اومدم. ـ نه خیر، یک ساعت و نیمه که اومدی، اما به جای این که بیای به مجروحا سر بزنی، رفتی به کِیف خودت برسی. سرم پایین بود که صدای گریه اش را شنیدم. ـ تو هیچ می دونی اون بچه دست ما امانته ؟. . . می دونی مادرش اونو باچه زحمتی بزرگ کرده ؟ یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 19 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

وقتی گفتم امر خیر در پیش دارم، نرم تر شد، ولی باز هم می گفت: بیست روز نه. می گفت: نمی شه. گفتم: پس چند روز، حاجی ؟ گفت: پنج روز. فقط رفتن و برگشتنم پنج روز طول می کشید. برگه ی مرخصی را گرفتم و رفتم. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 20 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

صبح زود جلوی چادر فرماندهی می ایستادند؛ مثل نماز صبح. انگارکه نباید قضا می شد. یک بار از یکیشان پرسیدم منتظر چی هستی ؟ گفت: منتظر سیلی. حاج احمد بیاد، سهمیه ی امروزمون رو بزنه و مابریم دنبال کارامون. هر روز می آمدند. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 29 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

اول جلسه من اسم شهدای عملیات را می خواندم. حاجی گریه می کرد. وسط جلسه رو کرد به بروجردی و گفت: شما وظیفه تون بود. اگه این امکاناتو رسونده بودین، ما این همه شهید نمی دادیم. بحث شروع شد. بقیه هم شروع کردند به داد و قال، همه اش هم سربروجردی، که یک دفعه بروجردی برگشت و گفت: بابا، آخه من فرمانده شماهام. ساکت شدیم. حاج احمد بلند شد، دست انداخت گردنش. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 36 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

یه راهی بود، راه کوهستانی. سه ساعت طول کشید تا رفتیم بالا. آن بالا گفت: می خوام برای این جا تله اسکی بزنم. گفتم: من هستم، حاجی. گفت: یعنی با گردانت برنمی گردی ؟ گفتم: نه. پیشانی ام را بوسید. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 39 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

وقت عملیات که می شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با اومی رفتی، می دانستی که اگر یک پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست. وقتی هم که عملیات تمام می شد، هر چه می گفتی: حاجی، دیگه بریم. نمی آمد. همه ی گوشه کنار را سر می زد که مبادا کسی جا مانده باشد. وقتی مطمئن می شد، می رفت آخر ستون با بچه ها برمی گشت. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 41 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

حاجی داشت گریه می کرد. از یکی پرسیدم چی شده ؟ گفت: یه نفربالای کوه دستش ترکش خورده بود. نتونستن اون بالا کاری بکنن. دستش قطع شد. بی صدا اشک می ریخت. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 42 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

از قطار پیادمی شدند. یکی شرق می رفت، یکی غرب ؛ با سر و صدا وداد و فریاد. ایستاده بود کنار در پادگان، با سگرمه های تو هم. ـ چه خبره این جا؟ کی گفته اینا بیان تو؟ من یه همچین نیروهایی نمی خوام. بگید برگردن. بچه ها همه دمغ شدند. می دانستند از حرفش کوتاه نمی آید. یکی راکه از بقیه مسن تر بود، فرستادند برای وساطت. رفت جلو، سرش را انداخت پایین و گردن کج کرد. ـ حاجی، شما می دونید این بچه ها با یه دنیا امید و آرزو اومدن این جا خدمتی به اسلام و انقلاب بکنن. خدا رو خوش نمی آد به خاطریه سهل انگاری جزئی، دل شکسته برگردن. ـ آخه من به بسیجی ها سخت می گیرم. می گم منظم باشن. حالاچه طوری جلوی یه عده سپاهی کوتاه بیام ؟ می گن هوای هم لباسای خودشو داره. ـ حاجی، تعهد می دن از این به بعد. . . تا از تک تکشان قول نگرفت، اجازه نداد بروند توی پادگان. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 49 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

همه که به خط شدند، حاجی گفت: حالا دور میدون صبحگاه بدوید تا یه فکری به حالتون بکنم. همه با صورت های عرق کرده و خسته، بعد از نیم ساعت، همین طور می دویدند. بعضی ها هم غر می زدند. حاجی گفت: بایستید. نگاه کردم. یک گوشه ی زمین گِلی شده بود. حاجی رفت بالای سر یکی از بچه ها. نفس نفس می زد. خواباندش توی گِل ها. او هم چیزی نگفت و شروع کرد به سینه خیز رفتن. بعد رفت سراغ رضا دستواره. رضا دستپاچه گفت: حاجی، اجازه بده روی زمین صبحگاه. . . نگذاشت جمله اش تمام شود. پرتش کرد میان گِل ها. همت را هم زمین زد. پایش را گذاشت روی شکمش و گفت: یالا برو. بعد خودش را انداخت میان گِل ها و سینه خیز رفت. به دنبالش هم بقیه. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 50 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

سرگرم کار خودش بود که دید حاج احمد دارد می آید طرفش. ـ برادر، شما بیا توضیح بده ببینم تا حالا چی آموزش دیدی ؟ دست و پایش را گم کرده بود. اشتباه جواب می داد. انگار یادش رفته بود. حاجی عصبانی گفت: سینه خیز. وقتی بلند شد، حاجی رفت جلو. بغلش کرد بوسیدش. وقت نماز که شد، حاجی سجاده اش را انداخت پشت او. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 52 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

حاج احمد چند لحظه نگاهش کرد و با عصبانیت داد زد شما چه کاره هستید؟ جا خورد. دستش را از زیر بغل درآورد و سعی کرد صاف بایستد. دستپاچه گفت: من فرمانده گروهانم. حاجی گفت: چرا وقتی گفتم گردان بره عقب، نرفتی ؟ من و منّی کرد و خواست راه بیفتد که حاجی باز فریاد زد از پای همین سکو تا جایی که گردان ایستاده، سینه خیز! یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 53 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

گفت: شنیدم می خوای بری. گفتم: با اجازه ی شما. سرم همین طور پایین بود. گفت: تو خجالت نمی کشی ؟ هر چه گفتم، باز گفت: با همه ی این حرفا، باید بمونی. شانه ام را گرفت. آرام فشار داد. گفت: می دونی تو این سه ماه حداقل چند تا گلوله چپ و راست زدی تا یاد گرفتی ؟ انگار حرف هایش را نمی شنیدم. با خجالت گفتم: اجازه ی منو ازآموزش و پرورش بگیرید، تا آخر در خدمت شما هستم. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 56 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

فرمانده گردان می خواست برود تو. بحث می کرد. اما سرباز جلوی درگوشش بده کار نبود. زنجیر را پایین نمی انداخت. حاجی رسید دم در. از سرباز پرسید چی شده ؟ گفت: این آقا برگه ی تردد ندارن، ولی اصرار می کنن برن تو. بایدچی کار کنم ؟ بدون هیچ ملاحظه ای گفت: بیست و چهار ساعت بازداشتش کنید. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 58 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

آخرین جلسه ی توجیهی قبل از عملیات بود. حاج احمد ته سنگر نشسته بود و چشم دوخته بود به کاغذهای جلویش. نگاهش آدم را می گرفت. گفت: فرمانده گردان مقداد. من جای او رفتم و روبه رویش، نشستم آن طرف نقشه. روی نقشه چند نقطه را نشان داد و گفت: از این جامی رید تو این منطقه با گردان سلمان روبه رو می شید. با خجالت پرسیدم آخه حاجی، این نقطه ها که می گید. . . حالا کجاهست ؟ عصبانی نگاهم کرد. ـ یعنی چی که کجاست ؟ من که وقت ندارم برای هرکدوم ازفرمانده ها دو ساعت سخنرانی کنم. پاشو برو سر گردانت. گیج شده بودم. نمی توانستم حرکت کنم. فرمانده گردان بعدی راصدا زد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 64 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

رفتم پیش حاج احمد. ـ ما یه تعداد سرنیزه لازم داریم. عصبانی بود. گفت: چرا سراغ من اومدی ؟ نداریم. برید از دشمن بگیرید. دیدم اوضاع خوب نیست. زدم بیرون. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 65 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

جمع شدیم. همه ی کسانی که می خواستند بروند خانه آمدند. شایدحق داشتند. شش ماه بود که خانه نرفته بودیم. ـ یه روزایی بود که ساعت ها با بچه های کردستان تو گردنه های باریک و یخ زده پیاده روی می کردیم. سرما تا مغز استخون همه رومی سوزوند. آرزوش به دلم موند که یکی شکایت کنه. حاجی حرف می زد و خودش و بچه ها گریه می کردند. ـ حالا تا پنج ـ شیش روز دیگه می خوایم خرمشهر رو آزاد کنیم. هر کس می خواد برگرده فردا عازم بشه. هیچ کس برنگشت. دانشجوها را حاجی به زور فرستاد برای امتحانات. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 72 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

ـ گفته م بچه های تدارکات مهمات، آب، غذا و پتو بار ماشین کنن، بیارن جلو. ته حرفش لب خند بود. ـ خلاصه همت جون، این بچه ها با این فشاری که روشون اومده، ریاضیاتشون خیلی قوی شده. بلد شدن مسئله شون رو حل کنن. همت هم با خنده گفت: ما هم می فرستیم که مسئله رو حل کنن. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 76 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

چند روز بود که ارتشی ها قرار بود بیایند خط را از بچه های ما تحویل بگیرند، نیامده بودند. حاج احمد زنگ زد به قرارگاه. سؤال کرد چرا تاحالا گردان جلو نرفته ؟ سرهنگی که پشت خط بود بهانه می آورد. حاجی گفت: اگه تا ظهر خط رو تحویل نگیری، هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی. همه ی افسرها و درجه دارهایی که توی اتاق بودند ماتشان برده بود. توقع نداشتند. حاجی باز گفت: این جا میدون جنگه. بچه های من سه روزه دارن خون می دن، اون وقت تو داری بازی می کنی ؟ کشاندش تا آمد خط را تحویل گرفت. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 80 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

جادی خرمشهر آزاد شده بود. یک عدمی خواستند بروند تهران، خبر آزادی را بدهند. خیال می کردند تمام شده. صبح رضا دستواره خبرش را آورد برای حاجی. ـ نمی دونی، برادر من. پونصد متر صف بسته ن، می خوان برن. حاجی گفت: آخه نمی شه که. غروب آمد بین بچه ها. پاش مجروح بود. روی صندلی نشست. گفت چراغ ها را خاموش کنند. ـ برادرا، امشب شب عاشوراست. هر کس می خواد بره، بره. من پای برگه ی همه رو امضا می کنم. اصلا به دژبانی می گم جلوی هیچ کس رو نگیره. برید. فردا صبح، یک نفر هم نرفته بود. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 85 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

حاجی راننده ی جیپ را که دید، بهش گفت: بشمار سه می ری بالای خاکریز و اون تانک رو می زنی. تانک از خاکریز دور بود. فقط با توپ می شد زدش. راننده معطل می کرد. ـ چرا نمی ری ؟ با خجالت گفت: حاج آقا، داره با تیر مستقیم می زنه. حاجی با غیظ گفت: بهت می گم برو بالا بزن. همین طور وایساده داره با من بحث می کنه. راننده دنده عقب رفت. گاز داد و رفت بالای دژ. هنوز کاری نکرده بودکه با یک تیر مستقیم، جیپ رفت هوا. راننده ی جیپ دوم با ترس و لرز آمد جلو و بدون این که چیزی بگویدرفت بالا و تانک را زد. نگاه کردم. خون سرد و مطمئن با عصا کنار خاکریز قدم می زد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 86 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

حسابی عصبانی شده بود. مجال نداد. ـ برو پس گردنشو بگیر بیار این جا ببینم. به هر مصیبتی بود دوشکاچی را آوردند. قبول نمی کرد بیاید. می گفت: باید با مسئولمون هماهنگ کنیم. حاجی گفت: اون هلی کوپتر رو می بینی یا نه ؟ چند دقیقه ای بود که اوضاع خاکریز را به هم ریخته بود. دوشکاچی وقتی قیافه ی حاجی را دید، گفت: بله، می بینم. ـ گوش کن. هلی کوپتر باید بیفته تا من برم. فهمیدی ؟ چند دقیقه بعد، یک هلی کوپتر دیگر هم آمد. نزدیک نمی شدند. حاجی چشم غره ای به دوشکاچی رفت و گفت: چرا نزدیش ؟ ـ گلوله بهش نمی رسید. ـ خب، سر دوشکا رو بگیر بالا و بزن. آن قدر بالای سرش ایستاد تا هلی کوپترها در افق گم شدند. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 87 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

