شهید صفر علی رضایی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
صفر علی رضایی
200px
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد بیرجند
شهادت ۱۳۶۷/۵/۶
محل دفن شماره یک
سمت‌ها معاون تیپ قائم مقام
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدرموسی


خاطرات

- در عملیّات مرصاد آقای رضایی با یکی از اعضای کادر برای شناسایی به جلو رفتند . وقتی از آنها خبری نشد ، حرکت کردیم . جلوتر که رفتیم ، دیدیم شهید " رضایی " داخل گودی افتاده یک گلوله به دست ، یکی به پا و یکی هم به شکمش اصابت کرده است . شهید در اثر همین گلوله ها همان روز به شهادت رسید .

- قبل از عملیات کربلای 5 یکبار در خواب دیدم که : آقای رضایی به شکل کبوتری در قفس بود یک مرتبه در قفس باز شد و شهید پرواز کرد و رفت . به شکلی که دیگر با چشم دیده نمی شد . این را به ایشان گفتم . گفت : من به حرف شما اعتقاد دارم . می دانم که دروغ نمی گویی . اما هنوز زمان آن نرسیده است . می گفت : در این قفس کی می خواهد باز شود که من آزاد بشوم .

- در عملیّات مرصاد از داخل سنگر یکی صدا زد : صفرعلی ، صفرعلی ، « شهید رضایی » با محبّت جواب داد : جان بفرما ! و چون این فرد با ما هم لباس بود ، آقای رضایی گفت : نزنید این نیروی خودی هست . امّا همینکه به طرف صدا حرکت کرد بوسیلة همین منافقین قلبش یا مغزش مورد هدف قرار گرفته و به شهادت رسید .

- شهید هرگاه می خواست مرخصی بگیرد تلفن می زد و یا خبر می داد . در زمان تولد فرزندش شهید حضور نداشت . نوزاد 15 روزه بود که یک روز عصر در خانه به صدا در آمد وقتی رفتم در را باز کردم با صحنه ای روبرو شدم که کاملاً تعجب مرا برانگیخت شهید با لباس کردی و شال در گردن پشت در ایستاده بود گفت :‌ می دانم که برای شما غیر منتظره است . این دفعه می خواستم ناگهانی بیایم . چون از خدا خواسته بودم هرگاه فرزند پسری به من عطا کرد شهادت را نصیبم گرداند تا ادامه دهنده راهم باشد و همینطور هم شد .

- یک شب حدود ساعت 9 یا 10 یکدفعه متوجّه شدیم که یکی از برادران کادر که در شهر " ماووت " عراق مسئولیّت حفظ تپّه ای به نام تپّة " تخم مرغی " رذا به عهده داشت ، پشت بی سیم گریه می کند که آقای رضایی من اینجا نمی توانم بمانم . جای مرا عوض کنید . وقتی شهید رضایی پرسید که : چرا نمی توانی بمانی ؟ گفت : حقیقت این است که من از اینجا می ترسم و این جا ، جای ماندن برای من نیست . به هر شکلی که می خواهید مرا تعویض کنید . بنابراین آقای " رضایی " به خاطر اهمیّتی که این منطقه داشت مسئولیّت حفظ آنرا به دیگری سپرد .

- دفعة آخر که شهید می خواست به جبهه برود فرصت نکرد با من خداحافظی کند ، به بیرجند که آمدم تلفن کردند ، گوشی را برداشتم متوجّه شدم که برادرم حسن ( از شهید کوچکتر است ) پشت خط می باشد ، به او گفتم صفرعلی کجاست . گفت : صفرعلی نیست ، گفتم : چرا صدایش می آید ، دلم برایش تنگ شده ، گوشی را به صفرعلی داد به او گفتم : چون خداحافظی نکردی دلم برایت تنگ شده است ، کی می آیی ، گفت : آخر هفته با همین جعبه های چوبی برمی گردم و همینطور هم شد .

- در عملیّات مرصاد قرار بود که خودمان را به گردان « محمّد رسول الله » برسانیم . همانطور که حرکت می کردیم ، متوجّه صدای ناله ای شدیم . با سرعت به طرف صدا دویدیم . وقتی رسیدیم ، دیدیم شهید « رضایی » مجروح شده است و ذکر « یا مهدی ، یا مهدی عج » بر زبانش جاری بود . خود را برای شهادت آماده می کرد .

- دستور دادند یک گروهان با شهید و یک گروهان با من بیایند و گروهانهای دیگر تقسیم کار شدند . هنوز روی ارتفاع نرسیده بودیم که درگیری شروع شد ، خبر رسید که آقای رضائی مجروح شده است . ایشان را در حالی که روی برانکارد بود آوردند ، چند گلوله به ناحیه شکم و سینه اصابت کرده بود و چهره اش به خاطر هدر رفتن خون زیاد تغییر کرده بود و فریاد یا مهدی ( عج ) می زد ، درگیری شدیدتر شد و منافقین فشار زیادتری وارد کردند ، امدادگرها به ناچار شهید را رها کردند ، وقتی که ایشان را به اورژانس رساندند شهید شده بودند .

- شهید رضایی برای آبادی روستا { نوگیدر } فعالیتهای زیادی کردندموقع احداث ( حسینیه ) شهید گفت : دوست دارم وقتی این حسینیه ساخته شد اولین مراسممی که درآن برگزار می شود یرای من باشد که هان طور هم شد اولین مراسم در آن حسینیه مراسم تشیع جنازه وعزاداری شهید رضای بود

- یک روز برای جذب نیرو با شهید « رضایی » به طرف روستاهای منطقة " درخش " ، " آسیبان " و " گازار " راه افتادیم . همانطور که می رفتیم دیدم آقای « رضایی » گریه می کنند . گفتم : چرا گریه می کنی ؟ گفت : این حالاتی که تو نسبت به جبهه داری من هم دارم ولی افسوس می خورم که چرا هر وقت اراده می کنی به جبهه می روی و هر وقت می خواهی برمی گردی . ولی خداوند این توفیق را به من نمی دهد . همچنان گریه می کرد . تا اینکه به مسیر گازار رسیدیم ، تصمیم گرفتم با او به دیدن مادر و پدرش بروم تا شاید آنها بتوانند او را متقاعد کنند . وقتی وارد خانه شدیم ، تا چشمش به مادرش افتاد ، با صدای بلند شروع کرد به گریه که چرا مقدّمات رفتن به جبهه برای او آماده نمی شود . گفتم : آقای رضایی چرا اینقدر بی تابی می کنی ؟ وجود شما در اینجا از جبهه واجب تر است گفت می دانی ؟من آنقدر تشنه شهادت و تشنه حضور در میدان که می ترسم اگر در اینجا بمانیم بعضی از مسولان وگروهکها در من تاثیر بگذارید تا از اشتیاق و علاقه ای به شهادت دارم کاسته شود.

- معمولا قبل از هرعملیات جشنی به نام جشن شهید به ممنظور اعلام آمادگی برای شهادت برگزار می شد دو شب قبل از عملیات مرصاد شهید رضایی از ما خواست که حنادرست کنند بچه ها حنارو آوردن همه نیروها جع شدند شهید گفت حنارو درست کنید که امشب می خواهیم حنا ببندیم ان شاالله وقتی به ان دنیا رفتیم بادست حنا کرده بریم ان شب که خود شهید رضایی هم دست و پای خودش را حنا گرفت

- قبل از عملیات مرصاد، یک روز در منزل آقای رضایی، بودم . گفت : می دانی ! ما لیاقت شهادت نداشتیم . جمعی از دوستان دیگر در بین ما نیستند و رفتند ولی ما ماندیم . از اینکه شهید نشده بود ناراحت بود . اما طولی نکشید که عملیات مرصاد شروع شد و در همین عملیات به شهادت رسید .

- در عملیات مرصاد شهید رضایی به همراه مسئول گردان در جلوی صف حرکت می کرد . در مقابل ما سنگری بود که دو نفر هم با لباس ما داخل آن بودند . همانطور که جلو می رفتیم ناگهان متوجه شدیم آقای رضایی را با اسم صدا می زنند که بیایید اینجا با شما کار داریم . اما به محض اینکه شهید رضایی به طرف صدا حرکت کرد او را به رگبار گلوله بستند مثل اینکه یک نوار کامل تیر بر بدن شهید رضایی خالی کردند .

- شهید صفرعلی رضائی پیش از عملیات مرصاد که در آن به شهادت رسید ایشان یک شب خواب دیده بود که کسانی آمده اند و اسامی برخی از رزمندگان را در لیستی ثبت می کنند و از جمله این که نام ایشان هم در آن لیست نوشته شده بود . هنگامی که علت را پرسیده بود گفته بودند : مأموریت داریم که نام شما را در این لیست بنویسیم ! به هر حال صبح آن روز با همرزمان و دوستان خود، خداحافظی ویژه ای کرده بود و از آنها حلالیت طلبیده و گفته بود : بدین ترتیب من مطمئنم که به شهادت می رسم . به هنگام تشرف به عملیات مرصاد، خود را کاملا آراسته بود و سر و دست خود را حنا کرده و بسیار خوشحال بود و در همان عملیات به شهادت رسید .

- آقای « صفر علی رضایی » هنوز زنده بود . که یک شب خواب دیدم نهر آبی است به شکل گل لاله . یک صف طولانی از لاله ها هم وارد آن می شد و روی آب حرکت می کرد . درون این لاله ها سرهای شهدا قرار داشت . شهدای زیادی از مقابلم گذشتند . بعضی ها را شناختم و بعضی ها را نه . در میان آنها چند تن از شهدای بیرجند بودند . مشغول صحبت با یکی از آنها بودم که دیدم آن قرار داشت . همانجا فهمیدم که « آقای رضایی » آخرین شهید خواهد بود . صبح وقتی او را دیدم ، خندید . گفتم : چیه ؟ گفت : بله جریان گلهای لاله است . گفتم عجب گلهای لاله را که من خواب دیدم . گفت : خوابی را که تو دیده ای ، من هم دیده ام ! و همان شهیدی که به تو گفته به من هم گفته است که دیشب تو هم این خواب را دیدی . می خواستم بپرسم آیا از شهادتش خبر دارد ، که خودش گفت : « بله آن لاله آخری من بودم » در صورتی که من هنوز خواب را برایش تعریف نکردم بودم . در همین حال که صحبت می کردیم ، هواپیماهای عراقی شروع کردند به بمباران پادگان . با خودم فکر می کردم که حتماً آقای رضایی اینجا شهید خواهد شد ، که گفت : من اینجا شهید نمی شوم . جایی که قرار است من شهید شوم . تپه ها و درختهایی دارد . من در میان آن درختها شهید خواهم شد . پرسیدم واقعاً این خوابی را که من دیده ام شما هم دیده ای ؟ شهید در حالی که گریه می کرد گفت : همه اش را در خواب دیدم . آن شهیدی که با تو صحبت کرد با من هم صحبت کرد . و من یقین دارم که طی همین سه ، چهار روز شهید خواهم شد . و اضافه کرد : فکر نکن که گریة من به خاطر ترس است ، نه ، از شوق دارم گریه می کنم . چرا که خداوند مرا پذیرفته و من یقین دارم که در آمار شهدا خواهم بود .

- هنگامی که شهید را حامله بودم، خوابهای مبین ویژگی های خاص این فرزندم را زیاد می دیدم . از جمله ائمه ( ع ) را در خواب می دیدم . یک بار در عالم رویا به من گفته شد این فرزندت باعث روشنایی و سعادت و ذخیره آخرت شماست . و در همان روزهای قبل از ولادتش هم یکی از همسایه ها که سرکار خانم محترمه ای از سادات بود خواب دیده بود که به وی گفته اند : نام فرزند فلانی را علی و یا فاطمه بگذارند . و به دنبال آن لباسی دوخته و برای فرزندم آورده بود و این مطلب را به من گفت و از ما خواست که بدان عمل کنیم و گفت : این فرزند شما غیر از سایر فرزندان است . همینطور هم بود .

- در عملیّات " مرصاد " گفتند که آقای " رضایی " برای شناسایی رفته اند . منتظر ماندیم . امّا برنگشتند . بنابراین حرکت کردیم . چند قدمی که رفتیم ، متوجّه شدیم یکی ما را صدا می زند . وقتی جلو رفتیم ، دیدیم شهید " رضایی " با گلولة یکی از منافقین مجروح شده است . در آن لحظات آخر با همة ما خداحافظی کرد . گفت : " من به آرزوی خودم رسیدم . شما هم از خدا بخواهید که مرا بیامرزد ." توصیه کرد : " امام را تنها نگذارید . انقلاب را رها کنید . من که رفتم امّا شما راه را ادامه دهید . امام را تنها نگذارید . کاری نکنید که دل امام را به درد آورید " .

- یک روز قبل از شهادت آقای " رضایی " ، منطقه توسّط هواپیماهای دشمن بمباران شد . همه مخفی شده بودند . امّا شهید طاقت نداشت و مرتّب از کمین گاه بیرون می آمد . نیروها را دور هم جمع می کرد تا صحبت کند . می گفت : " امروز اصلاً حال و هوای دیگری دارد . برادران ! این عملیّات آخرین عملیّات است . من دیگر برنمی گردم . شاید کسانی دیگر هم در جمع ما باشند که برنمی گردند " .

- قبل از تولّد شهید صفرعلی ، در خواب دیدم که یکی از ائمه به من گفت : " این فرزند مایة روشنایی و سعادت و ذخیرة آخرت شماست " . در همان روزهای قبل از تولّدش نیز یکی از همسایه ها در حالیکه لباسی برای صفرعلی دوخته و آورده بود گفت : در خواب دیده ام که گفتند : " نام این فرزند را فاطمه یا علی بگذارید . این فرزند غیر از سایر فرزندان است " .

- یک شب در منطقه قرار شد که شب را پیش عشایر بمانیم . آقای رضایی به من گفت : شما داخل چادر بخوابید و خودم عقب ماشین می خوابم . رئیس قبیله از این حرف شهید ناراحت شد و گفت : ما شما پاسداران اسلام را فرزندان پاک خمینی و محرم اسرار خود میدانیم . آنقدر به شما اعتماد داریم که حتی در چادری ما خوابیده اند منعی برای استراحت شما نمی بینیم . این قابل تحمل نیست که چادرها خالی باشد داخل ماشین بخوابید . قبول کردیم و داخل چادر خوابیدیم . زمانی کوتاه گذشت . متوجه شدم که شهید رضایی بیرون رفت . دو یا سه ساعت گذشت و برنگشت . بیرون رفتم و دنبال او گشتم . دیدم ، داخل شیاری مشغول عبادت بود . از کنار او فاصله گرفتم . در حالیکه اصلاً متوجه حضور من در کنار خودش نشده بود

- شبی خواب می بیند که شخصی لیستی در دست دارد و صورت برداری می کند ، می گوید : رضایی اسم تو را هم داخل این لیست نوشتم همراه با راهیان کربلا ، صبح که می شود ایشان از دوستانشان حلالیت می طلبد و وصیت نامه اش را می نویسد . سپس می گوید : در مرخصی که بودم خداوند به من هدیه ای عطا فرموده ( تولد فرزندش ) و مرا دیشب قبول کرده است . شب بعد از آن به ارتفاعات اسلام آباد می آیند . با آقای عزیزی برای شناسایی از ارتفاعات بالا می رود ، در ضمن بالا رفتن به عزیزی می گوید : شهادت هر لحظه به من نزدیک می شود . و از این ارتفاع برنمی گردم به شما وصیت می کنم که به همسرم بگویید . به پدر و مادرم همانند پدر و مادرش به یک اندازه احسان کند . که در نزد خدا بی اجر نخواهد بود . و دیگر اینکه بچه های مرا خواب تربیت کند و تحویل جامعه بدهد ، من یک پاسدار هستم و هر چه فکر می کنم تمام پاسداران جانفدای اسلام بوده اند و اگر فرزندی از ما خراب باشد ، دشمن خواهد گفت که پاسداران ظلم کرده اند و بچه هایشان به چه روزی افتاده اند . بعد عزیزی می گوید : شنیدم صدای رگبار گلوله ای آمد . افتادیم . از ناحیه دست و پای من خون زیادی می رفت و شنیدم که رضایی ناله ای کرد و بعد صدا قطع شد فهمیدم که به شهادت رسیده است .

- در بازگشت از اسارت وقتی به خانه رسیدم و از ماشین پیاده شدم . دختر بچّه ای با یک دسته گل به طرف من می دوید . من بجز پدر و مادرم هیچکس را نمی شناختم . ولی وقتی آن دختر را دیدم برای یک لحظه چهرة سردار شهید " رضایی " پیش چشمانم ظاهر شد . این دختر خودش را توی بغلم انداخت و با گریه گفت : آقای " مبرقعی " اگر شما جبهه نمی رفتید بابای من هم نمی رفت . من دیگر برای چند لحظه چیزی نفهمیدم بعد وقتی به حال اوّلیّه برگشتم متوجّه شدم که " آقای رضایی " شهید شده است .

- هر وقت قرار بود عملیاتی انجام شود « شهید رضایی » به بچه های بسیج خبر می دادند که چند روز دیگر عملیات هست و باید آماده شوید . بچه ها هم به عنوان اعلام آمادگی دور او حلقه می زدند و شعار می دادند : « فرماندة آزاده آماده ایم آماده »

- بعد از عملیّات آزادسازی " حلبچه " در یکی از روستاهای منطقه با صحنه های دلخراشی از قتل عام مردم روبرو شدیم . شهید " رضایی " وقتی اجساد مردمی را که در بمباران شیمیایی به قتل رسیده یا کودکانی را که در آغوش مادر پستان به دهان جان باخته بودند ، دید به شدّت متأثّر شد . بالای بلندی رفت . دستش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت : " خدایا به این بندة حقیر توفیق بده که انتقام خون این عزیزان بی گناه را ظالمین روزگار ، جنایتکاران عالم ، استکبار جهانی و صهیونیست بین الملل بگیرم " .

- داخل کانال نشسته بودیم . تیراندازی با کلاش ثمر بخش نبود . آماده بودیم که برگردیم . در همین حال یکی از بسیجی ها با یک گلولة آر پی جی آمد پیش « شهید رضایی » گفت : من می خواهم این گلوله را بزنم « شهید رضایی » به شوخی گفت : وسط تانکها یک نفر هست به عنوان فرمانده که چفیّه هم دارد . اگر می خواهی بزنی او را بزن . این بسیجی از نظر سن بسیار کوچک بود . حتّی بلد نبود آر پی جی را گلوله گذاری بکند . در همان یکی دو سه دقیقه بنده و شهید رضایی به ایشان گفتیم : گلوله را اینطور بگذار و برو بالا . رفت بالای خاکریز بعد از چند لحظه دیدیم که با اوّلین گلوله ای که برادر بسیجی شلیّک کرد ، همان فرماندة مورد نظر روی آسمان پر پر شد . با کشته شدن فرمانده ، تانکها متوقّف شدند و بعضی ها هم عقب نشینی کردند .

- شب عملیات مرصاد بود . شهید رضایی به من دستور داد که به نیروها بگو همین جا بمانند . تا من و عزیزی برویم و منطقه را شناسایی کنیم . آنها بعد از یک ربع که برگشتند ، آهسته به من گفت : ( شهید رضایی ) ما راه را اشتباه آمده ایم و همه اطراف ما را دشمن گرفته ولی همگی خوابند . اگر بیدار بودند یکی از ما زنده نمی ماندیم . خدا به حال ما رحم کرد .

- عملیات والفجر 9 خدمت آقای رضایی در تیپ یکم ویژه شهدا به فرماندهی سردار شهید محمود کاوه بودیم . کارهای مقدماتی و شناسایی صورت گرفته بود . به منطقه عملیاتی که رسیدیم در خدمت شهید جلسه توجیهی صورت گرفت . ما به گردان امام موسی معرفی شدیم و قرار شد گردان امام علی ( ع ) به فرماندهی شهید جابری در مقابل ما حرکت کند و قسمت ابتدای خط عراق را شهید جابری بشکند و عملیات نفوذی در داخل منطقه عراق را گردان ما ( امام موسی ( ع ) ) عهده دار شود . شهید کاوه فرمودند قبل از اینکه شهید جابری بخواهد خط را بشکند شما بروید نیروها را درون منطقه پشت سر نیروهای دشمن مستقر کنید که اگر بعد از شکستن خط وارد عمل شوید تلفات بیشتری خواهید داشت . ما بنا به توصیة ایشان رفتیم در منطقه ای شیار مانند که محل عبور آب بود ، مستقر شدیم . منطقه به گونه ای بود که نمی توانستیم بنشینیم . چون سرمان زیر آب می رفت و اگر بلند می شدیم از آب بیرون می آمدیم لذا دشمن ما را می دید . برادران به صورت نیمه نشست در آبراه پشت سر هم قرار گرفتند . شهید صفر علی رضایی وسط گردان قرار داشتند و من جلوی گردان بودم ، متوجه شدم که گلوله ای به وسط نیروها اصابت کرد و تعدادی از عزیزان ما در آنجا شهید و مجروح شدند . به وسط آمدم ، ببینم چه شده ، دیدم شهید رضایی هم یکی از مجروحین این حادثه است . جالب این بود که چند نفری که مجروح شده بودند یک نفر از آنها حتی آخ هم نگفته بود و کسی هم صدایی نشنیده بود به خاطر اینکه عملیات لو نرود و کار با موفقیت صورت بگیرد . این برادران تحمل کردند . وقتی که خدمت شهید رضایی رسیدم و سؤال کردم که وضعیت چگونه است ایشان گفتند که : عادی است و هیچ موردی نیست . خود ایشان گفتند که : مجروح شدم پس از آن نیروها از آبراه خارج شدند . صبح که برگشتیم تا شهدا و مجروحین را از آنجا تخلیه کنیم دیدیم که شهید رضایی دستش را بسته و به گردنش انداخته است . گفتیم چه شده است ؟ گفتند : من دیشب مجروح شدم . ایشان با همان دست مجروح شب مانده بودند و با یکی از گروهانها از ارتفاعی عملیات را ادامه دادند .

- در عملیّات « والفجر 1» معاون گردان و بسیاری از نیروهای تحت امر او شهید شده بودند . با آنکه شهادت آنها برای شهید « رضایی » بسیار ناگوار بود . امّا با روحیّه ای بسیار قوی نیروها را هدایت کرد و تا آخرین لحظه تا آخرین نفری که از این گردان در خط حضور داشت ، در کنار آنها ماند و حاضر نبود نیروها را آنجا تنها بگذارد و خودش به عقب برگردد .

- پاتک دشمن خیلی شدید بود با آنکه از ناحیه دست مجروح شده بود چیفه ای را به دستش بسته و به جنگ ادامه می داد . هر چه همرزمان اصرار داشتن ایشان به پشت خط برگردد ولی سر باز زده و نمی رفت در حالیکه حسابی ناراحت بود و از دستش خون می رفت خم به ابرو نمی آورد . با این کارش به بچه ها روحیه می داد . در جواب اصرار برادران می گفت یک ساعت دیگر می روم عقب . تا وقتی که پاتک دشمن تمام شد در حالیکه خیلی وضعش خطرناک شده بود به پشت خط برگشت .

- در یکی از روستاهای بیرجند مأموریتی برای جلب و اعزام نیروهای وظیفه به آقای رضایی واگذار شده بود . درگیریهایی بین او و مردم روستا صورت گرفته بود . در نتیجه مردم از او شکایت کرده بودند . برای حل این مشکل یکی از برادران سپاه به شهید رضایی گفته بود شما رضایت بدهید تا آنها هم رضایت بدهند . اما او در مقابل گفته بود : در امور مربوط به خودم می توان گذشت کرد ولی راه خدا گذشت ندارد . این کار ضربه ای است به انقلاب .

- قبل از عملیات والفجر 9 به من گفت : پدر جان شاید فردا صبح اولین جنازه شهیدی که به آن برخورد کنید جنازه من باشد . شما زحمتی که کشیده اید زایل نکنید و به کارتان ورزم با دشمن . ادامه بدهید و به خاطر شهادتم سست نشوید . و من هم متقابلاً همین صحبت ها را با وی نمودم .

- در یکی از مناطق عشایری با شهید « رضایی » پای کوه مشغول آموزش بودیم که فرماندة یکی از پاسگاههای نزدیک آمد و گفت : عشایری که شما جمع کرده اید سربازان فراری هستند . ما باید آنها را برای خدمت سربازی ببریم . عشایر وقتی این صحنه را دیدند تصور کردند ما با ژاندارمری هماهنگی کرده ایم تا آنها را ببرند . بنابراین از سر کلاس به طرف کوه پا به فرار گذاشتند . " شهید رضایی " وقتی دید اوضاع وخیم شده است به فرمانده پاسگاه گفت : ما از سپاه هستیم و این نیروها تحت امر ما هستند وقتی آنها را آزاد کردیم شما می توانید بگیریدشان و علی رغم برخورد تند و توهین آمیزی که از سوی فرمانده پاسگاه به ایشان شده بود شهید از خود گذشت نشان داد .

- یکبار وقتی شهید " رضایی " می خواست به مرخصی برود . به فرماندة عملیّات گفت : ما می خواهیم به مرخصّی برویم . کامیونی به ما بدهید که در بازگشت ، وسایل و امکانات لازم را برای جبهه بیاوریم . کامیون را گرفت و با آموزش و پرورش " درمیان " هماهنگ کرد . با کمک دانش آموزان چند دبیرستان در " سربیشه " قند بار زدیم و برای جبهه بردیم .

- وقتی می خواستیم به جبهه اعزام شویم . " آقای رضایی " را دیدم که برای بدرقة ما به فرودگاه آمده بود . مرا در آغوش گرفت . مثل بچه ای که از مادرش می خواهد جدا شود زار زار گریه می کرد . گفت : خوشا به سعادت شما که این توفیق را بدست آوردید . دعا کنید ماهم بیاییم .

- مدّتی بود که آقای رضایی مشغول ساختن منزلشان بود . یک روز برای کمک به منزل شهید رفتم . از من خواست که نقشه ای برای زیباسازی وسط حیاط تهیّه کنیم . مشغول کار بودیم ، که خبر شروع عملیّات رسید . " شهید رضایی " همانجا کار را تعطیل کرد ، تا خود را برای رفتن به جبهه آماده کند .

- از ابتدایی که عملیات شروع شد ، برادران فرمانده ما را همراه با نیروهای دیگر به خط مقدم بردند و ضمن اینکه گردانها و دسته ها و تجهیزات و مهمات آماده بود به خط مقدم رفتیم محور شلمچه ، آماده دستور فرمانده بودیم ، در آنجا حدود ساعت 2 نصف شب بود که می خواستیم به دشمن یورش ببریم و گروه گشتی مان آمد و گفت : برادران برای امشب احتمالاً عملیات نمی شود و عملیات به تأخیر افتاده است ، چون دشمن کانال آبی را به طرف ما سرازیر کرده و احتمالاً عملیات نمی شود . آن شب تا صبح آنجا بودیم صبح ساعت 4 بود که بلافاصله ما را توسط کمپرسی خودی به پشت خط آورد به محور خرمشهر آنجا یک قرار گاهی داشتیم به نام دژ در آنجا مستقر شدیم . بعد از حدود ساعت 6 بعد از ظهر مجدداً تمام تجهیزات جنگی مان را چک کردیم جیرة جنگی گرفتیم به محور شلمچه عازم شدیم . جهت عملیات در آنجا هم حدود ساعت 9 بود که با دستور فرماندهی محترم دژ و همچنین دستوراتی که از سپاه مرکز رسید از طریق بی سیم پخش شد با رمز یا مهدی ادرکنی به سوی دشمن یورش بردیم در این لحظه که من در یکی از گروهها با برادران به طرف دشمن می رفتیم ، چند گلولة آرپی چی داشتیم با یک قبضه کلاشینکف و چند تا نارنجک و تجهیزات انفرادی مانند : قمقمه آب و جیرة جنگی و وسایل کمکهای اولیه بطرف دشمن حرکت کردیم . آتش دشمن زیاد بود اما بچه ها واقعاً با ایثار و اخلاصی که داشتند شجاعانه به پیش می رفتند و حتی اگر برادری مجروح می شد ، بلافاصله گروه امداد آماده بود او را به پشت خط منتقل می کرد و ما حدود 300 متر که از خاک ریز خودمان دور شدیم . آرپی چی مان با یکی از برادران دیگر مجروح شدند و بعد از آنجا من کمک آر پی چی زن یکی دیگر شدم و به طرف دشمن حرکت کردیم . در حینی که می رفتیم به طرف دشمن به کانال آبی برخورد کردیم که در آن کانال آب ، افرادی که از نظر قد کوتاه بودند از آن کانال نمی توانستند عبور کنند ، به علت اینکه عمق کانال زیاد بود و اما بعضی از برادران که قدشان یک مقدار بلند بود آن تعداد را می توانستند رد کنند ، ما هم یکی از این برادران بودیم که توانستیم از این کانال عبور کنیم و به طرف جلو برویم اما وقتی رفتیم داخل کانال کانال هم زیاد آب داشت و همراه با گلهای بسیار زیاد . اسلحه مان را بالا گرفتیم و از آن کانال که حدود 15 متر بود عبور کردیم و مجدداً به راههمان ادامه دادیم اما چون بدنمان خیس بود دیگر مجبور بودیم با سرعت کم حرکت کنیم . در هر صورت خودمان را به پشت خاکریز دشمن رساندیم در آنجا بود که یکی از برادران به نام مرتضی آهاریان بود که جزء گروهمان بود و همدیگر را دیدم و بعد همدیگر را شناختیم بعد توی عملیات بودیم که فرمانده آمد و گفت : برادران اگر می توانند یک چند متری عقب نشینی کنند و بروند عقب . بعد با کل نیروها بیایند جلو ، چون زیاد آمدیم جلو و احتمال دارد که نیروها دیرتر به شما برسد یا کاری بشوید در زمانی که می خواستیم برویم عقب به برادر مرتضی آهاریان گفتم برادر بلند شو ، فرمانده گفته برویم عقب . بیا برویم ، بعد با نیروهای پشتیبانی حرکت کنیم ، بیاییم ، گفت : نه من این همه راه را آمده ام و به هیچ عنوان دوست ندارم عقب برگردم . همانجا بود که یک مرتبه متوجه شدم که یکی از فرماندهان آمد به نام برادر رضایی ، فرمانده گردان ، با یک تیر بار دشمن داشت مستقیم روی سر ما کار می کرد بطرف نیروهای خودی و ما هم هر طور می خواستیم موفق شویم که تیر بار را خاموش کنیم به هیچ عنوان موفق نمی شدیم و نمی توانستیم چون دیدمان نسبت به او یک حالتی بود که خوب مسلط باشیم . بهر صورت برادر رضایی که آمد گفت : من باید این تیر بار را خاموش کنم و بلند شد نارنجکش را کشید و از دست راست بلند شد بطرف دشمن از کنار خاک ریز داشت می رفت بالا که نارنجک را بیندازد توی سنگر انفرادی دشمن که داشت کار می کرد یک مرتبه دیدم دشمن درست گرفت تیر بار را روی سر برادر رضایی و دست راستش را از بدن جدا کرد . این برادر رضایی باز مجدداً افتاد و نارنجک از دستش پرت شد به طرف دیگر و منفجر شد و موفق نشدیم نارنجک را بیندازیم توی سنگر دشمن . بعد مجدداً برادر رضایی نارنجک دیگر را با دست چپش کشید و ضامنش را با دست آزاد کرد و هر چه که اصرار کردیم که بده تا ما برویم بیندازیم گفت این باید به دست من کشته شود در هر صورت بلند شد و تنها با دست چپی که در بدن داشت بطرف سنگر دشمن نارنجک نارنجکش را می خواست بیندازد در حینی که دستش بلند بود که می خواست نارنجک را بیندازد توی سنگر باز دشمن تیر بار را روی سینه برادر رضایی و در حینی که نارنجک افتاد توی سنگر دشمن برادر رضایی هم به فیض عظیم شهادت نائل آمدند

- در روستای ما مدرسه ای نبود شهید به روستای همجوار می رفت تا وقتی که یک چهار دیواری را تبدیل به مد ر سه ای کردیم ، بعد از آن شهید با وجودی اینکه در روستای ما حسینیه وجود نداشت مردم را جمع کرد و از آنها تقاضای کمک کرد ، مردم نیز گفتند : شما در امر کارگری بانی شوید ما هم آهن آنرا تهیه می کنیم کارهای اولیه انجام شده و حسینیه نیز سرپا شد . جلسه اولی که برگزار شد برای یکی از شهداء بود .

- قبل از اینکه شهید " رضایی " برای آخرین بار به جبهه اعزام شود ، به دیدنش رفتم ، مشغول بنّایی بود . گفتم : حالا که وقت بنّایی نیست . گفت : " ببین حاجی آقا ! بعد از این دیگر کسی نیست که کار بنّایی این خانه را تمام کند . این سفر ، سفر آخر من است . بنابراین می خواهم باغچة وسط حیاط را تکمیل کنم ، که اگر فردا برنگشتم ، زن و فرزندانم راحت باشند و نگویند که پدرم این خانه را ناتمام گذاشت " .

- فرزندم تازه متولّد شده بود . آقای " رضایی " یک روز تماس گرفت و گفت : معلوم نیست به شهرستان بیایم یا نه . تا اینکه فرزندم 15 روزه شد . متوجّه شدم یکی درب خانه را می زند . اصلاً انتظار آمدن او را نداشتم . درب را که باز کردم . شهید رضایی را با لباس کردی مقابل خودم مشاهده کردم . او وقتی فرزندمان را دید بسیار خوشحال شد .

