شهید جهان بخش اتابکی

شهید جهان بخش اتابکی تاریخ تولد :1342/06/01�تاریخ شهادت : 1361/02/20 محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :فارس - مرودشت - مرودشت


زندگینامه

شهید جهانبخش اتابکی فرزند سهراب که در روستای اتابک کربال به دنیا آمد و پدرش در همان محل سکونت داشت در منزل معمولی گلی که در روستاها است این شهید در سنه 1342 به دنیا آمد و در سنه 1347 به مدرسه رفت و یک سال که به درس ادامه داد. چون شناسنامه ایشان کم بودکارنامه تحصیل به ایشان تعلق نگرفت و در سنه 1348 باز هم ادامه داد که مدرک تحصیلی به ایشان داده شد و به مدت 4 سال در همان محل اتابک به درس ادامه داد و سال پنجم چون در محل خودش معلم نبود از پدرش خواست که آن را به جای دیگر بفرستد. تا درس را ادامه دهد پدرش پیش یک معلم که به نام آقای شیرزادی بود که در روستای دیگر که به نام سبز آباد می باشد اسم ایشان را ثبت نام نمود. که آن سال 1352 بود که در دبستان عشایری سبزآباد اشتغال به تحصیل داشته که کلاس پنجم را در مدرسه عشایری خوانده بود با وضع شهید جهانبخش اتابکی با ناراحتی که حدود 2 کیلومتر راه پیاده می رفت به خاطر درس خواندن باز به خاطر این که مدرسه راهنمائی در آن منطقه وجود نداشت به مرودشت عازم شد. برای درس خواندن در حدود پنج سال هم در مرودشت در خانه ای اجاره ای بدون این که کسی برای ایشان نهار یا شام یا این که کار دیگر بکند به سر برد منزل شخصی به نام کاکاجان شیروانی که آن شخص هم فوت نموده است به سر می برد. این پنج سال هم با وضع بدی چون پدر ایشان وضع مالی نداشت تا کلاس سوم راهنمائی در مرودشت بود که پیش از این به خاطر وضع زمان طاغوت که وضع کارگری و کشاورزان را نابود کرده بود نتوانست بیشتر ادامه درس بدهد در مرودشت در مدرسه شهریار و مدرسه جم تحصیل نموده است شهید جهانبخش اتابکی از سنه 1356 به خاطر این که وضع مالی خوبی نداشت و در حدود 6 خواهر و 2 برادر و پدر و مادری در عذاب بود به کارگری مشغول شد البته مدت ها در کار بنائی تا کمک پدرش بتوانند خانواده اشان را اداره کند در سال 1356 پدرش از محل اتابک با وضع خیلی بدی به مرودشت آمد و مدت دو سال در کارخانه پاستوریزه کار می کرد شهید جهانبخش اتابکی هم پهلوی پدرش در همان کارخانه کار می کرد. که مزد شهید مبلغ 15 تومان و مزد پدرش 30 تومان بود باز هم با وضع طاغوت نتوانسته با آن مزد ایشان کم بود شهید جهانبخش اتابکی به خاطر این که بتواند روزها کار کند و شب ها درس بخواند کارخانه را با پدرش ترک نمودند و همه روزه از مرودشت به شیراز می رفتند منزلشان اجاره ای بود در حدود 2 سال اجاره نشین بود پدرش با هم کاری فرزندش جهانبخش اتابکی یک قطعه زمین به مساحت 200 متر از شهر مرودشت دور بود خرید و در آن زمین 2 اتاقک گلی و چوبی درست کردند و با دردسر زیاد که زمان طاغوت هم نمی گذاشتن که ضعیفان در یک جای دور افتاده هم منزلی درست کنند این دو اتاق چندنی بار مأمورین زمان طاغوت خراب کردند ولی پدر شهید روزها سر کار می رفت و شب ها برای این که مأمورین شهرداری شاه خانه اشان را خراب کردند خانه درست می کرد باز فردا صبح هم مأمورین شاه می آمدند خرابش می کردند خلاصه با همه جگر خونی این دو اتاق را ساختند و حالا با همان 2 اتاق زندگی می کنند که به وضع شان نگاه کنید. شهید جهانبخش اتابکی مدت شش ماه در باباکوهی به درخت کاری ادامه داد. و بعد در جاده کفترک مدت یک سال در کارگاه ساختمان سازی شخصی به نام خاک ره نگهبان بود مزد ایشان به مبلغ یک صد تومان شبانه روزی می گرفت تا این که یک روز صاحب کارگاه شهید را برای جرثقیل به شیراز فرستاد که در بین راه چون عقب ماشین بود از پشت ماشین پرت شده بود و مقدار زیادی شهید را روی زمین کشیده بود که آسیب زیادی به سر و صورت و دست و سینه ایشان وارد شده بود و ایشان را به بیمارستان برده بودند تا این که چند روزی نمی توانست سر کار برود اما این چند روز که ایشان ناراحتی و زخمی بودند باز هم در راهپیمائی که امام دستور می داد شرکت می کرد. ً خلاصه ای از فعالیت های شهید در دوران انقلاب ً شهید جهانبخش اتابکی از موقع که در ایران انقلاب شد همیشه در راهپیمائی شرکت می کرد چون در زمان طاغوت علاقه زیاد به کتاب های دینی داشت همیشه می گفت که ما باید راهی که خداوند گفته است در پیش بگیریم. نباید ما از راه منحرف شویم ما باید به کتاب های دینی آشنا شویم و حرف های آقای دستغیب را فراموش نکنیم. یک روایت که شهید جهانبخش اتابکی برای عده ای از رفیقان تعریف کرده بود: شهید می گفت که من یک خواب دیدم که یک نفر از آل محمد ( ص ) در خواب دیدم که تمام ملت را در شاه چراغ جمع نموده است و می گوید که مردم بیائید جمع شوید ملت که جمع آوری شدند. بالای بام شاه چراغ رفت و فریاد زد که ای ملت دنبال مال دنیا نباشید و انشاء الله امام زمان ( عج ) خواهد آمد انشاء الله اسلام در تمام دنیا شناخته و پیروز خواهد شد. شهید که بعد از این حرف که آن شخص زد که یک دفعه تمام شهر به صدا در آمد که من وحشت زده از خواب پریدم و از خانه بیرون رفتم که پدرم هم بیدار شد و گفت کجا می روی گفتم که تمام شهر شیراز به صدا در آمده است بلند شو تا من و تو هم برویم بعد که حالم سر جا آمد دیدم که شب می باشد و خبری نیست حدوداً سه ماه دیگر که در شیراز کار کردم دیدم که در گوشه کنار مردم می گویند که باید شاه برود تا این که انقلاب شد. شهید جهانبخش اتابکی همیشه در راهپیمائی شرکت می کرد و یک روز هم مأمورین شاه که از گاز اشک آور استفاده می کردند آن را گرفته بودند و مدت 2 روز در شهربانی باز داشت کرده بودند که پدر و مادرش اطلاعی نداشتند و یک نفر ناشناس ضمانت ایشان شده بودند که به زندان نرود و تعهد از ایشان گرفته بودند که در راهپیمائی شرکت نکنند باز فردا صبح هم رفت و گفت اگر ما قطعه قطعه که شویم باید دستور امام را اجرا می کنیم. تا انقلاب پیروز شود. خلاصه این شهید علاقه شدیدی به اسلام داشت و همیشه نماز و کتاب های دینی و مذهبی را مطالعه می کرد یادش به خدا و اسلام بود در روستا که محل سکونتش بود می رفت برای دیدنی قوم و خویشان مردم آن روستا را به انقلاب و دین و نماز آشنا می کرد و بچه ها را در همان روستا به راهپیمائی وادار می کرد به کشاورزان آن منطقه می گفت که ما با کشورهائی مثل آمریکا و شوروی در جنگ هستیم و شما باید کشت گندم زیاد بکنید و زمین خالی نگذارید که تا ما به آمریکا و دیگر کشورها احتیاج داشته باشیم ما باید کشت گندم در کشور خودمان خودکفا باشیم این دستور امام می باشد. خلاصه شهید جهانبخش اتابکی یه شخص زحمت کش و هیچ آزاری به کسی نمی کرد. شهید اتابکی در تاریخ 1360/01/14 که از طریق رادیو اعلام نمودند که هوابرد شیراز آن ها که مدرک راهنمائی دارند برای خدمت داوطلبانه می توانند به این مرکز مراجعه کنند در روز چهاردهم فروردین ماه سال 1360 فوراً مراجعه نمود و اسمشان را ثبت کردند. تا چند روز که کار پرونده ایشان را تمام می کردند که چون دور شد خیلی ناراحت بود و می گفت چرا این کار را فوراً انجام نمی دهند تا ما بتوانیم در این جنگ شرکت کنیم. می آمد منزل با ناراحتی و می گفت که امروز هم کارمان تمام نشد. خلاصه در مدت 10 روز که رفت و آمد داشت یک روز از ایشان ضامن خواسته بودند آمد به منزل و به پدرش گفت که ضامن از من خواستن شما باید یک ضامن پیدا کنید. پدرش پهلوی یک مغازه دار به نام احمد سیاهی رفت و آن مغازه دار به شهید گفت که من ضامن شما می شوم ولی شما خدمت نمی کنی. ایشان جواب داده بودند که شما ضامن من بشوید تا بعد هم خواهید دید که من خدمت می کنم یا نه. خلاصه مغازه دار ضامن شده بود در ژاندارمری مرودشت اما در ژاندارمری هم مثل این که یک ژاندارم هم گفته بود که شما فردا تا پس فردا فرار می کنی اما شهید اتابکی در جواب گفته بودند که شما کارتان خود را انجام بکنید و به شما مربوط نیست که من خدمت می کنم یا نه شهید جهانبخش اتابکی در دوره دانش آموزی در هوابرد شیراز قبول شد و به خدمت مشغول می شود در مدت چهار ماه که دوره آموزشی اسلحه و چتر بازی را دیده بود و بعد از چهار ماه که دوره دیدند به ایشان دست دوستی دادند و به تهران در مخابرات منتقل شد در حدود سه ماه در تهران در پادگان لویزان در مخابرات خدمت می کرد که این 3 ماه یک بار برای مرخصی آمد و همیشه می گفت: که یک موقع می شود که من به جبهه بروم با صدام بجنگیم وقتی که مرخصی تمام شد و به لویزان رفت یک رمز بسیار عجیبی یاد گرفته بود که نمی شد که سر در بیاورید شهید دوران مخابراتی را در تهران و در پادگان لویزان تمام کرد و به شیراز بازگشت وقتی به شیراز آمد برای دیدن پدر و مادرش آمد گفت که من به جبهه می خواهم بروم. تا روزی که از شیراز به جبهه اعزام شد برای خانواده گفت: که یک نامه هم برای دامادش شهریار زارع دادم در اتابک زندگی می کردند و در آن نامه چندین کلمه ذکر نموده است که خود نامه را در همین زندگی نامه پیوست می نمایم شهید اتابکی برای جنگیدن به جبهه حق علیه باطل اعزام شد در منطقه شوش رقابیه فعالیت می کرد و نامه های زیادی می فرستاد و در نامه ها از وضع جبهه زیاد می نوشت و می گفت که به امید خداوند و امام زمان ( عج ) صدام رفتنی است و اسلام پیروز خواهد شد و پرچم اسلام در کشورهائی که غیر مسلمان هستند زده خواهد شد. که بدانند که اسلام دین و حقیقت می باشد. شهید حدوداً 2 ماه در جبهه بود که به مرخصی بازگشت و در حدود 10 روز ایشان مرخصی داشت که یک روز دیگر مانده بود که مرخصی تمام شود و حرکت می کرد و به جبهه باز می گشت شهید همیشه در خط امام و به پیام امام گوش می داد شهید جهانبخش اتابکی در مدت 5 ماه در جبهه بود البته در حمله شوش و رقابیه هم شرکت داشت که باز به مرخصی مرحله سوم آمد که برایمان تعریف می کرد و می گفت: که حمله با رمز یا زهرا ( س ) که می خواست آغاز شود و نیروی ما می خواست حمله کند و پنج روز طول کشید که یک شب عراقی ها به ما حمله کردند که بسیاری از نیروها و تجهیزات عراقی را به غنیمت و به اسارت گرفتیم و فردا شب ساعت 2 نیمه شب حمله ما شروع شد. و ما تمام خاکریز ها و سنگرهای عراقی ها را گرفتیم و آن منطقه که ساعت 4 و 5 بود گرفتیم و تمام نیروهای فریب خورده شکست دادیم خلاصه خیلی زیاد می گفت که این شربت شهادت چه رنگی است که نصیب ما نمی شود خلاصه بار آخر که مرحله سوم مرخصی بود خودش می گفت که انشاء الله این دفعه نوبت خرمشهر می باشد که از چنگال فریب خوردگان عراق بیرون بکشیم. می روم به امید خداوند حتی به پدرش گفت پدرجان می باید بروم اگر یک ساعت سر وقت که برای من تعیین شده اضافه تر در این جا بمانم خیانت به خون شهداء کردم باید روز جلوتر بروم. این بار در تاریخ 1361/01/15 آمد که در تاریخ 1361/01/25 به اهواز باز گردد که در حمله طریق القدس عزیز به درجه رفیع شهادت رسید و در تاریخ 1361/02/27 در شهرستان مرودشت به خاک سپرده شد البته در میان اندوهی از مردم شهرستان و روستای اتابک حسین آباد دو کوهک و محمودآباد و اسماعیل آباد و دیگر مردم شهید پرور مرودشت.[۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها

آخرین تغییر ‏۲۵ شهریور ۱۳۹۷، در ‏۱۷:۱۸