==خاطرات==
در یکی از مرخصی هایی که ایشان داشتند به اتفاق خانواده برای مراسم خواستگاری برادر خود به شاهین شهر سفر می کند. پس از مراسم خواستگاری و مراسم نامزدی، ایشان زمان خداحافظی هدیه ای به برادر خود اهدا می کند و به او می گوید الان این کادو را خریدم؛ چون می دانم این آخرین دیدار من با شماست و برای مراسم عروسیت نیستم.
همچنین به مادر خود می گوید تا می توانی مرا ببوس و نگاه کن؛ چون این دیگر آخرین مرتبه ای است که شما را می بینم و ایشان پس از بازگشت به جبهه [[شهید ]] می شود و به لقاء الله می پیوندد.<ref>منبع سایت نویدشاهد</ref>
==پانویس==