<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین بلوکی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-14T07:09:09Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&amp;diff=58384&amp;oldid=prev</id>
		<title>Salehi98: Salehi98 صفحهٔ شهید حسین بلوکی را به شهیدحسین بلوکی منتقل کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&amp;diff=58384&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2019-10-04T12:43:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehi98 صفحهٔ &lt;a href=&quot;/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&quot; class=&quot;mw-redirect&quot; title=&quot;شهید حسین بلوکی&quot;&gt;شهید حسین بلوکی&lt;/a&gt; را به &lt;a href=&quot;/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&quot; title=&quot;شهیدحسین بلوکی&quot;&gt;شهیدحسین بلوکی&lt;/a&gt; منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='1' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='1' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۲ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۴۳&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan='2' style='text-align: center;'&gt;&lt;div class=&quot;mw-diff-empty&quot;&gt;(بدون تفاوت)&lt;/div&gt;
&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Salehi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&amp;diff=23504&amp;oldid=prev</id>
		<title>Kolahkaj9706 در ‏۱۲ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&amp;diff=23504&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-12-03T19:21:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۲ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۱&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۴:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۴:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;همان شبی که حسین به شهادت رسیده بود خواب دیدم که حسین به خانه آمد و نردبان را گذاشت و به بالای پشت بام رفت و یک پرچم سبز در گوشه پشت بام به زمین کوبید و بعد به طرف قبله به راه افتاد صدایش زدم برگشت یک نگاهی کرد و خندید و رفت ، از خواب که بیدار شدم شروع به گریه کردم . از صدای گریه ها ی من همسرم بیدار شد و گفت : چه شده ؟ گفتم : چنین خوابی دیده ام گفت : انشا ... که خیر است بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند که بعد از چند وقت هم خبر آتش بس بین ایران و عراق اعلام شد و حسین آخرین شهید روستا بود .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;همان شبی که حسین به شهادت رسیده بود خواب دیدم که حسین به خانه آمد و نردبان را گذاشت و به بالای پشت بام رفت و یک پرچم سبز در گوشه پشت بام به زمین کوبید و بعد به طرف قبله به راه افتاد صدایش زدم برگشت یک نگاهی کرد و خندید و رفت ، از خواب که بیدار شدم شروع به گریه کردم . از صدای گریه ها ی من همسرم بیدار شد و گفت : چه شده ؟ گفتم : چنین خوابی دیده ام گفت : انشا ... که خیر است بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند که بعد از چند وقت هم خبر آتش بس بین ایران و عراق اعلام شد و حسین آخرین شهید روستا بود .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;به یاد دارم 12 روز بعد از شهادت حسین بود که پدرش نیز فوت کرد و مدتی بود که کار من فقط گریه کردن و ناراحتی از دست دادن عزیزانم بود تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم پدرش آمد و گفت : بیا برویم تا جای حسین را به تو نشان دهم و بعد من را سوار بر اسب سفید کرد و رفتیم تا اینکه به درب باغی رسیدیم . همسرم در باغ را باز کرد و داخل شدیم ، دیدم نهر های بسیار زیبایی در آن روان است و گلها و درخت های سرسبزی دارد . گفتم : این باغ ما کیست : گفت : این باغ از آن پسرمان حسین است . گفتم : پس خودش کجاست ؟ گفت : آن بالا داخل ساختمان است . نگاه کردم دیدم حسین آن بالا ایستاده و به موهایش دست می کشد و لبخند می زند . وقتی به طرفش رفتم کمی از من رنجید و گفت : مادر دیگر این قدر گریه نکنید و بعد مرا قسم داد و همان طور که می رفتیم حسین دستش را از پنجره بیرون برد و یک گلابی آورد و گفت : مادر بیا این گلابی را بخور ، تا خوردم جگرم سرد شد و همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;به یاد دارم 12 روز بعد از شهادت حسین بود که پدرش نیز فوت کرد و مدتی بود که کار من فقط گریه کردن و ناراحتی از دست دادن عزیزانم بود تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم پدرش آمد و گفت : بیا برویم تا جای حسین را به تو نشان دهم و بعد من را سوار بر اسب سفید کرد و رفتیم تا اینکه به درب باغی رسیدیم . همسرم در باغ را باز کرد و داخل شدیم ، دیدم نهر های بسیار زیبایی در آن روان است و گلها و درخت های سرسبزی دارد . گفتم : این باغ ما کیست : گفت : این باغ از آن پسرمان حسین است . گفتم : پس خودش کجاست ؟ گفت : آن بالا داخل ساختمان است . نگاه کردم دیدم حسین آن بالا ایستاده و به موهایش دست می کشد و لبخند می زند . وقتی به طرفش رفتم کمی از من رنجید و گفت : مادر دیگر این قدر گریه نکنید و بعد مرا قسم داد و همان طور که می رفتیم حسین دستش را از پنجره بیرون برد و یک گلابی آورد و گفت : مادر بیا این گلابی را بخور ، تا خوردم جگرم سرد شد و همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;شب اول عید نوروز ساعت حدود 10 شب بود که حسین می خواست پست نگهبانی را تحویل دهد و برای استراحت داخل سنگر برود که یک مرتبه خمپاره ای آمد و به سنگر اصابت کرد و همه کسانی که آنجا بودند به شهادت رسیدند . و یک ترکش هم به شکم حسین اصابت کرد و مجروح شد من آن شب نگهبان اورژانس بودم دیدم فرمانده و چندین نفر از نیروها حسین را با برانکارد آوردند و سریع به داخل اورژانس بردند من حدس زدم که از بچه های خودمان است جلو رفتم که ببینم چه کسی است ولی نگذاشتند که او را ببینم فقط همین را فهمیدم که خونریزی زیادی داشت دکتر اول پانسمان کرد و سر سرم را وصل کرد و ایشان را جهت درمان کامل به بیمارستان معرفی کردند . روز بعد یکی از بچه ها را که همراه حسین رفته بود را دیدم گفت : در راه رفتن به بیمارستان ماشین پنچر شد و تا موقعی که لاستیک را عوض کردیم به علت خونریزی شدید حسین به درجه رفیع شهادت نائل گردید .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;شب اول عید نوروز ساعت حدود 10 شب بود که حسین می خواست پست نگهبانی را تحویل دهد و برای استراحت داخل سنگر برود که یک مرتبه خمپاره ای آمد و به سنگر اصابت کرد و همه کسانی که آنجا بودند به شهادت رسیدند . و یک ترکش هم به شکم حسین اصابت کرد و مجروح شد من آن شب نگهبان اورژانس بودم دیدم فرمانده و چندین نفر از نیروها حسین را با برانکارد آوردند و سریع به داخل اورژانس بردند من حدس زدم که از بچه های خودمان است جلو رفتم که ببینم چه کسی است ولی نگذاشتند که او را ببینم فقط همین را فهمیدم که خونریزی زیادی داشت دکتر اول پانسمان کرد و سر سرم را وصل کرد و ایشان را جهت درمان کامل به بیمارستان معرفی کردند . روز بعد یکی از بچه ها را که همراه حسین رفته بود را دیدم گفت : در راه رفتن به بیمارستان ماشین پنچر شد و تا موقعی که لاستیک را عوض کردیم به علت خونریزی شدید حسین به درجه رفیع شهادت نائل گردید .&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;4250منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع سایت یاران رضا&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;4250&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Kolahkaj9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&amp;diff=18630&amp;oldid=prev</id>
		<title>Ghanbari9706: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	1349/12/10 نام : 	حسین‌ 	محل تولد : 	نیشابور نام خانوادگی : 	بلوکی‌ 	تار...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C&amp;diff=18630&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-11-03T13:46:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	1349/12/10 نام : 	حسین‌ 	محل تولد : 	نیشابور نام خانوادگی : 	بلوکی‌ 	تار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1349/12/10&lt;br /&gt;
نام : 	حسین‌ 	محل تولد : 	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بلوکی‌ 	تاریخ شهادت : 	1367/01/01&lt;br /&gt;
نام پدر : 	حسن‌ 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	فدیشه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در پشت خاکریز بودم و از حسین و مجروحیت او اطلاعی نداشتم وقتی آمدم دیدم ترکش به شکمش خورده و خون زیادی از او رفته،فکر کنم موقع عوض کردن پست نگهبانی ترکش به او خورده بود.ساعت حدود10شب بود او را با آمبولانس به بیمارستان بردند که در بین راه به شهادت رسیده بود.آن شب،شب اول عید نوروز بود حسین موهایش را کوتاه کرده بود و خیلی تمیز شده بود.&lt;br /&gt;
موقعی که حسین کوچک بود یک روز روی پشت بام مشغول بازی بود که از نورگیر سقف به داخل اتاق افتاد و مدت 2 ساعت بیهوش بود و پایین چشمش زخم شد که اثر این زخم به صورت لکة سیاهی زیر چشمش باقی ماند.&lt;br /&gt;
حسین وقتی متولد شد نقابی به صورتش بود و ختنه شده بود. به همین دلیل همسایه ها او را وزن کردند و برابر وزنش شیرینی گرفته بودند و پخش کردند.&lt;br /&gt;
درشب اول عیدنوروزساعت 10شب وقتی حسین می خواسته بود پست نگهبانی را تحویل دهد وبه داخل سنگر برود گلوله خمپاره آمده بود وهمه کسانی که آنجا بودند را به شهادت رسانده بود ویک ترکش هم به شکم حسین اصابت کرده بود. درآن شب من نگهبان اورژانس بودم ،دیدم فرمانده وچند تن از بچه ها او را با برانکارد آوردند وسریع به داخل اورژانس بردند،من حدس زدم ازبچه های خودمان است جلو رفتم تا ببینم چه کسی است ولی چون می دانستند از دوستان نزدیک من است نگذاشتند او را ببینم ،فقط همین را فهمیدم خونریزی زیادی دارد .دکتر او را پانسمان کرد وسه سرم به او وصل کرد وجهت درمان کامل او را به بیمارستان معرفی کرد.حال او خیلی وخیم بود .روز بعد یکی از بچه هایی که به همراه او رفته بود را دیدم گفت :در مسیر رفتن به بیمارستان ماشین پنچر شد وتا موقعی که لاستیک ماشین را عوض کردیم به علت خونریزی زیاد حسین به درجه رفیع شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
من در جبهه بودم که حسین به آموزش نظامی رفته بود و آموزش را تمام کرده بود. در آن زمان چون عملیاتها کم بود افراد را از روی نوبت به عملیات می بردند. من قبلاً ثبت نام کرده بودم به همین جهت اسمم جهت شرکت در عملیات درآمد. به مرخصی آمدم و به مادرم گفتم: می خواهم در عملیات شرکت کنم. مادرم گفت: تو زن و بچه داری نمی خواهد بروی. حسین تا این حرف را از مادرم شنید گفت: پس من به جای تو می روم چون مجرد هستم. خلاصه با اصرار زیاد، من و مادرم را راضی کرد و به جبهه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
یک روز از سر مزار شهدا برمی گشتم هوا خیلی گرم بود و تشنه شده بودم . با خودم گفتم چه خوب است وقتی به خانه می رسم چای حاضر باشد . وقتی به خانه رسیدم دیدم سماور می جوشد وچای هم دم شده است ، از هر کس پرسیدم : شما برای من چای حاضر کرده اید ؟ می گفتند: نه با خودم حدس زدم که حسین بوده است .&lt;br /&gt;
12 روز پس از شهادت حسین پدرش نیز فوت کرد و مدتی کار من فقط گریه کردن بود تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم پدرش آمدو گفت: بیا به نزد حسین برویم و من را سوار بر اسب سفیدی کرد و رفتیم تا اینکه به درب باغی رسیدیم پیاده شدیم و پدر حسین درب را باز کرد و وارد باغ شدیم دیدیم نهرهای بسیار زیبایی درآن جاری است و درختها وگلهای زیبایی وجود دارد، گفتم: این باغ از کیست؟ گفت: متعلق به حسین است. گفتم: پس حسین کجاست؟ گفت: آن بالا لابه لای گلها را نگاه کن، داخل آن ساختمان است. نگاه کردم دیدم حسین آن بالا ایستاده و به موهایش دست می کشد و لبخند می زند. گفتم: پسرم بیاتا ببوسمت، گفت: نمی آیم، گفتم: چرا؟ گفت: چون تو زیاد گریه می کنی، گفتم: دیگر گریه نمی کنم. گفت: باید قسم بخوری و مرا سه بار قسم داد بعد گفت: بیا بالا و همین طور که من می رفتم بالا او نیز از بالا به پایین می آمد و وسط پله ها به هم رسیدیم و من حسین را بوسیدم. حسین گفت، بیا برویم آنجا را به شما نشان دهم و داشتیم می رفتیم که حسین دستش را از پنجره بیرون برد ویک گلابی آورد وگفت: بیااین را بخور تا خوردم جگرم سرد شد. مشغول خوردن گلاب بودم که بیدار شدم واز آن زمان به بعد دیگر گریه نکردم.&lt;br /&gt;
حسین شب قبل از شهادتش زیاد با من شوخی می کرد ، من ناراحت شدم ، وقتی فهمید که من ناراحت شده ام گفت: ای سرباز امام زمان . ای برادر رزمنده ، لبخند بزن . لبخند گل قشنگه . دشمن تو باید ناراحت باشد نه تو .&lt;br /&gt;
حدود 3 سال پیش یک روز در نیشابور یکی از دوستان را دیدم . گفت : دیشب حسین را در خواب دیدم که مقداری کارت دعوت دستش بود از او پرسیدم : این کارتها برای چیست ؟ گفت : اینها کارتهای عروسی من است . و یکی از آنها را به من داد. خیلی خوشحال بود . وقتی کارت رابه من داد بلافاصله از خواب بیدار شدم . چند روز بعد از این موضوع اسمم برای سفر سوریه در آمد ولی پول برای این سفر نداشتم . یادم آمد که سه سال است که از بنیاد شهید حقوقم را نگرفته ام وقتی به آنجا مراجعه و حقوقم را حساب کردم درست به اندازه خرج سفرم بود .&lt;br /&gt;
موقعی که حسین در دوره های آموزشی بود من در جبهه بودم . در آن زمان چون عملیاتها کم بود افراد را از روی نوبت به عملیات می بردند . چون من ثبت نام کرده بودم اسمم برای شرکت در عملیات در آمده بود . من به مرخصی آمدم و حسین هم دوره های آموزشی را تمام کرده بود . من به مادرم گفتم می خواهم در عملیات شرکت کنم . مادرم گفت : تو زن و بچه داری و نمی خواهد بروی . حسین تا این حرف را شنید گفت : پس من به جای تو می روم چون مجرد هستم . خلاصه با اصرار زیاد من و مادرم را راضی کرد و به جبهه رفت و در اولین مرتبه به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
همان شبی که حسین به شهادت رسیده بود خواب دیدم که حسین به خانه آمد و نردبان را گذاشت و به بالای پشت بام رفت و یک پرچم سبز در گوشه پشت بام به زمین کوبید و بعد به طرف قبله به راه افتاد صدایش زدم برگشت یک نگاهی کرد و خندید و رفت ، از خواب که بیدار شدم شروع به گریه کردم . از صدای گریه ها ی من همسرم بیدار شد و گفت : چه شده ؟ گفتم : چنین خوابی دیده ام گفت : انشا ... که خیر است بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند که بعد از چند وقت هم خبر آتش بس بین ایران و عراق اعلام شد و حسین آخرین شهید روستا بود .&lt;br /&gt;
به یاد دارم 12 روز بعد از شهادت حسین بود که پدرش نیز فوت کرد و مدتی بود که کار من فقط گریه کردن و ناراحتی از دست دادن عزیزانم بود تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم پدرش آمد و گفت : بیا برویم تا جای حسین را به تو نشان دهم و بعد من را سوار بر اسب سفید کرد و رفتیم تا اینکه به درب باغی رسیدیم . همسرم در باغ را باز کرد و داخل شدیم ، دیدم نهر های بسیار زیبایی در آن روان است و گلها و درخت های سرسبزی دارد . گفتم : این باغ ما کیست : گفت : این باغ از آن پسرمان حسین است . گفتم : پس خودش کجاست ؟ گفت : آن بالا داخل ساختمان است . نگاه کردم دیدم حسین آن بالا ایستاده و به موهایش دست می کشد و لبخند می زند . وقتی به طرفش رفتم کمی از من رنجید و گفت : مادر دیگر این قدر گریه نکنید و بعد مرا قسم داد و همان طور که می رفتیم حسین دستش را از پنجره بیرون برد و یک گلابی آورد و گفت : مادر بیا این گلابی را بخور ، تا خوردم جگرم سرد شد و همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
شب اول عید نوروز ساعت حدود 10 شب بود که حسین می خواست پست نگهبانی را تحویل دهد و برای استراحت داخل سنگر برود که یک مرتبه خمپاره ای آمد و به سنگر اصابت کرد و همه کسانی که آنجا بودند به شهادت رسیدند . و یک ترکش هم به شکم حسین اصابت کرد و مجروح شد من آن شب نگهبان اورژانس بودم دیدم فرمانده و چندین نفر از نیروها حسین را با برانکارد آوردند و سریع به داخل اورژانس بردند من حدس زدم که از بچه های خودمان است جلو رفتم که ببینم چه کسی است ولی نگذاشتند که او را ببینم فقط همین را فهمیدم که خونریزی زیادی داشت دکتر اول پانسمان کرد و سر سرم را وصل کرد و ایشان را جهت درمان کامل به بیمارستان معرفی کردند . روز بعد یکی از بچه ها را که همراه حسین رفته بود را دیدم گفت : در راه رفتن به بیمارستان ماشین پنچر شد و تا موقعی که لاستیک را عوض کردیم به علت خونریزی شدید حسین به درجه رفیع شهادت نائل گردید .&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4250&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari9706</name></author>	</entry>

	</feed>