شهیدامید دلاوری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید امید دلاوری

تاریخ تولد :1341/06/01

تاریخ شهادت : 1361/05/03

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :اردبیل - پارس آباد - بران سفلی

زندگی نامه

"پیش دوستش حسن رفته بودم. او متوجه حضور من نبود به کسی می‌گفت بیچاره امید! شهید شده است. وقتی مرا دید خیلی ناراحت شد و با عجله گفت امید امروز هر جا باشد حتماً می‌آید. گفتم تو که می‌گفتی امید شهید شده است گفت حتماً درست نشنیده‌ای."اما این برادر درست شنیده بود. امید دلاوری اکنون شهید شده و جسدش در راه بود تا به دست خانواده برسد.امید دلاوری، به قول مادرش در اول شهریور سال 1341 در ییلاق "قاشغا" از محال "كرگشه" به دنیا آمد و نامش را پدرش که چوپانی ساده دل بود، انتخاب کرد.

ماه‌های اول دوران خردسالی امید در آغوش و روی سینه و پشت مادر گذشت و آنگاه كه پا گرفت با کودکان "اوبه" در ییلاق و قشلاق به بازی‌های مرسوم پرداخت.هنگامی که وارد دوران کودکی شد، تنگنای خانواده همچنان جریان داشت و برای اینکه مفری تازه پیدا شود، این خانواده پر اولاد به کشت مختصری در "برّآن" مبادرت ورزید و این امر اندکی وضعیت مالی خانواده را بهبود بخشید.

امید در دوران کودکی به مدرسه نرفت. زیرا رفتن به مدرسه خیلی باب نبود و از سوی دیگر بازوی او بیش از فکرش مورد نیاز خانواده بود. در هر حال اگر از کار دامداری و کشاورزی فراغتی می‌یافت در ییلاق و یا در ساحل دره‌رود با دوستانش به گردش و تفریح می‌پرداخت. گردش و تفریحی که چه بسا خاطرات تلخ و شیرین از آن بر جای مانده است.

اما این همه موجب آن نشد که بی‌سواد بماند. او بعدها از طریق نهضت سواد آموزی خواندن و نوشتن یاد گرفت به طوری‌که بعدترها نامه‌های جبهه‌اش را خودش می‌نوشت.هنگامی که امید در دوران نوجوانی بود وضع مالی خانواده رو براه شده بود. آنان خانه‌ای در برّآن داشتند که بیشتر مقر و مسکن امید بود و پدر و مادر همچنان به زندگی کوچروانه ادامه می‌دادند. مخصوصاً که تعداد گوسفندانشان زیاد شده بود و این امر یکجانشینی را مشکل می‌کرد. امید هم در خانه و هم در بیرون از خانه جاذبه خوبی داشت و این امر موجب شده بود تا هم در خانه و هم در بیرون از خانه، خاطرش را بخواهند. دوستان زیادی داشت که اکنون برخی از آنها شهید شده‌اند.

در اواخر دوران نوجوانی بود که انقلاب در آستانه پیروزی قرار گرفت و امام خمینی به ایران آمد. امید اکنون به قدری بالغ شده بود که می‌دانست ورود امام خمینی به ایران سر فصل تاریخی جدیدی است. او برای همین ورود پیروزمندانه امام چه کارها که نکرده بود. حتی نذر کرده بود که " قوچی" را قربانی کرده و گوشت آن را بین نیازمندان تقسیم کند.امام که به ایران آمد این مرید معتقد دره‌‌رودی‌اش نذر خود را ادا نمود.

هنگامی که پای به سن خدمت نهاد، بار خانواده‌ای به شدت پر اولاد را بر روی شانه‌های خود احساس کرد. او سه برادر داشت و دو خواهر و چند برادر ناتنی که از سال‌ها پیش از خانواده جدا شده بودند و زندگی مستقلی داشتند.فروردین سال 1360 بود. شش سال بود که پدر وفات کرده بود و او بود که چشم تمام اعضای خانواده به دست‌هایش دوخته شده بود. امید طی استشهادیه‌ای مراتب را به اطلاع رییس حوزه انتظامی پارس‌آباد رساند و تقاضای مساعدت نمود تا كفالت از خدمت بگیرد.

معلوم نیست که به تقاضای او چه جوابی داده شد. این قدر هست که او در بهمن ماه سال 1361 به عجب‌شیر اعزام شد تا دوره آموزش نظامی خود را سپری سازد.دوره آموزش که تمام شد. این سرباز بلند قامت جمهوری اسلامی ایران که سبیلی کم‌پشت داشت و موهای جلو سرش اندکی ریخته بود، به عنوان جمعی تیپ 40 سراب نخست در بخش پدافند هوایی و سپس به عنوان آرپی‌جی‌زن به خدمت پرداخت.

در طول 7/5 ماهی که خدمت کرد، پنج بار به مرخصی آمد. یک بار از ناحیه ران و میانة پیشانی زخمی شده بود. اما همه این‌ها مقدمه بود.در هر حال که بود عقلش در جبهه بود ودلش در نزد خانواده‌اش. آخر او مسئولیت برادران و خواهران و مادرش را داشت. می‌خواست خواهرانش را به سر و سامان برساند و همچنین برادرش را. می‌خواست دامداری صنعتی به راه اندازد و برادرانش را مشغول سازد. خیلی چیزها می‌خواست و در این مورد با دیگران مشورت می‌کرد تا بهترین راه‌ها را بیابد.

هنگامی که برای آخرین از مرخصی به سوی جبهه بازمی‌گشت، مادرش مریض بود و شاید لازم می‌شد که گلویش تحت عمل جراحی قرار بگیرد. مادرش را اکیداً به برادران تنی و ناتنی‌اش سپرد و رفت.رفت و دیگر برنگشت زیرا در تاریخ 1361/05/30 در منطقه عملیاتی كوشك بر اثر اصابت ترکش، سینه و شکمش متلاشی شد و روحش جسد خاکی او را ترک گفت.

چگونه می‌شد خبر را به خانواده داد؟! مادر روی تخت بیمارستان بود و گلویش تحت عمل جراحی قرار داشت. برادرش خوابی بدی دیده بود. خوابی که طی آن از پشت قلب امید، خون فوران می‌کرد. او صبح آن روز به جبهه شتافت اما نتوانست واقعیت را دریابد. به تبریز برگشت و تقریباً مطمئن شد اتفاقی نیافتاده است.

اما اتفاق افتاده بود. حاج‌آقا ساسانی، روحانی محل و برادرزاده مادر نزد او آمد تا به مادر دلداری دهد كه امید مجروح شده است.مادر را از روی تخت بیمارستان برداشتند و سوار اتومبیل کردند و به برّآن سفلای ماتم‌زده آوردند.هنگامی که مادر به خانه رسید دید و فهمید که امید شهید شده است و سه روز است که جسد او را در برّآن دفن کرده‌اند. داغی که پیوسته در دلش ماند و هرگز التیام نپذیرفت. هنگامی که مأمور سرپرستی خانواده شهدای ارتش پروندة او را مطالعه می‌کرد دید که استشهاد او مو به مو درست است. او سه برادر و دو خواهر صغیر داشت که حالا برادر بلند قد خود را به سختی به یاد می‌آوردند اما خاطره‌اش برای همه روستا و آشنایان زنده‌تر و بركت‌بخش‌تر ازکسانی است که پیش چشمان ما راه می‌روند. امید به دیدار خدا رفت و آسوده شد اگر چه خانواده‌اش داغ‌دار ماند.[۱]

پانویس

  1. اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران