<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید احمدعلی محروقی - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%82%DB%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%82%DB%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-06T03:07:42Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%82%DB%8C&amp;diff=103710&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rahimi98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6717348    تاریخ تولد :     نام :    احمدعلی‌    محل تولد :    نیشابور نام خانو...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%82%DB%8C&amp;diff=103710&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-10-26T18:39:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6717348    تاریخ تولد :     نام :    احمدعلی‌    محل تولد :    نیشابور نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;کد شهید:    6717348    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمدعلی‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    محروقی‌    تاریخ شهادت :    1367/05/17&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدکاظ‌م‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی    شیرین مقدادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قالب پنیر عراقی! در عملیات کربلای 5 باتفاق چند نفر از دوستانش بطرف خاکریز دشمن می روند و از تونلهای پرپیچ و خمی که اجساد عراقیها در آنها برروی هم ریخته بود عبور می کنند . در همین حین صدای چند عراقی را به وضوح می شنوند . جلوتر که می روند آنها را در حالت عیش و نوش می بینند . کنار شهید و دوستانش بسته های پرس شده قالب پنیر دیده می شد. آنها را برداشته و می بینند که بر چسب شرکت عراقی بر آنها حک شده است . عراقیها صدای این عزیزان را می شنوند و فریاد می زند ...الایرانیون!.... الایرانیون!... شهید دوستانش قالبهای پنیر را بطرف عراقیها پرتاب می کنند و عراقیها به خیال اینکه نارنجک است خود را بر زمین می افکندد . این نشانگر سستی ایمانشان است که خدا را نمی شناسند و با او فرسنگها فاصله دارند . شهید بهمراه دوستانش به عقب بر می گردد اما عراقیها بدنبالشان می آیند و در همین اثنا خمپاره ای در نزدیکی شهید برزمین می افتد و او را موج می گیرد و هنگامی که چشم می گشاید که در بیمارستان بستری است .&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    شیرین مقدادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباس بهشتی ! به من گفته بود که برایم لباس سفیدی تهیه کن ! پریان و ملکوتیان مرا به مهمانی فرا خوانده اند . در سنگر لباس سفید ندارم تا دو روز دیگر برایم بفرست ! چشمانم را گشودم و از خواب بیدار شدم . نمی دانستم آیا واقعیت است و یا رؤیا ! اشک در چشمانم حلقه زد . سرم را بر زانوانم گذارده و با خود گفتم شاید که دروازه بهشت به رویش گشوده شده و بار دیگر خداوند مرا مورد آزمایش قرار داده ! گریستن را کنار گذاشته و هما ن روز برایش لباسی تهیه کردم اما برایش نفرستادم و با خود گفتم تا نامه ای که قرار است بدستم برسد صبر کنم . روز بعد صدای در زدنی نا آشنا به گوشم رسید و مرا تکان داد. برخاستم و سراسیمه خود را به لنگه درب رساندم . پاسداری با لباس مشکی در میانه در ایستاده بود . از وی پرسیدم : بالاخره به آرزویش رسید ؟ خبری از او برایم آورده اید ؟ چه شده ؟ چرا مشکی پوشیده اید ؟! او به همان رفته ؟ پاسدار گفت: مگر کسی به شما پیغامی رسانده ؟ گفتم : چه پیغامی ؟ گفت : بله ! همانطور که می دانید ایشان به لقاء ا... شتافتند! آسمان پیش رویم تیره و تار شد و در حالیکه اشک می ریختم برگشتم و لباس سفید را به پاسدار نشان داده و گفتم :او از من لباس سفید می خواست پس چرا نیامد ؟! لباس پریان بهشتی بر تن کرده و به دیدار محبوبش شتافته ؟! و در همانحال فریادی از قلبم بیرون آمد ، یا ا...! یا ا...! یا ا...!&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18387&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Rahimi98</name></author>	</entry>

	</feed>