<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین حسین زاده ناظری - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-14T02:06:25Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=61265&amp;oldid=prev</id>
		<title>Salehi98: Salehi98 صفحهٔ شهید حسین حسین زاده ناظری را به شهیدحسین حسین زاده ناظری منتقل کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=61265&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2019-10-07T11:53:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehi98 صفحهٔ &lt;a href=&quot;/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&quot; class=&quot;mw-redirect&quot; title=&quot;شهید حسین حسین زاده ناظری&quot;&gt;شهید حسین حسین زاده ناظری&lt;/a&gt; را به &lt;a href=&quot;/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&quot; title=&quot;شهیدحسین حسین زاده ناظری&quot;&gt;شهیدحسین حسین زاده ناظری&lt;/a&gt; منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='1' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='1' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۵ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۳&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan='2' style='text-align: center;'&gt;&lt;div class=&quot;mw-diff-empty&quot;&gt;(بدون تفاوت)&lt;/div&gt;
&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Salehi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=20751&amp;oldid=prev</id>
		<title>Kolahkaj9706 در ‏۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۴</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=20751&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-11-22T17:24:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۴&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۴:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۴:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;-&amp;#160; &amp;#160;  یادم هست در عملیات رمضان با پسرخواهرم حسین حسین زاده شرکت داشتیم . بعد از عملیات هوا خیلی گرم بود و باد و خاک زیادی بر پا شده بود. در آن لحظه من دنبال حسین می گشتم و آنها را گم کرده بودم. بعد از کمی جستجو متوجه چیزی شدم وقتی نزدیک تر رفتم دیدم دو اسلحه را از طرف قنداق روی زمین گذاشته و یک بلوز هم روی آن انداخته شده بود. وقتی بلوز را برداشتم او را نشناختم . بلوز مال حسین بود. کمی این طرف و آن طرف را نگاه کردم ناگهان دست حسین را دیدم که از زیر خاک بیرون آمده بود . سریع خاک ها را کنار زدم و فکر می کردم او شهید شده است. وقتی خاک ها را کنار زدم شروع کردم به گریه کردن . ناگهان ایشان چشمانش را باز کرد و با تعجب به من نگاه کرد . من که کمی ترسیده بودم به خودم نیاوردم چون فکر می کردم مرده زنده شده است. بعد از اینکه چند لحظه ای به هم نگاه کردیم ایشان شروع کرد به خندیدن و بعد من با ایشان همراه شدم . بعد از اینکه کمی خندیدم به من گفت : نکند فکر کرده اید که من مرده ام ، نه بابا ما از این شانسها نداریم . به او گفتم : اینجا چه کار می کردید ؟ گفت : بعد از اینکه عملیات تمام شد از فرط خستگی سایبانی درست کردیم و خوابیدیم . از قضا طوفان شد و بالای سر ما را شن و ماسه گرفته است . دوباره خندیدیم و بلند شدیم و به عقب و سنگر خودمان برگشتیم .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;-&amp;#160; &amp;#160;  یادم هست در عملیات رمضان با پسرخواهرم حسین حسین زاده شرکت داشتیم . بعد از عملیات هوا خیلی گرم بود و باد و خاک زیادی بر پا شده بود. در آن لحظه من دنبال حسین می گشتم و آنها را گم کرده بودم. بعد از کمی جستجو متوجه چیزی شدم وقتی نزدیک تر رفتم دیدم دو اسلحه را از طرف قنداق روی زمین گذاشته و یک بلوز هم روی آن انداخته شده بود. وقتی بلوز را برداشتم او را نشناختم . بلوز مال حسین بود. کمی این طرف و آن طرف را نگاه کردم ناگهان دست حسین را دیدم که از زیر خاک بیرون آمده بود . سریع خاک ها را کنار زدم و فکر می کردم او شهید شده است. وقتی خاک ها را کنار زدم شروع کردم به گریه کردن . ناگهان ایشان چشمانش را باز کرد و با تعجب به من نگاه کرد . من که کمی ترسیده بودم به خودم نیاوردم چون فکر می کردم مرده زنده شده است. بعد از اینکه چند لحظه ای به هم نگاه کردیم ایشان شروع کرد به خندیدن و بعد من با ایشان همراه شدم . بعد از اینکه کمی خندیدم به من گفت : نکند فکر کرده اید که من مرده ام ، نه بابا ما از این شانسها نداریم . به او گفتم : اینجا چه کار می کردید ؟ گفت : بعد از اینکه عملیات تمام شد از فرط خستگی سایبانی درست کردیم و خوابیدیم . از قضا طوفان شد و بالای سر ما را شن و ماسه گرفته است . دوباره خندیدیم و بلند شدیم و به عقب و سنگر خودمان برگشتیم .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;-&amp;#160; &amp;#160;  یادم هست قبل از اینکه پسرم به جبهه برود خوابی دیده بود که برایم این گونه تعریف کرد و گفت: خواب دیدم که در حرم آقا امام رضا (ع) هستم و زیارت می کنم . یک دفعه متوجه شدم آقا امام رضا (ع) به من گفت: پسرم چرا نمی آیی ما همه منتظر شما هستیم؟ بعد که از حرم خارج شدم متوجه شدم که چند سید بزرگوار در بیرون از حرم به صورت سرپا ایستاده اند. یکی از آنها اسلحه ای به من داد و گفت: برو که هر چه زودتر به نزد ما برگردی. بعد از اینکه خواب را برای من تعریف کرد گفت : مادر تعبیر خواب چیست ؟ به شوخی گفتم : تو به جبهه می روی و شهید می شوی . تا این حرف را از من شنید آن قدر خوشحال شد که بالا و پایین می پرید و بعد از چند وقت به جبهه رفت . به مرخصی که می آمد به من می گفت مادرجان دیدی که شهید نشدم من اصلاً لیاقت شهید شدن را نداشتم و از این موضوع خیلی ناراحت بود تا اینکه دفعه ی آخری که می خواست به جبهه برود بعد از خداحافظی و در حال رفتن به من گفت : مادر لحظه پیش بینی شما رسیده است و رفت و شهید شد .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;-&amp;#160; &amp;#160;  یادم هست قبل از اینکه پسرم به جبهه برود خوابی دیده بود که برایم این گونه تعریف کرد و گفت: خواب دیدم که در حرم آقا امام رضا (ع) هستم و زیارت می کنم . یک دفعه متوجه شدم آقا امام رضا (ع) به من گفت: پسرم چرا نمی آیی ما همه منتظر شما هستیم؟ بعد که از حرم خارج شدم متوجه شدم که چند سید بزرگوار در بیرون از حرم به صورت سرپا ایستاده اند. یکی از آنها اسلحه ای به من داد و گفت: برو که هر چه زودتر به نزد ما برگردی. بعد از اینکه خواب را برای من تعریف کرد گفت : مادر تعبیر خواب چیست ؟ به شوخی گفتم : تو به جبهه می روی و شهید می شوی . تا این حرف را از من شنید آن قدر خوشحال شد که بالا و پایین می پرید و بعد از چند وقت به جبهه رفت . به مرخصی که می آمد به من می گفت مادرجان دیدی که شهید نشدم من اصلاً لیاقت شهید شدن را نداشتم و از این موضوع خیلی ناراحت بود تا اینکه دفعه ی آخری که می خواست به جبهه برود بعد از خداحافظی و در حال رفتن به من گفت : مادر لحظه پیش بینی شما رسیده است و رفت و شهید شد .&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206938منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;منبع سایت یاران رضا&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID&lt;/del&gt;= &lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;6938&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;=&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;=پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Kolahkaj9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=20557&amp;oldid=prev</id>
		<title>Atashbar97: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1344/07/02  نام : حسین‌ محل تولد : مشهد  نام خانوادگی : حسین‌زاده‌ناظ...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=20557&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-11-21T23:14:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1344/07/02  نام : حسین‌ محل تولد : مشهد  نام خانوادگی : حسین‌زاده‌ناظ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1344/07/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسین‌ محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسین‌زاده‌ناظ‌ری‌ تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمود مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست خیلی دوست داشتم فرزندم حسین حسین زاده را در لباس سپاهی ببینم . یک روز به ایشان گفتم : پسرم چرا لباس سپاهیت را نمی پوشی و با لباس شخصی ات به پادگان می روی ؟ گفت : مادرجان این موتوری که من دارم خراب است و ترمز ندارد وقتی من با لباس سپاهی باشم مجبور می شوم در سر چهارراه توقف نکنم . حرمت لباس سپاه را نزد مردم پایین می آورم پس با همین لباس شخصی می روم و آن جا لباسم را می پوشم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست در عملیات رمضان با پسرخواهرم حسین حسین زاده شرکت داشتیم . بعد از عملیات هوا خیلی گرم بود و باد و خاک زیادی بر پا شده بود. در آن لحظه من دنبال حسین می گشتم و آنها را گم کرده بودم. بعد از کمی جستجو متوجه چیزی شدم وقتی نزدیک تر رفتم دیدم دو اسلحه را از طرف قنداق روی زمین گذاشته و یک بلوز هم روی آن انداخته شده بود. وقتی بلوز را برداشتم او را نشناختم . بلوز مال حسین بود. کمی این طرف و آن طرف را نگاه کردم ناگهان دست حسین را دیدم که از زیر خاک بیرون آمده بود . سریع خاک ها را کنار زدم و فکر می کردم او شهید شده است. وقتی خاک ها را کنار زدم شروع کردم به گریه کردن . ناگهان ایشان چشمانش را باز کرد و با تعجب به من نگاه کرد . من که کمی ترسیده بودم به خودم نیاوردم چون فکر می کردم مرده زنده شده است. بعد از اینکه چند لحظه ای به هم نگاه کردیم ایشان شروع کرد به خندیدن و بعد من با ایشان همراه شدم . بعد از اینکه کمی خندیدم به من گفت : نکند فکر کرده اید که من مرده ام ، نه بابا ما از این شانسها نداریم . به او گفتم : اینجا چه کار می کردید ؟ گفت : بعد از اینکه عملیات تمام شد از فرط خستگی سایبانی درست کردیم و خوابیدیم . از قضا طوفان شد و بالای سر ما را شن و ماسه گرفته است . دوباره خندیدیم و بلند شدیم و به عقب و سنگر خودمان برگشتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست قبل از اینکه پسرم به جبهه برود خوابی دیده بود که برایم این گونه تعریف کرد و گفت: خواب دیدم که در حرم آقا امام رضا (ع) هستم و زیارت می کنم . یک دفعه متوجه شدم آقا امام رضا (ع) به من گفت: پسرم چرا نمی آیی ما همه منتظر شما هستیم؟ بعد که از حرم خارج شدم متوجه شدم که چند سید بزرگوار در بیرون از حرم به صورت سرپا ایستاده اند. یکی از آنها اسلحه ای به من داد و گفت: برو که هر چه زودتر به نزد ما برگردی. بعد از اینکه خواب را برای من تعریف کرد گفت : مادر تعبیر خواب چیست ؟ به شوخی گفتم : تو به جبهه می روی و شهید می شوی . تا این حرف را از من شنید آن قدر خوشحال شد که بالا و پایین می پرید و بعد از چند وقت به جبهه رفت . به مرخصی که می آمد به من می گفت مادرجان دیدی که شهید نشدم من اصلاً لیاقت شهید شدن را نداشتم و از این موضوع خیلی ناراحت بود تا اینکه دفعه ی آخری که می خواست به جبهه برود بعد از خداحافظی و در حال رفتن به من گفت : مادر لحظه پیش بینی شما رسیده است و رفت و شهید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6938&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Atashbar97</name></author>	</entry>

	</feed>