شهید قربانعلی جلیلی جشن آباد
تاریخ تولد : 1341/08/26
نام : قربانعلی محل تولد : درگز
نام خانوادگی : جلیلی جشن آباد تاریخ شهادت : 1361/03/04
نام پدر : عزیزاله مکان شهادت : کوشک
تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت : جنوب غرب
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
زندگینامه
خالق متعالی نوزادی از تبار نور و پاکی را در سال ۱۳۴۱ به عزیزالله عطا کرد. در آن لحظات، فرشتگان شَه پرِ سپید خود را به نوازش روی گلبرگ صورتش می کشیدند و «قربانعلی» در روستای « جشن آباد» از توابع شهرستان درگز چشم به جهان گشود و در خانواده ای به دنیا آمد که سرمایه شان نور قرآن بود و مهر ولایت اهل بیت -علیهم السلام-. دوران کودکی را تحت حمایت والدین مهربانش پشت سرگذاشت، سپس راهی مدرسه شد تا در سنگر علم آموزی، الفبای رشد وکمال را بیاموزد. تحصیلات خود را تا پایان مرحله ابتدایی در زادگاهش با موفقیت پشت سر نهاد. پس از این مرحله یوسف فاطمه، مهدی موعود -عجل الله تعالی فرجه- کمند صید انداخت و با عنایت آن حضرت، قربانعلی نیز در دام عشق او گرفتار شد و با کوله باری از عشق، به مولایش مهدی -عجل الله تعالی فرجه- راهی حوزه علمیه شد و به تحصیل علوم ومعارف اسلامی پرداخت. دروس حوزوی را در حوزه علمیه مشهد مقدس آغاز نمود و جهت ادامه تحصیل به شهر مقد قم هجرت کرد. به هنگام جنگ تحمیلی، او نیز مانند بسیاری دیگر از سربازان مخلص امام زمان -عجل الله تعالی فرجه- لباس رزم پوشید و آماده نبرد شد. او رفت تا آنچه را در سنگر حوزه و علم فراگرفته بود، در عرصه عمل هم اجرا نماید و به حق که بسیار خوب هم درخشید. سرانجام حاصل این نبردها و از خودگذشتگی ها، همان چیزی بود که شهید قربانعلی جلیلی واقعا لیاقتش را داشت. این سرباز فداکار و عاشق امام زمان -عجل الله تعالی فرجه- در۴/ ۳/ ۱۳۶۱ در منطقه «کوشک» سر در دامان سرور همه شهیدان، اباعبدالله الحسین -علیه السلام- نهاد و چون پرنده ای سبک بال به باغ های شهادت پرواز کرد. پیکر مطهرش سال ها غریبانه در آن منطقه ماند و پس از دوازده سال غربت، در سال ۱۳۷۳ بر روی دستان امت حزب الله تشییع و به خاک سپرده شد.
خاطرات
- یک دفعه فرزند عزیز شهیدم قربانعلی به من گفت: مادر برایم دعا کن که شهید شوم اگر در لبنان به شهادت رسیدم و جنازه ام را نیاوردند ناراحت نباش گفتم: چه طوری من ناراحت نباشم شاید اصلا هیچ کس جنازه ات را به خاک نسپرد و حیوانات تکه پاره ات کردند، قربانعلی می گفت: مهم نیست برای شما چه فرقی می کند من که شهید شوم بدنم که به دردتان نمی خورد اصلا هم گریه و زاری نکنید و اهمیت ندهید که جنازه ام باز گردد یا نه فقط از من راضی باش !
- یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه چاهی است و قربانعلی از چاه آب می کشد و به پشت سرش می ریزد رفتم جلو گفتم قربانعلی: مردم که می گویند تو به شهادت رسیدی تو که داری از چاه آب می کشی گفت: مادر مگر هر حرفی را که مردم شما باید باور کنی؟
- زمان انتخابات که بنی صدر هم جزء کاندیدها بود وقتی برای رای گیری به روستا آمدند ظاهرا یکی از مسئولین در جمع آوری رای ها تقلب کرده بود آن هم به نفع بنی صدر خائن. قربانعلی،فرزند شهیدم متوجه می شود و به آن شخص اخطار می دهد که چرا به نفع کسی کار می کنید که شایسته انتخاب نیست بعد وقتی آن شخص به حرف قربانعلی توجه نمی کند و گوش نمی دهد طوری با او برخورد می کند که دیگران از شدت برخوردش جلوگیری می کنند .
- آخرین باری که قربانعلی به مرخصی آمد به خاطر این که به مجروحان خون داده بود حالش کمی بد بود پب کنارش خوابیدم گفت: مادر امشب تا صبح نخواب بیا بیدار باشیم و با یکدیگر حرف بزنیم بعد گفت: مادر جان بعد از شهادت من این لحظات را به یاد آور که چه طور در کنار هم خوابیدیم و با هم صحبت کردیم تمام این لحظه ها همه یادگاری در ذهنت می ماند همین طور که در حال صحبت کردن با پسرم قربانعلی بودم ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که دیوار خانه روی دو تایی ما خراب شد فورا از خواب پریدم قربانعلی گفت: مادر چه شد؟ گفتم هیچ چی خواب دیده ام. دوباره دستهایش را به دور گردنم گره زد و کلی با هم حرف های زیادی زدیم .صبح که شد گفتم قربانعلی نمی شود حالا نروی؟ دفعه ی بعد برو، گفت : چرا؟ گفتم هیچی همین طوری چون نمی خواستم فکر کند که مخالف غیبتش هستم گفتم اگر دفعه ی بعد بروی بهتر است گفت: نه مادر الان وقتش است شما اشتباه می کنی؟
منبع سایت یاران رضا