مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
==خاطرات:==
به خاطر دارم هنگامیکه فرزندم جواد می خواست برای آخرین بار به جبهه برود به او گفتم: بابا بیا دامادت کنم. گفت: من آمادگی ازدواج را ندارم. گفتم: پس به حرف مادرت گوش کن و به جبهه نرو. گفت: من اکنون آمادگی رفتن به جبهه را دارم. الان 100 شهید آورده اند اگر من نروم چه کسی می رود. گفت خبر داری عراقیها برادران و خواهران ما را زنده زنده زیر خاک کرده اند آن موقع شما می گویید نروم. بعد فردای صبح آن روز که خواست برود رفت غسل شهادت کرد بعد به مادرش گفته بود که به پادگان بسیج می روم و از آنجا به حرم امام رضا(ع) رفته بود و از آنجا عکس گرفت و عکسش را به خواهرش داد و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7762 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />