شهید علی معصومی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

بسمه تعالی شهید علی معصومی : تاریخ تولد : 07/03/1347 تاریخ شهادت : 22/01/1367 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه: اردبیل – خلخال - منامین

زندگینامه

دم دمای صبح بود كه قلم را به خدا سپردیم و یا علی گویان وارد ساحل زیبای عشق و شهادت شدیم تا شاید در صفای صبحگاهی قطره ای از عطر دل انگیزش را در مشاممان بیابیم. زبان در كمال لكنت، قلم در نهایت سكون، دل در اوج تاریكی و مغز در آستانه ی خموشی با هم پیمان اخوت بستند تا حق مطلب را ادا كرده باشند، ولی چه راه سخت و طاقت فرسایی است و چه مسیر پر پیچ و خم و سنگلاخی برای ماها. قصه را كوتاه كنیم و به خانه ی كوچك و محقر با حیاطی نسبتاً بزرگ مرحوم حبیب اله معصومی (كه مردی با خدا و اهل مسجد و عبادت بود) برویم. زندگی فقیرانه و بخور و نمیری كه سر چند تا بچه قد و نیم قد را می چرخاند. مرحوم خانم گل سلیمانی همسر حبیب اله دوشادوش او در معاش خانه آستین بلند كرده بود تا شكم و عقل این بچه ها را پرورش دهند، كارشان كشاورزی در چند قطعه زمین و دامداری (چند رأس گوسفند و بز و گاو) كه مایحتاجشان را تأمین می كرد. ماه آخر بهار بود، خرداد ماه، آفتاب داشت گرمایش را به رخ زمین و زمینیان می كشاند و زمین داشت با سرسبزی و عطر گلهایش به افلاك فخر می فروخت، در این هیاهو منامن در دل كوههای سر به فلك كشیده و دشت های پر بارش، زیبایی و عطرش را برای بازدید عموم به نمایش گذاشته بود و دل هر رهگذری را می ربود. فصل كار بود و معاش، خرداد نیمه های روز هفتمش را طی می كرد، خانم گل خانم خانه حیاط را جارو كرده بود و كارهای روزمره اش را سر و سامان داده بود و مهیای تدارك نهار برای خانواده بود كه درد زایمان به سراغش آمد، (لازم بذكر می باشد كه آن زمان اینطور نبود كه از چند ماه قبل زنان كار و زندگی را بخاطر بارداری و زایمان تعطیل كنند و خانه نشین شوند بلكه بیشتر تولدهای آن زمان در حین كار خانمها در خانه و یا حتی در مزرعه و جاهای دیگر بود) بچه ها را دنبال مامای روستا فرستادند و ماما آمد و به كمك او پسر بچه ای زیبا و تُپُل متولد شد و با تولد او خانه غرق سرور و شادی گشت و پسر بچه های خانواده برای گرفتن مژدگانی به طرف صحرا محل كار پدر دویدند و توی راه هر لحظه یكی بر دیگری سبقت می گرفت، از دور كه پدر را دیدند از سر شوق فریاد زدند بابا بابا! مژدگانی مژدگانی! تا رسیدند پیش پدر او پرسید چی شده! بچه ها نفس زنان گفتند: بابا مژدگانی بده یك داداش كوچولو بدنیا آمد. پدر با شنیدن این خبر خوش خدایش را شكر كرد مژدگانی بچه ها را داد و همراه بچه ها با شور و اشتیاق سریع خودش را به خانه رساند و نوزاد را در آغوش گرفت و از اینكه مادر و بچه سالم هستند، نماز شكر بجا آورد. طبق رسم و رسوم روستا روز ششم تولد جشن كوچك خانوادگی گرفتند نوزاد را بغل پدر دادند و پدر نوزاد را در آغوش گرفت. بعد از تلاوت حمد و سوره و چندین صلوات، اذان را در گوش راستش و اقامه را در گوش چپش زمزمه كرد و با یك صلوات در گوشش اینچنین نجوا كرد: پسرم با نام و یاد یگانه معبود هستی نام امام اوّلمان را بر تو برگزیدیم باشد كه در پناه او قرار گیری و هر زمان علی یار و مددكار تو باشد. علی داشت كم كم بزرگ و بزرگ می شد و از همان دوران كوچكی بچه ای خوش چهره و خنده رو بود. علی داشت قد می كشید و نسبت به هم سن و سالانش قوی و بزرگ جثه نشان می داد. علی داشت پا می گرفت و تاتی تاتی می كرد، چقدر زود زود بزرگ می شد، علی نیز مثل سایر بچه های روستا تا آمد پا بگیرد و راه برود توی كارهای دامداری به مادر كمك می كرد، و هر روز صبح و شامگاه از ریش بزها می گرفت تا مادر آنها را بدوشد، حتی بعضی وقتها هم زورش نمی رسید تا آنها را نگه بدارد بزها او را هل می دادند و به زمین می انداختند. و تا پا گرفت كه به كوچه و محله برود خودش را در صحرا و چوپانی دید. همراه بزرگترها به صحرا می رفت و در كنار آنها احشامشان را می چراند و یا اینكه سنبلهای افتاده از دست داس و بزرگترها را جمع می كرد و گاهی هم با دستان كوچكش چوبهای خشك را جمع می كرد تا برزگترها آتش روشن كنند و كتری را بجوشانند و چایی درست كنند. هنوز گرفتن داس را یاد نگرفته بود كه دنبال چهارپایان راه می افتاد تا آنها محصولات جمع شده را از صحرا به روستا حمل كنند. حالا یك ذره بزرگ شده بود و وقت رفتن به مدرسه بود، مدرسه ی ابتدایی (یادبود) آیت اله كاشانی منامن كه هر بچه قبل از رفتن به مدرسه اسمش را یاد می گرفت. روز اول مدرسه را پایكوبی می كرد. از خانه تا مدرسه یك دقیقه ای راه داشتند و یا بهتر بگویم همسایه ی روبرویی مدرسه بودند و بیشتر صبح ها از بالكن خانه زنگ مدرسه را می پایید و به محض اینكه زنگ می خورد و تا اینكه بچه ها در صف قرار گیرند خودش را به اول صف (بعلت بلند قد بودنش از بقیه همكلاسیهایش) می رساند. كلاس اول و دوم و سوم ابتدایی را با موفقیت گذراند. از بس كه بازیگوش و شلوغ بود، سر به سر همكلاسیها و حتی بچه های كلاسهای بالاتر از كلاس خودش می گذاشت و با آنها شوخی می كرد. و بدین خاطر هر روز دم دفتر مدرسه منتظر مدیر بود و یا اینكه باید والدینش را به مدرسه می آورد. در كل بچه ای بازیگوش و پر جنب و جوش بود. در سال چهارم ابتدایی، شیطونی كرد و كتابهایش را با ماشین علف خرد كنی خرد كرد و درس و مشق را برای همیشه تعطیل كرد. از كودكی شیرین زبان و شوخ طبع بود و هر چه بزرگتر می شد علاوه بر شوخ طبعی بر زیبایی قد و قامتش می افزود. از دوران كودكی دستیار پدر و مادر در كارها بود و در روستا پسر بچه ای كه به مدرسه نمی رود محكوم به چوپانی است و دوران كودكی و نوجوانی را در صحراها و كوههای روستا به چوپانی گذراند و از آنجایی كه قوی پنجه و بلند قد تر بود از هم سن و سالانش یكی دو سال بزرگتر نشان می داد. دیگر جوان رعنایی شده بود با جوانان روستا مسابقه می گذاشتند و در هر بازی (بازی های روستا شامل كمر بند زنی (قیش وردی) بییس بال (توپ آقاجی و توپ وردی)) و مسابقه (وزنه برداری و مچ زنی) حتماً نفر اول بود. در حالی كه دوستانش توانایی تكان دادن وزنه را نداشتند ایشان چندین بار آنرا بالای سر می برد. یكی از همسالانش را با دست راست و دیگری را با دست چپش بر می داشت و میدان روستا را دور می زد. به بازی بگویند همسال من ,,,,به ابر اندر آمد چنین یال من روحیات خاصی داشت و به همه احترام می گذاشت، با كوچكترها كوچك و با بزرگترها بزرگ بود، اخلاقش زبانزد همه بود، همیشه خنده بر لب داشت و با شوخی اطرافیانش را شاد نگه می داشت، در بدترین وضع مزاجیش دیگران را می خنداند و با اینهمه خصوصیات، آدم با احساسی بود طوری كه با كوچكترین اختلاف پدر و مادر، حالش بهم می ریخت و زار زار گریه می كرد و اصلاً دوست نداشت كسی را بی حال ببیند و كسی به یاد ندارد كه با او باشد و بی حال و عبوس بماند. هر جا او بود آنجا محفل طنز و شوخی و خنده بود، طوری كه اطرافیان از خنده زیاد دل پیچه می گرفتند. ما خنده را به روی مردم بی غم گذاشتیم, , ,گل را به شرح چشمی شبنم گذاشتیم حتی با حیوانات هم مهربانی می كرد، بزها را روی شانه هایش می گرفت تا از برگهای درختان بخورد و گاهی با آنها هم شوخی می كرد. در دسته های مذهبی هم همیشه در صف اول بود و ارادت خاصی به امامان داشت. در ماه محرم و شبهای عزا زنجیر بر دل دل می زد و غم بر سینه ی سوخته خود، با نوحه ها و رجزهایی كه زمزمه می كرد خودش را آرام می كرد. در سن 17 سالگی كه جوانی برومند و قوی پنجه شده بود، برای كمك خرجی خانواده همراه برادر بزرگ و چند تن از جوانان روستا رهسپار لنگرود شد. لنگرود، جایی كه اكثر جوانان روستا برای كمك خرجی به آنجا پناه می بردند و در آنجا به كارگری مشغول می شدند. او دو و حتی سه برابر هم طرازانش قدرت داشت و كار می كرد. یكی از سفارشاتش به برادر بزرگ خود این بود كه همیشه مواظب پدر و مادر باش چرا كه مجوز ورود به بهشت همین دو نفر است. فامیلهای دور را سفارش می كرد و می گفت: كه باید به آنها سر زد و جویای حال آنها شد و خود نیز همیشه جویای احوال آنها بود. بالأخره سال 1366 رسید، سالی كه منامن بیشترین سرباز وظیفه را داشت. در آن سال از هر محله دو یا سه نفر بهتر بگویم 15 جوان همزمان در 18 مهرماه به سربازی اعزام شدند و از خلخال مستقیم عازم سنندج شدند و در آنجا سه ماه آموزش نظامی دیدند. هم دوره ای هایش در آموزش خاطرات زیادی از شوخی های علی به یاد دارند و یكی از آنها خاطراتش را اینطوری تعریف می كرد كه شبی از شبهای آموزش كه هوا خیلی كولاك بود و برف و بوران، علی با یكی از بچه ها شوخی كرد و آسایشگاه از خنده بچه ها، بهم ریخت و افسر نگهبان بیدار باش داد و همه را از آسایشگاه بیرون كرد و روی برف در سرمای سوزناك سنندج به خط كرد و تنبیه دسته جمعی را شروع كرد كه باز با شوخی های علی همه در آن حال و هوا زدند زیر خنده كه افسر نگهبان با ناراحتی قهر كرد و رفت. دوره ی آموزش نظامی تمام شد و در تقسیم بندی افراد، علی را به علت قد و قامت و چهار شانه بودنش به گردان تكاوری فرستادند و گردان تكاوری را از آنجا راهی مریوان نمودند و در مریوان بعد از گذراندن دوره تكاوری در گروهان یكم، گردان 798 لشگر 32 به خط مرزی عراق منتقل شدند. چند روزی در عید نوروز 1367 به مرخصی آمده بوده، موقعی كه داشت از مرخصی بر می گشت (از خانه برادر تا ترمینال غرب) محمد از برادر بزرگش از حال و هوای جبهه و جنگ می پرسد. در جوابش می گوید: مطمئن باش كه یك وجب از خاك را به دشمن نمی دهیم، می گفت: تو فقط مواظب پدر و مادر باش، بعد برادرش می پرسد كه پدر و مادر بدون تو می میرند، می گفت: شاید ده سال زودتر بالأخره همه خواهند مرد. هر چه برادر بزرگتر سوال می كند او جواب حاضر و آماده ای می دهد. 6 ماهی از خدمت سربازی و سه ماهی از خدمت در مریوان می گذشت، مریوان چهره ی بهاری بخود گرفته بود و عطر آلاله و شب بوها مریوان را پر كرده بود. ارتش خودش را برای بیست و نهم فروردین (روز ارتش) آماده می كرد و هر روز تمرین بود و مانور. گهگاهی زمزمه های عملیات به گوش می رسید چرا كه تحرك گروه تكاوری خود گویای این كارها بود، این بار نوبت ارتش جمهوری اسلامی بود كه به قلب دشمن بزند. بیست و یك روز از سال 1367 سپری شده بود، با غروب آفتاب و شروع سیاهی شامگاهی فرمان حركت گروهان تكاوری صادر شد، هنوز كسی چیزی نمی دانست كه مقصد كجاست؟ ولی سربازها در گوش هم پچ پچ می كردند، سربازان گروهان حال و هوایی دیگری داشتند. حركت از زیر ارتفاعات كله قندی شروع شد و از شیارها و دره های عمیق و از كنار آبشارها كه صفای دیگری به آن منطقه داده بود و شرشر آب در تاریكی و سكوت شب آرامش كوهستان را بهم ریخته بود و صدای آب آبشارها در كوهها طنین انداز می كرد و وجود این آبشارها خود امنیتی بود در ارتفاعات سنگ معدن كه صدای حركت سربازان را می بلعید. برفها نرم شده بودند و داشتند از سنگها و كوهستانها وداع می كردند. مسیر راه به علت صخره و سنگلاخ عاری از مین بود و در مسیر راه از پرتگاه های خطرناكی رد می شدند و یك لحظه غفلت كافی بود كه به عمق دره های تنگ و تاریك سقوط كنند بطوریكه حركت بكندی صورت می گرفت ولی این راه سخت و خطرناك برای آنهایی كه مثل علی دوران خود را در كوهها و پرتگاهها و دره های امثال روستای منامن سپری كرده اند زیاد سخت نبود و علی می توانست آنجاها را با سرعت برود ولی بخاطر اینكه به دوستانش كمك می كرد، مواظب آنها بود كه نكند پایشان بلغزد. بالأخره آن مسیرها را پشت سرگذاشتند و خود را به چند متری عراقیها رساندند بطوری كه صدای عراقیها و بوی سیگار آنها را می شد فهمید. گروهان مستقر شد و تیربارچی ها آماده شلیك شدند. حدود ساعت دو بامداد عملیات بیت المقدس 5 با رمز ابا عبدالله الحسین شروع شد و در یك چشم بهم زدن دیدبانهای عراقی را زدند و بلافاصله خود را به كانال رساندند و سیم خاردارهای ورودی كانال را كه دشمن جاسازی كرده بود را از سر راه برداشتند و وارد كانالهای پدافندی دشمن شدند. عراقیها كاملاً غافلگیر شده بودند و از ترس و دستپاچگی زمین و زمان را به آتش بسته بودند و زیر شدیدترین آتش قرار داده بودند بطوریكه منطقه به جهنمی از دود و آتش تبدیل شده و دیگر جایی برای بلند شدن از كانال نبود و در همین اوضاع و احوال خون و آتش علی باز داشت با بچه ها شوخی می كرد. جایی كه دزدیدن گوش از آتش دشمن با آن قد و قامت خیلی سخت بود و تیرها از بغل گوش علی زوزه می كشیدند. او روحیه ی عجیبی داشت حتی با زخمی ها و شهدا شوخی می كرد. ای گل! كه موج خنده ایت از سر گذشته است,,, آماده باش گریه تلخ گلاب را نزدیكی های صبح بود، تو گویی در ادبیات به آن لحظه صبح صادق می گفتند، در حال مبارزه سخت با دشمن بودند كه ناگهان خمپاره ای زوزه كشان داخل كانال افتاد و علی را همراه چند تا از همرزمان از زمین كند و به آسمان برد. گویا آسمان می خواست از شلوغی گرد و غبار استفاده كند تا علی را برباید، میان زمین و آسمان كشمكش بود، آسمان به همت افلاك از خورشید (كه كم كم وقت آمدنش بود) یاری می جست و زمین هم به تنهایی مقابله می كرد، خدایا چه تماشایی بود، دعوای آسمان و زمین، بالأخره زمین بر آسمان با آنهمه جلال و جبروتش چیره گشت و علی را در آغوش گرفت. تیرهای خمپاره بدن علی را سوراخ كرده بود، یكی از پا، آن یكی از سینه و دیگری از صورت و بازو و شانه. تا تیر در كمان بود، رنگ نشان ندیدم,,, چون شد نشانه پیدا، تیر و كمان ندیدم گویا میهمانی تیر بود، علی آغوشش را باز كرد و جشن تیر به راه انداخت و به هیچ كدام از تیرها جواب رد نداد. تو گویی خون شوق و خون شادی داشت جاری می شد، سیل خون به راه افتاده بود و كانال خونها را می مكید، چقدر شیرین بود برای كانال. آری تیر عشق بود، آری جشن تیر ریزان بود، آری جشن و پایكوبی بود، داشت لبخند می زد، از بس كه جوان رعنا و خوش اندامی بود، تو گویی با ملائك شوخی می كند، تو گویی استقبال گرمی داشت، تو گویی بر روی پران ملائك حركت می كرد. تیرها امانش ندادند افتاد زمین، بدون اینكه فرصت كند دست بر زمین بگذارد.  افتاد داخل كانال، دیگر در امان بود، دیگر آن اندام درشت و چهارشانه و قد و قامت بلند در كار نبود كه تیری بهش بخورد، دیگر كانال جان پناه و سایبانش شده بود. ركن واجب سجده بر این است كه با پیشانی ادا كنی، ولی در حیرتم كه چرا علی صورتش را بر زمین نهاد، گویا یار دوست داشت چیزی در گوشش نجوا كند، لبانش داشت می جنبید، گویا داشت با ملائك آسمان شوخی می كرد و گویا داشت سر به سر آنها می گذاشت. آری، گرمای بوسه های یار را حس می كرد! بوسه بر لبان خسته علی، بوسه بر قدمهای خسته علی، بوسه بر دل شاد علی، بوسه بر صورت بشاش علی، بوسه بر شانه های استوار علی، بوسه بر لباسهای خاك آلود علی، بوسه بر اندام خون آلود علی، یار داشت هلهله می كرد، یار داشت گلریزان می كرد، یار داشت گلهایش را می چید، یار داشت بلند بلند می خندید، بدن مباركش داخل گودال ماند و دیگر كسی از او خبر دار نشد. گویا زمین علی را به آغوشش گرفته بود و نوازشش می كرد. تب و تاب جنگ خوابید، ولی كسی از علی خبری نیاورد، اسمش را جزو مفقودین اعلام نمودند. امان از دل مادر، در فراق گل خود، ای بلبل نه فغان بركش و نه زاری كن صبر بنما و بردباری كن مكن آشفته موی چون سنبل صدای جنگ به گوش پدر و مادر رسیده بود، همرزمان علی برگشتند روستا، ولی علی با آنها نبود، آنها جریان را فهمیده بودند! بی سر و صدا آمدند روستا، نكند كه پدر و مادر علی بفهمد و سراغش را از ما بگیرد. آمدن آنها به گوش پدر و مادر علی رسید، پدر با دل خود خلوت كرد و ساخت ولی مادر به در یك یك آنها رفت ولی همه شان یك حرف می زدند و آن اینكه او با ما نبود و ما در جای دیگر بودیم. یوسف گمگشته باز آید به كنعان غم مخور,,,, كلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ولی مگر می شود دل مادر را آرام كرد و بهش دروغ گفت. كم كم چیزهایی گیرش آمد. هر روز منتظر در زدن علی بود، و به امید آمدن پسرش زنده بود. قاصدك ! هان، چه خبر آوردی؟ از كجا، وز كه خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، امّا، امّا گِردِ بام و درِ من بی ثمر می گردی قاصدك! انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری، نه دیار و دیاری – باری، برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس، برو آنجا كه ترا منتظرند. بعد از چهار سال انتظار پدر و مادر، پلاك علی را آوردند و گفتند علی شهید شده است. در این چهار سال خدا می داند كه چه ها بر پدر و مادر و دیگران نگذشت، یك روز خبر می آوردند كه زنده است و در عراق اسیر است، یك روز می گفتند كه نامه ای از علی آمده است و روز دیگر خبری دیگر.   ان شاء الله كه خداوند ما را از رهروان آن بزرگواران قرار دهد.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش