<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>سید مجید سیادتی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-05T02:52:53Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C&amp;diff=90771&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rasouli98 در ‏۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C&amp;diff=90771&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-04-29T17:31:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۱&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۴:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۴:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;« زمان آشنایی بنده با شهید سید مجید سیادتی آذرماه سال 60 در هنگام اعزام به جبهه های نور علیه ظلمت رخ داد و آن موقعی بود که ما را سازماندهی کردند و در یک گروهان و دسته همراه شدیم و این آشنایی برای من غیر مترقبه و دور از انتظار بود چرا که من با کسی آشنا شدم که دیروز اصلاً او را نمی شناختم و امروز بهترین دوست و محرم اسرار یکدیگر شدیم و این زمانی بود که من دنبال الگو و نمونه ای می گشتیم تا بتوانیم اعمال و رفتارم را با خصلت های نیکو بسازم و او را آنگونه که می خواستم یافتم . لذا در حین اعزام و زمانی که در پادگان اسلام آباد غرب کرمانشاه بودیم ، سعی می کردم همیشه با او باشم و از خلوص و پاکی او بهره مند شوم . شبی دیدم در محل استراحت گروهان نبود و آن زمانی بود که همه خوابیده بودند . من جویای احوال او شدم ، دیدم در گوشه ای از آسایشگاه که خلوت بود . نور کمی نیز داشت نشسته ، با چشمانی اشک بار دعای توسل زمزمه می کند ، من چنان از ابراز ارادت او نسبت به اهل بیت علیه السلام متحیر شدم که دلم نیامد او را از آن حالت معنوی خارج کنم و برگشتم در جایگاهم خوابیدم و منتظر آمدنش شدم ولی او نیامد و من بخواب رفتم ، صبح که بیدار شدم ، هنگام اذان صبح بود . به او گفتم اگر مایل هستی برویم حمام و گرد و غبار راه بشوییم ، چون که فردا عازم خط خواهیم شد و او پیشنهاد من را قبول کرد . رفتیم هر کدام جداگانه با دوشهای آب گرم خود را شستیم . زمانی که شهید سیادتی از حمام بیرون آمد با چهره ای خندان به من گفت : آیا غسل شهادت کردی ؟ من گفتم : نه . او گفت : بایستی الان و هر لحظه آماده شهادت باشیم و من از این اخلاص بیشتر به او علاقمند شدم و فهمیدم شهیدان خود چگونه خود آگاهانه راهشان را انتخاب می کنند . عصر همان روز بود که خبر پیروزی رزمندگان اسلام در پادگان اسلام آباد غرب پیچید و با وجود اینکه باران به شدت می بارید رزمندگان اسلام با خوشحالی تمام آماده رفتن می شدند . هر یک به دیگری تبریک می گفت و همدیگر را بغل کرده ، می بوسیدند . حقیقتاً صحنه بیاد ماندنی بود که بعد از مدتها رزمندگان اسلام توانستند بستان را از چنگال دشمن نجات دهند . تا اینکه عازم خط مقدم شد، در منطقه گیلان غرب مستقر شدیم و قرار بود عملیات علیه نیروهای بعثی شروع شود . بعد از نماز مغرب و عشاء به سوی منطقه مورد نظر که به نام « سرتنان » بود حرکت کردیم ، مسافتی قریب به 25 الی 30 کیلومتر را با تمام تجهیزات در کوهها و راههای صعب العبور طی کردیم . تا اینکه حدود ساعت 3 یا 4 صبح بود که به محل درگیری رسیدیم و چون مسافت زیادی را طی کرده بودیم همه نیروها به شدت خسته شده بودند و کمتر کسی بود که بتواند وارد درگیری و جنگ و گریز با دشمن شود ولی با استعانت از قدرت لایزال الهی و با روحیه ایمانی که فرزندان اسلام داشتند و با خبرهایی که از دیگر جبهه های هم ردیف ما مبنی بر پیروزی بر دشمنان به ما رسید ، بعد از ادای فریضه نماز صبح به دشمن حمله کردیم و با وجود نیروی اندک ما و قدرت بالای دشمن توانستیم قله مهم و استراتژیک سرتنان را از چنگال کفار بعثی آزاد کنیم و تعدادی از دشمن کشته و زخمی و اسیر شدند . بایستی از اهمیت قله برای شما بیان کنم ، عملیات مهندسی که دشمن روی آن انجام داده بود ، یک طرف قله به جاده قصر شیرین منتقل می شد . دشمن تا بالای قله جاده کشیده بود که شاید حدود 20 متر ارتفاع آن نبود ولی با تمام آن قدرت پوشالی دشمن ، رزمندگان مخلص بر آنها پیروز شدند و در منطقه حالت پدافند به خود گرفتند . در طول روز که رزمندگان اسلام مشغول پدافند بودند چندین مرتبه هواپیما و هلیکوپتر های دشمن منطقه را بمباران کردند ولی یکی از رزمندگان اسلام توانست یک هلیکوپتر دشمن را منهدم و ساقط نماید که تا حدودی منطقه آرام شد . من شهید سیادتی را حدود ساعت 10 صبح بود که دیدم . چون همه پراکنده شده بودند و هیچ کس از دیگری خبر نداشت خوشحال شدم . گفتم : کجا می روی گفت می خواهم آب بیاورم برای بچه ها . گفتم : راه خیلی زیاد است باید از پایین قله آب بیاوری گفت : اشکال ندارد ولی من دلم راضی نشد که او تنها برود و یک بیست لیتری آب کند و سر بالایی سخت را طی کند . با هم رفتیم و آب برای برادرها آوردیم . حوالی نزدیک غروب شد ، اعلام کردند همه در یک جا مستقر شوند و به صورت نعل اسبی اطراف را سنگر بسازند و آماده پاتک دشمن باشند . من و شهید سیادتی با هم بودیم و یک سنگر را برای خودمان آماده کردیم . ولی بعد از مدتی که هوا تاریک شد اعلام کردند بایستی عقب نشینی کنید و هر کس هر چه می تواند از تجهیزات با خود به عقب بیاورد . خلاصه اسرا ، و مجروحین دشمن و همچنین شهدا و مجروحین سپاه اسلام با قاطر و اسب به عقب خط مقدم حرکت کردند و رزمندگان اسلام به صورت ستونی بصورتی که دشمن متوجه نشود به راه افتادند . شهید سیادتی هم مقدار زیادی مهمات و چند سلاح با خود برداشته بود . به او گفتم تو ضعیف هستی ، کمی خودت را سبک کن و از این بار اضافه روی قاطر بگذار یا حداقل یکی ، دو تا از اسلحه هایت را به من بده ولی او قبول نکرد خلاصه ما همچنان به راه ادامه می دادیم که حدود 3 الی 4 بامداد شد . بچه ها حسابی خسته شده بودند چرا که بعد از 24 ساعت پیاده روی و درگیری با دشمن باز همان راه رفته را برمی گشتند . بعد از اینکه به ستون دستور توقف داده شد . شهید سیادتی به من گفت : محمد هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا من شهید نشدم . من از این گفته او ناراحت شدم و به او گفتم این اولین مرحله عملیات ما بود و ما باید انشاء ا ... قصر شیرین را آزاد کنیم . ولی او همچنان خاضعانه و مخلصانه این حرف خود را تکرار می کرد . ما براه افتادیم نزدیک مقر رسیدیم که قرار بود از آنجا با ماشین به عقب برویم که ناگهان دشمن از سر و صدای خودروها و بچه ها منطقه را شناسایی کرد و منطقه را با توپخانه و تانک به شدت کوبید . من و شهید سیادتی هنوز به مقر نرسیده بودیم چون آخر ستون بودیم و حفاظت پشت و آخر ستون به عهده ما بود اما دشمن تمام محل عبور را می زد هنوز از گفته شهید سیادتی زمانی نگذشته بود که دیدم دستش را روی قلبش گذاشت و شهید شد و به دیدار معشوق و معبودش شتافت . »&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;« زمان آشنایی بنده با شهید سید مجید سیادتی آذرماه سال 60 در هنگام اعزام به جبهه های نور علیه ظلمت رخ داد و آن موقعی بود که ما را سازماندهی کردند و در یک گروهان و دسته همراه شدیم و این آشنایی برای من غیر مترقبه و دور از انتظار بود چرا که من با کسی آشنا شدم که دیروز اصلاً او را نمی شناختم و امروز بهترین دوست و محرم اسرار یکدیگر شدیم و این زمانی بود که من دنبال الگو و نمونه ای می گشتیم تا بتوانیم اعمال و رفتارم را با خصلت های نیکو بسازم و او را آنگونه که می خواستم یافتم . لذا در حین اعزام و زمانی که در پادگان اسلام آباد غرب کرمانشاه بودیم ، سعی می کردم همیشه با او باشم و از خلوص و پاکی او بهره مند شوم . شبی دیدم در محل استراحت گروهان نبود و آن زمانی بود که همه خوابیده بودند . من جویای احوال او شدم ، دیدم در گوشه ای از آسایشگاه که خلوت بود . نور کمی نیز داشت نشسته ، با چشمانی اشک بار دعای توسل زمزمه می کند ، من چنان از ابراز ارادت او نسبت به اهل بیت علیه السلام متحیر شدم که دلم نیامد او را از آن حالت معنوی خارج کنم و برگشتم در جایگاهم خوابیدم و منتظر آمدنش شدم ولی او نیامد و من بخواب رفتم ، صبح که بیدار شدم ، هنگام اذان صبح بود . به او گفتم اگر مایل هستی برویم حمام و گرد و غبار راه بشوییم ، چون که فردا عازم خط خواهیم شد و او پیشنهاد من را قبول کرد . رفتیم هر کدام جداگانه با دوشهای آب گرم خود را شستیم . زمانی که شهید سیادتی از حمام بیرون آمد با چهره ای خندان به من گفت : آیا غسل شهادت کردی ؟ من گفتم : نه . او گفت : بایستی الان و هر لحظه آماده شهادت باشیم و من از این اخلاص بیشتر به او علاقمند شدم و فهمیدم شهیدان خود چگونه خود آگاهانه راهشان را انتخاب می کنند . عصر همان روز بود که خبر پیروزی رزمندگان اسلام در پادگان اسلام آباد غرب پیچید و با وجود اینکه باران به شدت می بارید رزمندگان اسلام با خوشحالی تمام آماده رفتن می شدند . هر یک به دیگری تبریک می گفت و همدیگر را بغل کرده ، می بوسیدند . حقیقتاً صحنه بیاد ماندنی بود که بعد از مدتها رزمندگان اسلام توانستند بستان را از چنگال دشمن نجات دهند . تا اینکه عازم خط مقدم شد، در منطقه گیلان غرب مستقر شدیم و قرار بود عملیات علیه نیروهای بعثی شروع شود . بعد از نماز مغرب و عشاء به سوی منطقه مورد نظر که به نام « سرتنان » بود حرکت کردیم ، مسافتی قریب به 25 الی 30 کیلومتر را با تمام تجهیزات در کوهها و راههای صعب العبور طی کردیم . تا اینکه حدود ساعت 3 یا 4 صبح بود که به محل درگیری رسیدیم و چون مسافت زیادی را طی کرده بودیم همه نیروها به شدت خسته شده بودند و کمتر کسی بود که بتواند وارد درگیری و جنگ و گریز با دشمن شود ولی با استعانت از قدرت لایزال الهی و با روحیه ایمانی که فرزندان اسلام داشتند و با خبرهایی که از دیگر جبهه های هم ردیف ما مبنی بر پیروزی بر دشمنان به ما رسید ، بعد از ادای فریضه نماز صبح به دشمن حمله کردیم و با وجود نیروی اندک ما و قدرت بالای دشمن توانستیم قله مهم و استراتژیک سرتنان را از چنگال کفار بعثی آزاد کنیم و تعدادی از دشمن کشته و زخمی و اسیر شدند . بایستی از اهمیت قله برای شما بیان کنم ، عملیات مهندسی که دشمن روی آن انجام داده بود ، یک طرف قله به جاده قصر شیرین منتقل می شد . دشمن تا بالای قله جاده کشیده بود که شاید حدود 20 متر ارتفاع آن نبود ولی با تمام آن قدرت پوشالی دشمن ، رزمندگان مخلص بر آنها پیروز شدند و در منطقه حالت پدافند به خود گرفتند . در طول روز که رزمندگان اسلام مشغول پدافند بودند چندین مرتبه هواپیما و هلیکوپتر های دشمن منطقه را بمباران کردند ولی یکی از رزمندگان اسلام توانست یک هلیکوپتر دشمن را منهدم و ساقط نماید که تا حدودی منطقه آرام شد . من شهید سیادتی را حدود ساعت 10 صبح بود که دیدم . چون همه پراکنده شده بودند و هیچ کس از دیگری خبر نداشت خوشحال شدم . گفتم : کجا می روی گفت می خواهم آب بیاورم برای بچه ها . گفتم : راه خیلی زیاد است باید از پایین قله آب بیاوری گفت : اشکال ندارد ولی من دلم راضی نشد که او تنها برود و یک بیست لیتری آب کند و سر بالایی سخت را طی کند . با هم رفتیم و آب برای برادرها آوردیم . حوالی نزدیک غروب شد ، اعلام کردند همه در یک جا مستقر شوند و به صورت نعل اسبی اطراف را سنگر بسازند و آماده پاتک دشمن باشند . من و شهید سیادتی با هم بودیم و یک سنگر را برای خودمان آماده کردیم . ولی بعد از مدتی که هوا تاریک شد اعلام کردند بایستی عقب نشینی کنید و هر کس هر چه می تواند از تجهیزات با خود به عقب بیاورد . خلاصه اسرا ، و مجروحین دشمن و همچنین شهدا و مجروحین سپاه اسلام با قاطر و اسب به عقب خط مقدم حرکت کردند و رزمندگان اسلام به صورت ستونی بصورتی که دشمن متوجه نشود به راه افتادند . شهید سیادتی هم مقدار زیادی مهمات و چند سلاح با خود برداشته بود . به او گفتم تو ضعیف هستی ، کمی خودت را سبک کن و از این بار اضافه روی قاطر بگذار یا حداقل یکی ، دو تا از اسلحه هایت را به من بده ولی او قبول نکرد خلاصه ما همچنان به راه ادامه می دادیم که حدود 3 الی 4 بامداد شد . بچه ها حسابی خسته شده بودند چرا که بعد از 24 ساعت پیاده روی و درگیری با دشمن باز همان راه رفته را برمی گشتند . بعد از اینکه به ستون دستور توقف داده شد . شهید سیادتی به من گفت : محمد هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا من شهید نشدم . من از این گفته او ناراحت شدم و به او گفتم این اولین مرحله عملیات ما بود و ما باید انشاء ا ... قصر شیرین را آزاد کنیم . ولی او همچنان خاضعانه و مخلصانه این حرف خود را تکرار می کرد . ما براه افتادیم نزدیک مقر رسیدیم که قرار بود از آنجا با ماشین به عقب برویم که ناگهان دشمن از سر و صدای خودروها و بچه ها منطقه را شناسایی کرد و منطقه را با توپخانه و تانک به شدت کوبید . من و شهید سیادتی هنوز به مقر نرسیده بودیم چون آخر ستون بودیم و حفاظت پشت و آخر ستون به عهده ما بود اما دشمن تمام محل عبور را می زد هنوز از گفته شهید سیادتی زمانی نگذشته بود که دیدم دستش را روی قلبش گذاشت و شهید شد و به دیدار معشوق و معبودش شتافت . »&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11923 &lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;#160; &lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع : سایت یاران رضا&amp;#160; &lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11923&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Rasouli98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C&amp;diff=88502&amp;oldid=prev</id>
		<title>Salimpour98 در ‏۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۷</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C&amp;diff=88502&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-03-23T16:57:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۴ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۷&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۱:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۱:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گلزار : بهشت‌رضا&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گلزار : بهشت‌رضا&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;خاطرات&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;:&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;خاطرات&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C&amp;diff=88356&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rajabi98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید : 6007228   نام : سیدمجید  نام خانوادگی : سیادتی‌  تاریخ تولد:  محل تولد: مشه...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C&amp;diff=88356&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-03-18T12:46:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید : 6007228   نام : سیدمجید  نام خانوادگی : سیادتی‌  تاریخ تولد:  محل تولد: مشه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;کد شهید : 6007228 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدمجید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سیادتی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/09/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« زمان آشنایی بنده با شهید سید مجید سیادتی آذرماه سال 60 در هنگام اعزام به جبهه های نور علیه ظلمت رخ داد و آن موقعی بود که ما را سازماندهی کردند و در یک گروهان و دسته همراه شدیم و این آشنایی برای من غیر مترقبه و دور از انتظار بود چرا که من با کسی آشنا شدم که دیروز اصلاً او را نمی شناختم و امروز بهترین دوست و محرم اسرار یکدیگر شدیم و این زمانی بود که من دنبال الگو و نمونه ای می گشتیم تا بتوانیم اعمال و رفتارم را با خصلت های نیکو بسازم و او را آنگونه که می خواستم یافتم . لذا در حین اعزام و زمانی که در پادگان اسلام آباد غرب کرمانشاه بودیم ، سعی می کردم همیشه با او باشم و از خلوص و پاکی او بهره مند شوم . شبی دیدم در محل استراحت گروهان نبود و آن زمانی بود که همه خوابیده بودند . من جویای احوال او شدم ، دیدم در گوشه ای از آسایشگاه که خلوت بود . نور کمی نیز داشت نشسته ، با چشمانی اشک بار دعای توسل زمزمه می کند ، من چنان از ابراز ارادت او نسبت به اهل بیت علیه السلام متحیر شدم که دلم نیامد او را از آن حالت معنوی خارج کنم و برگشتم در جایگاهم خوابیدم و منتظر آمدنش شدم ولی او نیامد و من بخواب رفتم ، صبح که بیدار شدم ، هنگام اذان صبح بود . به او گفتم اگر مایل هستی برویم حمام و گرد و غبار راه بشوییم ، چون که فردا عازم خط خواهیم شد و او پیشنهاد من را قبول کرد . رفتیم هر کدام جداگانه با دوشهای آب گرم خود را شستیم . زمانی که شهید سیادتی از حمام بیرون آمد با چهره ای خندان به من گفت : آیا غسل شهادت کردی ؟ من گفتم : نه . او گفت : بایستی الان و هر لحظه آماده شهادت باشیم و من از این اخلاص بیشتر به او علاقمند شدم و فهمیدم شهیدان خود چگونه خود آگاهانه راهشان را انتخاب می کنند . عصر همان روز بود که خبر پیروزی رزمندگان اسلام در پادگان اسلام آباد غرب پیچید و با وجود اینکه باران به شدت می بارید رزمندگان اسلام با خوشحالی تمام آماده رفتن می شدند . هر یک به دیگری تبریک می گفت و همدیگر را بغل کرده ، می بوسیدند . حقیقتاً صحنه بیاد ماندنی بود که بعد از مدتها رزمندگان اسلام توانستند بستان را از چنگال دشمن نجات دهند . تا اینکه عازم خط مقدم شد، در منطقه گیلان غرب مستقر شدیم و قرار بود عملیات علیه نیروهای بعثی شروع شود . بعد از نماز مغرب و عشاء به سوی منطقه مورد نظر که به نام « سرتنان » بود حرکت کردیم ، مسافتی قریب به 25 الی 30 کیلومتر را با تمام تجهیزات در کوهها و راههای صعب العبور طی کردیم . تا اینکه حدود ساعت 3 یا 4 صبح بود که به محل درگیری رسیدیم و چون مسافت زیادی را طی کرده بودیم همه نیروها به شدت خسته شده بودند و کمتر کسی بود که بتواند وارد درگیری و جنگ و گریز با دشمن شود ولی با استعانت از قدرت لایزال الهی و با روحیه ایمانی که فرزندان اسلام داشتند و با خبرهایی که از دیگر جبهه های هم ردیف ما مبنی بر پیروزی بر دشمنان به ما رسید ، بعد از ادای فریضه نماز صبح به دشمن حمله کردیم و با وجود نیروی اندک ما و قدرت بالای دشمن توانستیم قله مهم و استراتژیک سرتنان را از چنگال کفار بعثی آزاد کنیم و تعدادی از دشمن کشته و زخمی و اسیر شدند . بایستی از اهمیت قله برای شما بیان کنم ، عملیات مهندسی که دشمن روی آن انجام داده بود ، یک طرف قله به جاده قصر شیرین منتقل می شد . دشمن تا بالای قله جاده کشیده بود که شاید حدود 20 متر ارتفاع آن نبود ولی با تمام آن قدرت پوشالی دشمن ، رزمندگان مخلص بر آنها پیروز شدند و در منطقه حالت پدافند به خود گرفتند . در طول روز که رزمندگان اسلام مشغول پدافند بودند چندین مرتبه هواپیما و هلیکوپتر های دشمن منطقه را بمباران کردند ولی یکی از رزمندگان اسلام توانست یک هلیکوپتر دشمن را منهدم و ساقط نماید که تا حدودی منطقه آرام شد . من شهید سیادتی را حدود ساعت 10 صبح بود که دیدم . چون همه پراکنده شده بودند و هیچ کس از دیگری خبر نداشت خوشحال شدم . گفتم : کجا می روی گفت می خواهم آب بیاورم برای بچه ها . گفتم : راه خیلی زیاد است باید از پایین قله آب بیاوری گفت : اشکال ندارد ولی من دلم راضی نشد که او تنها برود و یک بیست لیتری آب کند و سر بالایی سخت را طی کند . با هم رفتیم و آب برای برادرها آوردیم . حوالی نزدیک غروب شد ، اعلام کردند همه در یک جا مستقر شوند و به صورت نعل اسبی اطراف را سنگر بسازند و آماده پاتک دشمن باشند . من و شهید سیادتی با هم بودیم و یک سنگر را برای خودمان آماده کردیم . ولی بعد از مدتی که هوا تاریک شد اعلام کردند بایستی عقب نشینی کنید و هر کس هر چه می تواند از تجهیزات با خود به عقب بیاورد . خلاصه اسرا ، و مجروحین دشمن و همچنین شهدا و مجروحین سپاه اسلام با قاطر و اسب به عقب خط مقدم حرکت کردند و رزمندگان اسلام به صورت ستونی بصورتی که دشمن متوجه نشود به راه افتادند . شهید سیادتی هم مقدار زیادی مهمات و چند سلاح با خود برداشته بود . به او گفتم تو ضعیف هستی ، کمی خودت را سبک کن و از این بار اضافه روی قاطر بگذار یا حداقل یکی ، دو تا از اسلحه هایت را به من بده ولی او قبول نکرد خلاصه ما همچنان به راه ادامه می دادیم که حدود 3 الی 4 بامداد شد . بچه ها حسابی خسته شده بودند چرا که بعد از 24 ساعت پیاده روی و درگیری با دشمن باز همان راه رفته را برمی گشتند . بعد از اینکه به ستون دستور توقف داده شد . شهید سیادتی به من گفت : محمد هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا من شهید نشدم . من از این گفته او ناراحت شدم و به او گفتم این اولین مرحله عملیات ما بود و ما باید انشاء ا ... قصر شیرین را آزاد کنیم . ولی او همچنان خاضعانه و مخلصانه این حرف خود را تکرار می کرد . ما براه افتادیم نزدیک مقر رسیدیم که قرار بود از آنجا با ماشین به عقب برویم که ناگهان دشمن از سر و صدای خودروها و بچه ها منطقه را شناسایی کرد و منطقه را با توپخانه و تانک به شدت کوبید . من و شهید سیادتی هنوز به مقر نرسیده بودیم چون آخر ستون بودیم و حفاظت پشت و آخر ستون به عهده ما بود اما دشمن تمام محل عبور را می زد هنوز از گفته شهید سیادتی زمانی نگذشته بود که دیدم دستش را روی قلبش گذاشت و شهید شد و به دیدار معشوق و معبودش شتافت . »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11923&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Rajabi98</name></author>	</entry>

	</feed>