rId6
==خاطرات==
- حدود دو سال بعد از شهادت عباس ، یک شب خواب دیدم که برادرم بالای پشت بام ایستاده و به من می گوید که به مامان وآقا جان نگو که من آمدام و حالت نظاره برخانواده داشت و می خواست ببیند هرکدام از ما به چه کاری مشغول هستیم و چه مشکل یا مسئله خاصی داریم من هم تصمیم گرفتم خوابم را برای کسی تعریف نکنم فکر می کنم که شهید همیشه مواضب ما هستند و اگر در بین ما نیستند ازمسائل مشکلات ما آگاهی دارند .