- برای آموزش عشایر به روستای خمینی آباد رفته بودیم . یک پیر زنی آمد و گوسفندی عقب ماشین انداخت . فکر می کرد که ما از ژاندارمری هستیم و آمدیم که سهمیّه بگیریم . شهید رضایی گوسفند را پایین آورد و به پیر زن پس داد .

- گاهی اوقات که با ماشین از خط می آمد ماشین را جلوی درب خانه اش پارک می کرد و چادری رویش می کشید . یک موتور 80 ژاپنی خریده بود . آنهم با قرض و حدود 12 تا 14 هزار تومانش مانده بود همان را برداشت و کارهای شخصی اش را انجام می داد . به مادیات توجه نمی کرد . بعد از شهادتش موتور را فروختیم و باقیمانده قرض موتور را پرداخت کردیم .

- از مأموریت برگشته بود ماشین را جلوی خانه اش پارک کرد . می خواست به روستا برود ، من آنموقع در مکانیکی کار می کردم ، گفتم سوئیچ را بدهید تا با ماشین دوری بزنم . ایشان گفت : من که تا درب خانه ام با ماشین آمدم کار اشتباهی کرده ام . پس چطور شما سوئیچ را از من طلب می کنید .

- در زمان ازدواج من مقداری وضع روغن نباتی در شهر کم شده بود . به ایشان گفتم : اگر می شود درخواستی بنویسید تا من بروم یک حواله روغن بگیرم . ایشان گفت : من حواله را می نویسم ولی اگر روغن در خانه شما باشد آنوقت شما مدیون هستید و این را باید شما فردای قیامت پیش خدا جوابگو باشید .

- قبل از عملیات مرصاد خود شهید صفر علی رضایی در خواب دیده بود که : عده ای آمده و اسامی بعضی از رزمندگان را در لیستی ثبت می کنند . اسم صفر علی هم در این لیست ثبت شده بوده است . وقتی علت را می پرسد . می گوید . ما مأموریت نام شما را در این لیست بنویسیم .

- قبل از عملیّات مرصاد ، وقتی شهید " رضایی " را دیدم ، دست در گردن من انداخت و با گریه گفت : " باید آماده شویم که پیام امام را لبّیک بگوییم . دشمن باز به کارهایی دست زده که دل امام به درد آماده است امام پیام داده که نیروها هرچه سریعتر در جبهه ها حضور پیدا کنند " . گفتم : ما که تازه از جبهه برگشته ایم . شهید جواب داد : " پیام ، پیام امام است . من شما هم به عنوان یسک بسیجی باید پیام امام را لبّیک بگوییم " . من وقتی او را اینگونه دیدم ، اشک از چشمانم جاری شد . گفتم : من آماده ام . هر وقت شما بروید ، من هم می آیم .

- عکسی از امام داشتم . که مربوط می شد به قبل از سال 42 . شهید رضایی وقتی عکس را دید گفت : من این عکس را می خواهم . گفتم : این عکس یادگاری است . ولی باز گفت : من این عکس را می خواهم و بالاخره عکس را گرفت .

- جهت عملیّاتی که در پیش داشتیم ، مانوری گذاشته بودند تا عملیّات مشابه انجام دهیم و آمادگی پیدا کنیم ، دیدم شهید رضایی داخل چادر نیست ،‌ رفتم دوری بزنم و برگردم همینطور که داشتم خاکریز را بررسی می کردم . صدای گریه ای نظر مرا جلب کرد وقتی بطرف صدا رفتم دیدم شهید رضایی است . گفتم : نکند اتّفاقی افتاده من هیچوقت شهید را آنقدر دلشکسته و محزون ندیده بودم . سؤال کردم چی شده ؟‍ چرا ناراحتید ؟ شهید گفت : این ضدّ انقلابها و ستون پنجم دل امام عزیزمان را خون کرده اند و بعد جریان امام را با منتظری در رابطة با مهدی هاشمی و اینها شرح داد ، او به گونه ای ناراحت بود که هنگام صحبت کردن نمی توانست خود را از شدّت گریه نگه دارد

- گوید .

- دفعه اولی که از جبهه برگشته بود من با خاله شهید به شهرستان بیرجند برای دیدنش رفتیم . پس از آنکه شام خوردیم خوابیدیم . ساعت حدود 12 الی 1 نیمه شب بود که من از زمزمه دعای شب شهید از خواب بیدار شدم . دلم طاقت نیاورد . داخل اتاقی که شهید دعا می خواند رفتم . دیدم صحیفه سجادیه را گذاشته و برای رزمندگان اسلام دعا می خواند . و آنچنان اشک می ریزد که نمی توان آنرا توصیف کرد .

- شب عملیات والفجر 9 یک ساعت از ورود ما به خاک دشمن می گذشت . باران نم نمک می بارید . در آن تاریکی شب دیدم یکی دستی از روی مهر به صورتم کشید و گفت : آقای الهی چطوری ؟ نگاه کردم دیدم شهید رضایی است از این حرکت ایشان خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم : درمیان این همه نیرو با آنکه نظم و ترتیب خودشان را هم از دست داده اند چطوری مرا پیدا کرده است ؟

- یک شب که به منطقه رفته بودیم ، قرار شد که شب را پیش عشایر بمانیم . ایشان به ما گفت : شما بروید داخل چادر عشایر بخوابید و من عقب ماشین تویوتا که همراه داریم ، می خوابم ! در اینحال رئیس قبله عشایری که پیش او بردیم ناراحت شد و گفت : ما شما پاسداران اسلام را فرزندان پاک خمینی ( ره ) و محرم اسرار خود می دانیم و حتی آنقدر به شما اعتماد داریم که در چادری که ما هم خوابیده اند منعی برای استراحت شما نمی بینم و این برای استراحت شما نمی بینم و این برای ما قابل تحمل نیست که چادرهایی خالی باشد و شما بیرون و داخل ماشین بخوابید وقتی اصرار و محبت و اعتماد و ناراحتی بزرگ طائفه را دیدیم ، در داخل چادر خوابیدیم و مدت کوتاهی که گذشت ، متوجه شدیم که صفر علی از خواب بیدار شد و بیرون رفت . دو سه ساعت گذشته بود که برای بار دوم از خواب بیدار شدم و دیدم که هنوز بر نگشته است . نگران شدم و با خود گفتم که شاید هم عقب ماشین خوابیده باشد و بهر حال بیرون رفتم عقب ماشین خبری نبود . جستجو پرداختم و واقعاً در آن زمان تعجبم بر انگیخته شد خیلی عجیب و مهم بود . در داخل شیاری در پائین تپه مشغول عبادت معبود بود و حالات ویژه و عرفانی خاصی داشت ، مزاحمش شدیم اما زود از کنار او فاصله گرفتیم و رفتیم بیشتر تعجب کردم . هنگامی که در صبحدم قضیه را تعریف می کرد . فهمیدم که وی در شب گذشته متوجه حضور ما در مقابل خود نشده است .

- توفیق پیدا کردیم که در عملیات مرصاد خدمت شهید رضایی که در آن زمان جانشین گردان امام علی ( ع ) بود باشیم . بعد از ظهر بود که به خاطر ازدیاد کار نهار و شام را تقریباً با هم خوردیم، به سمت گردنه صمن آباد حرکت کردیم . منطقة کاملاً جنگی بود، بعد از مقداری راهپیمایی دستور توقف دادند، چون نیروها خسته بودند، تعداد زیادی از آنها خوابیدند، من نیز خوابیدم بعد از مدتی که از خواب بیدار شدم، دیدم شهید پشت تخته سنگی نشسته ( دور از دیگران ) و در حال خواندن نماز شب می باشد .

- یادم هست یک بار در تیپ ویژة شهدا موقع صرف غذا ، بعضی بچه ها بجای یک غذا دو تا غذا خوردند . « شهید رضایی » وقتی این صحنه را دید گفت : ببینید که انبارها پر است و امکانات فراهم می کنند نباید شما هیجان زده بشوید و بگویید همه چیز داریم . سعی کنید که با امکانات کمتر بازدهی بیشتری داشته باشید . همان کاری را بکنید که دیگران انجام می دهند . همانطور باشید که گردانهای امام حسن ( ع ) و گردانهای امام علی ( ع ) هستند .

- شهید رضایی قبل از اینکه برای دومین دفعه به جبهه اعزام شود پیش می آمد و می گفت : فلانی من دفعه قبل که به جبهه رفتم برای تهیه ظروف و وسایل مورد نیاز در جبهه به مشکل برخورد کردم . اگر ممکن است شما پولی برای ما تهیه کنید . من در عوض سند یا چکی به شما می دهم . گفتم اشکالی ندارد . پرسیدم : شما چقدر لازم دارید ؟ گفت : 150 هزار تومان . من کارشان را درست کردم . اما وقتی می خواست چک را بدهد ناگهان به فکر فرو رفت و گفت : آقای نوری من همان سختی را تحمل می کنم ولی این پول را قبول نمی کنم من دارم رو به مرگ می روم . وقتیکه به جبهه می رسم حتی خانواده ، والدین و تمام هستی خود را فراموش میکنم . آن وقت چگونه این پول را از شما بگیرم و بروم خرج بکنم اگر شهید شدم جواب شما را چه بدهم ؟ پولهای ما را داخل صندوق گذاشت و چک خودش را برداشت و پاره کرد .

- در مأموریّتی که برای آموزش عشایر رفته بودیم ، یک روز پیرزنی ما را به خانه اش دعوت کرد . مرغی را کشته و غذایی آماده کرده بود . امّا شهید « رضایی » گفت : ما این مرغ را نمی خوریم . شاید این پیرزن تمام دارائی اش همین مرغ باشد .

- وقتی می خواستیم حقوق ماهیانه را بگیریم . شهید رضایی مقداری پول داخل سینی می گذاشت یکی از برادران سینی را می گرداند و تعاریف می کرد . تا هر کس به اندازه نیاز خود هزار تومان ، دو هزار تومان .... بردارد . هرگز ندیدم یکی از برادران در حد چهار هزار تومان از این سینی بردارد ، حتماً کمتر برمی داشتند .

- علاقه عجیبی به ولایت داشت . یادم هست در همان جلسه ای که در نهبندان بین مسئولین سپاه برگزار شده بود بعد از اینکه نماز صبح خوانده شد، شهید رضایی دعای توسل را شروع کرد . در ضمن دعای توسل باز هم به ائمه توسل می کرد . با ناله دستهایش را به طرف آسمان بلند می کرد و اشک می ریخت . اینقدر این شهید گریه کرد که من هم از گریه شهید گریه ام گرفت . او نه تنها من، بلکه تمام نیروهای داخل پایگاه را منقلب کرده بود .

- شب نهم ماه خواب دیدم که فرزندم گفت : بروید اسپند بیاورید که امام خمینی می خواهند بیایند . به داخل اتاق رفتم که اسپند برایشان بیاورم وقتی که آمدم دیدم هیچکس نیست . برگشتم و داخل منزل رفتم که از خواب بیدار شدم . مقداری گریه کردم و با خودم گفتم : خدایا می دانم که این سفر سفر آخر است . شب دهم بود که خیلی دلشوره داشتم و می گفتم : خدایا این چه شبی است . شب یازدهم ماه ، در خواب دیدم : یک مرغ سفید آمد و دور منزل گشت و رفت به طرف آسمان . برخاستم نماز خواندم سفره را پهن کردم یک مقدار نان خوردم که در این موقع صدای درب منزل بلند شد نگاه کردم دیدم آقای درب منزل ایستاده گفتم : چه می گوئید ؟ گفت : خبر شهادت فرزندت را آورده ایم .

- بعد از تولّدش در حدود 5 تا 6 ماهه که بود شبی در خواب دیدم . فردی آمد ( گویا ابوالفضل العبّاس بود ) و گفت : آنچه را که گفتم بر گردنش بیندازی انداختی یا نه ؟ گفتم : نه . فرمودند : بیدق را به گردن بچّه بینداز ، گفتم : چیزی ندارم . فرمود : چرا نگاه کن ، بعد که نگاه کردم دیدم همان بیدقی را که به من داده اند در گردن بچّه است و گفت : این همیشه همراه او باشد ، این فرزند همیشه همراه دین اسلا م خواهد بود .

- بعد از شهادت آقای رضایی یک شب در خواب دیدم ، جلسه ای برگزار شده است . شهید رضایی به عنوان فرمانده سخنرانی می کرد می گفت : امام را تنها نگذارید . جنگ را رها نکنید . ما مدیون خون شهدا هستیم .

- قبل از شهادت شهید رضایی مادرش دو شب پی در پی خواب می بیند که : کبوتری از خانه آنها پر می کشد . بعد از چند روز خبر شهادت آقای رضایی به آنها می رسد .

- بعد از اینکه به شهادت رسیدند ، شبی خواب دیدم با ایشان سر نهر روستا هستیم ، گفتم از کجا می آیید . گفت از کربلا می آییم ، شما را هم می خواهم انشاءا ... با خودم به کربلا ببرم و از سر نهر آب با هم همسفر بودیم تا گرمابه شاهان و از آنجا با هم رفتیم داخل آب گرم ، خود را شستیم ، دیگر از نظر من خارج شدند .

- بعد از شهادت شهید رضایی یک شب خواب دیدم که شهید با چهره نورانی و درخشان در جلوی صفی حرکت می کند و ما هم پشت سر او درحرکتیم . با خودم گفتم : رضایی که شهید شده است چطور جلوی صف حرکت می کند . شهید رضایی در جواب من گفت : نه من زنده هستم و نمرده ام . هنوز فرمانده هستم . اگر آن زمان فرمانده گردان بودم الان فرمانده بالاتری شدم . شما گمان نکنید که من مرده ام . من زنده هستم .

- صفر علی رضایی را در خواب دیدم سفارش کردند که فردا به پدرم بگویید پشت منزل ما چاله ای است آن چاله را پر کنند . زیرا که بچه ها از آنجا عبور می کنند داخل چاله نیفتند . من برای پدر ایشان این خواب را تعریف کردم . شهید در خواب بسیار ناراحت بود .

- بیش از دو سال بعد از شهادت شهید احمد صمیمی ترک و چند روز قبل از پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت توسط جمهوری اسلامی، شبی شهید صمیمی ترک را در عالم رؤیا ملاقات کردم و چه ملاقات زیبایی بود ! بدین ترتیب که کنار نهر بزرگ و زلال آبی ایستاده بودم و مشاهده می کردم که ستونی از لاله بر روی آب در حرکتند و از پیش چشمان من عبور می کنند و در میان هر گل لاله، سر شهیدی قرار دارد و بسیاری از شهداء به هنگام عبور به من لبخند می زنند . دقت که کردم، دیدم برخی از شهداء از آشنایان هستند و آنها را می شناسم، تا اینکه ناگاه شهید صمیمی ترک ( احمد صمیمی ترک ) را داخل ستون ملاحظه کردم . چون در دوران دوستی قبل از شهادت با یکدیگر بسیار صمیمی و همنام بودیم و یکدیگر را به اسم کوچک ( احمد ) صدا می زدیم یکه ای خوردم و هیجان زده گفتم : احمد ! اینجا چکار می کنی؟ ! شهید به من توجه کرد و از آن حالت بیرون آمد و کنار آب در مقابلم ایستاد و با یکدیگر حرف زدیم . از جمله از وی پرسیدم : احمد جان ! جان دادن چگونه بود و شما الان کجا هستی و چکار می کنی؟ ایشان فرمود : من اصلاً متوجه جان دادن نشدم، فقط اندکی احساس سوزش کردم و سپس دیدم که جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و می بینم که جنازه خود من است . هر کجا که جنازه را بردند، در معراج شهداء ... و بیرجند همراه آن بودم و روز تشییع جنازه ام نیز مادر و خواهرم گریه و بی تابی می کردند و من هر چه آنها را به صبوری و آرامش دعوت می کردم ، متوجه نمی شدند و تنها هنگامیکه می خواستند جنازه ام را داخل قبر بگذارند و من می دیدم که من هم باید وارد قبر شوم، اندکی ناراحت شدم و احساس کردم که این مرحله مرحله جدیدی است . من در همین زمان در شهرستان خودم، مشغول ساخت خانه و درگیر بنایی بودم . شهید به من فرمود : چرا خودت را اینقدر گرفتار دنیا کرده ای ؟ ! دنیا را رها کن و بیا ! و مرتب بر این امر تأکید می کرد ولیکن نفرمود که من هم خواهم رفت و به او خواهم پیوست و از طرفی خود را در آن ستون ندیدم و این لیاقت را نداشتم . من به شهید گفتم : من دوست دارم که به اینجا و نزد شما بیایم، ولی از دو چیز می ترسم : 1_ از جان دادن می ترسم؛ که شهید فرمود : کسانیکه در راه خدا شهید می شوند، جان دادن برای آنها، اصلاً دردآور و مشکل نیست دیگر آنکه در آن موقع دختربچه چند ماهه ای داشتم و به شهید گفتم : به او خیلی علاقه مندم که شهید فرمود : اتفاقاً همنجایش مضر است ! و باز هم مرا به ترک دنیا نصیحت فرمود . جالب اینکه در زمان حیات دنیوی ، سر شهید مو نداشت ولی در خواب سرش مو داشت و بسیار زیبا بود . علت را که از وی پرسیدم، فرمود : در باغی که ما را به آن وارد کردند، انسانهای ناقص را جا نمی دهند . مگر این را نشنیده ای که شهید کامل می شود و در او نقص نمی ماند؟ ! این است که اکنون سرم دارد ! در مورد اینکه اکنون کجا هستند و چه کار می کنند، فرمود : در اینجا باغهایی به ما داده اند که بسیار مجلل و سفید و در هر کدام از آنها، قصرهایی است که متعلق به ماست و از جمله من هنوز نتوانسته ام تمام باغم را برگردم و همه جایش را ببینم ! گرم صحبت بودیم که دیدم گویا ستون شهداء رو به اتمام است، پرسیدم : احمد ! چرا چنین شده؟ اینکه دارد تمام می شود؟ ! معنایش چیست؟ فرمود : جنگ هم دارد تمام می شود و اینها شهدای آینده اند !... نظاره که می کردم، ناگهان سر شهید صفر علی رضایی را داخل ستون مشاهده کردم که در بین آخرین نفرات ستون آمد و عبور کرد و در آن زمان هنوز شهید صفرعلی رضایی در قید زندگی این دنیا و جانشین و قائم مقام گردان امام علی ( ع ) در لشگر ویژه شهداء بود ... فردا صبح بطرف شهید علی رضایی حرکت کردم که بروم و در مورد رؤیای دیشب با ایشان صحبت کنیم . دیدم ایشان هم بطرف من می آیند و وقتی به همدیگر نزدیک شدیم، لبخند معنی داری زد . گویی می دانست که من به چشم یک شهید به او نگاه می کنم . رؤیا را برای ایشان تعریف کردم، ولی بطور مجمل و هنوز نگفته بودم که شما هم در میان شهداء بودی، و هنوز آن گلها را که دیده بودم، تعریف نکرده بودم که شهید صفر علی ( که اکنون در قید زندگی این دنیا، روبروی هم قرار داشتیم ) فرمود : بلی من هم در میان آنها هستم ! و در این لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصی به خود گرفت . من هم اکنون نگران شدم و گفتم : نه آقای رضایی، این چه حرفی است؟ شما از کجا اطلاع دارید که چنین حرفی می زنید؟ ! بسیار بسیار برایم جای تعجب و حیرت بود که شهید اشاره فرمود و گفت : آن گلهایی که تو دیدی، من هم دیدم من سرم را در میان سرها دیدم و اتفاقاً گل لاله من در همان اواخر ستون قرار داشت !! آری عجبا که شهید هم همان صحنه را دیده بود و اطلاع داشت و به همانگونه هم در عملیات مرصاد به درجه رفیع شهادت نایل آمد . قابل توجه آنکه تنها دو روز پس از این رؤیا قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل توسط ایران پذیرفته شد و خبر ازخاتمه جنگ داد .

- در گردان چادرهایی به صورت مخفی برای برگزاری مراسم مذهبی ایجاد شده بود . شهید رضایی همراه با بچه ها نیمه شب مخفیانه در آنجا حاضر می شدند و به سوز و گداز عارفانه و گریه و راز و نیاز و مناجات می پرداختند . نوارهایی نیز مخفیانه از این مراسم تهیه شده است .

- در یکی از سفرها که نیروها را برای اعزام می بردیم ، به قائن که رسیدیم ، شهید رضایی به سرعت جلوی ماشینها را گرفت و خواست که پیاده شویم . وضو گرفتیم . در آنجا خود شهید شروع به اذان گفتن کرد نماز خواندیم و دوباره سوار اتوبوسها شدیم .

- در سفری بعد از تحویل نیروها به مشهد هنگام طلوع صبح به محلی به نام ( گدار سپوتک ) رسیده بودند . شهید رضایی اصرار داشتند که همان جا نماز بخوانند ، اما همراهان مخالفت کرده و به رفتن ادامه می دهند . از قضا در راه ماشین می لغزد و چند نفر از جمله مسؤول تیپ زخمی می شوند . شهید به آنها می گوید : چون نماز را به موقع نخواندید زخمی شدید .

- شهید رضایی شب شهادتش به انتظار وقت نماز دائماً به افق نگاه می کرد . می گفت : الان دیگر صبح شده و وقت نماز است . ما می گفتیم : نه آقای رضایی هنوز صبح شده و وقت نماز است . بالاخره صبح شد . با آن قمقمة خودش وضو گرفت به چند نفر دیگر هم داد که وضو بگیرند نماز را خواند . هنوز صبح نشده بود که به شهادت رسیدند .

- در زمانی که شهید ( صفر علی ) مأمور بسیج عشایر در روستای عشایر در روستای ( زیر کوه ) بود . یکی ار عشایر را برای معالجه به شهرستان می برد . پزشک برای این بیمار شربت ب کمپلکس تجویز می کند . اما پدر خانواده به خاطر فقر اقتصادی شربت را داخل ظرف آبی با آب مخلوط می کند مقداری نان هم داخل آن ریز می کند و به فرزندش می خوراند .

- از سنگر فرماندهی گردان وقتی که برمی گشتیم ، دیدیم کنار یک تپه رملی کلاه آهنی به سر داشت و بیلی هم دستش بود و چند تا کیسه هم دستش بود و چند تا کیسه هم آنجا افتاده بود . با تلاش زیاد بیل را از داخل رملها می زد . و کیسه ها را پر از رمل می کرد . رفتم جلو و سلام کردم . گفتم : شما نمی توانید آقای رضایی کجا هستند؟گفت : بفرمایید آنجا بود که فهمیدم خود شهید است . چون رملها اطراف صورتش را پو شانده بود شهید را نشناخته بودم .

- آخرین باری که آمده بود از حالاتش نمایان بود که به سوی شهادت می رود . مدت دو شبانه روز لباسهای بسیجی را از تن بیرون نیاورد و از خانه بیرون نرفت . منتظر راننده آمبولانسی بود که مقرر شده بود بیاید و باهم بروند . وقتی گفتیم چرا از خانه بیرون نمی روی؟ گفت : نمی خواهم که پدر و مادر و خانواده نیروهای بسیجی تحت امرم ببینند و خدای ناکرده گمان کنند که ما فرزندان آنها را فرستاده و خود مانده ایم . و بالاخره به محض پیدا شدن راننده رفت .

- وقتی می خواستیم از سربیشه منتقل بشویم برای تحویل تدارکات خدمت شهید رضایی رفتم . شهید وقتی تقاضای مرا شنید قلمی را که در دست داشت روی کاغذ گذاشت و شروع به گریه کرد . پرسیدم : چه اتفاقی افتاده است؟ گفت می دانی ! به خاطر کمبود امکانات و فراهم نبودن تدارکات نمی توانم جابگوی خواسته شما باشم . در آن موقع بود که من هم تحت تأثیر سخن ایشان منقلب شدم و گریه کردم .

- خداوند به شهید فرزندی داد ، که ایشان نامش را محسن گذاشتند ، بعد از آن زنی به شهید گفت : خواب دیدم شما اسم پسرتان را حسین گذاشته اید . شهید آنقدر کنجکاو بود که می گفت : شاید خواب این زن برای ما باعث گناه شود و من باید به قرآن مراجعه کنم ، استخاره می کنم اگر قرآن به حسین جواب داد اسمش را حسین می گذارم وگرنه حرف زن را باور نمی کنم . استخاره کرد و قرآن به حسین جواب داد بنابراین نام حسین ( ع ) را بر فرزندش نهاد .

- شب چهارشنبه ای بود که من خواب دیدم : برادرم همراه شهید رضوی و یک شهید دیگر که نامش درست در خاطرم نیست به خانه آمدند . مادرم نان می پخت و همة نانهایش سوخته بود . به مادرم گفت : مادر جان ! می آیی باهم به مشهد برویم . مادرم گفت : من دارم نان می پزم . گفت : پس من با شهید رضوی به مشهد می روم . صبح که از خواب بلند شدم متوجّه شدم که درب می زنند . پس از این که درب باز شد از زیر پرده نگاه کردم دیدم شلوارش نظامی است بعد فهمیدم که خبر شهادت برادرم را آورده است .

- با پیشنهاد آقای رضایی می خواستیم جاده ای برای روستای ( نوگیدر ) احداث کنیم . صبح روزی که قرار بود کارمان را شروع کنیم . دیدیم که شهید رضایی از خانه بیرون آمد . . از ما خواست اول گوسفندی را قربانی کنیم و بعد کار را شروع کنیم

- زمستان بود . برف زیادی روستای نوگیر و اصراف آن را پوشانده بود . به طوریکه رفت و آمد غیر ممکن شده بود . شهید ( رضایی ) وقتی برای مرخصی آمد و اوضاع منطقه را چنین دید برای باز کردن راه بولدزری از اداره کل راه و ترابری گرفت . همراه با شهید بولدزر را با تریلی به طرف روستا بردیم . در 1 کیلومتری روستا آن را پیاده کردیم . شهید در میان آن همه برف حرکت می کرد تا مسیر حرکت را مشخص کند . وقتی که به روستا رسیدیم مردم از صدای بولدزر ماجرا را فهمیدند خوشحال به استقبال ما آمدند . و به میمنت این کار گوسفندی قربانی کردند .

- شهید « رضایی » وقتی برای سرکشی از عشایر به یکی از محلّات می رود ، چادری را می بیبند که یک عدّه داخل آن مشغول کشیدن قلیان و موّاد مخدّر هستند . آنها او را هم دعوت می کنند که بفرمایید ! شما هم مشغول شوید . شهید « رضایی » می گوید : نه من یک محل پایین تر یک بستی زده ام ، شما مشغول باشید . وقتی کارشان تمام و بساطشان جمع شد ، به آنها می گوید : بگویید رئیستان بیاید . وقتی رئیس قبیله او را می بیند ، می پرسد : « آقای رضایی » چه خبر از سپاه ؟ شما اینجا چه کار می کنید ؟ آنهایی که داخل چادر بودند تا اسم سپاه را می شنوند ، پا به فرار می گذارند . « شهید رضایی » می گفت : چون یک موتور داشته ، نتوانسته همة آنها را با خودش بیاورد . ولی از ریش آنها تعهّد گرفته که دوباره دست به این کار نزنند .

- در ماموریتی با شهید رضاییبه منطقه عشایری بندان رفتیم . در گردنهای کنترل اتومبیل از دست ما خارج شد . اما شهید با چهره ای خندان و آرام گفت : آقای مبرقعی اتومبیل دارد چپ می شود . به خدا توکل کن و نترس . گویا ما در جبهه توفیق شهادت نداشتیم می خواهیم در گردنه بندان به شهادت برسیم . ماشین از جاده منحرف و پرت شد تا اینکه به پهلو خوابید . وقتی پیاده شدیم . صورت شهید خون آلود و زخمی بود . به من گفت : هواپیمای ما نقص فنی داشت و در این فرودگاه عشایری ناموفق فرود آمدیم .

- وقتی قله های سلیمانیه را گرفتیم برادر صفر علی رضایی مرا صدا زد و گفت : به بچه ها بگو داخل سنگرهای عراقی نشوند . چون عراقی ها عقب نشینی کردند و تا هر جا که بروند گرای سنگر خودشان را دارند و ممکن است سنگرهای خودشان را با توپ بزنند . شب خیلی سرد بود و بچه ها از سرمای شدید می لرزیدند . گفتم : آقای رضایی چکار کنیم؟ گفت : برای خودتان تا جایی که ممکن است سنگر بکنید . به هر صورتی که بود سنگرها حفر شد . بعد از مدتی صدای توپهای عراقی بلند شد که سنگرهای خودشان را منفجر می کردند .

- در عملیّات والفجر 10 من مجروح شده بودم و شهید " رضایی " با دستمالشان قطرات خونی که روی پیراهن و شلوار من بود ، پاک کرد و گفت : بهتر است نیروها نبینند چون ممکن است باعث تضعیف روحیة آنها شود .

- بعد از نماز شب، یکی از دوستان حدیثی را نقل کرد . شهید رضایی آن را یادداشت کرد . گفتم : آقای رضایی چرا یادداشت می کنید . گفت : من عربی این حدیث را نمی دانم . گفتم : اگر عربی این حدیث را برای شما بخوانم جایزه مرا می دهی؟ گفت : بله . گفتم : این حدیث از امام صادق است که فرمود : « العلم وحشی قیده بالکتابه » علم گریزان است ببندید او را بوسیله نوشتن . شهید به عنوان جایزه شروع کرد و به صلوات فرستادن و گفت : اگر این صلوات را نمی خواهی مال خودم یک چیز دیگری می دهم و هیچ حرفی هم ندارم .

- در عملیات والجر 9 وقتی دیده بود که نیروهایش به شهادت رسیدند خودش پشت تیربار نشسته و عده ای را به هلاکت رسانده بود . با اینکه به دستش تیر خورده بود دیدم که نارنجکی بیرون آورد ضامن آن را با دندان کشید و به طرف دشمن پرتاب کرد که توانست آتش دشمن را خاموش کند .

- موقع اعزام نیرو از خراسان بعضی از مسئولین گفته بودند که نیروهای هر شهرستان باید از نیروهای شهرستانهای دیگر جدا باشند . مثلا بیرجندی ها با هم . تربتی ها با هم . نیروهای شهرستانی در اعتراض به مسئله تحصن کردند . نیروهای تحت امر شهید ( رضایی ) هم قصد همین کار را داشتند که ( آقای رضایی ) آمد و در محوطه راه آهن سخنرانی کرد و گفت : مگر غیر از این است که برای پیروی از امر ولایت و فرمان امام و دفاع از قرآن و مملکت عازم جبهه ها هستیم . مگر بیرجندی و تربتی یا مشهدی چه فرقی باهم دارند ؟ مگر نه اینکه ما باهم برای ادامه راه اباعبدا ... الحسین ( ع ) آمده ایم . چون امام حسین ( ع ) در کربلا بودند پس نباید یارانشان از مدینه و شهرهای دیگر حرکت میکردند . این درست نیست که بگوییم : چون امام حسین در کربلا و در عراق جنگید پس ما به عراق نمی رویم ! اینجوری نیست ما هدفمان این است . هرچه به ما دستور بدهند تابع آن هستیم . و هر جا دستور دهند میرویم . هرکسی اعتراض دارد ، همین الان خودش را به محل اعزام نیرو معرفی کند تا برگردد . این در شأن ما و تشکیلات ما نیست .

- یک بار وقتی شهید رضایی از جبهه برگشته بود دخترش با ابراز محبت دائماً سعی می کرد خودش را به پدر نزدیک کند . اما شهید با روشی دقیق سعی داشت او را از خود دور کند . چون می دانست راهی که انتخاب کرده سرانجامش شهادت است . بنابراین نمی خواست مهر و محبت پدر در دل دخترش زیاد باشد که در آینده باعث ناراحتی او شود .

- وقتی که مسئولیت گردان امام علی ( ع ) را به من سپرده بودند . من با اتفاق خانواده در ارومیه بودیم . به شهرستان بازگشتیم تا با جذب نیرو ، گردان خود را شکل بدهم و به جبهه برگردم . سردار منصوری فرمانده لشکر ویژه شهداء به من سفارش کردند که به صفر علی رضایی هم بگویم اگر می توانید با جذب یک گردان نیرو ، مسؤلیت یک گردان را به عهده بگیرید و به جبهه بیاید . وقتی آمدم به اتفاق ایشان برای جذب نیرو به مناطق روستایی رفتیم . چهره او جذب و کلامش نافذ بود سخنرانی نمی کرد . اطاله کلام نداشت و تنها چند جمله کوتاه اساس کار او را تشکیل می داد خیلی صمیمانه به مردم آن هم مردمی که در جایی جمع می شوند بلکه به مردم پراکنده در فراغ کوچه و باغ و محل کارشان می گفت : آقا جان ! برای ابلاغ پیام هل من ناصر ینصرنی آمده ایم ! همین بود و بس . مردم وقتیکه با خبر می شوند که صفر علی رضایی آمده ، مشتاقانه بویش می شناختند ، و ما لیستی را می گذاشتیم و می رفتیم . چند روز بعد از هر روستایی ، 10 الی 15 روز نفر داوطلب اعزام به جبهه از پیر و جوان آمده بودند و بدین ترتیب با کمال تعجب در عرض کمتر از یک هفته ، دو گردان نیرو را سازماندهی کرده و به جبهه های نور علیه ظلمت شتافتیم .

- در عملیّات مرصاد که آخرین مأموریّتش بود ، روحیّه اش کاملاً فرق می کرد . موهای سرش را تراشیده بود . و می گفت : اگر ما به شهادت برسیم با این قیافه ( با موهای بلند ) زن و بچّه مان هم ما را نمی شناسند . خود به خود جلوی ستون حرکت می کرد و بعضی مواقع از ما فاصله می گرفت . گویا منتظر شهادت بود .

- شهید صفر علی رضایی پیش از عملیات مرصاد که در آن به شهادت رسید . ایشان یک شب خواب دیده بود که کسانی آمده اند و اسامی برخی از رزمندگان را در لیست ثبت می کنند و از جمله این که نام ایشان هم در لیست نوشته شده بود . هنگامی که علت را پرسیده بود، گفته بودند : ما ماموریت داریم که اسم شما را در لیست بنویسیم ! به هر حال صبح آن روز با همرزمان و دوستان خود، خداحافظی ویژه ای کرده بود و از آنها حلالیت طلبیده و گفته بود : بدین ترتیب من مطمئنم که به شهادت می رسم . به همگام تشرف به عملیات مرصاد، خود را کاملا آراسته بود و سر و دست خود را حنا کرده بود و بسیار خوشحال بود و در همان عملیات به شهادت رسید .

- یادم است جلسه ای که صفرعلی به نهبندان تشریف آورده بودند بعد از این که نماز صبح خوانده شد آقای رضایی شروع کرد به دعای توسل خواندن در ضمن خواندن دعای توسل با ناله دستهایش را به طرف آسمان بلند می کرد و اشک می ریخت این قدر ایشان گریه کرد که من هم از گریه اش به گریه افتادم و نه تنها بلکه تمام نیروهای داخل پایگاه را منقلب کرده بود .

- صفرعلی رضایی تنها در جنگل های حسن آباد که در دست منافقین بود شبانه ایشان در جلوی ستون با یک فرد دیگری بنام عزیزی حرکت می کردند وقتی ما از مهاباد به حسن آباد رفتیم قبل از این که به دشمن برسیم یک تکه زمین بود پر از جنگل های سپیدار به صورت جنگلی بود به مدت نیم ساعت دو جنگنده ی عراقی آمدند و منطقه ی ما را بمباران کردند و ما برای حفظ جانمان داخل کانالی رفته و پناه گرفتیم و خوشبختانه در منطقه هیچگونه تلفائتی نداشتیم آقای رضایی نیروها را در داخل کانال جمع کردند و نسبت به عملیاتی که می خواهیم انجام بدهیم و منافقین و ستون پنجم ما را تو جیه کردند و نحوه ما موریت ما را توضیح دادند .

- شبی در حدود ساعت 10 شب بود که یکدفعه متوجه شدیم یک از برادران کادر که در شهر ماووت عراق مسئولیت حفظ تپه ای به نام تپه تخم مرغی را به عهده داشت در پشت بی سیم گریه می کند و می گوید آقای رضایی من نمی توانم اینجا بمانم جای مرا عوض کنید . آقای رضایی از ایشان پرسید چرا نمی توانی بمانی؟ گفت : حقیقتاً من از اینجا می ترسم و جای ماندن برای من نیست به هر شکلی که می خواهید مرا تعویض کنید . بنابراین آقای رضایی به خاطر اهمیتی که این منطقه داشت مسئولیت آن را به دیگری سپرد .

- بعد از تحویل نیروهای رزمنده به مشهد هنگام نماز صبح به محلی به نام " گدارسپوک " رسیده بودند . صفرعلی رضایی اصرار داشتند که همان جا توقف کنند تا نماز صبح را بخوانند اما همراهان مخالفت می کنند و به رفتن ادامه می دهند از قضا در ادامه ی مسیر ماشین می لغزد و از جمله مسئول یا معاون تیپ زخمی می شود وآقای رضایی می گوید شما چون در خواندن نماز اول وقت کوتاهی کردید مجروح شدید .

- درعملیات والفجر 9 مو قعی که صفرعلی رضایی دیده بود تعدادی از نیروهایش شهید و مجروح شده اند خودش پشت تیربار نشسته وعده ای را به هلاکت رسانده بود . با این که دستش براثر اصابت تیر مجروح شده بود نارنجکی را براداشت و ضامن آن را با دندان خود کشید و به طرف دشمن پرتاب کرد و توانست به این وسیله آتش دشمن را خاموش کند .

- اولین آشنایی من با صفرعلی رضایی از آنجا شروع شد که در سال 64 ایشان آمده بودند و می گفتند ما در منظقه نیاز به کمک های مردی داریم همزمان به فرمانده ای وقت مراجعه کردم بعنوان مسئول پایگاه فرمانداری و ایشان موافقت کردند که مبلغی را از خود فرمانداری و مبلغی هم از چند نفر که اسامی آنها یادم نیست با آنها تماس گرفتیم و آمدند و در حدود دویست و پنجاه هزار تومان کمک تهیه شد که این کمکها در قالب پتو و تعدادی مواد خوراکی در اختیار ایشان قرار گرفت و ایشان این امکانات را با ماشین انتقال به منطقه دادند .

- یکسری که صفرعلی رضایی از جبهه آمده بود زمستان بود و برف زیادی روستای نوکیرد و اطراف آن را پوشانده بود بطوری که رفت و آمد غیر ممکن بود وقتی آقای رضایی به مرخصی آمده بود و اوضاع منطقه را چنین دیده بود به اتفاق از اداره کل راه و ترابری بولدزر گرفتیم و آن را با تریلی به طرف روستا نوکیرد بردیم در یک کیلومتری روستا آن را پیاده کردیم و ایشان در میان آن همه برف پیاده کنار بلدزر حرکت می کرد تا مسیر حر کت بولدزر را مشخص کند وقتی که به روستا رسیدیم و مردم از صدای بولدزر ماجرا را فهمیدند خوشحال شدند و به استقبال ما آمدند و به میمنت این کار گوسفندی را قربائنی کردند و بولدزر مسیر را باز کرد و یک گردنه ای بود که قرار بود یکی دو روز بولدزر آنجا کار کند بعد با ایشان به وسیله یک موتور سیکلت آمدیم به کنار جاده و آنجا ایشان در یک روستایی آشنایی پیدا کرد و با ماشین وانتی که داشت ما را به بیرجند رساند .

- یادم است در عملیات مرصاد ساعت 2 بعد از ظهر ما را برای پیاده روی راه انداختند و قرار بود که ما را شب ببرند توی یک پایگاهی شام بدهند . یک کوهی بود وقتی که از کوه بالا رفتیم تعداد از نیروها به سختی رفتند بالا وقتی رفتیم به آن پایگاه صفر علی رضایی گفتند اول باید نماز بخوانید و در آنجا نماز را کل نیروهای گردان به امامت آقای رضایی خواندند .

- در عملیات والفجر یک گردان ما بنا به دستور فرما ندهی به لشکر 31 عاشورا ما مور شد در شب عملیات . ما خوب وارد عملیا ت شدیم سا عت 4 صبح بود که خط را شکستیم وبه یاری خداوند قبل از این که وارد خط شویم سید احمد رحیمی داخل کانال شهید شده بود . ما رفتیم و وارد عمل شدیم ساعت 12 بعد از ظهر بود که خط پدافندی ما نسیتا ً تثبیت شده و داخل کانالهایی که باید استقرار پیدا می کردیم . مستقر شدیم در طول خط ما دو کانال داشتیم هرکانال 200 متر از هم فاصله داشت صفرعلی رضایی رفت و آمد داشتند بین نیروهای روز دوم عملیات فرار رسید با توجه به اینکه طول خط پدافند ما بسیار کم بود یک پاتک بسیار شدید از طرف دشمن بوسیله تانک آغاز شد داخل کانال نشسته بودیم تیر انداز ی با اسلحه ی کلاش ثمر بخش نبوده واماده برگشت بودیم در همین حال یکی از بسیجی ها بایک گلوله ی آرپیچی نزد آقای رضایی آمد و گفت می خواهم این گلوله را بزنم آقای رضایی به شوخی گفت اگر شما می خواهی بزنی کی فردی است وسط تانکها یک نفر است به عنوان فرمانده که دستور میدهد چفیه هم دارد اورا بزن این بسیجی هم که از نظر سن کوچک بود اما روح بلند ی داشت حتی آرپیچی را بلند نبود گلوله گذاری کند خوب در همان چند لحظه من و آقای رضایی به ایشان گفتیم گلوله را اینطور بگذرد و برو بالا رفت بالا خاکریز بعد از چند لحظه دوید و با اولین گلوله که این برادر بسیجی شلیک کرد همان فرمانده ی مورد نظر ما که انتظار داشتیم دیدیم همان فرمانده روی آسمان پرپر شد واز بین رفت با ازبین رفتن فرمانده تانکها متوفق شدند و بعضی ها هم عقب نشینی کردند تا آخرین نیرویی که از ما در خط بود حضور داشتند و به اتفاق از این عملیات برگشتیم .

- بعد از شهادت صفرعلی رضایی یک شب خواب دیدم که شهید با چهر ه ای نورا نی و در خشان در جلوی صفی حرکت می کند و ما هم پشت سر او در حر کت هستیم با خودم گفتم رضایی که شهید شده است چطور حالا جلوی صف حر کت می کند شهید ر ضایی در جواب گفت : نه من زنده هستم و شهید نشده ام و هنوز فرمانده هستم اگر آن زمان فرمانده گردان بودم الان فرما نده بالا تر شدم شما گمان نکنید من شهید شده ام من زنده ام .

- یک ناراحتی شخصی داشتم که در زمینه گرفتن زمین بود که از طریق سند کس دیگری پشتیبانی کرده بودم و وام گرفته بودم و بعد از یکسال قرار داد من با بانک تمام شده بود و آن بنده ی خدا راضی نمی شد که از روی سند او قسط بندی کنیم 8 ماه تا خیر داشت و زمانی به نام من سند نمی خورد و شایعه کرده بود که اوقافی است . به هر حال چون سند نخورده بود من نا را حت و کسل بودم ودر اخر که جلسه تمام شد صفر علی رضایی اخر جلسه مرا کنار طلبید و فر مودند من در روحیه شما نارا حتی را می بینم به او گفتم : خیر گفت ممکن نیست و با ورزش نشد و گفت حتماً نا ار حتی دارید گفتم نا را حتی من شخصی است و مربوط به جبهه و جنگ مکی شود و لازم به گفتن نیست فر مودند شما از من که مسئول شما هستم راز نگهدارتر سراغ دارید؟ گفتم ک خیر وسپس مشکلم را بازگو کردم وایشان قول دادند که اگر از این عملیات سالم بر گشتند وبه بیرجند رفتیم شما فوراَ بیادم منزل من تا سند منزلم را به شما بدهم و برو از روی سند ما قسط بندی کن وهر مو قع یند به نامتان خورد یند مرا ازادمی کنی و به من تحویل میدهی خیالم در عملیات را حت شد وبا هم در عملیات شرکت کردیم .

- در عملیات مرصاد صفرعلی رضایی به همراه مسئول گردان در جلوی نیروها حرکت می کردند در مقابل ما سنگر بود که دو نفر که لباسشان مثل ما بود داخل سنگر بودند هم آن طور که جلوی می رفئتیم ناگهان متوجه شدیم که آقای رضایی را با اسم صدای می زنند که باید اینجا با شما کار داریم وقتی آقای رضایی به طرف این صدا و سنگر حر کت کرد در حین حرکن او را به رگبار بستند و مثل این که یک خشاب کامل تیر بربدن ایشان خالی کردند وقتی جنازه را دیدم از بالا تا پایین ایشان را به گلوله بسته بودند .

- در عملیات والفجر 9 یک ساعت از ورود ما به خاک عراق می گذشت که باران نم نمک می بارید در آن تاریکی شب زیرآتش دشمن دیدم یک دستی از روی مهر به صورتم کشیده شد و گفت آقای الهی چطوری؟ نگاه کردم و دیدم صفرعلی رضایی است از این حرکت ایشان خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم خدایا در میان این همه نیرو با این که نظم و ترتیب از دست رفته است ایشان چطوری مرا پیدا کرده است .

- یادم هست در یک ازسفرها که نیروها را برای اعزام به جبهه می بردیم نزدیک اذان مغرب به قاین رسیدیم صفرعلی رضایی به سرعت جلوی ماشین ها را می گرفت و آنها را متوقف کرد و از نیروها خواست که پیاده شویم رفت مسجدی را پیدا کرد وضو گرفتیم و در آنجا خود ایشان شروع به گفتن اذان کردند نماز را خواندیم و دوباره سوار اتوبوس ها شدیم .

- صفرعلی رضایی در شب قبل از شهادتش به انتظار وقت نماز دائماً به افق نگاه می کرد و مرتب می گفت مو قع اذان صبح رسیده است وقت نماز است ما گفتیم نه آقای رضایی هنوز صبح نشده است بالاخره اذان صیح فرا رسید وایشان با آب قمقه ی خودش وضو گرفت و به چند نفر دیگر هم داد که وضو بگیرند نمازش را خواند و هنوز هوا روشن نشده بود که به فیض شهادت نائل آمد .

- مدتی بود که صفرعلی رضایی از یک مشکل رنج میبرد با این که در آن موقعیت داشت و می توانست از هر طیفی که باشد حقش را بگیرد و موضوع از این قرار بود که پدر ایشان و شخص دیگری که من ایشان را نمی شناختم اختلافی بینشان بوجود آمده بود من در حالی که تحقیق کردم از خود ایشان هم سوال کردم که آقای رضایی حق با چه کسی است؟ گفت حق با پدر من است گفتم اگر نمی توانی یا نمی خواهی اقدام کنی بگذار تا من بروم به دادگاه و جریان را صحبت کنم درعین حال ایشان موافقت نکرد و می گفت خدایا درب این قفس کی باز خواهد شد .

- قبل از شروع عملیات کربلای 5 یکبار در خواب دیدم که صفر علی رضایی به شکل کبوتر است اما در قفس یکدفعه دیدم در قفس باز شد و ایشان پرواز کرد و رفت به نحوی که دیگر با چشم دیده نمی شود موضوع خواب را با ایشان در میان گذاشتم آقای رضایی گفت من به حرف شما اعتقاد دارم و میدانم که دروغ نمی گویی امام هنوز زمان آن نرسیده است و می گفت در این قفس کی باز خواهد شد که من آزاد شوم .

- مرحله ی دوم که صفرعلی رضایی می خواستند به جبهه بروند آمد نزد من و گفت فلانی من دفعه ی قبل که به جبهه رفتم برای تهیه ظروف و مسائل مورد نیاز در جبهه به مشکل برخورد کردم اگر ممکن است شما پولی برای ما تهیه کنید من در عوض چکی به شما می دهم گفتم اشکالی ندارد و پرسیدم چقدر پول لازم دارید ؟ گفت : 150 هزار تومان کارایشان را درست کردم اما وقتی می خواست چک را بدهد ناگهان به فکر فرو رفت و گفت نه من همان سختی را تحمل می کنم ولی این پول را قبول نمی کنم آقای نوری من دارم رو به مرگ می روم از مشهد که بروم به فکر قطع شدن دست و پای خود هستم در فکر چیز دیگری نیستم وقتی به جبهه می رسم حتی بچه ها ی خودم را فر اموش می کنم خانه وپدر . ومادرم را فر ا موش می کنم تمام هستی خودم را فرا موش می کنم آن وقت این پول را از شما بگیرم وبروم خرج کنم اما اگر شهید شدم جواب شما را چه بدهم درست است که من چک می دهم درست است که شما پول را تهیه میکنید ولی این مشکل است برای شما در حالی که من پول ها را شمرده بودم و ایشان هم چک را نوشته بود پولهای ما را توی صندوق گذاشت و چک خودش را برداشت و پاره کرد واین سفر را ایشان رفتند .

- صفرعلی رضایی برای آبادی روستای نوکیدی زحمات زیادی کشید . از جمله فعالیت های ایشان در روستا ساختن یک حسینیه بود و می گفت دوست دارم وقتی این حسینیهساخته و آماده شد اولین مراسمی که در آن برگزار شود، مراسم من باشد . که همانطور هم شد اولین مراسم بعد از افتتاح حسینیه مراسم تعزیه و عزاداری شهید رضایی بود .

- عملیات مرصاد بود که به طرف تنگه ای که بین اسلام آباد و باختران بود شب را حرکت کردیم و در آنجا مستقر شدیم ساعت های 4 یا 5 بود موقع نماز که صفرعلی رضایی با یکی از برادران بسیج جلوتر از گردان برای شناسایی رفتند چون منطقه درخت زیاد داشت طوری بود که دید کم بود درحدود 50 یا 100 متر گردان فاصله گرفتند بعد از رقتن آنها طولی نکشید که گردان حرکت کرد مقداری که جلو رفتیم به این دونفر برخورد کردیم که مجروح شده اند که آقای رضایی را بلافاصله بوسیله برادران امدادگر با برانکارد می خواستیم به پشت منتقل کنیم چون منطقه هم خیلی صعب العبور بود نه ماشینی بود نه آمبولانسی که ایشان را به پشت منتقل کنند چیزی طول نکشید که خبر شهادت ایشان را آوردند .

- یادم است سری آخری که صفر علی رضایی می خواست به عنوان فرمانده گردان امام علی ( ع ) با نیروهایش به منطقه بروند در مزار شهدا بیرجند بودیم امام جمعه وقت یک حلقه گلی را به عنوان فرمانده گردان امام علی ( ع ) به گردن این بزرگوار انداخت بعد لحظه ای که ایشان از وانت پیاده شد گفت حاجی آقا ما را حلال کنید دیگر از این سفر رضایی بر نمی گردد و از اعزامشان تا برگشت پیکرشان حدود 18 روز طول کشید .

- یک ساعت مانده به غروب آفتاب ما از ارتفاعات به صورت ستون حرکت میکردیم من نفرسوم بودم چون من مسئول دسته یک گردان بودم پشت سر صفر علی رضایی حرکت میکردم شام را در آنجا تقسیم نکردند و قرار شد که شام را در میان دو تو کوه که چادر از قبل زده بودند به نیروها برسانند و جیره جنگی هم تحویل بدهند و نماز مغرب و عشاء هم در آنجا بخوانیم موقعی که به انجا رسیدیم نماز را خواندیم و از شام و جیره جنگی خبری نشده دیر وقت شد دستور حرکت داده شد و ارتفاع دوم را که تمام کردیم و رفتیم پایین در دامنه ی ارتفاع سوم بودیم که در منطقه تیر اندازی می کردند بعضی بوته های دامنه دشت آتش گرفته بود و داشت می سوخت می خواستیم روی ارتفاع سوم مستقر شویم در دامنه ی ارتفاع که مستقر شدیم آقای رضایی به من دستور داد که به نیروها بگویم همین جا بمانند تا من و آقای عزیزی برویم منطقه را شناسایی کنیم آنها رفتند و حدود یک ربع بعد که برگشتند آقای رضایی آهسته آمد به من گفت ما راه را اشتباه آمده ایم همه ی اطراف ما را دشمن گرفته ولی خدا به حال ما رحم کرده که همگی خوابند اگر بیدار بودند یکی از ما زنده نمی ماندیم به این دلیل که تمام اطرافیان را دشمن فرا گرفته است منتهی همه خوابیده هستند و ما راه را اشتباه آمده ایم و راهمان را کج کردیم و به سمت راست رفتیم و از خط راس نظامی دور زدیم و آمدیم بر ارتفاع چون ارتفاع صعب العبور بود و گاهی مجبور می شدیم از خط راس جغرافیایی استفاده کنیم و در صورتی که نباید این کار را می کردیم ولی بالاجبار این کار را کردیم تا اینکه صبح که طلوع کرد آقای رضایی گفتند که وقت نماز است نیروها در همین خط و راس جغرافیایی تیمم کنند و نمازشان را بخوانند تا من با عزیزی برویم جلو رفتند تا از گردان که قرار بود از سمت چپ جاده اسلام آباد غرب ارتفاع را بگیرد و به ما ملحق شود خبری بیاورند و دست به انها بدهند و بعد با بی سیم به ما خبر بدهند که ما برویم جلو یا خیر، مانماز را خواندیم و بعد دیدیم هوا خیلی روشن می شود شهید نقره ای نگران شدند که چرا نه تماس گرفتند و نه برگشتند بهتر است به راه خودمان ادامه دهیم در حین این که ستون را حرکت دادیم هنوز 50 متر نرفته بودیم که صدای رگبار گلوله به گوشمان خورد و ما با عجله رفتیم جلو و 20 متر جلوتر که رفتیم برخورد کردیم به آقای رضایی و عزیزی و دیدیم که اینها را به رگبار بسته اند یکی به سمت چپ و یکی به سمت راست ارتفاع افتاده بودند در مرحله ی اول فکر کردیم که ایشان به شهادت رسیده اند بعد که خوب توجه کردیم دیدیم هنوز زنده هستند و ما به وسیله ی چهار نفر تخلیه ی مجروح گفتیم اینها را به پشت خط انتقال دادند که البته تمام این مدت منطقه دست دشمن بود و ما پشت خطی نداشتیم منتهی گفتیم این ها را هر طور شده از دل جنگل ببرید پایین تا شاید صبح که عملیات شروع می شود لااقل اینها به اورژانس برسند و هدف ما این بود که اینها زنده بمانند و دیگر رفته و دست به گردان سمت چپ دادیم که نام آن را به یاد ندارم شروع کردیم به سنگرکنی در حین سنگر کنی بودیم که یک دفعه دیدیم از دو طرف ارتفاع دشمن بالا آمده و ما را محاصره کرده آنجا با شجاعتی که رزمندگان از خود نشان دادند ما از خودمان دفاع کردیم و بسیاری را هم به هلاکت رساندیم و باقیمانده آنها عقب نشینی کردند صبح که آفتاب زد جنگ از گردنه ی حسن آباد که از جاده اسلام آباد غرب به کرمانشاه وصل می شد عملیات شروع شد و دیگر انواع سلاح ها به کار افتاد و تا ساعت 2 به طول انجامید آنها فشار می آوردند تا ارتفاع را بگیرند ولی با رشادتی که رزمندگان از خود نشان می دادند نمی گذاشتند که این ارتفاع به دست دشمن بیفتد و همین ارتفاع باعث شد که تلفات زیادی از دشمن گرفته شد و دشمن شکست خورد و ماشین آلات بسیاری سالم و منهدم شدم از آنها بر جای ماند .

- یادم است از پادگان شهید هاشمی نژاد پیاده حرکت کردیم و آمدیم مشهد و رفتیم به سمت حرم مطهر حضرت رضا ( ع ) جمعیت زیاد بود بیرون حرم ایستادیم گفتم توی حرم که نمی شود برویم ایستادیم جلو و بلندگویی را آوردند و زیارت امین الله را خواندم در حین خواندن زیارتنامه دیدم صفر علی رضایی خیلی گریه می کند و از خداوند طلب شهادت میکرد رفتیم که با قطار به جبهه حرکت کنیم جا نداشت تعدادی ماشین کامیون بود سریعاً ایشان با پشتیبانی تماس گرفتند آمدیم رفتیم نیشابور آنجا فقط چای و غذا خوردیم و رفتیم نزدیکی های صبح در سبزوار توقف کردیم و نماز صبح را در سبزوار خواندیم و از آنجا حرکت کردیم و هر کافه ای که می رفتیم می گفتند ما قند نداریم رفتیم تا این که افطار رسیدیم به پادگان امام حسن ( ع ) تهران و گفتند با همین ماشین ها شما باید بروید به جبهه با همین ماشین ها حرکت کردیم و در حدود 8 فرسنگ از قزوین گذشته بودیم آنجا توانستیم چایی بخوریم به محض این که ماشین ها نگه داشتند ایشان از ماشین پیاده شد آستین هایش را بالا زد وضو گرفت و گفت آقای نوری سریعاً آماده باشید برای نماز با این که بچه ها تا آنجا هیچ چی نخورده بودند گفت اول نماز بخوانید تا چایی لذت پیدا کند بعد از این که نماز را خواندیم آمدیم برای نیروها چای گرفتند و بعد ایشان گفت حالا خوردن این چای لذت دارد پرسید می دانی برای چه ؟ گفتم برای اینکه اول نماز خواندی گفت : از ته من گفتی .

- در عملیات مرصاد صفر علی رضایی یک ماه جلوتر از سن به جبهه رفته بود من به علت اینکه پایم مجروح بود نمی توانستم بروم موقعی هم که رفتم ایشان را دیدم که آماده رفتن به خط مقدم جبهه است به من گفت فلانی با مانمی آیی ؟ گفتم خودتان وضعیت ما را می بینی چون بادمپایی رفته بودم و پوتین نمی توانستیم بپوشم تا مرا با این وضع دید یک خنده عجیبی کرد و گفت سزار عراق را همین طور می دهی گفت یک فیلمبردار نیست که از این صحنه فیلم برداری کند و ببیند که نیرو چطور با پای مجروح از سیصد فرسنگ راه آمده است که بجنگد به من می گفت دعا کن که در قفس باز شود با کمان تاسف رفتم تا یک جایی ولی نتوانستم بروم و برگشتم آمدم نماز مغرب را توی مسجد شکر ویژه شهداء مشغول خواندن بودم نمازم که تمام شد یک جوانی آمد و گفت اسم اقای رضایی چیست؟ من با اینکه خبر داشتم آقای موسوی مسئول گردان تخریب ویژه شهداء شهید شده است گفتم چرا و چی شده؟ گفت یکی از آقایان شما را معرفی کرده و گفته شما می دانید که اسم کوچکشان چیست پرسیدم برای چه می خواهی ؟ گفت ایشان به شهادت رسیده است ما می خواهیم یک پارچه ی تبریک و تسلیتی از طرف لشکر برای خانواده بفرستیم گفتم جگر مرا آتش زدید من را سوختید چرا نرفتید از دیگری سوال کنید در حالی که گریه می کردم اسمش را گفتم .

- یگ گردان نیرو را سازمانی و تجهیز کامل کرده بودیم صفر علی رضایی به عنوان فرمانده گردان و باهم به عنوان معاون گردان از شهرستان حرکت کردیم که برویم به لشکر ویژه شهداء وقتی به مشهد رسیدیم مسئولین اعزام نیروی مشهد گفتند آقا سهمیه ویژه شهدا کامل شده است شما و یک گردان که از تربت حیدریه مانده بایستی به تیپ 21 امام رضا ( ع ) بروید بچه ها ی شهرستان های دیگر اعتراض کردند و گفتند ما به 21 نمی رویم بچه های ما هم می خواستند این حرکت را انجام دهند که آقای رضایی آمد و در محوطه ی راه آهن سخنرانی کرد و گفت مگر غیر از این است که برای پیروی از امر ولایت ، فرمان امام و دفاع از قرآن و ممکلت عازم جبهه ها هستیم بیرجند رو غیر بیرجند چه فرقی می کند مگر نه این که تنها برای ادامه راه اباعبدالله الحسین ( ع ) آمده ایم چون امام حسین ( ع ) در کربلا بودند یارانشان نباید از شهرها و دیگر حرکت می کردند این درست نیست که ما بگوییم چون امام حسین ( ع ) در عراق جنگید ما به عراق نمی رویم این گونه نیست ما هدفمان این است هرچه به ما دستور بدهند ما تابع هستیم و هر چه دستور بدهند انجام می دهیم و کسی اعتراض نمی کند هر کس اعتراض دارد همین الان از همین جا خودش را به اعزام نیرو معرفی بکند و برگردد .

- همان روزی که صفر علی شبش به شهادت رسید مثل این که گویا از شهادتش خبر داشت وضعیت منطقه طوری بود که دو روز اصلا نمی توانستیم راه برویم چون هواپیما های دشمن به ما فرصت نمی داندو در طول روز ده الی دوازده بار بمباران هوایی می کردند ما نیروها را هر کدام را جایی مخفی می کردیم خودمان مخفی شده بودید که ایشان طاقت نداشت مرتب از توی کمین گاه بیرون می آمد و فرمانده گروهان ها و دسته ها را دور هم جمع میکرد و می گفت امروز اصلا حال و هوای دیگری دارد به ما می گفت برادران این درگیری و عملیات آخرین عملیات است من دیگر از این عملیات بر نمی گردم شاید کسانی دیگر هم توی جمع ما باشند که بر نگردند .

-

- بعد از شهادت صفر علی رضایی را یک شب خواب دیدم که یک جلسه ای داریم و ایشان در جمع دوستان هستند و به عنوان فرمانده ایستادند شروع به صبحت کردند همین طور که صحبت میکرد با تک تک افراد برخورد صمیمی داشت و به ما توصیه می کرد که امام را تنها نگذارید و جنگ را ادامه دهید چون ما مدیون خون شهدا هستیم .

-

- یادم است در عملیات مرصاد که صفر علی رضایی می خواستند به جبهه بروند من در مرخصی بود مدت کوتاهی بود که به اتفاق ایشان از جبهه برگشته بودیم یک روز آقای رضایی مرا توی شهر دیدند و گفتند آماده شوید که پیام امام را لبیک بگوییم گفتند دشمن تحولاتی انجام داده که دل امام به درد آمده است و امام پیام داده اند که نیروها هر چه سریعتر در جبهه ها حاضر شوند - ظاهراً ایشان از عملیات مرصا د که در پیش بود اطلاع داشتند - من در جواب ایشان گفتم که ما تازه از جبهه برگشته ایم ایشان در جواب من گفتند پیام امام است من و شما هم به عنوان یک بسیجی باید پیام امام را لبیک بگوییم وقتی ایشان را این گونه دیدم اشک شوق از چشمانم جاری شد و گفتم من آماده ام هر وقت شما بروید من هم می آیم و در خدمت شما هستم .

- یادم است که فرماندهی لشکر ویژه شهداء به ما پیشنهاد داد که شما چون به عنوان کادر و ثابت لشکر معرفی شده اید برای شما اینجا خانه در نظر گرفته شده باید بروید و خانواده تان را بیاورید من به بیرجند به صفر علی رضایی تلفن زدم و به ایشان گفتم چنین پیشنهاد شده است خودتان و خانواده را آماده کنید به خانواده ی ما هم اطلاع بدهید و ما از لشکر ماشین می آوریم که وسایل خود را بار کنیم و برویم وقتی به بیرجند رسیدم شب به ایشان تلفن زدم آمدند خانه ی ما و با هم صحبت کردیم و قرار شد که برویم ولی قرار شده بود که جذب نیرو هم داشته باشیم چون بعداز عملیات کربلای 4 لشکر نیرویش مقداری از نظر کیفیت کم شده بود قرار شد که ما اینجا گردانی را آماده کرده و با خودمان ببریم چند روزی را که مرخصی داشتیم با ماشین تشکیلات می رفتیم به روستاهای بیرجند برای جذب نیرو و یک روزی که می رفتیم دیدم که آقای رضایی دارد گریه می کند پرسیدم چرا گریه میکنی ؟ گفت این حالاتی که تو نسبت به جبهه داری من هم دارم ولی افسوس می خورم که چرا تو هر وقت اراده می کنی به جبهه می روی و هر وقت می خواهی بر می گردی ولی خداوند این توفیق را به من نمی دهد تا به مسیر کارزار رسیدیم همچنان گریه میکرد تصمیم گرفتم به اتفاق به دیدن پدرو مادرش برویم تا شاید آنها بتواند او را متعاقد کنند و از این حالت دست بردارند وقتی وارد خانه پدرشان شدیم تا چشمش به مادرش افتاد با صدای بلند شروع به گریه کرد که چرا مقدمات رفتن جبهه برای من فراهم نمی شود و من نمیتوانم به جبهه بروم گفتم آقای رضایی شما چرا این قدر بی تابی می کنی وجود شما در اینجا از جبهه واجب تر است گفت می دانی من آنقدر تشنه شهادتم و آنقدر تشنه حضور در میدان که میترسم اگر اینجا بمانم از اشتیاقی که به شهادت دارم کاسته شود .

- در عملیات مرصاد اوایل شب بود که ما حرکت کردیم چون منطقه کوهستانی و جنگلی بود نیروها را هدایت می کردم در ارتفاعات تنگه ای بود که ما می خواستیم تنکه را ببندیم از پشت به نیروها کمک بدهیم و تنگه را ببندیم چون آن شب باد می آمد و درختان صدا می کرد به طوری که اصلا صدای ما شنیده نمی شد چون در روز قبل بچه ها پیاده روی کرده بودند آن شب خسته شده بودند یکی جایی رسیدیم که نیروها نشستند در ضمن نشستن نیروها یک جایی ستون قطع شده بود و تعدادی از نیروها در آنجایی که نشسته بودند خواب شده بودند در آنجا با من تماس گرفتند که زنجیر پاره شده است وقتی رفتم دیدم ستون قطع شده است در آنجا بود که من با صفر علی رضایی تماس گرفتم گفتم : آقای رضایی شما لطف کنید نیروها را متوقف کنید چون مقداری از نیروها عقب مانده اند من نیروها را هدایت می کنم تا به همدیگر برسیم بعد ایشان گفت ما متوقف شدیم شما سریعتر نیروها را بیاورید من نیروها را هدایت کردم و بالای ارتفاع بردم وقتی به نیروهای خودی رسیدیم من آنجا احوال آقای رضایی را پرسیدم گفتم کجا هستند گفتند که آقای رضایی همراه با برادر عزیزی جلو رفتند ما آنجا نیروها را متوقف کردم و گفتم نباید آقای رضایی راتنها می گذاشتید که بروند چون منطقه نا امن است بعد تماس گرفتم با آقای نقره ای که آقای رضایی چند لحظه است که جلو رفته و هنوز برنگشته است آقای نقره ای آمدند و هماهنگی صورت گرفت و حرکت کردیم چند قدمی رفتیم صدایی شنیدیم که ما را صدا می زند وقتی جلو رفتیم دیدیم که آقای رضایی است که با گلوله ی یکی از منافقین مجروح شده است در آن لحظات آخر با همه خداحافظی کردند و گفت من به آرزوی خود رسیدم شما هم از خدا بخواهید که مرا بیامرزد در حین خداحافظی به همه دوستان و نیروها توصیه می کردند که امام را تنها نگذارید و انقلاب را رها نکنید من که رفتم اما شما راه را ادامه دهید کاری نکنید که دل امام به درد آید .

- دوشب قبل از عملیات مرصاد صفر علی رضایی گفت بیائید حنا بزنیم بچه ها رفتند حنا آوردند فرمانده گروها نها و فرمانده دسته ها را جمع کردیم و داخل اتاقی که مخصوص بچه های کادر بود جمع شدند آقای رضایی گفت حنا درست کنید که امشب می خواهیم حنا ببندیم چون عملیاتی در پیش است وقتی انشالله رفتیم به آن دنیا با دست و محاسن حنا کرده به آن دنیا برویم ایشان می گفت می خواهیم برویم عملیات و از روی شوق حنا بستیم از جمله خود آقای رضایی هم محاسن خودش را حنا کرده بود و دست و پایش را من از آن صحنه ی به یادماندنی و شیرین عکس گرفتم .

- یک بار وقتی صفر علی رضایی می خواست مرخصی برود رفت نزد فرماندهی و گفت ما می خواهیم مرخصی برویم یک کامیون به ما بدهید تا در برگشت برای پشتیبانی امکانات بیاوریم همانجا یک کامیون را گرفت از همانجا یادم است باهم رفتیم با رئیس آموزش و پرورش در میان بیرجند هماهنگی کردیم و از چند دبیرستان سربیشه کامیون قند بار زدیم و برای جبهه بردیم این مرخصی آمدنشان بود .

- مادر بزرگوار صفر علی رضایی قبل از شهادت ایشان خوابی دیده بود که در یکی از ملاقاتهایی که با خانواده بعد از شهادت داشتیم برایم نقل می کرد می گفت قبل از شهادت صفر علی خواب دیدم کبوتری از خانه ی ما پر کشید صبح که شد این خواب را برای پدر شهید تعریف کردم ایشان گفتند برویم ببنیم چه خبر از صفر علی است .

- در عملیات حلبچه دشمن شکست خورده بود و نیروهای سلحشور اسلام به عمق خاک عراق نفوذ کرده بودند و شهر حلبچه را به تصرف خودشان در آورده بودند مردم حلبچه هم از نیروهای اسلام استقبال گرمی کرده بودند گردان امام علی به فرماندهی صفر علی رضایی قرار بود وارد عملیات شود که نشد ایشان پیشنهاد کردند از منطقه بازدید داشته باشیم یک موتوری تری 125 داشت که به اتفاق سوار شدیم و کل منطقه ی عملیاتی را با همین موتور ما بازدید کردیم و شهر حلبچه را مخصوصا شمال حلبچه روستایی بود که یاد و خاطره ی آن صحنه ها هیچ وقت از یاد نمی رود وقتی مادران را می دیدند که پستان در دهان کودکان به شهادت رسیده اند در اثر بمباران های شیمیایی بدست جنایت کارترین افراد در آن روستا فقط یک جوجه ی سالم مانده بود آنهم بعد از بمباران شیمیایی سر از تخم درآورده بود توی روستا قناتی بود که آب می آمد مردم آن روستا چون آموزش نظامی ندیده بودند خودشان را کرده بودند زیر آبها بلکه سالم بمانند وقتی بالای ارتفاع قرار گرفته بودیم آقای رضایی دستش را به روی آسمان بلند کرده بود و می گفت خدایا خودت به این بنده حقیر توفیق بده که بتوانم انتقام خون این عزیزان بی گناه را از ظالمین روزگار و جنایتکاران و استکبار جهانی و صهونیست بین المللی بگیرم .

- سفر آخری که صفر علی رضایی می خواست به جبهه اعزام شود به دیدنش رفتیم مشغول بنایی بود گفتم حالا که وقت بنایی نیست ، گفت ببین حاجی آقا بعد از این دیگر کسی نیست که کار بنایی این خانه را تمام کند این سفر سفر آخر من است وقتی این عزیز در آن لحظه به من گفت که این بنایی را تکمیل می کنم می خواهم باغچه ی وسط حیات را تکمیل کنم که اگر فردا برنگشتم زن و فرزندانم راحت باشند و نگویند که پدرمان این خانه را نا تمام گذاشت .

- بعد از عملیات والفجر 10 بر اثر بمباران ن مختصر جراحتی برداشتم روزی که نیروها می خواستند به عقب برگردند برادر صفر علی رضایی بعد از این که افراد اورژانس صحرایی خواستیم بیائیم با دستمالشان قطرات خونی که روی پیراهن و شلوار من بود ایشان پاک کرد و گفت بهتر است نیروها نبینند شاید باعث تضعیف روحیه ی آنها شود .

- قبل از آغاز عملیات والفجر 9 فرزندم صفر علی رضایی به من گفت : پدر جان شاید فردا صبح اولین جنازه ی شهیدی که به آن برخورد کردید جنازه من باشد شما زحمتی را کشیده اید زایل نکنید و به کارتان و رزم با دشمن ادامه بدهید و به خاطر شهادتم سست نشوید من هم متقابلا همین صحبت ها را با او کردم .

- روزی با همدیگر توی خانه نشسته بودیم که صفر علی رضایی گفت می دانی ما لیاقت شهادت را نداشتیم جعی از دوستان در بین ما نیستند و رفتند و ما ماندیم از این که شهید نشده بود نگران بود خودش به خودش شک داشت که چرا شهید نشده است اما طولی نکشید که عملیات مرصاد پیش آمد که منافقین حمله کرده بودند ایشان به عنوان فرماندهی گردان امام علی ( ع ) به منطقه اعزام شد وقتی رفت دیدم مدتی گذشت و از ایشان خبری نشد شبی از مسیر درب خانه ی شهید که عبور می کردم دیدم که در آنجا سرو صدایی است تعداد زیادی از خواهران سیاه پوش جمع هستند من آن موقع خبر دار شدم که چه شده است وقتی داخل خانه شدم گفتند آقای رضایی شهید شده اند .

- در یکی از روستاهای حوالی بیرجند ماموریتی برای جلب نیروهای وظیفه و اعزام به جبهه ها به صفر علی رضایی واگذار شده بود در طی این ماموریت با بعضی از مردم هم برخوردهایی صورت گرفته بود که مردم از ایشان شاکی شده بودند یکی از برادران سپاه به اقای رضایی گفته بود شما رضایت بدهید ایشان در جواب گفته بود در امور مربوط به خودم می توانم گذشت کنم ولی راه خدا گذشت ندارد این کار ضرر به انقلاب است .

- هر وقت همسرم صفر علی رضایی تصمیم داشت به شهرستان بیاید قبلا به من تلفن می زد و می گفت که می آیم ولی زمانی که فرزندم متولد شده بود تماس گرفتند و گفتند معلوم نیست به شهرستان بیایم تا این که فرزندم پانزده روزه شده بود یک روز دیدم کسی درب خانه را می زند که اصلا انتظار آمدن ایشان را نمی کشیدم رفتم و درب را باز کردم و ناگهان همسرم را با لباس کردی مقابل درب مشاهده کردم که این دیدار بسیار بیاد ماندنی بود و فرزند خود را که دید بسیار خوشحال شد .

- شهادت همسرم صفر علی رضایی برای ما خیلی سنگین بود زیرا هنگامی که قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل از سوی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد هنگام اعلام این خبر پای تلویزیون نشسته بودیم که دختر بزرگم از من پرسید آیا با اتمام جنگ پدرم به خانه بر می گردد من هم که خوشحال و امیدوار بودم گفتم بلی ایشان بر می گردد و این امر به صورت یک آرزو برای ما در آمده بود که پس از حدود هشت سال حضور در جنگ ایشان به جمع بر خواهد گشت لیکن خداوند ایشان را برای خود برگزیده بود در دفعات قبلی درصد شهادت ایشان برای ما زیاد بود ولی در این عملیات کمترین احتمالی از فرط خوشحالی از برگشت ایشان نمی دادیم که شهید بشود ولی درست ده روز بعد خبر شهادت را به ما دادند و تحمل آن خیلی برایم سنگین بود .

- آخرین باری که همسرم صفرعلی رضایی به جبهه مشرف شد از حالات ایشان نمایان بود که به سوی شهادت می رود مدت 2 شبانه روز لباسهای بسیجی را از تن بیرون نیاورد و از خانه بیرون نرفت ومنتظر راننده آمبولانسی بود که قرار بدو بیاید و با هم بروند وقتی پرسیدم چرا از خانه بیرون نمی روی ؟ گفتند نمی خواهم که پدرو مادر و خانواده های نیروهای بسیجی تحت این امر ببنیند و خدا ناکرده گمان کنند که ما فرزندان آنها را فرستاده ایم و خود مانده ایم دیرش می شد که به طرف جبهه حرکت کند به محض آمدن راننده رفتند .

- قبل از عملیات مرصاد فرزندم صفر علی رضایی شبی خواب دیده بود که عده ای آمده اند و اسامی برخی از رزمندگان را در لیستی ثبت می کنند و از جمله نام ایشان نیز در آن لیست نوشته می شود زمانی که علت را می پرسد می گویند ما ماموریت داریم که نام شما را هم در این لیست بنویسیم به هر حال صبح آن روز با همرزمان و دوستان خداحافظی ویژه ای می کند و از آنها حلالیت می طلبد و می گوید من مطمئن هستم که به شهادت می رسم به هنگام شرکت در عملیات مرصاد خود را کاملا آراسته و سر و دست خود را حنا کرده و در همان عملیات به شهادت می رسد .

- یادم است مدتی بود که آقای صفر علی رضایی مشغول ساختن منزل برای خود شان بودند یک روز برای کمک به منزل ایشان رفتم آقای رضایی از من خواست که نقشه ای برای زیبا سازی وسط حیات تهیه کنم مشغول کار بودیم که خبر شروع عملیات به ایشان رسید همانجا بلافاصله کار را تعطیل کرد و به جبهه اعزام شدند .

- قبل از شرکت در عملیات مرصاد نیروها به ستون یک شده بودند که بروند پایگاه بنده در خدمت صفر علی رضایی بودم که در حدود 200 متر جلوتر از گردان ستون یک شده بودند ما جلوتر راه می رفتیم در ارتفاعات ایشان یک خشاب بند سینه ای و یک اسلحه داشتند چیز دیگری و با خودشان حمل نمی کردند بنده یک قمقمه آبی داشتم همانطور که از ارتفاعات داشتیم بالا می رفتیم ایشان به من گفتند فلانی آب داری گفتم : بله ، بعد ایشان گفتند که پس بیا قمقمه را در آوردم به ایشان دادم که گفتند نه اول تو یک مقدار آب بخور گفتم شما بزرگتر ما هستید من چنین اجازه ای بخودم نمیدهم که جلوی شما گفت نه کسی نباید جلوتر از سید آب بخورد گفتم نه من آب نمی خواهم اگر می خواستم می خوردم گفت : نه فقط یک سر قمقمه را توی دهنت بگذار با اصرار زیاد و با قسمی که به ایشان دادم آب را تناول کردند بعد قمقمه را دادند و به همین شکل پیش می رفتیم تا اینکه یک جایی گردان متوقف شد و از ایشان خواستند که بروند عقب و با گردان باشند بعد برادر دیگری با ایشان همراه شد و برای شناسایی و جمع آوری اطلاعات رفتند حدود 45 دقیقه ای گذشت ولی از آنها خبری نشد مسوول گردان دستور حرکت داد جلوتر که رفتیم دیدیم آقای رضایی و فرد دیگری که با او بود توی یک فرورفتگی افتاده اند یک گلوله ای به دست و یک گلوله ای به پا و یکی هم به شکمشان اصابت کرده بود لحظات آخر عمرش بود بخاطر این که روحیه ی نیروها ی گردان تضعیف نشود فرماندهی گردان گفتند که سریعتر گردان برود جلوتر و نایستید دو تا از نیروها ایستادند که ایشان را به خارج از ارتفاع ببرند که متاسفانه شهید شدند .

- شب اول عملیات ما چون مقداری دیرتر رسیده بودیم موفق به ورود به عملیات نشدیم اما گردان صفر علی رضایی وارد عمل شده بود مرحله ی دوم عملیات بود که ما باید وارد عمل می شدیم حرکت کردیم به طرف منطقه شب شده بود ما از بین تپه های ماهوری حرکت میکردیم آتش دشمن بر روی نیروهای ما شروع شد و خیلی سخت بود و همه نیروها ی ما را زمین گیر کرده بود به هر شکلی بود خودم را به سنگر رساندم و وارد سنگر شدم که فقط یکی از برادران داخل ان سنگر بود آن نفر هم صفرعلی رضایی بودند که خیلی با چهره نورانی و شادی که ایشان داشتند و چندان آشنایی با ایشان نداشتم که با هم همشهری هستیم آشنا شدم چند لحظه ای که آنجا بودیم صحبت از آشنایی شد و سوالاتی کردیم که بچه ی کجا هستید فامیلتان چیست و معلوم شد که ما باهمدیگر همشهری هستیم و خیلی خوشحال شدیم و حتی دوباره با یکدیگر احوالپرسی کردیم خیلی خوشحال شدیم که اینجا یک همشهری پیدا کردیم لحظاتی با هم صحبت کردیم و آن چهره شاداب و جذاب رضایی بود که ما را شیفته ی خود کرده بود نشستیم و درباره اوضاع و وضعیت منطقه از ایشان سوال کردیم چون ایشان یک شب از ما زودتر به منطقه آمده بود چون آنجا مسئولیت داشتم باید نیروها را در خطی که شب گذشته آزاد شده بود سازماندهی می کردیم فرصتی نشد و ما رفتیم و یکی دو روز بعد آمدم و به سراغ آقای رضایی و سه چهار ساعتی در همان سنگری که ایشان را زیارت کردم نشستیم و با یکدیگر صحیت کردیم بعد هم رفتم و یکی دو روز دیگر که آمدم به سراغ آقای رضایی دیدم منطقه را ترک کرده بودند .

- در عملیات والفجر مقدماتی از سنگر فرماندهی گردان وقتی بر می گشتیم دیدم کنار یک تپه ی رملی یک نفر در حالی که کلاه آهنی بر سردارد و بیلی هم در دست با تلاش زیاد بیل را در داخل ریل ها می زد و کیسه ها را پر از خاک می کرد رفتم جلو و سلام کردم پرسیدم شما نمی دانید آقای رضایی کجا هستند ؟ گفت بفرمائید امری و فرمایشی بود بعد گفتم اگر عیب ندارد کلاهتان را بردارید آنجا بود که فهمیدم او خود صفر علی رضایی است چون اطراف صورتش را پوشانده بود ایشان را نشناختم موقعی که کلاهش را برداشتند و بیل از دستشان افتاد احوالپرسی مجدد با همدیگر کردیم ما را دعوت کردند گفت آقای محمود آبادی حالا چون آفتاب رود سوت تاثیر گذاشته و حالا آدمها راهم نمی شناسی بیا برویم توی سنگر و ایشان و چند تا کمپوت باز کردند و خوردیم و ایشان تنها ی تنها داشتند کیسه پر می کردند یک روز دیدیم داد و بیدادشان بلند شده بود آمدم بیرون و گفتم چی شده است گفتم شاید خمپاره در آمده روی سنگر و سنگر خراب شده و بچه ها مجروح شده اند یا زیر کیسه ها آمده اند رفتیم آنجا بچه ها گفتند خاکهای زیر کیسه ها را باد برده و کیسه ها از یک طرف سرازیر شده است و یک پیرمرد بسیجی زیرا آن کیسه ها مانده است بعد به سراغ آن پیرمرد رفتیم سرم را از یک سوراخی بردم داخل و دیدم یک پیرمرد بسیجی وسط سنگر است و سقف سنگر هم روی او بود پرسیدم چکار می کنی ؟ گفت مگر نمی بینی فعلا ستون شده ام گفتم شما همیشه ستون هستید گفتم چکار می کنید؟ گفت هر کاری که می توانید بکیند گفتم اگر باد سقف را روی سر شما خراب کرده ما بیشتر خراب می کنیم به هر شکلی او را کمک کردیم و این پیرمرد را بیرون آوردیم .

- ماموریت ما در مرصاد این بود که منطقه را پاکسازی کنیم و سپس برویم پشت سردشمن و دشمن را دور زده و مناطق را پاکسازی بکنیم حرکت کردیم و حدود ساعت 10 شب بود که رسیدیم به بالای ارتفاع ناحیه ای که می خواستیم عملیات را شروع کنیم و ارتفاعات قبل تقریبا پاکسازی شده بود و ماموریت ما از انجا میخواست شروع شود که از بالای ارتفاع فرمانده لشکر توجیه کرده بود ما را که گردان محمد رسول الله ( ص ) حرکت کرده به سمت چپ و ماموریت ما هم عبور از تنگه چهار بود و ارتفاع آن سمت دشمن می خواستیم مستقر شویم و تقریبا دشمن را به صورت محاصره در آوردیم باد خیلی شدیدی می وزید و تقریبا به نفع ما بود با توجه به این که منطقه صخره ای بود وی خواستند از ارتفاع پایین بروند باد که به صخره ها می خورد باعث سر و صدا می شد و این باد به نفع ما بود چون سرو صدا کمتر به گوش دشمن می رسید ما از ساعت 2 شب شروع کردیم به سمت چپ دره به حرکت کردیم با توجه به صعب العبور بودن بچه ها ماموریت خود را به خوبی انجام دادند و رفتیم پایین ارتفاع که حالت صخره در و جنگلی داشت تا موقعی که ما رفتیم پایین ارتفاع را شناسایی کردیم و مسیرهایی را که می خواستیم حرکت کنیم بعضی از بچه ها چرتی هم زدند چون که شب قبل در مسیر راه بودند از مهاباد حرکت کرده بودند و توی مسیر طولانی هم خسته شده بودند ما حرکت را تا دو و نیم ساعت و یا سریع ادامه دادیم و مسیر را چک را کردیم و آمدیم نزد صفر علی رضایی و فرمانده گروهان ها و وضع مشخص شد و قرار شد حرکت کنیم و طبق تماس هایی که با مسئولین گردان گرفتند گفتند هر چه زودتر گردان را برسانید به گردان محمد رسول الله که دشمن نتواند در بزند دیگر ما حرکت کردیم و رفتیم بالای ارتفاع و چون تا بالای ارتفاع بچه ها خسته شده بودند و وزش باد هم خیلی شدید بود به بچه ها گفتیم گروهانها بنشینند و قرار بر این شد که آقای رضایی و برادی مان آقای عزیزی مسیر را مجددا چک کنند و آن گردان را پیدا کنند که با توجه به بدی آب و هوا راه اضافی یا اشتباه مسیر را طی نکنند و توی کمین دشمن نروند حدود یک ربع از رفتن اینها گذشت که فرمانده گردان محمد رسول الله ( ص ) گفت ایشان نرسیده اند و ما می گفتیم حرکت کرده اند و رفته اند به طرف شمال و فرمانده گردان تاکید داشت که زودتر برسید ما دیدیم یک ربعی گذشت و خبری نشد و دیدیم که با فاصله ی کمی که ما داشتیم با گردان محمد رسول الله ( ص ) ما حرکت کردیم و به بچه ها گفتیم سریع حرکت کنند ببنیم شاید اتفاقی افتاده است زیرا ارتباط ما با آنها قطع شده بود سعی می کردیم به خاطر بادی که شدید می وزید و منطقه هم جنگلی بود و دید کافی نداشتیم قرار بود خودمان را به گردان محمد رسول الله ( ص ) برسانیم همانطور که حرکت میکردیم متوجه صدای ناله ای شدیم به سرعت به طرف صدا دویدم وقتی رسیدم دیدم آقای رضایی مجروح شده است در همان حال دیدم ذکر یا مهدی یا مهدی ( عج ) بر زبانش جاری بود و خود را برای شهادت آماده میکرد نیروها را تامین فرستادیم و گفتیم که تامین بایستند و گردان را هم گفتیم بنشینند و سریع پزشکیاری که همراه ما بود چون خونریزی شدید داشت چون تیر به شکم آنها خورده بود و جای حساسی بود خونریزی شدیدی کرده بود گفتیم پانسمان کند سریع پانسمان شد و گفتیم تماس بگیرند با فرمانده لکشر و تقاضای هلی کوپتر بکنند ایشان گفت چون آنجا نا امن است و تجمع نیرو در آنجا مقدور نبود که هلی کوپتر بیاید در منطقه و چون توی محاصره هم افتاده بودیم به هر طریق بود پانسمان کردیم و چون برادر عزیزی هم 3 یا 4 تا تیر توی پایشان خورده بود و منافقین را دیده بودند که می خواهند تیر خلاصی بزنند خودشان را به مردن زده بودند و آنها دیده بودند و فقط یک نوک یاد به برادر رضایی و عزیزی زده بودند وقتی قضیه را برایم این گونه تعریف کرد که آنها گفته اند برویم این ها کارشان تمام است و دیگر ما با پانسمان و کارهای امداد در که انجام شد به ستون گفتیم به هر طریقی که شده خودش را برساند پشت امداد ما یک چند نفر برای تامین فرستادیم هنوز یک چند دقیقه ای نگذشته بود دیدم تیر از داخل فضا شروع شد و منافقین هم تا آن زمان نمی دانستند که ما رفتیم بالای سرشان و پشت سرشان را بسته ایم بعد از این که با آقای رضایی درگیر شده بودند فهمیده بود ند که دور خورده اند و ما بالای سرشان هستیم بعد از این که با برانکارد برده بودنشان دیگر ما درگیر شده بودیم ساعت 11 دیدیم گروه امداد برگشتند پرسیدیم چی شد؟ گفتند جلوی ما را گرفتند و دادند به طرف ما تیر اندازی می کنند ما یک دسته ی رزمی را مامور کردیم و گفتیم شما بروید به هر طریقی شده این چند نفر را تامین کنید که اینها را سریع بتوانند برسانند اینها درگیر شدند و آقای رضایی به علت خونریزی شدید و با توجه به این که جای حساسی تیر خورده بود ایشان به پایین ارتفاع بیشتر زنده نمی رسند و در پایین ارتفاع با بی سیم تماس گرفتند که ایشان به شهادت رسیده است ساعت 11 ظهر دیدیم که تعدادی از منافقین بالا آمدند که با رشادت برادران و حالت پدافندی و امدادهای غیبی که خداوند به ما کرد توانستیم تلفات سنگینی به آنها وارد آوریم که آنها عقب نشینی کردند و ما شروع به پاکسازی منطقه کردیم .

- موقعی که ماووت آزاد شد در عملیات بیت المقدس 2 قرار شد که نیروهای خط تعویض شوند و گردان صفر علی رضایی برود خط را را تحویل بگیرد قرار شد تعدادی از مسئولین بروند برای بازدید خط که از آن جمله یکی بنده بودم به عنوان تبلیغات و ایشان به عنوان جانشین گردان بودند وقتی رفتیم به بالای ارتفاع اصلی رسیدیم به نحوی که ماووت زیر پای ما قرار گرفت یک مقداری از ارتفاع پایین آمدیم چون با خودرو بودیم و چون در دید دشمن قرار گرفتیم آتش آنها شدید شد فرماندهی لشکر دستوردادند که یک مقداری توقف کنید ما یک مقداری آنجا توقف کردیم اتفاقا همان کنار جاده یک سنگر بود بنده و ایشان به اتفاق هم رفتیم داخل همان سنگر دیدیم ایشان از توجیبشان یک زیارت عاشورا در آوردند و شروع کردند به خواندن زیارت عاشورا با یک خاصی شاید هنوز زیارت تمام نشد که دستور داد حرکت کنید بروید جلو وقتی رفتیم آنجا و به خود خط رسیدیم مقداری جنازه ریخته بود و ماشین های عراقی و امکاناتشان یک صحنه ی عجیبی بوجود آمده بود وقتیرسیدیم اتفاقا ما تشنه بودیم و چون دو نفری باهم می رفتیم آنجا یک کلمن آبی پیدا شد که علی الظاهرمان عراقی ها بود دیدم ایشان با لب خندان برگشتند و کلمن آب را آوردند و آب خوردیم وقتی رفتیم داخل خط قرار گرفتیم ایشان با تک تک نیروهایی که در سنگرمستقر بودند معانقه می کردند و یک برخورد دوستانه و متواضعانه داشتند .

-

- قبل از این که صفر علی رضایی شهید بشود یک شب خوابی دیدم یک نهر آبی است که در این نهر آب یک صف طولانی از گلها لاله در حال حرکت است داخل این گلهای لاله سر شهدا قرار داشت شهدای زیادی رد می شدند که بعضی ها را می شناختم و بعضی را نمی شناختم از جمله چند گل از شهدای بیرجند بودند مشغول صحبت با یکی از شهدا بودم که دیدم ستون گلهای لاله دارد تمام می شود در پایان صف لاله ای را دیدیم که سر شهید رضایی درون آن قرار داشت همانجا فهمیدم که آقای رضایی آخرین شهید خواهند بود وقتی از خواب بیدار شدم برای من یقین حاصل شد که آقای رضایی شهید خواهند شد اتفاقا صبح توی محوطه ایشان را دیدم که دارند می آیند و طبق همان عادت همیشگی همدیگر را در آغوش گرفتیم و معانقه کردیم دیدم ایشان دارد می خندد پرسیدم برای چه داری می خندی گفت جریان گلهای لاله است گفتم عجب گلهای لاله را که من خواب دیدم گفت خوابی را که تو دیده ای من هم دیده ام همان شهیدی که به تو گفته به من هم گفته که دیشب تو این خواب را دیدی من می خواستم بپرسم آیا از شهادتشان خبر دارند که میخواهند شهید بشوند دیدم که خودش گفت بعد آن گل آخری هم من بودم در صورتی که من هنوز خوابم را برایش تعریف نکرده بودم در همین حال که تعریف می کردیم و صحیت می کردیم دیدم هواپیمای عراقی رسیدند و شروع کردند به بمباران پادگان ایشان دست ما را گرفت و دوتایی خیز کردیم رفتیم به سمت پناهگاهی که داخل محوطه بود من یقین برایم حاصل شد که الان اینجا بمباران خواهد شد داشتم با خودم فکر میکردیم حتما شهید خواهد شد این به ذهنم رسید که یکباره آقای رضایی گفت من اینجا شهید نمی شوم به شوخی گفتم آقای رضایی اگر شما آخرین لاله باشید هواپیما هم که ندارید پس حتما شهید می شوید ایشان بلافاصله خنده ای کرد و گفت نه آنجایی که قرار است من شهید بشوم چنین مکانی نیست آنجا تپه ها و درختهایی وجود دارد من در میان آن درخت ها شهید می شوم پرسیدم واقعا این خوابی را که من دیده ام شما هم دیده اید؟ گفت در حالیکه گریه می کرد و همه اش را من دیدم حتی آن صحبت هایی که شهید با تو کرد با من هم کرد و من یقین دارم که به همین زودی شهید خواهم شد برای این که ایشان را کمی آرام کنم گفتم شاید این خواب واقعیت نداشته باشد من خواستم ایشان را مقداری تسکین دهم دیدم گریه میکند در حالی که گریه میکردند ایشان به من اظهار کردند که فکر نکن گریه من به خاطر ترس است خدا شاهد است من دارم گریه ی شوق می کنم چرا که خداوند مرا پذیرفته و من یقین دارم که در آینده جزء آمار شهداء خواهم بود .

- دو سال بعداز شهادت احمد صمیمی ترک و قبل از پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل متحد توسط جمهوری اسلامی ایران شبی شهید صمیمی ترک را در عالم رویا ملاقات کردم و چه ملاقات زیبایی بود بدین ترتیب که کنار نهر بزرگ و زلال آبی ایستاده بودم و مشاهده می کردم که ستونی از گلهای لاله بر دورآب در حرکتند و از پیش چشمان من عبور می کنندو در میان هر گل لاله سر شهید قرار دارد و بسیاری از شهداء به هنگام عبور به من لبخند می زدند دقت که می کردم می دیدم برخی از شهداء از آشنایان هستند و آنها را می شناسم تا این که ناگاه شهید احمد صمیم ترک را داخل ستون ملاحظه کردم چون در دوران دوستی قبل از شهادت با یکدیگر بسیار صمیم و همنام بودیم و یکدیگر را به اسم کوچک ( احمد ) صدا می زدیم یکه ای خوردم و هیجان زده گفتم احمد اینجا چکار می کنی شهید به من توجه کرد و از آن حالت گل بیرون آمد و کنار آب درمقابلم ایستاد و با یکدیگر حرف زدیم از جمله از اون پرسیدم احمد جان جان دادن چگونه بود و شما الان کجا هستید و چکار می کنید ؟ ایشان فرمودند من اصلا متوجه جان دادن نشدم فقط اندکی احساس سوزش کردم و سپس دیدم جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و می بینم که جنازه خود من است هر کجا جنازه را بردند در معراج شهداء بیرجند همراه آن بودم و روز تشیع جنازه ام نیز مادر و خواهرم گریه و بی تابی می کردند و من هر چه آنها را صبوری و آرامش می خواندم متوجه نمی شدند و تنها هنگامی که می خواستند جنازه ام را در داخل قبر بگذارند و من دیدم که من هم باید وارد قبر شوم اندکی ناراحت شدم و احساس کردم که این مرحله مرحله ی جدیدی است من در همین زمان در شهرستان خودم مشغول ساخت خانه و درگیر بنایی بودم شهید به من فرمود ؟ چرا خودت را این قدر گرفتار دنیا کرده ای دنیا را رها کن بیا و مرتب بر این امر تاکید می فرمود و لیکن نفرمود که من هم خواهم رفت و به او خواهم پیوست و از طرفی خود را در آن ستون ندیدم و این لیافت رانداشتم من به شهید گفتم : من دوست دارم که به اینجا و نزد شما بیایم ولی از دو چیز می ترسم 1- از جان دادن می ترسم که شهید فرمود کسانی که در راه خدا شهید می شوند جان دادن برای انها اصلا درد آور ومشکل نیست . 2- دیگر آن که در آن موقع دختر بچه ی چند ماهه ای داشتم به شهید گفتم به او خیلی علاقه دارم که شهید فرمود : اتفاقا همین جایش مضر است و باز هم مرا به ترک دنیا نصیحت فرمود . دیگر این که در زمان حیات این دنیایی سر شهید مو نداشت ولی اکنون سرایشان مو داشت و بسیار زیبا بود من علت را از شهید پرسیدم فرمود : در باغی که ما را در آن وارد کردند انسانهای ناقص را جا نمی دهند مگر این که نشنیده ای که شهید کامل می شود و در او نقصی نمی ماند این است که اکنون سرم مو دارد در مورد این که اکنون کجا هستید و چکار میکنید فرمود : در اینجا باغهایی به ما داده اند بسیار مجلل و وسیع و در هر کدام قصرهایی است که متعلق به ما است و از جمله من هنوزنتوانسته ام تمام باغها را بگردم و همه جای آن را ببینم گرم صحبت بودیم که دیدم گویا ستون شهدا رو به اتمام است پرسیدم احمد چرا چنین شد اینها که دارد تمام می شود معنایش چیست؟ فرمود : جنگ هم دارد تمام می شود و اینها شهدای آینده اند نظاره که میکردم ناگهان سر شهید صفر علی رضایی را داخل ستون مشاهده کردم که در بین آخرین نفرات ستون آمد و عبور کرد و در آن زمان هنوز شهید صفر علی رضایی در قید حیات بود و جانشین گردان امام علی ( ع ) لشکرویژه شهدا بود . فردا صبح به طرف صفر علی رضایی حرکت کردم که بروم و در مورد رویای دیشب با ایشان صحبت کنم دیدیم ایشان هم به طرف من آیند وقتی به همدیگر نزدیک شدیم لبخند معنی داری زد گویی می داسنت که من به چشم یک شهید به اونگاه می کنم رویا را برای ایشان تعریف کردم ولی بطور مجمل و هنوز نگفتم که شما هم در میان شهدا بودید و هنوز آن گلها را دیده بودم تعریف نکرده بودم که صفر علی رضایی که روبروی هم قرار داشتیم فرمود : بلی من هم درمیان آنها هستم و در این لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصی به خود گرفت من هم اندکی نگران شدم و گفتم نه آقای رضایی این چه حرفی است شما از کجا اطلاع داریم که چنین حرفی می زنید ؟ بسیار بسیار برای من جای تعجب و حیرت بود که شهید اشاره فرمود و گفت : در آن گلهای که تو دیدی من هم دیدم من سرم را در میان ان سرها دیدم و اتفاقا گل لاله ی من در همان اواخر ستون قرار داشت آری عجبا شهید هم آن صحنه دیده بود و اطلاع داشت و همانگونه هم در عملیات مرصاد به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد قابل توجه این که تنها دو روز بعد از این رویا قطعنامه 598 شورای امنیت سازان ملل از سوی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد و خبر از خاتمه ی جنگ داد .

- خاطره شهادت صفر علی رضایی را برادرم این گونه نقل میکرد : در ارتفاعاتی که عملیات مرصاد انجام شده بود برادر رضایی زخمی شدند هر چه سعی کردیم ایشان را به اورژانس برگردانیم متاسفانه امکاناتی وجود نداشت و ایشان هم اصراری بر این قضیه نداشت و چون در ارتفاعات ماشین نمی رفت تقاضای هلی کوپتر کردند اما زمانی که هلی کوپتر آمده بود ایشان به فیض شهادت رسیده بود .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده