شهید سید محمد پورنقی
تاریخ تولد : 1335/10/04 نام : سیدمحمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پور نقی تاریخ شهادت : 1360/06/13 نام پدر : احمد مکان شهادت : جبهه ا... اکبر تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : جنوب شغل : یگان خدمتی : سپاه پاسداران گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان گلزار : بهشترضا (ع) مشهد مقدس
محتویات
زندگینامه
سید محمد پورنقی، در چهارم دیماه سال 1335 در خانوادهای مذهبی، در شهر علم و تقوی، نجـف اشرف، متولّد شد. به علّت همزمان شدن تولّد او با روز جمعه، نامش را محمد گذاشـتند. دوران کـودکی و تحصیلات ابتدایی را همانجا در مدرسه علوی - که مخصوص ایرانیان بود - سپری کرد. هنگامیکه دولـت عراق تصمیم به بیرون راندن ایرانیها از عراق گرفت، خانواده وی از نجف به وطن اصلی خودشـان، ایران، بازگشتند و در مشهد اقامت گزیدند. در این هنگام - که مصادف با اوایـل دوره راهنمـایی او بود - سید محمد در مدرسه حاج تقی شروع به تحـصیل کـرد. امـا بـه دلیـل جابهجایی محل سکونت، با مشکلات متعددی ازجمله مسائل اقتـصادی روبهرو شـدند. بـه همـین دلیـل در مغـازه خرّازی پدر نصف روز کار میکرد. گاهی اوقات هم کشبافی میکـرد و هـر آنچـه را کـه بـه دسـت میآورد، به خانواده میداد تا کمکخرجی باشد. حتّی اگر مهمان داشتند، با آنها به نماز میرفت و جلسات قرآن شبهای جمعه را هیچگاه تعطیـل نمیکرد. اوقات فراغتش را به کتابخانه حضرت رضا(ع)میرفت و کتابهای مذهبی و تاریخی میخواند. پدرش میگوید: دریکی از زمانهای بودنش در مغازه خانمی به او تعرّض میکند که چرا پول را به دسـتم ندادی و روی میز گذاشتی؟ وقتیکه من موضوع را از آن خانم جویا شـدم، گفـت: چـه پـسر خـوبی تربیت کردهای! سال اول متوسطه را در دبیرستان روزانه حاج تقی و سـالهـای بعـد را در دبیرسـتان شـبانه جلیـل نصیرزاده گذراند. چون تنها شاغل خانواده پدرش بود و افراد تحت سرپرستی ایشان زیـاد بودنـد و در آن موقع نیز فقر شدیدی برجامعه حاکم بود، او شبانه به تحصیل پرداخت تا بتواند روزها کار کنـد. او مدت زیادی در کشبافی شب و روز کار میکرد. شبها پس از اتمام کلاس درس مستقیماً به سرکار میرفت. تا اینکه در سال 1355 دیپلمش را در رشته طبیعی گرفت. علاقه زیادی به ادامه تحصیل داشت. در کنکور ورودی دانشگاه شرکت کرد، ولی چون وقت کـافی برای مطالعه نداشت، نتوانست در رشته دلخواهش قبول شود. در همان سال برای خدمت سـربازی به ارتش رفت و دوران سربازی را با درجه گروهبان سومی تا بهمنماه 1357 ادامه داد. سال دوم خدمتش با آغاز اوجگیری فعالیتهای انقلاب اسلامی همراه بود. باوجود پیام امام خمینی، مبنی بر فرار از پادگانها - که شرایط برایش مهیا بود - اما او تصمیم گرفـت فـرار نکنـد و از داخـل ارتش به مقابله با ارتش برخیزد و خبرهایی را از داخل نظام به مردم برساند. فعالیتهایش قبل از انقلاب منظّم نبود، ولـی تـا حـد امکـان بابیان حقـایق بـه مبـارزه بـا رژیـم برمیخاست. بااینکه درجهدار ارتش بود اما در سازماندهی اعتصاب غذای 48 ساعتی لشکر 77 را نقـش مهمی داشت. در شعارنویسی و بردن وسایل تبلیغاتی و دادن آن به درجهداران و سربازان فعالی داشت. در این مدت که در ارتش خدمت میکرد، نیروهایی را که رهبری و کشتار مستقیم مـردم مـشهد را در یکشنبه خونین بر عهده داشتند پس از شناسایی، میخواست آنها را بـه هلاکـت برسـاند کـه خدمت سربازیاش تمام شد. در این هنگام انقلاب اسلامی نیز به پیروزی رسید. در سال 1359 عضو سپاه شد. پسازاین احساس مسئولیت بیشتری میکرد. از همان ابتدا با خـط غربزدهها، بنیصدر و لیبرالها و شرق زدهها چپیها و منافقین مخالفت داشـت و اینزمانی بود که هنوز ماهیت آنها بهدرستی مشخّص نشده بود. فعالیتهای مختلفی در زمینههای سیاسی و مذهبی بر عهده داشت. از خـصوصیات اخلاقـی شـهید میتوان: صبر زیاد، استقامت، اخلاص و سادگی را بیان کرد. برادر شهید میگوید: به ایشان پیشنهاد ازدواج دادیم و حتّی پدر گفت: هـر فـردی را شـما بگـویی قبول است. چندین بار از طرف خانوادههای دختر پیـشنهاد داده بودنـد، ولـی سید محمد در جواب گفت:تا جنگ تمام نشود، من ازدواج نمیکنم. در 25 سالگی برای بار اول به جبهه غرب اعزام شد و 20 روز در سر پل ذهاب و قصر شیرین بـود. شهید انگیزهٔ اصلی خود را از رفتن به جبهه به مادرش اینگونه تفهیم میکند: ما از علیاکبر امامحسین(ع) برتر نیستیم و پیروزی انقلاب، هدف اصلی ماست. در جبهه فرماندهٔ گروهی را به عهده داشت و همه او را دوست داشتند. دفعه دوم و سوم به جبهه اللّهاکبر خوزستان، در اطراف بستان، اعزام شد و 120 روز آنجا بـود. مدت زیادی از اعزامش گذشته بود که قرار بود به مرخّصی بیایـد. بـرادرش دراینباره میگویـد: برگه مرخّصی را امضا کرده بودند. ولی بعد که مطلع میشود، چهار روز دیگـر عملیـاتی در پـیش است، از آمدن به مرخّصی منصرف میگردد. و تصمیم میگیرد بعد از عملیات به مرخّصی بیاید. شب قبل از عملیات در خانه یکی از بستگان در اهواز میرود و اینگونه تعریف میکند: با ماشین جیپ در منطقه بودیم که ماشین چپ میشد ولی چون سرعت کم بود اتّفاقی نیفتاد. در تاریخ 11/6/1360، عملیاتی به خاطر شـهادت شهیدان رجـایی و بـاهنر انجـام شـد و محمد پیـشاپیش همرزمان بود و آنها را هدایت میکرد. همیشه در جبهه لباس کار میپوشـید، ولـی در روز عملیـات لباس تمیز و مرتّب فرم سپاه را میپوشید و همراه با غسل شهادت عازم عملیات میشد. یکی از دوستانش میگوید: به شوخی به سید محمد گفتیم: مگر میخواهی شهید شوی؟ با جدیت تمام جواب داد. بله. میخواهم شهید شوم. در سال 1360، ساعت 12 شب عملیات شروع میشود. شهید که خود فرماندهی را بر عهده داشـت، پیشاپیش حرکت میکرد. کمکم که هوا روشن میشود، تیری به پایش اصابت میکند، ولـی بااینحال به نبرد ادامه میدهد. گلولهای دیگر به سمت راست بدنش اصابت میکنـد و در سپیدهدم روز 13/6/1360 در جبهه اللهاکبر خوزستان به مقام رفیع شهادت نائل میشود. برادرش میگوید: ما حدود بیست روز از شهادت ایشان بـی اطّـلاع بـودیم. بعـد از اطّـلاع، شـهادت ایشان برای ما غیرقابلقبول بود، چون جنازهای ندیده بودیم. گفتند: جنازه مانـده بـین دو کانـال و چون سید محمد پیشاپیش همه بود، امکان انتقال آن به عقب نبود. تا اینکه بعـد از 3 مـاه و ده روز جنازهٔ ایشان را آوردند و هیچ قسمتی از جنازه متلاشی نشده بود. محل دفن این شهید بزرگوار در بهشت رضا(ع)، گلزار شهدا، میباشد.
وصیت نامه
از ملّت ایران میخـواهم کـه کوچکترین غفلتی در اطاعت از اوامر امام ننمایند و بدانند که پیروزی از آنِ ماست. با چنگ و دندان از این انقلاب و جمهوری اسلامی دفاع نمایند و همیشه درصحنه حاضـر باشـند و نگذارنـد کـه بیخدایان و منافقین، آبرو و حیثیت جمهوری اسلامی را لکهدار نمایند.
خاطرات
من به یاد دارم زمانیکه به همراه سید محمد به دبیرستان شبانه می رفتیم سر کلاس درس تاریخ دبیرمان در مورد فتوحات عمر صحبت می کرد و خیلی از عمر تعریف می کرد که به اصطلاح عمر ایران را فتح کرده یا فلان کار را کرده است. ما هم مثل تمام شاگردان این مسائل را جزئی از درسمان می دانستیم و فقط برای یادگیری گوش می دادیم اما بک مرتبه دیدم سید محمد از سرجایش بلند شد و خطاب به معلممان گفت: شمایی که در عمر اینقدر تعریف می کنید درست است که عمر ایران را فتح کرد اما عمر ایران را مسلمان نکرد بلکه مذهب تسنن خودش را در ایران رواج داد. در کل آنروز یک بحث مفصل علمی تاریخی در بین سید محمد و دبیرمان پیش آمد که در نهایت هم معلممان زمانیکه دید محمد خیلی محکم در مورد حرفهای خودش صحبت می کند عذر خواهی کرد. سال 1355 بود که ما دیپلممان را گرفته بودیم و من و محمد پورنقی داشتیم خودمان را برای کنکور آماده می کردیم بنابراین شبها هر دونفر دوچرخه هایمان را بر می داشتیم و به همراه یک پتو به میدان راه آهن می رفتیم و این جریان مصادف با همان زمانهایی بود در خیابان راه آهن یکسری برخوردهایی پیش آمده بود و درگیری های مسلحانه ای بود. در هر حال کلانتری 4 یک حالت آماده باشی داشت که از ساعت 12 شب به بعد همه را کنترل می کردند. اتفاقاً یک شب دیر شده بود و ساعت از 12 گذشته بود که ما داشتیم از میدان راه آهن به منزل بر می گشتیم که حوالی میلان ششم بیست متری بلوار ابوریحان یک پاسبان به ما دونفر ایست داد و گفت: تکان نخورید و دستهایتان را بالا ببرید. ما هم یک نگاهی به هم کردیم و چرخهایمان را در کنارمان بر روی زمین گذاشتیم و دستهایمان را هم بالا بردیم و دیدیم که این بنده خدا همینطور کم کم به طرف ما می آمد. من هم در همین حین یک مرتبه به ذهنم آمد که ما محصل و دانشجو هستیم. بهتر است که کارت شناسایی مان را به این بنده خدا نشان دهیم که بفهمد ما کجا بودیم و چه کسانی هستیم. به همین دلیل بدون فکر دستم را پایین آوردم و داخل جیبم کردم که کارت شناسایی ام را از داخل جیبم بیرون بیاورم که یک دفعه دیدم این بنده خدا خیلی سریع بر روی زمین خوابید و اسلحه اش را مسلح کرد و به طرف ما گرفت که ما هم ترسیدیم و سریعاً دستم را از جیبم خارج کردم.این بنده خدا آمد جلو و یکی زد زیر گوش ما و گفتش فهمیدی چه کار خطرناکی کردی؟ من فکر کردم تو می خواهی اسلحه ای دربیاوری و نزدیک بود به سمت شما تیراندازی کنم. بعد برادر پورنقی یک مقداری با این بنده خدا صحبت کرد و گفت: آقای عزیز ما دانش آموز هستیم. شما هم فکر بد به خودت راه نده مسئله خاصی نیستش که حالا شما اینقدر ناراحت شدی و این بنده چونکه نمی دانسته چه خبر است دستش را داخل جیبش برده است. در هر حال این مسئله به خیر گذشت و ما به خانه برگشتیم. من دقیقاً به یاد دارم که محمد از زمانیکه جنگ شروع شد دائماً در جبهه بود و رفته بود با نیروهای مرکز خراسان و مرحوم شهید نورالله کاظمیان که به ایشان می گفتیم آقای نوری همراه شده بود. نیروهای خراسانی در تپه ای مشرف به محدوده الله اکبر پایین تر از اهواز مستقر بودند که محمد جزو بچه های اطلاعات عملیاتی و شناسایی بود که به خاطر همین مسئولیت موتوری را در اختیار ایشان قرار داده بودند که با آن کارهای شناسایی را انجام دهند. من فکر می کنم که در یکی از عملیاتها ایشان برای شناسایی رفته بودند که گویا ترکشی به ایشان اصابت می کند و ایشان هم کنترل موتور را از دست می دهند و با موتور به داخل یک کانال آب که گویا خشک بوه می افتد و بر اثر جراحت زیاد و ضربه وارده و خونریزی زیاد که داشته اند و گرمای زیاد هوا نمی توانند خودشان را به عقب برسانند و چونکه در منطقه عملیاتی دشمن بوده نیروهای خودی هم به ایشان دسترسی نداشتند به همین دلیل ایشان در همان کانال به شهادت می رسند و گویا پس از چند ماه که منطقه به دست ظفرمندان انقلاب اسلامی از لوث وجود صدامیان و بعثیان پاکسازی می شود جنازه ایشان را پیدا می کنند و از طریق تعاون سپاه به خانواده شان تحویل می دهند. که من فکر می کنم پیکر پاک این شهید را به همراه چندین شهید دیگر در یک روز با مراسمی با شکوه در بهشت رضای مشهد دفن کردند. آخرین مرحله ای که من محمد را دیدم زمانی بود که ایشان برای آخرین بار به جبهه اعزام شدند. من دقیقاً به یاد دارم که به همراه پدر و مادرم به اتفاق محمد به راه آهن رفته بودیم. اتفاقاً آن روز راه آهن مشهد فوق العاده شلوغ بود و جمعیت زیادی برای بدرقه رزمنده ها به راه آهن آمده بودند. به حدی که من الان نمی توانم جمعیت آن زمان را تخمین بزنم چونکه آن زمان واقعاً انسانها به یکدیگر نزدیک بودند. هم از نظر فیزیکی و هم از نظر اعتقادی. ما خداحافظی مان را برای آخرین لحظات و پای قطار گذاشته بودیم ولی ازدحام جمعیت ما را از هم جدا کرد به نحوی که ما یک خداحافظی کلی با هم کردیم و از هم جدا شدیم. چونکه قطار هم داشت حرکت