کد شهید: 6125404 تاریخ تولد : نام : محمد محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : کمالی تاریخ شهادت : 1361/02/25 نام پدر : غلامحسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی اقدس کمالی متن کامل خاطره
نقل می کنند: محمد در خط مقدم به اتفاق دیگر دوستانش در ساخت سنگر کمک می کرد. در حین ساختن سنگر مورد اصابت تیر دشمن قرار می گیرد و به شهادت می رسد احترام به بزرگتر ها موضوع احترام به بزرگتر ها راوی محبوبه کمالی متن کامل خاطره
پدر بزرگ محمد همیشه می گفت: وقتی من مُردم، مرا حتماً به صحان ببرید(یکی از مناطق اطراف) نه اینکه در امیرآباد دفن کنید. محمد به شوخی می گفت: شما هر وقت مُردید، من خودم شما را با تراکتور می برم صحان. اما تقدیر الهی آن بود که پدر بزرگ آمد و در دفن نوه خود(محمد) شرکت کرد و مراسم خاک سپاری و تدفین را پدر بزرگ انجام داد. امر به معروف و نهی از منکر موضوع امر به معروف و نهي از منکر راوی فاطمه کمالی متن کامل خاطره
یکی از خواهرانم در روستای همجوار، عروس شده بود ـ این را بگویم که یک رودخانه ای از کنار روستا می گذردـ و هنگامی که خواهرم می خواست به خانه اش برود، محمد آمد و به او گفت: خواهر یادت باشد به خانه شوهر که رفتی با اقوام شوهرت به خوبی رفتار کن. بین ما همین رودخانه است، تو آن طرف هستی و ما این طرف. او خیلی به خواهرم نصیحت می کرد که در زندگی با دیگران به خوبی رفتار کند و خوش رفتار باشد و بااخلاق نیکو زندگی شیرینی را برای خانواده اش درست کند. مقدمات و مؤخرات نماز موضوع مقدمات و مؤخرات نماز راوی محمد نوروزی متن کامل خاطره
من با محمد حدود سه ماه با هم بیابان می رفتیم تا چوپانی کنیم. او همیشه با خودش مقداری آب می آورد برای وضو گرفتن و دیگر امور. یک روز من به او گفتم، در بیابان تیمم هم قبول است. اما او کار خودش را می کرد و همیشه با هر زحمتی بود آب برای وضو و طهارت خودش می آورد تا در بیابان به بی آبی نخورد و بتواند به موقع نماز بخواند. اهمیت به علم و حرمت علما موضوع اهميت به علم و حرمت علما راوی اقدس کمالی متن کامل خاطره
یادم می آید یک روز به مدرسه رفتم و چون تکالیفم را انجام نداده بودم، معلم من را کتک زد. من هم گفتم: که دیگر به مدرسه نمی روم. محمد کمالی خیلی ناراحت شده بود و من را نصیحت می کرد و می گفت: شما باید به مدرسه بروی و درس بخوانی تا انشاءالله فرد مفیدی برای جامعه باشی. [۱]