شهید عبدالمهدی مغفوری
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
خاطرات
- جلسه
اوائل زندگیمون بود و حاج مهدی بعضی از جلسه های کاریش رو توی خونه می گرفت. فکر می کردم پذیرایی از کسایی که واسه جلسه میان سخته. به همین خاطر به مادرم گفتم بیاد واسه کمک. همین که مهدی متوجه شد گفت: «نه! برای این جلسه نه قراره خودت به زحمت بیوفتی نه دیگران، خودم همه کارها رو انجام می دم» [۱]
- احترام پدر
هر وقت منزل پدر می رفت، دستش را می بوسید. تا پدر و مادر غذا را شروع نمی کردند، دست به غذا نمی زد. همسرش می گوید: شبی مهمان منزل پدری ایشان بودیم. پدرشان هنوز نیامده بود. گفتم: چرا بیرون نشستی؟ گفت:«می ترسم بیام داخل خوابم ببره و پدرم از راه برسه. اون وقت جواب این بی احترامی رو چطور بدم؟ چطور جبران کنم؟» خستگی از چهره اش می بارید ولی صبر کرد تا پدرش بیاد بعد بخوابه.[۲]