می کرد و جمعیت هم خیلی زیاد بود. خیلی طول می کشید که ایشان خودش را به واگن برساند. در کل محمد رفت و سوار قطار شد و من آنزمان به خاطر اینکه قدم کوتاه بود موفق نشدم که ایشان را در قطار ببینم اما بقیه محمد را از پشت شیشه قطار دیده بودند و این مسئله برای من یکی از غم انگیز ترین خاطره ها بود. به طوریکه هیچ زمان آن را فراموش نمی کنم چون نتوانسته بودم با ایشان یک خداحافظی کاملی را انجام دهم و از ایشان جدا بشوم. حدوداً پس از گذشت 100 روز از عملیات رجایی و باهنر عملیاتی شروع شد که این عملیات به آزادسازی بستان مشهور شد. تعداد زیادی از رزمندگان عزیز من جمله تعدادی از همرزمهای محمد که در سری دوم اعزام شده بودند در عملیات آزاد سازی بستان شرکت کردند و منطقه را از لوث وجود مزدوران بعثی عراق پاک کردند و توانستند پیکر محمد را به دست آورند و به عقب منتقل کنند. و درست پس از سه ماه و 10 روز پیکر از طریق تعاون سپاه به دست ما رسید. دقیقاً یادم است که آنزمان من چونکه دانشجو بودم در دانشگاه تهران درس می خواندم. آنروزی که محمد را آوردند من سر کلاس درس بودم و با تلفن زنگ زدند و گفتند فردا برادرت تشییع می شود بنابراین سعی کن تا فردا خودت را به مشهد برسانی. من هم به هر سختی و مشکلاتی بود به فرودگاه رفتم و هر طوری بود یک بلیط هواپیما تهیه کردم و در ساعت 9 همان شب خودم را به مشهد رساندم. آنزمان هنوز معراج شهدا تشکیل نشده بود و شهدا را در بیمارستان قائم نگه می داشتند. من در آن شب چونکه دیروقت بود موفق به دیدن محمد نشدم. با خودم گفتم: فردا صبح چهره برادرم را می بینم. فردای آنروز قرار بود که 40 نفر از شهدای مشهد را همزمان تشییع کنند و چونکه در آنزمان اولین باری بود که این همه شهید را در یک روز در مشهد می خواستند تشییع کنند. به همین دلیل بهشت رضا (ع) خیلی شلوغ شده بوده به نحوی که ما در آنجا هم نتوانستیم پیکر این شهید گرامی را ببینیم. البته پدرم و عمویم روز قبل موفق شده بودند که پیکر سید محمد را در بیمارستان ببینند و ایشان را ببوسند ولی من و مادرم به علت ازدحام بیش از اندازه جمعین نتوانسته بودیم که چهره این شهید را ببینیم و پیکر ایشان را به همراه دیگر شهدا در بهشت رضا دفن کردند. محمد یکی از اولین شهدای فامیل بود. یعنی تا قبل از ایشان ما در فامیل و بستگان شهید دیگری نداشتیم. به همین دلیل مردم بیش از اندازه لطف و محبت می کردند و هر کسی هر کاری که از دستش بر می آمد انجام می داد همه محمد را باعث افتخار و سربلندی فامیل می دانستند و می گفتند سهم ما سادات در طول تاریخ اینچنین بوده و به هر حال این شهادتها جزو زندگی ما و ائمه است. در کل فامیلها یا این کلمات ما را دلداری می دادند و ما هم می دانستیم که ایشان راهش را آگاهانه انتخاب کرده بود و آرزویش هم همین شهادت در راه خدا بود که به آن هم رسیده بود. حتی محمد در وصیت نامه اش از پدر و مادر و برادران و خواهرانش خواسته بود که اگر من توفیق شهادت را پیدا کردم طوری اظهار ناراحتی نکنید که منافقین و دشمنان اسلام وشحال شوند. ما هم ان شاءالله سعی می کنیم در جهت محقق کردن خواسته هایشان موفق باشیم. زمانیکه محمد شهید شده بود یکی از همسایه هایمان جزو نیروهای ایشان بود و از شهادت محمد مطلع بوده که پس از عملیات زمانیکه برای مرخصی به مشهد می آید ما برای اطلاع از احوال محمد به دیدن ایشان که همسایه روبروی ما بودند رفتیم و من از ایشان پرسیدم که شما در آنجا محمد آقا را دیدید؟ ولی این بنده خدا چیزی نگفت. ولی در عوض به دایی ما که همسایه مان هم می شد به نحوی گوشزد کرده بود که محمد شهید شده است. در همان زمان شهادت محمد هم اتفاقاً برادر ایشان چونکه در دانشگاه تهران قبول شده بود به تهران رفته بود. من در گوشه و کنار جستجو کردم و یکی دیگر از نیروهای ایشان را پیدا کردیم و متوجه شدیم که محمد شهید شده است. بنابراین به قسمت تعاون سپاه رفتیم که پس از چند روز رفت و آمد به ما گفتند ایشان مفقود هستند و به ما جواب درستی ندادند. به همین دلیل ما به اهواز تماس گرفتیم که به ما گفتند ما همچین کسی را در اینجا نداریم. من گفتم: خوب چطور می شود یک نفر فرمانده گردان باشد و حدوداً چهارماه در جبهه باشد ولی شما ایشان را نشناسید. در هر حال از تلفن اهواز هم به نتیجه ای نرسیدیم ولی از طریق بعضی از نیروهای ایشان که به مشهد آمده بودند فهمیدیم که شهید شده است. بنابراین دو مرتبه به تعاون سپاه رفتیم که در انجا گفتند: ایشان مفقود هستند ولی ما چند نفر را به منطقه اعزام می کنیم که در مورد وضعیت محمد تحقیق کنند. پس از هفت الی هشت روز که از طرف تعاون برای تحقیق رفته بودند برای ما خبر آوردند و گفتند که طبق شواهد موجود ایشان احتمالاً شهید شدده اند و بین نیروهای خودی و نیروهای عراقی گیر افتاده است. به همین دلیل نمی توانند ایشانرا به عقب منتقل کنند. من زمانیکه این خبر را آوردند وضو گرفتم و به حرم امام رضا (ع) رفتم و زیارتنامه خواندم وچونکه دلمان هم خیلی گرفته بود یک مقداری گریه کردم و از امام رضا (ع) خواستم که محمد اگر شهید هم شده فقط جنازه اش را برای ما بیاورند که ما نگرانت نباشیم چونکه در هر حال شهادت میراث ماست ولی در هر حال جنازه ایشان برای ما بیاید. من این را از امام رضا (ع) خواستم و دو رکعت نماز زیارت خواندم و به منزل رفتم آمدم که شب در عالم رویا دیدم جنازه محمد را آورده اند و در بیمارستان قائم است و یک چهره روشن و نورانی دارد و صورتش هم زخم است و تا این را دیدم از خواب پریدم که وقتی حتی جنازه سید محمد آمد دیدم که دقیقاً همانطوری است که من ایشان را در خواب دیده ام. با یک چهره نورانی و صورت زخمی است. جنازه سید محمد را حدوداً سه ماه پس از شهادتش و قبل از عملیات فتح المبین آوردند. من دقیقاً به یاد دارم که حدوداً ساعت 11 بود که به ما اطلاع دادند پیکر محمد را به مشهد آورده اند. در آن زمان مادر محمد به شهرستان فریمان رفته بود که از خواهرم خبری بگیرد. برادر محمد هم به جهت درسهای دانشگاهی در تهران بود. به همین دلیل من تنها بودم با برادرم تماس گرفتم و به همراه برادرم به بیمارستان امام رضا (ع) رفتیم که در آنجا به ما گفتند محمد اینجا نیست بلکه در بیمارستان قائم است. ما قبل از اینکه به بیمارستان قائم برویم گفتیم بهتر است که اول برادر ایشان را که در تهران هستند در جریان بگذاریم که هرچه سریعتر خودشان را به مشهد برسانند. اتفاقاً ایشان هم موفق شده بودند در همان شب بلیط هواپیما تهیه کنند و با هواپیما به مشهد بیایند. پس از تماس با برادر محمد به همراه برادرم به بیمارستان قائم رفتیم و دیدیم که چند نفر دیگر از شهدا هم هستند. روی جنازه ها را باز کردیم تا محمد را پیدا کردیم تا محمد را پیدا کردیم و محمد را با همان لباسهای فرم و با همان صورت زخمی که من قبلاً در خواب دیده بودم رویت کردیم. در هر حال ما فردای آنروز محمد را تشییع کردیم که اتفاقاً خیلی هم شلوغ بود چونکه 42 نفر شهید را همزمان در مشهد تشییع کردند که تا آن زمان در مشهد این تعداد شهید همزمان بی سابقه بود. محمد پس از چند ماه حضور مداوم در جبهه ماموریتش تمام شده بود و ما هر روز انتظار برگشت محمد به خانه را می کشیدیم اما مثل اینکه شب قبل از اینکه محمد می خواسته برای مرخصی به مشهد بیاید مسئولین جلسه ای گرفته بودند و به محمد گفته بودند که ما یک عملیاتی در پیش داریم. شما می خواهی در اینجا بمانی و یا اینکه بروی؟ محمد گفته بود من می مانم و در عملیات شرکت می کنم من برای همین به اینجا آمده ام. در ضمن این عملیات هم پس از جریان شهادت شهید رجایی و باهنر این دو شهید بزرگوار در تاریخ هشتم شهریور سال 1360 برگزار شد که به اصطلاح دشمن اینگونه فکر نکند که حالا که رئیس جمهور و نخست وزیر مملکت به شهادت رسیده میدان برای کارهای آنها باز است و به اصطلاح می توانند در صحنه های نظامی جولان دهند. محمد 2،3 روز پس از حادثه دفتر نخست وزیری در عملیاتی به نام رجایی باهنر شرکت می کند.در آن عملیات جانشین گردان و فرماندهی یکی از گروهانها را بر عهده داشته است. آنطور که همرزم های محمد برای ما تعریف می کردند و می گفتند: محمد خودش جلوتر از همه حرکت می کند و بچه ها را برای اینکار تشویق می کند که به قلب دشمن بزنند. یک چهره سرخگونی پبدا کرده است. ظاهراً آنطوری که از جسد این شهید ما متوجه شدیم تیر کالیبر یا تیربار به صورت مستقیم به پای ایشان می خورد چونکه سر و صورت و سینه و اینها همه سالم بودند. زمانیکه مجروح می شود چونکه از همه افراد جلوتر بوده نیروهای امدادگر و همرزمهایش موفق نشده بودند که پیکر ایشان را به پشت جبهه منتقل کنند و جسد محمد همچنان همانجا و در بین دو جبهه ایرانی ها و عراقیها می ماند.هیچکدام از اعضای خانواده از این جریان خبر نداشتند و دائماً از تعاون سپاه خبر می گرفتند که همرزمها و تمام کسانی که با ایشان بوده اند به مرخصی آمده اند اما از محمد هیچ خبری نیست و چرا ایشان نیامده اند. البته نیروهای تعاون هم دستور داشتند خبر شهادت محمد را به کسی نگویند چونکه خبر قطعی در مورد شهادت ایشان نداشتند و ما هم در این زمینه هیچ تجربه ای نداشتیم و متوجه جریان نبودیم. به هر حال بعد از چندبار مراجعه یکی از برادران تعاون که فکر می کنم آقای کیخاه بودند ما را کناری کشیدند و واقعیت را به من و برادر بزرگترم گفتند که گویا ایشان در جریان حمله به شهادت رسیده است و جسد ایشان هم در بین خاکریز نیروهای خودی و نیروهای دشمن مانده است. ایشان چونکه از بقیه نیروها جلوتر بودند و نیروهایشان موفق نشده بودند به ایشان کمک کنند و جسد ایشان را به عقب منتقل کنند. به این ترتیب ایشان خبر شهادت محمد را به ما دادند و پس از چند وقت هم جسد محمد را برای ما آوردند. محمد چونکه چند ماه مفقود بود اولین خبرهای ما در مورد شهادت ایشان در واقع با اضطراب و نگرانی و خوابها و تشویشهای درونی مان شروع شد. چون چند روزی از زمانی که محمد قرار بود برای مرخصی بیاید می گذشت و ما هم هیچ خبری از ایشان نداشتیم. نه نامه ای فرستاده بود و نه تلفنی زده بود.ما هر روز لحظه شماری می کردیم که محمد یا تماس بگیرد و یا اینکه خبری از جانب ایشان به دست بیاوریم. هرچند تلاش کردیم تا از طریق دوستان و آشنایان و کسانیکه با ایشان همسنگر بودند کسب خبر کنیم ولی بی نتیجه بود تا اینکه فکر می کنم پس از یک ماه از زمان مفقودیت ایشان برادرم از تعاون سپاه خبر قطعی شهادت ایشان را گرفته بود و یکروز عصر بود که به خانه آمد و اعلام کرد که من خبر شهادت ایشان را به اصطلاح از یک جای موثق شنیده ام اما هنوز جنازه ایشان نیامده است. پس از گذشت این جریان من فکر می کنم که یک روز چهارشنبه بود که من آماده شده بودم که به مدرسه بروم و خواهر بزرگترم معصومه هم در حال آشپزی بود که یکدفعه یک موتوری که فکر می کنم از طرف سپاه آمده بود به ما اطلاع داد که پیکر شهید را به بیمارستان قائم آورده اند و قرار است که فردا صبح تشییع شود. ما به خاطر ناهماهنگی ها و عدم برنامه ریزی که اینقدر سریع می خواستند ایشان را تشییع کنند غافلگیر شدیم. با وجود اینکه حدوداً بیش از سه ماه منتظر جنازه ایشان بودیم مجبور شدیم که در یک وضعیت سختی قرار بگیریم. چونکه یکی از برادرانم در دانشگاه تهران بود و برادر دیگرم در قم بود. مادرم هم شهرستان بودند و به فامیلها و بستگان هم می بایست خبر شهادت محمد را می دادیم. یعنی تمام این برنامه ها بر دوش پدرم و من و دوتا از خواهر و برادرهایم بود. به همین خاطر ما مجبور بودیم که به اصطلاح هم بر عواطف درونی خودمان غلبه کنیم و هم اینکه کارهایمان را انجام دهیم. روز تشییع ایشان هم مانند روزا اعزام شدنشان به جبهه واقعاً روز باشکوهی بود و جمعیت زیادی هم آمده بودند و باز هم همین ازدحام جمعیت باعث شد که من و مادرم پیکر ایشان را نبینیم. هرچند همین ازدحام جمعیت برای ما تسکین بود ولی باعث شد که من به یکی از بزرگترین آرزوهایم که دیدن پیکر شهید بود نرسم. ما پس از گذشت چند روز از زمانیکه محمد قرار بود برای مرخصی بیاید و نیامده بود خیلی نگران احوال ایشان شده بودیم و اضطراب داشتیم. چونکه ایشان نه نامه ای فرستاده بودند و نه تلفنی زده بودند و نه اینکه برای ما پیغامی فرستاده بودند. به همین دلیل برادران تعوان سپاه را در جریان گذاشتیم که آنها در مورد سید محمد تحقیق کنند که فکر می کنم تقریباً یک ماه بعد ما از طریق تعاون سپاه فهمیدیم که محمد شهید شده است ولی گفتند جنازه ایشان هنوز نیامده و در بین دو جبهه ایران و عراق مانده است. بنابراین به پیکر ایشان دسترسی نداریم که ایشان را به عقب منتقل کنیم. سری دومی که خبر قطعی شهادت محمد را دادند روز چهارشنبه و حدوداً ساعتهای 11 بود که آمدند و گفتند محمد شهید شده و پیکر ایشان هم در بیمارستان قائم است. زمانیکه این خبر را برای ما آوردند فقط من و یکی از برادرانم که حدوداً یک یا دو سال از من بزرگتر بودند در منزل بودیم. آنزمان یکی از برادرانم دانشجو و در تهران بودند که با ایشان یه هر نحوی بود تماس گرفتیم و خبر شهادت محمد را دادیم و یکی از برادرانم در قم بودند و مادرم هم در شهرستان بودند که ما می بایست در این فرصت کم با اینها و تمام اقوام و دوستان تماس می گرفتیم تا در تشییع جنازه که فردای آنروز بود شرکت کنند. من به اتفاق مادرم همان شب می خواستیم به سردخانه برویم که جنازه محمد را ببینیم اما این اجازه را به ما ندادند و گفتند شما فردا می توانید جنازه شهیدتان را ببینید. روز تشییع جنازه محمد خیلی روز باشکوهی بود. چونکه آنروز برای اولین مرتبه 45 نفر شهید را به طور همزمان در مشهد از مسجد بنا ها تشییع می کردند و نیز مردم هم شهدا را از اول بهشت رضا تا مزارشان همراهی می کردند و آنجا هم آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که باز هم من و مادرم نتوانستیم پیکر این شهید بزرگ اسلام را ببینیم. بنابراین مادرم گفت: من همینطور که از اول محمد را به خدا سپردمش در اینجا هم ایشان را به می سپارمش. برای من تنها چیزی که ناراحت کننده بود این بود که همانطور که ایشان را زمان رفتن در راه آهن نتوانستم ببینم در بهشت رضا هم موفق نشدم که برای آخرین بار پیکر ایشان را ببینم. عملیات شهید رجایی و باهنر در تپه های الله اکبر و در جبهه های جنوب سمت بستان انجام شد. حدود یک یا دو روز پس از شهادت شهید رجایی و باهنر رزمندگان اسلام در آنجا عملیاتی داشتند که محمد فرماندهی یکی از گردانها را به عهده داشت. زمانی که نیروهای ایشان مقداری از خاک اشغال شده کشور را تصرف می کنند ایشان در همانجا به شهادت می رسند و پس از این که ایشان شهید می شوند پیکر پاک ایشان در حد فاصل بین نیروهای خودی و نیروهای عراقی می ماند. جنازه ایشان در همانجا به همراه تعدادی از همرزمهایشان بین دو جبهه باقی می ماند تا اینکه پس از سه ماه و ده روز عملیات بیت المقدس شروع می شود و در این عملیات شهر بستان فتح می شود. در آن زمان از طریق تعاون سپاه به ما اطلاع دادند که جنازه محمد را بدست آورده اند و ایشان قطعاً شهید شده اند. بعد اعلام کردند که فردا یا پس فردای آنروز مراسم تشییع جنازه این شهید است. چنانچه مایل هستید میتوانید بیایید و جنازه شهید را ببینید. در ارتباط با تشییع جنازه ایشان چونکه پدر بنده و محمد سالها در این محل مغازه داشتند و در همان محل سکونت داشتیم ایشان هم در محل فعالیتهای دینی و مذهبی زیادی داشتند بنابراین خیل عظیمی از ساکنان محله و آشنایان ایشان و اقوام و همکلاسیهای محمد در تشییع جنازه ایشان شرکت داشتند و واقعاً هر کس ایشان را می شناخت چه در زمان تشییع جنازه ایشان و چه پس از تشییع جنازه ایشان هر کس که ما را می دید از ایشان به خوبی و نیکی و فردی با اخلاق حسنه یاد می کرد. و بارها و بارها دوستان و همسایگان و آشنایان به بنده می گفتند که حیف است که محمد شهید شد. ایشان نمی بایست به این زودی به شهادت می رسید و ای کاش عمری می داشت و می توانست سالهای سال برای اسلام و جمهوری اسلامی خدمت کند. تمام شدن دوران دو ساله خدمت ایشان همزمان با روزهای پیروزی انقلاب یعنی مصادف با بهمن 1357 بود. من در تهران دانشجو بودم و محمد هم چند مرتبه برای دیدن من به تهران آمده بود. من دقیقاً به خاطر دارم آن دفعه که ایشان آمده بود مصادف بود با غائله گنبد و کردستان. دانشجوهای چپگرا و کمونیستها در دانشگاه تهران نمایشگاهی را راه اندازی کرده بودند. آنزمان بعضی از مردم شعار انحلال ارتش را می دادند و می گفتند که ارتش چونکه وابسته به رژیم و شاه بوده باید منحل شود ولی خوب در نهایت درایت حضرت امام (ره) نگذاشت که اینکار انجام شود چونکه می دانست نقشه های بعدی این افراد چیست. البته آنزمان اطلاعات نظامی مردم بسیار کم بود به همین دلیل فرصت طلبانی که این نمایشگاه را دایر کرده بودند عکسی از جنایات ارتش در زمان شاه و یکسری عکسهای دیگر را گذاشته بودند و در زیر این عکسها نوشته بودند این ارتش شاهنشاهی است که در خدمت رژیم است و به تعبیر کمونیستها مردم را با خمپاره قتل عام کرده است. اینها به این وسیله می خواستن مردم بر ضد ارتش تحریک شوند. در این بین محمد چونکه خودش دو سال در ارتش خدمت کرده بود و با تمام وسایل نظامی آشنایی داشت به مسئول نمایشگاه و یا آن کسی که نمایشگاه را دایر کرده بود گفت: این مطلبی که شما در زیر این عکس نوشته اید که ارتش با خمپاره مردم را قتل عام کرده است اشتباه است چونکه این چیزی که در عکس است منور است نه خمپاره و این عکس را هر کسی که در ارتش بوده و هر کارشناس یا فرد نظامی ببیند متوجه می شود که این منور است نه خمپاره. شما با کارتان دارید مردم را تحریک می کنید و این عکسها هم نشان دهنده تبلیغات مسموم شماست که می خواهید مردم را تحریک کنید و آنها را نسبت به نظام موجود بدبین کنید. من دقیقاً به یاد دارم که در آنجا بحث مفصلی درگرفت که در نهایت محمد توانست حرف خود را به اثبات برساند. زمانیکه حضرت امام (ره) فرمودند پادگانها را ترک کنید و سربازها از پادگانها بیرون بیایند. چند ماهی بیشتر از خدمت محمد باقی نمانده بود. ایشان به اتفاق پدرم به منزل آقای سید عبدالله شیرازی رفتند که از ایشان کسب تکلیف کنند زیرا با توجه به دستور حضرت امام که فرموده اند پادگانها را ترک کنید و ایشان هم حدود چند ماه بیشتر به پایان دو سال خدمت سربازیش نمانده است تکلیف چیست؟ که آقای سید عبدالله شیرازی گفته بودند شما بهتر است توی پادگان باشید چونکه ما به اینطور افراد نیاز داریم تا در ارتباط با ارتش باشند و وجود ایشان در یک مرحله ای لازم می شود. با وجود فرمایشات آقای سید عبدالله شیرازی باز هم زمانیکه محمد صحبت می کرد می گفت: من اگر قرار باشد پادگان را ترک کنم اول چهار نفر از عناصر خائن ارتش را که به مردم ظلم زیادی کرده اند به دیک واصل می کنم و بعد از ارتش بیرون می آیم و ما الان هم چند نفر از درجه داران وظیفه هستیم که دائماً این چهار نفر را می پاییم و نقشه هایشان و کارهایی که می خواهند انجام دهند را زیر نظر داریم تا در اولین فرصت آنها را نابود کنیم. محمد حتی یکسری در ارتش اعتصاب غذا راه انداخته بود و بچه های درجه دار وظیفه اعتصاب غذایی به راه انداخته بودند که به اصطلاح ارتشی ها هم بدانند که امام درون ارتش هم نیروهایی دارد و اینها هم خیلی به اصطلاح از پشت سر خودشان ایمن و قوی نیستند. ایشان واقعاً فردی نترس بودند. من به یاد دارم محمد یک شب اواخر شب به منزل آمدند و به همراه خودشان دوتا اسلحه و یک بی سیم و یک خودرو به منزل آوردند. آن شب جمعه شب و یا شب شنبه بود که ایشان در روز تعظیل به ماموریت رفته بودند. محمد زمانیکه به منزل آمد پدرم با اصرار پرسیدند که شما کجا بودی؟ کجا رفتی؟ و چرا این موقع شب آمدی؟ دیر شده است و الان آخر شب است. در هر حال محمد زمانیکه با اصرار زیاد پدرم مواجه شد نهایتاً خیلی خلاصه و مختصر اعلام کردند که بنده به اتفاق یکی دیگر از دوستانم برای ماموریت به نیشابور و یکی دیگر از شهرستانهایی که الان در خاطرم نیست برای دستگیری دو نفر که در عملیات کودتای نوژه دست داشتند رفته بودیم. البته مسئله جالب توجه اینجا بود که پاسگاه آن شهرستان و آن محل هم ظاهراًٌ نتوانسته بودند که اقدامی برای دستگیری این فرد بکند. حالا یا اینکه امکان دستگیری این دونفر نبوده و یا اینکه نتوانسته بودند اینها را پیدا کنند - به هر حال محمد به همراه یکی دیگر از دوستانشان رفته بودند تا این دونفر خاطی را دستگیر کنند. پدرم در آنجا خیلی نگران شدند و می گفتند: شما چرا دونفری رفتید؟ حداقل می بایست با یک گروهی و یا یک دسته ای می رفتید. سید محمد گفت: نیازی نبود. دو نفری رفتیم و این دو نفر را دستگیر کردیم و آوردیم. من دقیقاً به یاد دارم که آنزمان در یکی از درگیری هایی که در چهارراه گلستان مشهد اتفاق افتاد من هم به اتفاق برادر پورنقی و برادر آزادی و چند نفر دیگر از بچه ها در این درگیری شرکت داشتیم. در این بین منافقین از نقطه ضعف برادران حزب اللهی استفاده می کردند و در درگیریها چند نفر از دخترها را جلو می فرستادند و چهار پنج نفر از همین منافقین هم در پشت سر این دخترها مخفی می شدند و با چاقو و تیغ های موکت بری آماده ضربه زدن به برادران حزب اللهی می شدند. این دخترها هم تا نزدیکیهای برادران می آمدند و یک دفعه به کنار می رفتند و این منافقان می آمدند وسط و با تیغ به سرو صورت و چشم و بدن برادران حزب اللهی صدمه وارد می کردند. و شعارهای آنچنانی می دادند و تا بچه های حزب اللهی می خواستند در دفاع از خودشان می خواستند به منافقین حمله کنند اینها مجدداً پشت سر دخترها مخفی می شدند. اینها چندین مرتبه این کار را کردند و برادران حزب اللهی را به شدت مضروب می کردند و پشت سر دخترها مخفی می شدند و زمانیکه بچه ها جلو می رفتند بنا به مسائل اخلاقی اسلامی و شرعی نمی توانستند به زن نامحرم دست بزنند بنابراین به ناچار به عقب می آمدند. اما در همین فرصت پنج شش دقیقه ای منافقین آمادگی پیدا می کردند و دو مرتبه حمله می کردند. ما زمانیکه دیدم با این حربه منافقین نمی توانیم مقابله کنیم برادر پور نقی را در جریان امر قرار دادیم و با ایشان مشورت کردیم و گفتیم که به این طریق نمی شود. چونکه آنها نقطه ضعف بچه های ما را پیدا کرده اند و ما هم نمی توانیم کاری انجام دهیم. برادر پورنقی به ما گفت: این مرتبه که منافقین از این طریق برای حمله استفاده کردند شما بروید و جلوی چادر این دخترها را بگیرید و پایینش را حالت گره مانند بدهید و آنها را از بین منافقین به کنار بکشید و منافقین را دستگیر کنید. یک مرتبه که منافقین به همراه دخترها حمله کردند دو سه تا از بچه ها سریع رفتند و پایین چادرهای اینها را محکم گرفتند و کشیدنشان که فاصله بین اینها و منافقین که پشت سر اینها مخفی شده بودند زیاد شد و در این بین اولین کسی که رسید روی سر منافقین محمد پور نقی بود که یادم است ایشان آنقدر عصبانی شده بودند که یک دانه آجر از روی دیوار خانه ای که در همانجا بود برداشت و با تمام قدرت به سر یکی از این منافقین زد به طوریکه سر این منافق پر از خون شد و بقیه هم زمانی که این صحنه را دیدند خودشان را تسلیم کردند. من به یاد دارم که پس از شهادت سید محمد ما تصمیم گرفتیم که هر هفته شبهای جمعه به منزل شهدا برویم و یک سری از خانواده شهدا بزنیم و یادبودی از این شهدا داشته باشیم و دعای کمیلی برگزار کنیم. اولین شهیدی که ما در منزلشان دعای کمیل برگزار کردیم شهید پورنقی بود. من به منطلشان رفتم و با پدرش صحبت کردم که به غیر از چایی هیچ پذیرایی دیگری انجام نشود که ما بتوانیم در منزل تمام شهدا این مراسم را برگزار کنیم. چون فشار اقتصادی بر روی خانواده شهدا بود می خواستیم مشکلی نداشته باشند. البته پدر محمد این مسئله را قبول کرد و ما هم رفتیم. اما زمانیکه شب جمعه به همراه دوستان برای برگزار کردن دعای کمیل به منزلشان رفتیم دیدم که امکانات پذیرایی از هر نظر کاملاً مفصل است. بنابراین حاج آقای پورنقی را به کناریر کشیدیم و به ایشان گفتیم که حاج آقا ما با شما صحبت کردیم که به اصطلاح این مسائل نباشد و فقط در حد یک چای باشد که بتوانیم این امر خیر را در همه جا برگزار کنیم. ممکن است دیگران مشکل اقتصادی داشته باشند و تهیه این امکانات برایشان مشکل باشد. من این حرفها را که زدم دیدم ناگهان اشکهای ایشان جاری شد و گفت که من پذیرایی نمی کنم اینها دستور خود محمد است که داده است تا از شما پذیرایی کنیم و ما فقط وسیله هستیم. من یک مقدار تعجب کردم و گفتم که چی؟ حاج آقای پور نقی برای من تعریف کرد و گفت: محمد دیشب به خواب من آمد و به من گفت باب شما چرا نشسته ای و چرا بلند نمی شوی که از دوستانم که آمده اند پذیرایی کنی. بلند شو و از آنها پذیرایی کن. من صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که چشمهایم خیس است. در خواب گریه کرده بودم و یادم بود که محمد در خواب به من چه چیزهایی گفته است بنابراین ما هم بنا به درخواست خود ایشان که به من گفتند پذیرایی کن از شما پذیرایی می کنم و خود محمد خبر دارد که شما به اینجا آمده اید و در اینجا مجلس و برنامه دعای کمیل دارید. به یاد دارم زمان انقلاب یک سری ماژیک های رنگی در اندازه مختلف در مغازه حاجی آقا موجود بود سید محمد که آن زمان در ارتش خدمت می کرد تعدادی ماژیک برای خودش می برد یک مرتبه از ایشان پرسیدم که این ماژیکها را به کجا و برای چه می بری؟ سید محمد گفت: ماژیکها را به پادگان می برم و شبها در داخل پادگان شعارهای دینی و انقلابی می نویسم. محمد خیلی نسبت به حلال و حرام مقید بود به طوریکه من به یاد دارم یک روز به مغازه ایشان رفتم وگفتم: مادر جان من می خواهم رب درست کنم به همین دلیل گلنی می خواهم که داخل آن گرجه ها را خیس کنم و بشویم و پس از استفاده آنرا تمیز کنم ودو مرتبه به شما بر گردانم که بتوانید آنرا بفروشید.محمد از این حرف من خیلی ناراحت شد وگفت: شما اگر ظرفی را لازم دارید می توانید ببرید و از آن استفاده کنید. ولی اگر بخواهد شما از ظرفی استفاده کنید و دو مرتبه بیاورید که ما بفروشیم دسته دوم می شود و ما این ظرف را به اسم نو می فروشیم به همین دلیل من هم این چنین کاری را نمی کنم. دقیقا به خاطر دارم زمانیکه ایشان منافقین را بازداشت کرده بودند اینها را در یک اتاق اداری محبوس کرده بودند. این منافقین هم از داخل اتاق خیلی شعار می دادند.ما هر چه به اینها تذکر می دادیم که شعار ندهند فایده ای نداشت تا اینکه دیدم سید محمد پور نقی به داخل اتاق این منافقین رفت و یک چیزی به اینها گفت که ناگهان دیدیم تمام اینها ساکت شدند و دیگر شعاری ندادند حالا ایشان در اتاق چه گفته و یا اینکه چه کار کرده بود خدا می داند. یکی از دوستان و همرزمان سید محمد پس از شهادت محمد برای ما تعریف می کرد و می گفت که: محمد پس از مدتی که در جبهه بود یکسری می خواست برای دیدن اقوام وبرای بازدید از خانواده چند روزی را به مشهد بیاید به همین دلیل از خط مقدم به سمت اهواز حرکت کرد. اما حدودا ساعتهای 12 همان شب دیدم که سید محد با لباس فرم مرتب به خط برگشت به محمد گفتم: شما مگر قرار نبود برای مرخصی به مشهد بروی؟ محمد گفت: چرا ولی در اهواز شنیدم که امشب عملیات است به همین دلیل برگشتم من گفتم: پس لابد می خواهی شهید بشوی که محمد در جوابم گفت: من اگر لیاقتش را داشته باشم همین را می خواهم. محمد شب قبل از عملیات رجائی و باهنر که در همان عملیات هم شهید شدند به منزل یکی از اقوام که در اهواز ساکن بودند رفته بود. این بنده خدا به محمد گفته بود معمولا شما همیشه لباس معمولی می پوشیدید اما چی شده که امشب لباس فرم سپاه پوشیدی؟ نکند که می خواهی شهید بشوی؟ گویا محمد هم با خونسردی ولی کاملا جدی گفته بوده بله. من می خواهم اگر لیاقت داشته باشم و این سعادت نصیب من شود شهید بشوم. من دقیقابه یاد دارم که زمانیکه که امام خمینی ةرودند که :پادگانها را خالی کنیدو سربازها ازپادگان ها بیرون بیایند، محمد حدود 45روزبه پایان خدمتش مانده بود. بنابراین باماتماس گرفت واز من خواست که برای ایشان تحقیقاتی بکنم ونتیجه حاصله را به ایشان گزارش کنم .همین دلیل من به منزل اقای سید عبدالله شیرازی رفتم وگفتم :من پسرم سرباز ارتش است وبیشتر از 45روز به پایان خدمت ایشان باقی نمانده است که دو سال خدمتش به پایان برسد من هم به خدمت شما امده ام که کسب تکلیف کنم که فرزندم چه کار کند ؟پادگان را ترک کند ویا اینکه این45روز راهم بگذراند .حاج افای شیرازی گفتند :ایشان فعلا این 45 روز را درپادگان باشد ولی در مبارزات خیابانی شرکت نکند.من این مساله را به محمد گفتم ،محمد می گفت :من چند نفر را در پادگان می شناسم وانها را زیر نظردارم .اگر خواستم پادگان را ترک کننم ،اول این چند نفر را به درک واصل می کنم چونکه اگه اینها به خیابان بیایند مردم را قتل عام می کنند. محمد زمانیکه در مغازه به پدرش کمک می کرد هر وقت می خواست الباقی پول خانمهای را که خرید کرده اند بدهد بر روی ظرفی می گذاشت تا خانمها خودشان پولشان را بر دارند که یک زمانی خدای نکرده به دست نامحرم نخورد.حتی یک روز پدر محمد برای ما تعریف می کرد و می گفت: یک خانمی از این کار محمد خیلی ناراحت شده بود و به محمد گفته بود که شما با این کارتان من را سگ خطاب کرده ای و به من توهین کرده اید اما زمانی که این خانم از نیت محمد با خبرمی شود قانع می شود که محمد منظور خاصی نداشته می رود. محمد قبل از اینکه به جبهه برود در کارهای مغازه به من کمک می کرد و من بیاد دارم یک روز به اتفاق محمد رفتیم جنسی را برای مغازه تهیه کردیم و به مغازه آوردیم ولی زمانی که جنسها را چیدیم دیدیم که یک گردنبند طلا در بین اجناس است.محمد گفت: که حتما این متعلق به همان بنده خدایی است که ما این اجناس را خریداری کرده ایم به همین دلیل سریعا بدون معطلی سوار موتور شد و به مغازه آن بنده خدا رفت و گفت: این گردنبند در بین اجناسی بوده که ما از شما خریداری کردیم شما این امانت را به صاحبش بر گردانید. من به یاد دارم که یک روز خانمی کیفش در جلوی مغازه می افتد محمد این کیف را پیدا می کند و گویا مبلغ زیادی وجه نقد هم داخل این کیف بوده است وقتی محمد این کیف را پیدا می کند اطلاعیه ای مبنی بر پیدا شدن کیف به شیشه مغازه می چسباند صاحب کیف پس از چند روز می آید وبا دادن نشانی کیفش را دریافت می کند و از محمد تشکر می کند و می رود. یکی از دوستان محمد برای ما تعریف می کرد و می گفت محمد در جبهه آدم بسیار خوش اخلاق و صبوری بود به طوری که به یاد دارم یک شب سر پست نگهبانی خوابم برده بود.زمانیکه از خواب بیدار شدم دیدم خود ایشان به جای من بر سر پست نگهبانی ایستاده و کارهای من را انجام داده است و دلش نیامده و راضی نشده بود که من را بیدار کند. همیشه به بچه ها می گفت: شما اگر دوست دارید من شما را برای نماز صبح بیدار کنم. به یاد دارم زمانی که حضرت امام خمینی(ره) پیام دادند که سربازها پادگان ها را ترک کنند سید محمد به بیت مرحوم آیت ا... العظمی شیرازی رفتند تا از ایشان کسب تکلیف کنند هر چند حدود یک ماه به پایان خدمتش هم نمانده بود. آبت ا... شیرازی فرموده بودند: اگر شما و کسانی که مثل شما به مسائل دینی و مذهبی معتقد و متعهد هستند ارتش را تخلیه کنند و در پادگانها نباشند شرارت های ارتشی ها بیشتر و در نهایت کشتار مردم زیادتر می شود. پس شما فعلا در پادگان بمانید و با ما در تماس باشید هر وقت لازم شد می گوییم پادگانها را ترک کنید. ایشان به توصیه آیت ا... شیرازی در پادگان ماندند و تعدادی از عوامل کشتار مردم در ده دی را هم شناسایی کرده بودند.[۱]