شهید سید رضا حسین پور

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1346/08/12

نام : سیدرضا محل تولد : بیرجند

نام خانوادگی : حسین‌پور تاریخ شهادت : 1365/11/15

نام پدر : سیدمحمد مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : دانش آموز یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌

گلزار : شماره‌ 2 بیرجند


زندگینامه

شهيد سيد رضا حسين پور فرزند سيد محمد در سال 1341 هـ . ش در روستاي کوشه عليا از توابع بيرجند ديده به جهان گشود. دوران کودکي‌اش در خانواده‌اي مؤمن سپري شد. پس از گذراندن مقاطع دبستان و راهنمايي به دبيرستان راه يافته و در رشته اقتصاد مشغول ادامه تحصيل شد. 18 سال بيش نداشت که به صورت داوطلب در سال 1363 هـ .ش به صحنه‌هاي نبرد روي آورد و در سه مرحله به آن مناطق اعزام شد. در مرحله اول در عمليات والفجر هشت بر اثر عوارض شيميايي مصدوم شد، در مرحله دوم نيز در منطقه تهران از ناحيه پا و کمر مجروح گرديد. در آخرين مرحله در تاريخ 15/11/1365 هـ .ش عمليات کربلاي 4 در منطقه شلمچه به درجه رفيع شهادت نايل گشت .


وصیت نامه

ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون وما ارسلناک الا رحمه للعالمين (قرآن کريم ) به نام خداي شاهدان و صالحان و راستگويان و راست قامتان در درگاه او به نام خداي جبار و قهار به نام او که پديد آورنده است و نابود کننده هر چيز به نام او که هدايت خلق را بر پيامبري نيکو مقام نهاده تا بشر را به سعادت در زندگي رهنمون سازد اين خالق هستي اي کسيکه بازگشت همه را به سوي خويش خواند و خدايا من جداً از تو مسئلت مي‌کنم که به آن رحمتي که هر موجودي را فراگرفته و يا آن نيرويت که هر موجود را به آن مقهور گردانيدي و هر موجودي در برابرش فروتن گشته و هر چيزي برايش زبون گرديده و به آن مقام جبروت و بزرگيت که با آن بر هر موجودي چيره گشتي و با آن عزتت که هيچ موجودي در مقابلش نمي‌ايستد و در بزرگيت که سراسر عالم را پر کرده و بر آن شب که هر موجودي را احاطه دارد و هنوز تجلي ذاتت که هر موجودي بواسطه آن بتابش آمده‌اي نور تو واقعي اي منزه نخست اولياني و اي واپسين آخران . خدايا من براستي بسويت تجرب مي‌جويم و بوسيله تو از حضور و در گاهت شفاعت و بخشش مي‌خواهم و بجودت از تو مي‌خواهم که مرا بخويش نزديک کني و اينکه سپاسگزاري خود را بمن الهام کني و بياموزي و اينکه ياد؟؟؟ خويش را به من تلقين کند . خدايا جداً از تو مي‌خواهم مانند خواستن يک فوتن خوار ترسان که کار را بر من آسان گيري و به من ترحم کني و اينکه مرا بزودي مقرر خود سازي . با سلام به منجي عالم بشريت مهدي(عج) و رهبر انقلاب و خانواده‌هاي معظم شهداء و امت شهيد پرور و سلام فراوان به خانواده به پدر و مادر به خواهر اين وصيت راشروع مي‌کنم : پدر و مادر گرامي سلام عليکم مي‌دانم و درک مي‌کنم آري درک مي‌کنم که چقدر برايتان با رفتن من زندگي و تحمل زندگي کردن سخت خواهد بود اما اين مسئله الهي است که انسان بايد برود و همچنانکه ؟؟؟ روزي آمده است ولي چه بهتر که هدفش بسود و سوي جامعه‌اش باشد آن هم جامعه‌اي که در آن حرکات الهي و براي تقرب خدا و گسترش دين او باشد مي‌دانم سوز و غم من ناله سبب گريه بسيار- نارحتي و فغان زياد است. اما از شما تمنا دارم که در سوزگداز من گريه نکنيد آري گريه نکنيد که نابخردان زياد است ضد دينان زيادند و نگويند که هدف اينان جز هدف خدا و جهاد در راه خداست. برايم از همه طلب مغفرت و آمرزش بنمائيد و از خودتان هم طلب مغفرت را مي‌نمايم زيرا مشکلات فراواني را برايم متحمل شده‌ايد. مرا در زاهدان دفن کنيد و اگر مايل هم نبوديد در هر کجا که مصلحت را دانستيد و براي مراسم دفن هر گونه که خواستيد عمل کنيد و وصيتي که در مقابل آنهمه زحمات شما بسته و بي دريغ شما دارم اين است که اگر من از دنيا رفتم که در آن قدم نهاده را بسيار مقدس و مبارکي است اگر چه خودم هيچ ارزشي و ؟؟؟ را در مقابل آن ندارم پس راه با ايمان و تقواي به خدا ادامه داده و در غم من هيچگونه ناراحتي از خويش نشان نداده و گريه و زاري نکنيد تا باشد که خداوند اجرتان را در روز موعود و روز حق و حقيقت به شما عطا فرمايد همچنانکه پدر و مادر اجر بسيار والايي رانزد خدا دارند چرا که با ايماني که به خداوند از خويش در صحنه نشان داديد برايتان اجري والا قرار خواهند داد. و من هم بدين سبب خوشحالم که اينگونه پدر و مادري داشته و با چنين سرافرازي و راست قامتي در درگاه خدا در روز قيامت به طرف او رفته با قامتي راست خود را به او نزديک مي‌کنم (و با اثاثيه و وسايل هر گونه خواستيد عمل کرده) و يک نکته يادتان نرود که کمک کردن به جبهه‌ها و دعا بجان رهبر و خالي نگذاشتن انقلاب و صحنه وصيت به خواهرم و تمام خواهران گراميم :در فراغم گريه نکنيد و همانند زينب که يار و ياور امام حسين (ع)بود راه مرا با حجاب خويش همچون قبل ادامه داده تا باشد که او هم در رديف و شمار ياران فاطمه زهرا اين تک بانوي جهان اسلام قرار گرفته و از ادامه دهندگان راه اين بانوي گرامي باشيد . وصيتي به همسنگرانم (سنگر علم دانش)مدرسه :از همه دوستانم هم رديف سنگرم يعني سنگر علم و دانش مي‌خواهم که اين سنگر را خالي نگذاشته و بوسيله اين سنگر، سنگرهاي دشمنان بعثي و منافقين را با تکيه بر علم و دانش همراه با تقوا نابود و بر ايمان و خلوص خويش بيافزائيد و آن قدر بکوشيد در طلب آموزش که ديگر بتوانيم خودمان را با سلاحهاي علمي همراه با تقوا مجهز کنيم وبدينوسيله بر قدرت اسلام بيفزائيم و يک نکته ديگر که در دعاها و ارتباطهايتان براي پيروزي اسلام دعا کنيد و به جبهه‌ها آمده و کمک به جبهه را هم هميشه در ذهن خويش به فکر جنگ باشيد و يک نکته ديگر که از همه شما التماس دعا داشته و ان شاءالله به آن اميد که همگي را در کربلاي حسيني زيارت بنمائيم (و در آخرتمام کسانيکه از من قرضي مي‌خواهند نيز بدهکارند عرض مي‌کنم که آن چه که من مي‌خواهم بخشيدم و آن چه مي‌خواهيد به خانه مان رفته و تحويل گيريد و از جمله برادران مصطفي قاليباف مبلغ 200 تومان و احمد پسر آخوند 100 تومان و حبيب الله بلوچ دانش آموز دبيرستان آيت الله منتظري 200 تومان مقروضم که از پول دفترچه که مبلغ ناچيزي است برداشته و بپردازيد .) باشد که همگي ما ادامه دهندگان راه شهداء و شاهدان و راستگويان اسلام و از انقلابمان در هر زمان و هر کجا که باشيم و آيه شريفه واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا را در ذهنمان گسترش داده و به آن پايبند باشيم . به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گماني مبر که مرا درد اين جهان باشد براي من (مگرايي)و مگو دريغ دريغ به دام ديو در افتي دريغ آن باشد جنازه‌ام چو بينيي مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات به آن زمان باشد مرا به گور سپردي مگو وداع وداع که گور پورده جمعيت چنان باشد فروشدن چه بديدي، برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را مرا چرا زيان باشد کدام دانه فرو رفت در زمين که نرست چرا به دانه انسانيت اين گمان باشد ترا چنان بنمايد که من به خاک شدم به زير پاي من اين هفت آسمان باشد دلا بسوز که سوز تو کارها بکند دعاي نيمه شبي رفع صد بلابکند دعاي کردن خواندن نمازهاي مستحبي و نماز شب و دعا کردن و گريه کردن براي نصرت لشکر حق و پيروزي اسلام و بخشش گناهان را از يادتان نرود زيرا که با همين شب زنده داريها و عبادتها و دعاهاست که انسان بسوي خدا تقرب پيدا مي‌کند وبه سعادت و رستگاري که خواست تمامي انسانهاست مي‌رسد و موفق در راه حق و ادامه راه حقيقت مي‌‌شود . به اميد آنروز که پرچم پرافتخار الله اکبر در تمامي جهان چه کربلا و چه قدس و چه کشورهاي محروم و عقب مانده و کشورهاي صنعتي و ابر قدرت بر پا و کفر نفاقي از بين رفته و جاي خويش را وحدت بسپارد و قاتلو هم حتي لاتکوفي فتنه جنگ جنگ تا رفع فتنه در تمامي عالم «امام خميني » خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار امضاء :سيد رضا حسين پور 12/11/64


خاطرات

- یکی از نیروهای گردان روی پل به شهادت رسیده بود ، محمّدسعید درویشی رفت که پیکر مطهّر شهید را بیاورد که در آب نیفتد . وقتی که از پل رد شد گلوله ای به ایشان اصابت کرد و به مقام رفیع شهادت نایل گردید .

- هنگامی که فرزندم را حامله بودم امام رضا (ع) را در خواب دیدم ، که به من فرمودند: نام پسرت را اگر پسر بود غلامرضا بگذار و باز در نزدیکیهای وضع حمل خودم پنج تن آل عبا را خواب دیدم که وارد شدند . سلام کردم و جوابم را دادند و دیگر قبل از اینکه از خواب پریدم و تولد فرزندم هم مصادف با ولادت با سعادت حضرت امام رضا (ع) بود لذا نام او را رضا - سید رضا - انتخاب کردم .

- یک خاطره ای را محمّد درویشی این گونه نقل می کرد : در یکی از روزها برای شناسایی تعدادی از شهداء همراه با یک خانوادة شهید وارد سردخانه شدیم و پیکر مطهّر شهداء را یکی به یکی شناسایی می کردیم . وقت برگشتن من بالای سر شهید ایستاده بودم و نگاه می کردم که در همین حین درب سردخانه بسته شد . وقتی نگاه کردم دیدم همه رفته اند و کسی نیست . من تنها با این شهداء مانده بودم . سردخانه هم سرد بود ، هرچه درب سردخانه را می کوبیدم کسی درب را باز نمی کرد . وقتی دیدم چاره ای ندارم و باید در سردخانه بمانم . برای اینکه یخ نزنم شروع به راه رفتن کردم . بعد از گذشت چند دقیقه ای متصدّی سردخانه برگشت . نمی دانم برای چه کاری آمده بود به محض اینکه درب سردخانه را باز کرد و مرا دید که آنجا ایستاده ام فرار کرد . من هم پشت سرش رفتم . یک دفعه دیدم در محوطه دارد سر و صدا می کند و فریاد می کشد .

- روزی که فرزندم سید رضا می خواست به جبهه برود گفتم : مادر جان تو تنها پسر من هستی . گفت : اگر من به جبهه نروم به خاطر اینکه یک دانه پسر شما هستم دیگری هم بگوید من خانواده و زندگی دارم پس دین و قرآن ما چه می شود ؟ گفتم : مادر جان درست را بخوان . حالا به جبهه نرو . ایشان گفتند : من کتابهایم را برداشته ام همانجا درس می خوانم . مادر جان غصه نخور جبهه هم دانشگاه است .

- یک روز حدود 30 شهید به شهرستان بیرجند آورده بودند . شب قرار بود کارهای مربوط به تغسیل شهدایی که نیاز بود به همراه دیگر امورات انجام شود تا فردای آنروز برای تشییع جنازه آماده گردد . محمّدسعید درویشی هم آن شب در امورات مربوط به شهداء با ما همکاری می کردند می گفت : باید با تک تک این شهداء خداحافظی کنیم . لذا کنار تابوت تمام شهداء می نشست و حتّی دست به گردن آنها می انداخت و شدیداً گریه می کرد بعد از اینکه کارهای مربوط به شهداء انجام شد . ایشان شروع به خواندن نماز شب کردند ، بعد هم سر به سجده گذاشته بود و پس از گذشت مدتّی سر از سجده برداشتند و با حالتی نگران به این طرف و آن طرف نگاه می کرد و گریه می کرد . بعد به من گفت : آقای عسکری آقا چی شد ؟ گفتم : کدام آقا ؟ گفت : آخر مگر ندیدید امام زمان (عج) اینجا آمدند . کبوتران سفید از کنار شهداء به پرواز در آمدند .

- یک روز خواهر رضا از مشهد زنگ زد و گفت : می خواهم به زاهدان بروم . من به فرزندم رضا گفتم : مادر جان برو دنبال خواهرت . او گفت : خواهرم با دو بچه که نمی ترسد خودش برود . من هیچ وقت نماز جمععه را ترک نخواهم کرد و من هر کاری کردم به خاطر نماز جمعه نرفت .

- یک روز فرزندم سید رضا از مدرسه که آمد گفت: اگر شما اجازه بدهید من می خواهم کاری خیر انجام بدهم و از پشت سرش یک جعبه شیرینی و کت و شلواری که قبلاً برای خودش خریده بود را بیرون آورد و گفت: می خواهم آن را به دوستم بدهم . چون می خواهد ازدواج کند و چیزی ندارد .

- دفعه اولی که آمده بود شیمیایی شده بود و رنگ بدنش سیاه شده بود. گفت: مادر جان، عیب ندارد. اینها همه یک روزی خودش تاریخ می شود .

- آقای سید محمد علی امیر آبادی پسر عمه شهید است او نیز خاطراتی از شهید دارد که یکی از آنها را چنین نقل می‌کند :«زمانی که ایشان در جبهه بودند نامه‌ای برای من فرستاند که خیلی بر من اثر گذاشت. ابتدای نامه را چنین نوشته بودند : الهی آن کس که تورا شناخت جان را چه کند؟ فرزند وسایل و خانمان را چه کند؟ دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟ و در قسمت جداً راست می‌گویند . جبهه مکانی است گسترده که انسان فقط به فکر معنویات والهیات است و خانه و کاشانه برای او معنا ندارد .»

- تا کربلا راهی نمانده مرگ اگر برای بسیاری، نقطه پایان و مرحله شروع فراموشی و از یاد دفتن است . برای شهید، فصل روشن و نورانی آغاز یک حیات برتر، متعالی و خدایی است. مادر شهید می گوید: لحظه ای که خبر شهادت فرزندم رادادند خوشحال شدم و گفتم : این چراغی بود که خدا برای ما روشن کرده بود و این سید امانتی بود که نزد صاحب اصلیش بازگشت. او عاشق شهادت بود و همیشه می گفت: عشق حسین را به اینجا کشانده، تا کربلا راهی نمانده.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا