ویرایش‌ها

شهید محمد بهاری متولد سال 1341

۵۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۷
==خاطرات==
- به خاطر دارم زمانی ساکن سی متری طلاب بودیم خیابانهایش همه خاکی بود و بچه ها در همین زمین های خاکی بازی می کردند. یک روز با چند از همسایه ها نشسته بودیم و صحبت می کردیم که فرزندم محمد با 7،8 نفر از بچه ها آمدند توی حیاط وضو گرفتند و رفتند داخل اتاق پذیرایی، همین طور که دنبالشان می کردم رفتم توی اتاق دیدم محمد رو به بچه ها کرده و می گوید: من پیش نمازم شما نمازتان را پشت سر من خوانید. که من گفتم: با همان سر و وضع خاکی آمده ای و می گویی من پیش نمازم، پیش نماز که اینطوری ندیدیم .
- به یاد دارم یک روز همسایه مان با خوشحالی آمد و گفت: محمد آقا تلفن زدن می خوان با شما صحبت کنند. با عجله خودم را رساندم و گوشی را برداشتم. همان اول صحبت هایش گفت: یک چیزی بگم قول میدی جان امام ناراحت نشی. گفتم: مطمئن باش دلم قرص و محکمه. گفت: کسی نیامده بگه محمد مجروح شده. گفتم: نه مادر خدا نکنه تو باید صحیح و سالم باشی تا خدمت کنی. گفت: ببین مادر یک ترکش کوچولویی خورده پشت پام، ولی حالم خوبه الان هم دارم آماده می شم تا برم قم زیارت و از آنجا هم برم اهواز. گفتم: تو کسی نیستی که به خاطر یک ترکش ریز بیای تهران، حتما طوریت شده و تو نمی خوای بگی. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بلند بلند گریه کردم. نفهمیدم چطور باهاش خداحافظی کردم و سریع آمدم خانه. به پدرش گفتم: محمد مجروح شده ولی نمی خواد چیزی به ما بگه . پدرش با خونسردی گفت: ناراحت نباش هر کجا باشه پیداش می کنیم. همان روز بعد از اینکه فهمیدیم در بیمارستان اختر تهران بستری است پدرش خودش را آماده کرد و راه افتاد سمت تهران، هرچه خواهش و تمنا کردم تا مرا هم با خودش ببرد موافقت نکرد. گفت: باید رو سر بچه ها باشی هرچه باشه از آنجا خبرت می کنم . پدرش رفت و بعد از دو روز برگشت. گفت: حالش خوب است ولی به پاهاش وزنه بستن. اصلا باور نمی کردم. بی تاب شده بودم و می خواستم هر چه زود تر ببینمش. با برادرش محسن دو نفری رفتیم تهران. تا وارد اتاقش شدم طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. محمد تا چشمش به من افتاد و اشکهایم را دید شروع کرد به تعریف و تمجید از من که مادر من مثل مادر وهب است، فوق العاده است روزی که مرا از زیر آینه و قرآن رد کرد گفت: برو به امان خدا اگر شهید شدی مرا شفاعت کن و اگر هم زنده ماندی خدا اجر شهید را به تو بدهد و از این حرفها. حالا او حرف می زد و من هم همانطور مثل ابر بهار گریه می کردم . اولین باری بود که او را روی تخت بیمارستان می دیدم تحملش برایم مشکل بود . می گفت و می خندید. هم اتاقی هایش هم می خندیدند. آنقدر گفت و خندید تا اشکم خشک شد. دیگر شرمم آمد گریه کنم. گفتم: مادر همینکه زنده هستی شکر، راضی ام به رضای خدا. هفت هشت روزی را آنجا ماندم و پرستاریش کردم. روز هایی که همه اش برایم خاطره است. شاید اگر این مدت در کنارش نبودم به صبر و حوصله اش و خوش اخلاقی اش پی نمی بردم. با وجودی که درد داشت و خون زیادی از بدنش رفته بود اما خودش را آرام و راحت نشان می داد. شعر می خواند و پرستار ها را موعظه می کرد. یادم هست قرار بود خون بهش تزریق کنند چند نفر از همان پرستار ها رفتند و خون دادند. آن روزها مجروح زیادی می آوردند گاها با کمبود خون روبرو می شدند که حتی از طریق رادیو از مردم می خواستند تا برای اهدای خون به بیمارستان مراجعه کنند. محمد سی چهل روز در همین بیمارستان بستری بود. حالش که بهتر شد مرخصش کردند اما با عصا راه می رفت دکتر ها گفته بودند باید استراحت کنی اما اصلا گوشش بدهکار نبود. همان روز ها عملیات شده بود. توی خانه راه می رفت، شعر می خواند و گریه می کرد . انگار آتش به جانش افتاده بود، می گفت: خدا من لیاقت شهادت نداشتم، مدام بی تابی می کرد، با رسیدگی خوبی که از او داشتم خیلی زود سر حال آمد اما همچنان راه رفتن برایش مشکل بود. با همین پای ناقص از ما خداحافظی کرد و رفت منطقه. می گفت: منو که خط مقدم نمی برند برای سیاهی لشکر می رم. می دانستم این حرف ها را برای دلخوشی من می زند. یک ماه بعد برگشت در حالی که پای دیگرش هم بر اثر سقوط از کوه شکسته بود. محمد تا آخرین روز حیات پر بارش دست از جبهه و جنگ برنداشت تا اینکه در عملیات کربلای 2 به فیض شهادت نائل آمد .
<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%204321 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID   = 4321=پانویس==   <references />
۲٬۹۹۷
ویرایش