هرکداممان اندازه ی ده ـ پانزدنفر کار کرده بودیم. خیلی ها هم شهید شده بودند. بعد از بیست و پنج روز ماندن در منطقه، حاجی آمده بود برایمان صحبت کند. خودش هم مجروح بود و روی ویلچر. ـ بچه ها، ما دیگه نیرو نداریم. فقط شماهایید. بدونید که امروز هم روزعاشوراست. شما باید بمونید خرمشهر رو آزاد کنید. هیچ کس حتی یک قدم نرفت عقب ؛ مثل خود حاجی. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 88 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی

ـ ببینم، کریم. توی این شونزده ـ هیفدماهی که عراقی ها تو منطقه هستن، تو چه طوری گوسفندات رو می بری چرا؟ از کدوم شیارامی ری که گیر نمی افتی ؟ ـ راستش، حاجی. . . گفت، گفت، گفت. یک ریز گفت. ـ این طوری نمی شه ! ببینم، حاضری یه خدمت کوچیکی به اسلام وامام بکنی ؟ ـ شما جون بخواه. اصلا من از همون لحظه ی اول که دیدمت، ازت خوشم اومد. از روز بعد، با هم می رفتند بیابان های غرب دزفول، وسط عراقی ها، برای شناسایی. روزها در شیارها مخفی می شدند، شب ها قدم به قدم منطقه را می گشتند؛ تا چهار روز. بعد از چهار روز، با سر و روی خاکی پیدایشان شد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 60 موضوع : اجتماعی ، مبارزه


ناهیدی مستأصل شده بود. ـ فقط به اندازه ی شب اول حمله مهمات داریم. خون سرد گفت: مهمات نداریم یعنی چی ؟ چرا اصلا اومدی پیش من ؟ برید از عراقیا بگیرید. ـ رفتیم، ولی فقط یه ایفا گیرمون اومد. ـ دوباره برید. من کار ندارم. خودتون می دونید. هرچی مهمات دارید، باید همون شب اول حمله مصرف کنید. بچه های توپ خانه هیچ چیز برای شلیک نداشتند. مرحله ی دوم هم قرار بود شروع شود. یک گروهان را فرستاد توپ خانه ی عراق راگرفتند. با خنده آمد سراغ بچه ها. ـ برین هرچی مهمات لازم دارین، بردارین. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 67 موضوع : اجتماعی ، مبارزه

بعد از صدای خمپاره، صدای داد و هوار بچه ها بلند شد. خورده بودوسط سنگر فرماندهی. بچه ها توی سر و صورتشان می زدند و می دویدند طرف سنگر. حاج احمد گرد و خاک را پاک کرد و بلند شد. کمربندش را بست بالای پاش. ـ چه خبرتونه ؟ چیزی نشده. ترکش نقلیش مال ماست، داد وفریادش مال شما؟ ایستاد و کارش را ادامه داد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 81 موضوع : اجتماعی ، مجروحیت

وسط عملیات، گفتیم به بهانه ی خراب شدن خمپاره اندازمان برویم حاجی را ببینیم. مسئول ستاد می گفت: حاجی وقت نداره. گرفتاره. هر چه اصرار کردیم، قبول نکرد. دیدیم حاجی از سنگر بیرون آمد. یک عصا زده بود زیر بغلش و رنگ به چهره نداشت. پرسیدیم چرانمی ذاشتی بریم پیش حاجی ؟ گفت: مگه نمی بینی ؟ پاش ترکش خورده. قبول هم نمی کنه بره عقب. تازه داشت یه کم استراحت می کرد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 83 موضوع : اجتماعی ، مجروحیت


راضیش کرده بودند برود بیمارستان صحرایی. ـ حق ندارید بگید فرمانده س. می گید یه سرباز معمولیه. می خواستند بی هوشش کنند. نمی گذاشت. ـ بی هوشیه دیگه. یه وقت یه چیزی می گم، یکی می شنوه. اگه نامحرم باشه، عملیات لو می ره. از درد می لرزید. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 82 موضوع : اجتماعی ، پارتی

خیلی ها تا حاجی را می دیدند، سیگارشان را خاموش می کردند. بعضی وقت ها که عصبانی می شد، غلامرضا برای شوخی سیگارتعارفش می کرد. لب خند می زد. شب آخری که خانه شان بودیم، بعد از شام، یکی از بچه هامی خواست سیگار بکشد. برایش جاسیگاری برد، گذاشت روی تاق چه. خودش رفت بیرون. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 97 موضوع : متفرقه ، سیگار

فرمانده لشکر بود. خودش می رفت شناسایی ؛ وجب به وجب منطقه. می خواست دقیقا بداند بچه ها باید کجا بروند و چه طوری عملیات کنند. شب، ما را توی میدان صبحگاه دوکوهه جمع کرد. به خط شدیم. گفت: حالا تا پونصد می شمرم، سینه خیز برید. دیشب که شناسایی رفته بودیم، شمردم. باید همین قدر برید تا از دید دشمن خارج شید. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 57 موضوع : متفرقه ، شناسایی

مسئول تیپ ولی عصر گفته بود که نتوانسته اند یکی از راه ها راشناسایی کنند. بهش گفته بود توی جنگ ما کار نشد نداره. ما به تون ثابت می کنیم. فردای همان روز، ما را فرستاد برای شناسایی همان راهی که گفته بود. خودش هم آمد. جادی دهلران ـ اندیمشک که رسیدیم، یکی ازبچه های تیپ ولی عصر خودش را انداخت وسط جاده، شروع کرد به گریه کردن. اولین ایرانی هایی که بعد از شروع جنگ از آن جا رد می شدند ما بودیم. رفت چیزی توی گوشش گفت، طرف بلند شد راه افتاد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 62 موضوع : متفرقه ، شناسایی

بالای کوه آب نبود، می رفتند پایین کوه، برف های آب شده را می آوردندبالا. رسیده بودیم بالای قله ؛ بعد از سه ساعت کوه پیمایی. با این که کلی توی راه آب خورده بودم، باز تشنه بودم. حاجی قبل از ما آن جا بود. علی ـ مسئول قله ـ برایمان شربت آورد. همه برداشتیم غیر از حاجی. ـ چرا نمی خوری، حاجی ؟ ـ ما می ریم پایین، آب هست. شما زحمت کشیدین ؛ این آب ذخیره ی شماست. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 44 موضوع : متفرقه ، عطش

همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می کردیم و دوباره می رفتیم جلو. قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی. نگاهم کرد. گفت: شما بخورین. من خوراکی دارم. دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 23 موضوع : متفرقه ، غذا

هنرستان فنی درس می خواند. برایم یک گردن بند درست کرده بود. ورقه های فلزی را شکل لوزی و دایره بریده بود و کرده بود توی زنجیر. یک قلب هم وسطش که رویش اسمم را نوشته بود. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 6 موضوع : متفرقه ، نوجوانی

به بابا گفت: من هم می آم پیشت. می خوام کمک کنم. بابا چیزی نگفت. فقط نگاهش لغزید روی کیف و کتاب احمد. احمداین را که دید گفت: بعد از مدرسه می آم. زود هم برمی گردم که درسام رو بخونم. بابا اول سکوت کرد. بعد گفت: پس باید خوب کار کنی. سینی های شیرینی را پر می کرد، می گذاشت روی پیش خان. وقتی ازمغازه بیرون می رفت، سینی ها خالی بود. آخرهای دبیرستان که بود، دیگر بابا می توانست خیلی راحت مغازه رادستش بسپارد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 3 موضوع : متفرقه ، نوجوانی

مثل یک کابوس بود. فکر می کردیم همه ی ضد انقلاب ها را بیرون کرده ایم. ولی هر شب، از یک جایی که معلوم نبود کجاست، صدای رگبار مسلسل هاشان می آمد. شهر ریخته بود به هم. مردم به وحشت افتاده بودند. پاسدارها سردرگم بودند. صدایم کرد و آرام گفت: امشب برو کانال فاضلابو مین گذاری کن. پرسیدم اون جا چرا، حاجی ؟ چیزی نگفت. مثل گیج ها نگاهش کردم. بالاخره گفت: من خودم سه شبانه روز اون جا رو چک کردم، از اون جا می آن. یادم نیست. یکی ـ دو شب بعد بود، صدای انفجار شنیدم. صبح رفتم سر زدم. خون روی دیوارها شتک زده بود. جنازه ها را برده بودند. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 21 موضوع : متفرقه ، هوشمندی

سر راهمان یک رودخانه ی کم عمق بود که آبش تا مچ پا می رسید. صدای پای بچه ها حتما عراقی ها را خبر می کرد. حاجی پرسید طرحت چیه ؟ گفت: موکت پهن کنیم. همه زدند زیر خنده. یکی گفت: بیست کیلومتر بریم وسط عراقیا، موکت پهن کنیم ؟ ـ آره، موکتی که می ندازن تو اتاق برای قشنگی، بیاریم تو منطقه. حاجی رو کرد به عبادیان. گفت: ببینید چه قدر موکت می خواد، براش بگیرید. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 61 موضوع : متفرقه ، هوشمندی

بچه های گردان حبیب از پشت توپ خانه را محاصره کرده بودند. ماهم روی بی سیم عراقی ها شنود داشتیم. فریاد می زدند ما داریم محاصره می شیم. به دادمون برسید. از آن طرف می گفتند: شما که جلوتون چند کیلومتر نیروهای خودمون هستن. اونا کمک نمی خوان، شما می خواین ؟ بالاخره فرمانده توپ خانه از رده ی بالاترش اجازه ی عقب نشینی گرفت. حاج احمد خبردار شد. گفت بچه های شنود بروند روی خط عراق. ـ خیلی جدی بگید سپهبد هشام صباح فخری دستور مؤکد دادن عقب نشینی نکنید تا براتون نیروی کمکی بفرستیم. کلی غنایم از توپ خانه گیرمان آمد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 70 موضوع : متفرقه ، هوشمندی

ما را برد پای ارتفاعات تینه. فقط آتش دشمن را می دیدیم. ازنیروهایش خبری نبود. سه ـ چهار ساعت مداوم ما می زدیم، آن هامی زدند. دیگر طاقتم طاق شده بود پرسیدم حاجی، اصلا معلوم هست ما توی این دشت چی کار داریم می کنیم ؟ گفت: بعدا می فهمی. خبر رسید سایت های چهار و پنج عراق سقوط کرده اند. رو کرد به من. لب خند گوشه ی لبش بود. ـ حالا می تونم جواب سؤالتو بدم. ما نیروهای زرهی دشمن رو این جامشغول کردیم تا نتونن برن طرف سایت ها. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 77 موضوع : متفرقه ، هوشمندی

زیر تانک دراز کشیده بود و با آهنگ توپ ها و خمپاره هایی که اطراف می زدند، پایش را تکان می داد. ـ پاشو تانک رو روشن کن. حاجی گفته ن. ـ حاجی کیه ؟ من ارتشی ام. باید فرمانده خودم بگه. حاجی آمد بالای سرش. گفت: بلند شو روشن کن. بی خیال جواب داد به تو مربوط نیس. باید فرمانده م دستور بده. صدای حاجی بلند شد می گم بلند شو. من فرمانده تم. دوباره گفت: نه، فرمانده من تو نیستی. حاجی عصا را انداخت و اسلحه را از دست من گرفت، جلوی طرف رگ بار بست. ـ به خدا قسم اگه نیای، دومین رگ بار رو می بندم تو شکمت. با ترس بیرون آمد. ـ آخه دارن می زنن. نمی شه. حاجی آرام تر گفت: کاریت نباشه. فقط گاز بده. گاهی هم یه گلوله شلیک کن. یک بولدوزر آن جا بود. گفت: کسی هست که بتونه اینو روشن کنه ؟ یکی جلو رفت و گفت: من می تونم. ـ آفرین. فقط بشین و گاز بده. نمی خواد کار دیگه ای بکنی. صدای بولدوزر مثل یک تانک واقعی بود. آتش عراقی ها کم تر شده بود. حاج احمد عصا به دست راه می رفت و دستور می داد. یادگاران، جلد 9 کتاب شهید متوسلیان، ص 84 موضوع : متفرقه ، هوشمندی [۱]

پانویس

  1. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا

رده‌ها

کدگزاری

  jabe

gallery