<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد پور ولی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-05T09:48:17Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=52016&amp;oldid=prev</id>
		<title>Salehi98: Salehi98 صفحهٔ شهید احمد پور ولی را به شهیداحمد پور ولی منتقل کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=52016&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2019-09-24T04:47:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehi98 صفحهٔ &lt;a href=&quot;/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&quot; class=&quot;mw-redirect&quot; title=&quot;شهید احمد پور ولی&quot;&gt;شهید احمد پور ولی&lt;/a&gt; را به &lt;a href=&quot;/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&quot; title=&quot;شهیداحمد پور ولی&quot;&gt;شهیداحمد پور ولی&lt;/a&gt; منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='1' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='1' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۲ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۴۷&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan='2' style='text-align: center;'&gt;&lt;div class=&quot;mw-diff-empty&quot;&gt;(بدون تفاوت)&lt;/div&gt;
&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Salehi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=20198&amp;oldid=prev</id>
		<title>Ghanbari9706 در ‏۲۹ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=20198&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-11-20T16:01:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۲۹ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۱&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۱:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۱:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;خاطرات&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;خاطرات&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	- احمد فعالیتش را در مسجد و بسیج را از سنین کوچکی شروع کرد یک روز به او گفتم معلوم است شبها کجا می روی؟ گفت: مادر میدانی مسجد کجاست؟ گفت: اینقدر جای خوبی است که اگر شما هم از آن مطلع باشی از همین امشب می آیی و بسیجی می شوی تا این که یکروزی آمد و گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم چند ماهی از آن روز که از او سئوال کرده بودم می گذشت. گفتم: پسر جان جبهه می خواهی بروی فکر من و پدرت هم هستی؟ گفت: مادر راضی باش. کاغذی آورد و گفت: این را امضا کنید. گفتم: مادر دلم نمی آید جبهه بروی می ترسم شهید شوی. گفت: مادر مگر شهید شدن بد است ائمه ما هم شهید شدند. گفت: تو ناراحتی؟ گفتم: نه برو ناراحت نیستم ولی دلم می سوزد، خلاصه کاغذ را امضا کردم. پدرش گفت: بده من هم امضا کنم. خلاصه کاغذ را برداشت با من و پدرش رو بوسی کرد و رفت ولی دلم طاقت نیاورد تا حوزه رفتم گفت: مادر تو من را شیر دادی، بزرگ کردی دیگر چرا زحمت کشیدی به بدرقه ام آمدی؟ گفتم: مادر آمدم همراهیت کنم خلاصه قول داد زود برگردد با این قولش مرا خوشحال کرد و کمی از آن نگرانی که داشتم کم شد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	- احمد فعالیتش را در مسجد و بسیج را از سنین کوچکی شروع کرد یک روز به او گفتم معلوم است شبها کجا می روی؟ گفت: مادر میدانی مسجد کجاست؟ گفت: اینقدر جای خوبی است که اگر شما هم از آن مطلع باشی از همین امشب می آیی و بسیجی می شوی تا این که یکروزی آمد و گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم چند ماهی از آن روز که از او سئوال کرده بودم می گذشت. گفتم: پسر جان جبهه می خواهی بروی فکر من و پدرت هم هستی؟ گفت: مادر راضی باش. کاغذی آورد و گفت: این را امضا کنید. گفتم: مادر دلم نمی آید جبهه بروی می ترسم شهید شوی. گفت: مادر مگر شهید شدن بد است ائمه ما هم شهید شدند. گفت: تو ناراحتی؟ گفتم: نه برو ناراحت نیستم ولی دلم می سوزد، خلاصه کاغذ را امضا کردم. پدرش گفت: بده من هم امضا کنم. خلاصه کاغذ را برداشت با من و پدرش رو بوسی کرد و رفت ولی دلم طاقت نیاورد تا حوزه رفتم گفت: مادر تو من را شیر دادی، بزرگ کردی دیگر چرا زحمت کشیدی به بدرقه ام آمدی؟ گفتم: مادر آمدم همراهیت کنم خلاصه قول داد زود برگردد با این قولش مرا خوشحال کرد و کمی از آن نگرانی که داشتم کم شد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	بعد از عملیات چزابه احمد را دیدم که کلتی به کمرش بسته است. آن زمان اسلحه بچه ها کلاشینکف بود. تعجب کردم. گفتم: احمد این کلت را از کجا آوردی؟ گفت: مال خودم است. گفتم: قبول از کجا آوردی؟ گفت: از عراقی ها گرفته ام. گفتم: چه جوری گرفته ای؟ گفت: رفتم جلو و با عراقی ها درگیر شدم. گفتم: توضیح بده. گفتم رفتم توی سنگر عراقی ، وقتی می خواستم وارد سنگر بشوم. فشنگ هایم تمام شده بود، اسلحه ام خالی بود ولی مطمئن بودم هیچ مشکلی پیش نمی آید، داخل سنگر شدم، چهار نفر را دیدم که مسلح بودند آنها را خلع کردم مسئولشان کلتی همراه داشت. از او گرفتم. دیدم کلت خوبی است فشنگ هاو خشابش را گرفتم و کلت را مسلح کردم که کمی به خودشان آمدند کلت دستم بود اسلحهام را به آنها دادم که خالی است. برای اینکه مطوئن هم شوند چند بار ماشه را چکاندم تا متوجه شوند با دست خالی اسیر شان کردم حتی خشابم را در آوردم و به آنها نشان دادم، هیچ تیری داخل خشاب نبود. آنها مات و مبهوت مانده بودند و به یکدیگر نگاه می کردند و با خود می گفتند : ببین چه راحت گول این بچه را خوردم. احمد از لحاظ سنی هم بسیار جوان بود ولی دیگر کاری نمی توانستند انجام دهند. احمد با سن کمی که داشت بسیار شجاعانه عمل می کرد و حتی من با اینکه سنم خیلی بیشتر از او بود از او درس دلاوری و جسارت می آموختم. 1- شجاعت و شهامت 2- زیرکی و هوشمندی&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	بعد از عملیات چزابه احمد را دیدم که کلتی به کمرش بسته است. آن زمان اسلحه بچه ها کلاشینکف بود. تعجب کردم. گفتم: احمد این کلت را از کجا آوردی؟ گفت: مال خودم است. گفتم: قبول از کجا آوردی؟ گفت: از عراقی ها گرفته ام. گفتم: چه جوری گرفته ای؟ گفت: رفتم جلو و با عراقی ها درگیر شدم. گفتم: توضیح بده. گفتم رفتم توی سنگر عراقی ، وقتی می خواستم وارد سنگر بشوم. فشنگ هایم تمام شده بود، اسلحه ام خالی بود ولی مطمئن بودم هیچ مشکلی پیش نمی آید، داخل سنگر شدم، چهار نفر را دیدم که مسلح بودند آنها را خلع کردم مسئولشان کلتی همراه داشت. از او گرفتم. دیدم کلت خوبی است فشنگ هاو خشابش را گرفتم و کلت را مسلح کردم که کمی به خودشان آمدند کلت دستم بود اسلحهام را به آنها دادم که خالی است. برای اینکه مطوئن هم شوند چند بار ماشه را چکاندم تا متوجه شوند با دست خالی اسیر شان کردم حتی خشابم را در آوردم و به آنها نشان دادم، هیچ تیری داخل خشاب نبود. آنها مات و مبهوت مانده بودند و به یکدیگر نگاه می کردند و با خود می گفتند : ببین چه راحت گول این بچه را خوردم. احمد از لحاظ سنی هم بسیار جوان بود ولی دیگر کاری نمی توانستند انجام دهند. احمد با سن کمی که داشت بسیار شجاعانه عمل می کرد و حتی من با اینکه سنم خیلی بیشتر از او بود از او درس دلاوری و جسارت می آموختم. 1- شجاعت و شهامت 2- زیرکی و هوشمندی&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=19306&amp;oldid=prev</id>
		<title>Kolahkaj9706 در ‏۱۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=19306&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-11-08T16:13:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۷ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۳&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۵۱:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۵۱:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	مدتی در گروه اطلاعات عملیات در خدمت شهید احمد پورولی بودم. یام است یک بار با ایشان برای شناسایی رفته بودیم. به مجرد این که نزدیک سنگر عراقی ها رسیدیم، احساس کردم ضربان قلبم تند شده است. البته طبیعی هم بود از میادین و موانع دشمن عبور کردن و نزدیک دشمن شدن، یک التحاب و هیجان خاصی در انسان ایجاد می کند. استراب داشتم و مرتب به اطرافم نگاه می کردم. نا خودآگاه لحظه ای نگاهم به پورولی افتاد، ایشان با آن سن کمی که داشت، به قدری خونسرد و آرام بود که گویی در سنگر خودی نشسته و به دیوار آن نگاه می کند. ایشان شجاعت خاصی داشت&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	مدتی در گروه اطلاعات عملیات در خدمت شهید احمد پورولی بودم. یام است یک بار با ایشان برای شناسایی رفته بودیم. به مجرد این که نزدیک سنگر عراقی ها رسیدیم، احساس کردم ضربان قلبم تند شده است. البته طبیعی هم بود از میادین و موانع دشمن عبور کردن و نزدیک دشمن شدن، یک التحاب و هیجان خاصی در انسان ایجاد می کند. استراب داشتم و مرتب به اطرافم نگاه می کردم. نا خودآگاه لحظه ای نگاهم به پورولی افتاد، ایشان با آن سن کمی که داشت، به قدری خونسرد و آرام بود که گویی در سنگر خودی نشسته و به دیوار آن نگاه می کند. ایشان شجاعت خاصی داشت&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	در منطقه ای بودیم که شرایط آب و هوایی بسیار سختی داشت. در منطقه رملی و بادهای ماسه ای کار شناسایی بسیار مشکل بود. در روز حدود بیست تا بیست و پنچ کیلومترراه را پیاده طی می کردیم. کار بسیار نفس گیری بود. بعد از مأموریت حد اقل یک روز باید استراحت می کردیم. چون انسان از لحاظ بدنی واقعاً دچار مشکل می شد. شهید پورولی جزو معدود کسانی بود که همیشه برای مأموریت رفتن در صف اول قرار می گرفتند. نیم ساعت نشده بود که ایشان از مأموریت باز گشته بود. آقای حسینی می خواست چند نفر را برای مأموریت دیگر بفرستد. ایشان اسامی را اعلام کرد،ولی نامی از شهید احمد پورولی نبرد. احمد انگار که به او توهین شده باشد، بلند شد و گفت: پس من چی؟ چرا اسم مرا نمی خوانید؟ آقای حسینی گفت: شما که تازه آمده اید. خسته هستید. شهید پورولی گفت: کار برای خدا خستگی ندارد. با همان خستگی که کاملاً در چهره اش نمایان بود گفت من هم می روم. خلاصه ایشان هرگز استراحتی برای خود در نظر نمی گرفت و عقیده اش این بود که مأموریت و انجام وظیفه و تکلیف الهی بر همه چیز ارجح است.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	در منطقه ای بودیم که شرایط آب و هوایی بسیار سختی داشت. در منطقه رملی و بادهای ماسه ای کار شناسایی بسیار مشکل بود. در روز حدود بیست تا بیست و پنچ کیلومترراه را پیاده طی می کردیم. کار بسیار نفس گیری بود. بعد از مأموریت حد اقل یک روز باید استراحت می کردیم. چون انسان از لحاظ بدنی واقعاً دچار مشکل می شد. شهید پورولی جزو معدود کسانی بود که همیشه برای مأموریت رفتن در صف اول قرار می گرفتند. نیم ساعت نشده بود که ایشان از مأموریت باز گشته بود. آقای حسینی می خواست چند نفر را برای مأموریت دیگر بفرستد. ایشان اسامی را اعلام کرد،ولی نامی از شهید احمد پورولی نبرد. احمد انگار که به او توهین شده باشد، بلند شد و گفت: پس من چی؟ چرا اسم مرا نمی خوانید؟ آقای حسینی گفت: شما که تازه آمده اید. خسته هستید. شهید پورولی گفت: کار برای خدا خستگی ندارد. با همان خستگی که کاملاً در چهره اش نمایان بود گفت من هم می روم. خلاصه ایشان هرگز استراحتی برای خود در نظر نمی گرفت و عقیده اش این بود که مأموریت و انجام وظیفه و تکلیف الهی بر همه چیز ارجح است.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	در عملیات الله اکبر در خدمت شهید پور ولی و شهید قنادان بودم. از ارتفاعات الله اکبر سرا زیر شدیم. جلوتر که رفتیم به ارتفاعات شوهتیه رسیدیم. از آن ارتفاعات هم بالا رفتیم، در حالی که عراقی ها هنوز داخل سنگر بودند. آقای پور ولی و شهید قنادان نقش بسیار بارزی را در پاکسازی این مناطق ایفا کردند. تقریبا یک ساعتی گذشت و ما هم روی ارتفاعات شوهتیه مستقر بودیم. هیچ خبری نشد. انتظار داشتیم عراقی ها روی سر ما آتش بریزند ولی چنین کاری را نکردند. بعدا متوجه شدیم که عراقی ها فکر می کنند هنوز ارتفاعات شوهتیه در اختیار آن هاست. بسیار سریع و برق آسا رزمندگان اسلام به این ها حمله کرده بودند و از محور دیگری هم نیروهای شهید بزرگوار چمران وارد عمل شده بودند. دیگر عراقی ها فرصت تماس گرفتن هم پیدا نکرده بودند. خلاصه بعد از یک ساعت دیدیم که تانک های عراقی به ستون در حال حرکتند. هیچ آرایش جنگی هم نداشتند و به حالت راهپیمایی حرکت می کردند. خوب ارتفاعات الله اکبر جنگ سختی شده بود و دود و آتش تمام منطقه را پر کرده بود. هر فردی به راحتی تشخیص می داد که منطقه عملیاتی کجاست؛ اما در شوهتیه هیچ دودی بلند نشد و ما خیلی راحت ارتفاعات را از دو طرف پاکسازی کردیم. به همین خاطر عراقی ها فکر می کردند، هنوز ارتفاعات دست آن هاست. به هر حال هشت یا نه تانک به ستون به فاصله یک متر پشت سر هم از جاده ای که مربوط به خودروها و ماشین ها می شد به طرف ما می آمدند. خیلی عادی در حال حرکت بودند. حتی ما را می دیدند، اما فکر می کردند، ما هم عراقی هستیم. ما هم برای یک لحظه فکر کردیم، این ها تانک های عراقی است که توسط بچه های شهید چمران به غنیمت گرفته شده است. چون تا سینه بیرون از تانک نشسته بودند. من برای یک لحظه که فکر کردم، این ها ایرانی هستند شروع کردم برایشان دست تکان دادن. جالب بود فرمانده ی تانک اولی هم شروع کرد برای ما دست تکان دادن. فاصله شاید در حدود پنجاه متر بود. کمی دیگر که جلو آمدند متوجه لباس های این ها شدیم که هیچ شباهتی به لباس نیروهای شهید چمران نداشت. دقت بیشتری کردم، دیدم پرچم عراق هم روی تانک آویزان شده است. تیپ و قیافه و هیبت این سربازها هم اصلا شباهتی به نیروها ایرانی نداشت. دیگر مطمئن شده بودم عراقی هستند. داد زدم احمد عراقی و خودم را انداختم. شهید قنادان سمت راست سنگر ما قرار داشت یک آرپی جی برداشت. احمد پور ولی هم همین کار را انجام داد و سریع به داخل سنگر رفتند. سنگرها هم برای استغرار تانک ها کنده شده بود. خاکریزی هم آن جا بود. بعدا متوجه شدم این طرح پاتکشان بوده است. تانک ها تصمیم داشتند به داخل همین سنگرها بروند و از آن جا طرح پاتک را به سمت الله اکبر شروع کنند. خلاصه تانک ها هم آرام آرام در حال حرکت به سمت ما بودند. تازه می خواستند آرایش نظامی بگیرند و طرح پاتک را پیاده کنند. اولین آرپی جی که شلیک شد، عراقی ها را مات و مبهوت کرد. متاسفانه آرپی جی به تانک اصابت نکرد. من هم یک قبضه آرپی جی دیگر که متعلق به خود عراقی ها بود برداشتم و شلیک کردم. آرپی جی دوم که شلیک شد، عراقی ها متوجه خطر شدند. متاسفانه این شلیک هم ثمری نداشت. آرپی جی سوم را یکی دیگر از برادرها شلیک کرد که آن هم از بالای تانک رد شد. دیگر عراقی ها تعیین فاصله کردند که ما نیروهای ایرانی هستیم و قصد انهدام تانک های آن ها را داریم به سرعت برگشتند و مشغول فرار شدند. شهید پور ولی گفت: این ها پنج دقیقه ی دیگر بر می گردند. گفتم: چطور؟ گفت: این ها اصلا فرصت این که سازماندهی شوند و فکر کنند که چه عکس العملی را انجام دهند ندارند، پنج شش دقیقه ی دیگر باز می گردند و همه ما را دور می کنند. دقیقا همان صحبتی را که ایشان گفته بود شد. حدود ده دقیقه دیگر دیدیم که همان تانک ها به جای این که در یک خط راهپیمایی کنند، آرایش جنگی گرفته اند. به حدود پانصد متری ما که رسیدند شروع به شلیک کردند. حداقل هر کدام از تانک ها چهار یا پنج گلوله شلیک کردند. آن هم به طرف سنگرهای خودشان که ما در آن ها مستقر بودیم. دیگر فرصت نشد تا ما هم با بیسیم به عقب اطلاع بدهیم و در خواست نیرو کنیم. تک تیر اندازهایشان هم شروع به تیراندازی کردند. آتش بسیار سنگینی بود. خلاصه مجبور شدیم. آن محل را ترک کنیم و عقب نشینی کنیم. به هر حال جنگ نابرابری بود هر چه آن ها مسلح و پیشرفته بودند، ما با دست خالی در مقابل آن ها ایستاده بودیم. پیش بینی شهید پور ولی هم صحیح از آب در آمد. متاسفانه آن مناطق را خالی کردیم و در ارتفاعات الله اکبر مستقر شدیم. این هم خاطره ای بود از شهید پور ولی که افتخار داشتم در رکاب ایشان باشم.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	در عملیات الله اکبر در خدمت شهید پور ولی و شهید قنادان بودم. از ارتفاعات الله اکبر سرا زیر شدیم. جلوتر که رفتیم به ارتفاعات شوهتیه رسیدیم. از آن ارتفاعات هم بالا رفتیم، در حالی که عراقی ها هنوز داخل سنگر بودند. آقای پور ولی و شهید قنادان نقش بسیار بارزی را در پاکسازی این مناطق ایفا کردند. تقریبا یک ساعتی گذشت و ما هم روی ارتفاعات شوهتیه مستقر بودیم. هیچ خبری نشد. انتظار داشتیم عراقی ها روی سر ما آتش بریزند ولی چنین کاری را نکردند. بعدا متوجه شدیم که عراقی ها فکر می کنند هنوز ارتفاعات شوهتیه در اختیار آن هاست. بسیار سریع و برق آسا رزمندگان اسلام به این ها حمله کرده بودند و از محور دیگری هم نیروهای شهید بزرگوار چمران وارد عمل شده بودند. دیگر عراقی ها فرصت تماس گرفتن هم پیدا نکرده بودند. خلاصه بعد از یک ساعت دیدیم که تانک های عراقی به ستون در حال حرکتند. هیچ آرایش جنگی هم نداشتند و به حالت راهپیمایی حرکت می کردند. خوب ارتفاعات الله اکبر جنگ سختی شده بود و دود و آتش تمام منطقه را پر کرده بود. هر فردی به راحتی تشخیص می داد که منطقه عملیاتی کجاست؛ اما در شوهتیه هیچ دودی بلند نشد و ما خیلی راحت ارتفاعات را از دو طرف پاکسازی کردیم. به همین خاطر عراقی ها فکر می کردند، هنوز ارتفاعات دست آن هاست. به هر حال هشت یا نه تانک به ستون به فاصله یک متر پشت سر هم از جاده ای که مربوط به خودروها و ماشین ها می شد به طرف ما می آمدند. خیلی عادی در حال حرکت بودند. حتی ما را می دیدند، اما فکر می کردند، ما هم عراقی هستیم. ما هم برای یک لحظه فکر کردیم، این ها تانک های عراقی است که توسط بچه های شهید چمران به غنیمت گرفته شده است. چون تا سینه بیرون از تانک نشسته بودند. من برای یک لحظه که فکر کردم، این ها ایرانی هستند شروع کردم برایشان دست تکان دادن. جالب بود فرمانده ی تانک اولی هم شروع کرد برای ما دست تکان دادن. فاصله شاید در حدود پنجاه متر بود. کمی دیگر که جلو آمدند متوجه لباس های این ها شدیم که هیچ شباهتی به لباس نیروهای شهید چمران نداشت. دقت بیشتری کردم، دیدم پرچم عراق هم روی تانک آویزان شده است. تیپ و قیافه و هیبت این سربازها هم اصلا شباهتی به نیروها ایرانی نداشت. دیگر مطمئن شده بودم عراقی هستند. داد زدم احمد عراقی و خودم را انداختم. شهید قنادان سمت راست سنگر ما قرار داشت یک آرپی جی برداشت. احمد پور ولی هم همین کار را انجام داد و سریع به داخل سنگر رفتند. سنگرها هم برای استغرار تانک ها کنده شده بود. خاکریزی هم آن جا بود. بعدا متوجه شدم این طرح پاتکشان بوده است. تانک ها تصمیم داشتند به داخل همین سنگرها بروند و از آن جا طرح پاتک را به سمت الله اکبر شروع کنند. خلاصه تانک ها هم آرام آرام در حال حرکت به سمت ما بودند. تازه می خواستند آرایش نظامی بگیرند و طرح پاتک را پیاده کنند. اولین آرپی جی که شلیک شد، عراقی ها را مات و مبهوت کرد. متاسفانه آرپی جی به تانک اصابت نکرد. من هم یک قبضه آرپی جی دیگر که متعلق به خود عراقی ها بود برداشتم و شلیک کردم. آرپی جی دوم که شلیک شد، عراقی ها متوجه خطر شدند. متاسفانه این شلیک هم ثمری نداشت. آرپی جی سوم را یکی دیگر از برادرها شلیک کرد که آن هم از بالای تانک رد شد. دیگر عراقی ها تعیین فاصله کردند که ما نیروهای ایرانی هستیم و قصد انهدام تانک های آن ها را داریم به سرعت برگشتند و مشغول فرار شدند. شهید پور ولی گفت: این ها پنج دقیقه ی دیگر بر می گردند. گفتم: چطور؟ گفت: این ها اصلا فرصت این که سازماندهی شوند و فکر کنند که چه عکس العملی را انجام دهند ندارند، پنج شش دقیقه ی دیگر باز می گردند و همه ما را دور می کنند. دقیقا همان صحبتی را که ایشان گفته بود شد. حدود ده دقیقه دیگر دیدیم که همان تانک ها به جای این که در یک خط راهپیمایی کنند، آرایش جنگی گرفته اند. به حدود پانصد متری ما که رسیدند شروع به شلیک کردند. حداقل هر کدام از تانک ها چهار یا پنج گلوله شلیک کردند. آن هم به طرف سنگرهای خودشان که ما در آن ها مستقر بودیم. دیگر فرصت نشد تا ما هم با بیسیم به عقب اطلاع بدهیم و در خواست نیرو کنیم. تک تیر اندازهایشان هم شروع به تیراندازی کردند. آتش بسیار سنگینی بود. خلاصه مجبور شدیم. آن محل را ترک کنیم و عقب نشینی کنیم. به هر حال جنگ نابرابری بود هر چه آن ها مسلح و پیشرفته بودند، ما با دست خالی در مقابل آن ها ایستاده بودیم. پیش بینی شهید پور ولی هم صحیح از آب در آمد. متاسفانه آن مناطق را خالی کردیم و در ارتفاعات الله اکبر مستقر شدیم. این هم خاطره ای بود از شهید پور ولی که افتخار داشتم در رکاب ایشان باشم.&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;4992منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع سایت یاران رضا&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;4992&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Kolahkaj9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=18982&amp;oldid=prev</id>
		<title>Mehtari9705: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	1343/02/04 نام : 	احمد 	محل تولد : 	مشهد نام خانوادگی : 	پورولی‌ 	تاریخ ش...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;diff=18982&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-11-05T22:03:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	1343/02/04 نام : 	احمد 	محل تولد : 	مشهد نام خانوادگی : 	پورولی‌ 	تاریخ ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;a href=&quot;https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%88%D9%84%DB%8C&amp;amp;diff=18982&quot;&gt;نمایش تغییرات&lt;/a&gt;</summary>
		<author><name>Mehtari9705</name></author>	</entry>

	</feed>