شهید قربان علی عرب - کتاب

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

نشست رو به وی خانمش و دخترهای کوچکش را گذاشت روی زانوهایش. دستاش را دور بچه ها حلقه زد، به سینه فشرد و گفت: «عزیزان من باید اخلاق و رفتارمون در شأن یه خانواده ی سپاهی و رزمنده باشه. مردم روی رفتار ما و خانواده ی ما حساس هستند. باید مواظب کارهاتون باشید، مواظب اخلاقتون ، حجابتون»[۱]

موضوع : عبادی ، حجاب

خرید عروسی بود. خانواده ی دختر می گفتند: «سرویست را بیست دلاری بردار، الآن این ها مد است. « اما عروس خانم فهمیده بود که قربانعلی وضع مالی خوبی ندارد! یک سرویس ظریف برداشت. گفت: « من اصلاً این ها را دوست ندارم، اگر هم بخرم، استفاده نمی کنم.» بعد از ازدواجشان هم با بقیه ی هدیه های عروسی، همه را به قربانعلی داد.[۲]

موضوع : خانواده ، ازدواج

روزهای آخر بارداری همسرش بود. قربانعلی نمی توانست بیشتر بماند. پول بیمارستان را گذاشت و رفت. وقتی دوباره آمد، بچه چهار ماهش بود. خانمش تعریف می کرد که خیلی راحت بود. اصلاً اذیت نشدم. قربانعلی هم می گفت: « من در جبهه برای رضای خدا می جنگم این جا هم خدا به تو کمک می کنه.»[۳]

موضوع : خانواده ، فرزند

بچه ی دومش را که خواست به دنیا بیاورد، خوشحال بود که قربانعلی اصفهان است. وقتی او را به خانه آوردند، مرخصی قربانعلی تمام شده بود. هر چه خواست بگوید تنهایش نگذار نتوانست. اصلاً نتوانست حرفی بزند یا اعتراضی کند ، قربانعلی بچه را بوسید و راهی شد.[۴]

موضوع : خانواده ، فرزند

مادر مقید بود و به تربیت مذهبی فرزندان علاقه‌ی زیادی داشت. هر موقع که می‌ خواست به قربانعلی شیر دهد وضو می‌ گرفت. بعد از همه ی نمازهایش برای او دعا می کرد که: «خدایا فرزند مرا صالح و سالم قرار بده.»[۵]

موضوع : خانواده ، مادر

تازه از جبهه به اصفهان رسیده بود. اول به دیدن مادرش رفت و جویای حالش شد، بعد از آن به خانه ی خودش، سراغ زن و بچه اش رفت. اگر خواهرها و برادرها از اخلاق مادر شکایت می کردند می گفت: «بگذارید اگر حرفی هست از مادرتون بشنوید.» همیشه احترامش را حفظ می کرد. می گفت:« این مادر برای ما هم مادر بوده و هم پدر، خیلی باید هواشو داشته باشیم.»[۶]

موضوع : خانواده ، مادر

زنی با بچه های یتیمش در خانه شان را زد. از صبح تا ظهر درِ خانه ی هر کس را زده بود، کسی کمکش نکرده بود. آن ها خودشان دو تا نان بیش تر نداشتند. با بچه ها شش نفر می شدند. یکی از نان ها را به زن فقیر دادند. بعد هم، دور هم یک نان دیگر را قسمت کردند و خوردند. با لقمه ی حلال این خانه بود که قربانعلی بزرگ شد.[۷]

موضوع : اقتصادی ، انفاق

زنی با بچه های یتیمش در خانه شان را زد. از صبح تا ظهر درِ خانه ی هر کس را زده بود، کسی کمکش نکرده بود. آن ها خودشان دو تا نان بیش تر نداشتند. با بچه ها شش نفر می شدند. یکی از نان ها را به زن فقیر دادند. بعد هم، دور هم یک نان دیگر را قسمت کردند و خوردند. با لقمه ی حلال این خانه بود که قربانعلی بزرگ شد.[۸]

موضوع : اقتصادی ، لقمه حلال

شش ساله بود که پدر بیماری سختی گرفت و از دنیا رفت. مشکلات زندگی شان دو چندان شد. مسئولیت خانواده بر دوش برادر بزرگتر بود. قربانعلی به مدرسه رفت. تا کلاس چهارم بیشتر نخوانده بود که درس را رها کرد و برای کار به کارگاه در و پنجره سازی رفت.[۹]

موضوع : اقتصادی ، کار

هشت سالش بیشتر نبود که سر کار رفت، مغازه ی جوشکاری. خبر دار شد، موتور چاهِ همسایه خراب شده است. با لباس کار، داخل چاه رفت. وقتی از چاه بالا آمد، صاحب خانه با یک دست لباس نو منتظرش بود. دلش به حال قربانعلی سوخته بود. قربانعلی اما خاک لباسش را تکاند، یک نگاهی به لباس ها کرد، نگاهی هم به آقای همسایه و گفت: « ما یتیم هستیم اما فقیر نیستیم. » کرامت نفس داشت، به خاطر یک چیز بی ارزش خودش را پایین نمی آورد.[۱۰]

موضوع : اقتصادی ، کار

مشکلات زندگی اش زیاد بود. خیلی هم احساس دلتنگی می کرد. این بار که به مرخصی آمد، همسرش بعد از گفتن همه ی مشکلات و دلتنگی هایش گفت: «شما دیگر دین خود را ادا کرده اید، مدتی را هم در خانه باشید. » خوب به حرف های همسرش گوش داد بعد دستش را روی شانه اش زد و گفت: «جبهه رفتن واجب است مثل نماز خواندن، اگر بتوان نماز نخواند، می توان جبهه هم نرفت. الگوی ما شیعیان، حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) است. او برای حفظ اسلام از همه چیز، حتی خانواده اش گذشت. ما که خود را یاران امام می پنداریم نباید به او اقتدا کنیم و راهش را ادامه دهیم؟»[۱۱]

موضوع : اعتقادی ، امام حسین (ع)

هنوز چند روزی از آمدنش نگذشته بود که عزم رفتن کرد. همسرش با ناراحتی گفت: « حالا من هیچی! به فکر این بچه ها باش. این ها چه طور می شند؟» اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: « هر سختی که می کشی به یاد حضرت زینب (سلام الله علیها) باش.» زن سرش را زیر انداخت و گفت: «من خاک پای حضرت زینب (سلام الله علیها) هم نمی شوم.» قربانعلی لبخندی زد و جواب داد: «نه! پیروش که هستی، شیعه اش که هستی، برای اسلام ودین باید رفت.»[۱۲]

موضوع : اعتقادی ، حضرت زینب (س) بچه ی دومش از کودکی بیمار بود. وضع جسمی مساعدی نداشت. خانمش خیلی ناراحت بود اما او می گفت: «این امتحان الهی است. نباید ناراحت باشیم، ما هر چه هم که مصیبت بکشیم از مصائب حضرت زینب (سلام الله علیها) که بیشتر نیست. حتماً خیر و مصلحتی در کار بوده که این طور شده است.»[۱۳]

موضوع : اعتقادی ، حضرت زینب (س)

شش ساله بود که پدر بیماری سختی گرفت و از دنیا رفت. مشکلات زندگی شان دو چندان شد. مسئولیت خانواده بر دوش برادر بزرگتر بود. قربانعلی به مدرسه رفت. تا کلاس چهارم بیشتر نخوانده بود که درس را رها کرد و برای کار به کارگاه در و پنجره سازی رفت.[۱۴]

موضوع : اجتماعی ، تحصیل

تفریح شان رفتن به گلستان شهدا بود. به ورودی گلستان که می رسیدند، بچه ها را به خانم می سپرد و جدا می شد. زیارتشان که تمام می شد، دوباره نزدیک خیابان همدیگر را می دیدند. می گفت: « این جا بچه های شهدا هستند، اگه ببینند این بچه های شهدا هستند، اگه ببینند این بچه ها بابا دارند دلشان می شکند، ناراحت می شوند. » به برادرش می گفت: «دادا، الآن زمان اقتضا می کنه که ما دست بچه مان را نگیریم. چون هر لحظه ممکن است یک خانواده ی شهید پشت سر ما یا جلوی ما عبور کند، همسر شهید یا بچه ی یتیمش ناراحت می شه، در روحیه شان اثر می گذارد. !» کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص34 موضوع : اجتماعی ، تفریح

خیلی وقت بود که تفریح نرفته بودند. برنامه ریزی کرد تا خانواده اش را شمال ببرد. از وقتی که رسیدند کنار آب شروع کرد به تعریف کردن از علی قوچانی، از ردانی پور و دیگر فرماندهان لشکر 14. می گفت: « به حالشان غلطه می خورم آنها چیزهایی می بینند که ما نمی بینیم. اشک هایش جاری شد و این شعر را خواند: عقل گوید که مرو که نتوانی / عشق گوید هر آنچه باداباد جسمش در کنار خانواده بود اما روحش در جبهه ها.[۱۵]

موضوع : اجتماعی ، تفریح

خرید عروسی بود. خانواده ی دختر می گفتند: «سرویست را بیست دلاری بردار، الآن این ها مد است. « اما عروس خانم فهمیده بود که قربانعلی وضع مالی خوبی ندارد! یک سرویس ظریف برداشت. گفت: « من اصلاً این ها را دوست ندارم، اگر هم بخرم، استفاده نمی کنم.» بعد از ازدواجشان هم با بقیه ی هدیه های عروسی، همه را به قربانعلی داد.[۱۶]

موضوع : اجتماعی ، خرید

بچه ی دومش را که خواست به دنیا بیاورد، خوشحال بود که قربانعلی اصفهان است. وقتی او را به خانه آوردند، مرخصی قربانعلی تمام شده بود. هر چه خواست بگوید تنهایش نگذار نتوانست. اصلاً نتوانست حرفی بزند یا اعتراضی کند، قربانعلی بچه را بوسید و راهی شد.[۱۷]

موضوع : اجتماعی ، وظیفه

مشکلات زندگی اش زیاد بود. خیلی هم احساس دلتنگی می کرد. این بار که به مرخصی آمد، همسرش بعد از گفتن همه ی مشکلات و دلتنگی هایش گفت: «شما دیگر دین خود را ادا کرده اید، مدتی را هم در خانه باشید. » خوب به حرف های همسرش گوش داد بعد دستش را روی شانه اش زد و گفت: «جبهه رفتن واجب است مثل نماز خواندن، اگر بتوان نماز نخواند، می توان جبهه هم نرفت. الگوی ما شیعیان، حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) است. او برای حفظ اسلام از همه چیز، حتی خانواده اش گذشت. ما که خود را یاران امام می پنداریم نباید به او اقتدا کنیم و راهش را ادامه دهیم؟»[۱۸]

موضوع : اجتماعی ، وظیفه[۱۹]


پانویس

  1. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص37
  2. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص27
  3. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص29
  4. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص30
  5. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص17
  6. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص40
  7. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص20
  8. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص20
  9. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص21
  10. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص23
  11. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص36
  12. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص33
  13. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص31
  14. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص21
  15. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص38
  16. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص27
  17. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص30
  18. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص36
  19. نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا