شهید قربان علی براتی
تاریخ تولد : 1338/08/27
نام : قربانعلی
محل تولد : بجنورد
نام خانوادگی : براتی
تاریخ شهادت : 1365/04/17
نام پدر : عباسقلی
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی
یگان خدمتی : لشکر 5 نصر
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو
مسئولیت : جانشین گردان
خاطرات
• من و دو نفر دیگر از بچه ها نزدیک آنها شدیم. هنگامی که در فاصله دو، سه قدمی آنها قرار گرفتیم یک اسیر عراقی خودش را با سرعت به بغل یکی از بچه ها که روی سینه اش عکس امام خمینی (ره ) بوده انداخت و شروع کرد به بوسیدن عکس و می گفت: الجیش خمینی، الجیش خمینی، یعنی من عاشق خمینی هستم. عملیات به خوبی پیش رفت و بلندترین ارتفاع منطقه 243 هم به تصرف درآمد. زیر پای آن ارتفاع قرارگاه فرمانده گردان عراقی ها قرار داشت. سنگرهای محکمی ساخته بودند. داخل آنها کاغذ دیواری بود. مبل و آیینه داشت. پس از پاکسازی منطقه خط پدافندی ما هم تغییر کرد و جلوتر رفتیم. سنگر فرمانده گرادن عراقی را به عنوان سنگر فرماندهی خودمان انتخاب کردیم. بعد از جابجایی یکی از برادران کادر شهید ایزانلو برای بررسی و کنجکاوی به سراغ خط پدافندی عراقی ها رفته بود ضمناً ذهنش هم متوجه شهید براتی بوده وسط خط خودی و دشمن چشمش به یک دست قطع شده می افتد. احتمال داده بود که آن دست قطع شده دست شهید براتی باشد به سنگر گردان آمد و موضوع را به من گفت: گفتم به اتفاق چند نفر دیگر مجدد برگردید و خوب خط را جستجو کنید پس از مدتی جستجو و تلاش سر و سینه پر ترکش شهید براتی را زیر خاکها پیدا کردند واقعاً صحنه عجیبی بود دست هم چون دست جدا شده قمر بنی هاشم بدن بر اثر تیر و خمپاره پاره پاره، آری حق شهید براتی او که سالها در کردستان و جنوب جنگیده بود چیزی جز این نمی توانست باشد. • از شهید قربانعلی براتی ، معاون گردان ، خبری نبود نه جزء مجروحین بود و نه جزء شهداء کسی هم از او اطلاعی نداشت . برای ما معمایی شده بود . شهید قربانعلی براتی فردی مخلص ، مؤمن ، قوی و شجاع بود. غیرت و مردانگی خاصی داشت . برای رفع پاتک علاوه بر کار هدایت نیروها خودش سلاح به دست گرفته بود و پیشاپیش نیروها تن به تن با دشمن بعثی نبرد می کرد . جستجو و تلاش ما برای یافتن شهید براتی نتیجه ای نداد . 48 ساعت بعد لشکر محمد رسول ا... با عبور از خط ما عملیات را ادامه داد . عملیات صبح انجام می گرفت . تا آن زمان من ندیده بودم که ما روز حمله کنیم . ما روی بلندی رفته بودیم و صحنه نبرد و جنگ آنها را تماشا می کردیم . عراقیها پس از اندکی مقاومت مذبوحانه شروع به فرار کردند . خط آنها را شکست . بسیجی ها هم با قوت آن را دنبال می کردند. • ماه رمضان در منزل پدر بودیم . ده دقیقه به اذان صبح با صدای زنگ درب خانه از خواب بیدار شدیم . قربانعلی در پشت در ایستاده بود . او قصد رفتن به جبهه را داشت و برای خداحافظی به منزل پدر آمده بود . آمدن آن شب قربانعلی به خانه پدر باعث شد تا ما از فیض الهی محروم نمانیم و بتوانیم روزه بگیریم . سحری را آن شب در کنار یکدیگر خوردیم و قربانعلی از ما خداحافظی کرد و عازم جبهه شد . • در منطقه جنگی کردستان ،نیروها می بایست از ارتفاعات قلا ویزان بالا می رفتند . اما در نیمه های راه بردیدند . قربانعلی براتی که فردی قوی بود خستگی را احساس نمی کرد،حدود 10 12 عدد اسلحه ی را و با خود تا بالای ارتفاع حمل می کرد . • ماه رمضان بود سحری را خورده بودیم . قربانعلی نمازش را خوانده و منتظر دوستانش بود تا دنبال او بیاید و به جبهه بروند . او آرام و قرار نداشت ،مرتب ساکش را روی زمین می گذاشت و باز آن را بر می داشت . بالای سر بچه ها که خواب بودند ،می رفت . به او گفتم : چی شده ،چرا این جوری می کنی ؟ "گفت :این دفعه با قبل فرق می کند . " گفتم : "نه " هیچ فرقی ندارد ،تا به حال سالم می رفتی و سالم می آمدی ،حالا هم به سلامتی می روی و بر می گردی " قربانعلی خوابی را دیده و برای یکی از همسایه ها تعریف کرده و گفته بود :"به همسرم چیزی نگوئید و گرنه با رفتن من موافقت نمی کند ،این دفعه که بروم شهید می شوم " قربانعلی به جبهه رفت و همانطور که گفته بود ،به درجه شهادت نائل گردید .
منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3876