<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید حسین رضائی مقدم - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-14T00:30:56Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85&amp;diff=90655&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rasouli98 در ‏۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85&amp;diff=90655&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-04-27T18:13:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۳&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۱:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۱:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;خاطرات&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;خاطرات&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;زمانیکه برادرم شعبان آخرین دفعه به جبهه اعزام می‌شد به دلیل اینکه بچه‌ی کوچک داشتم نتواستم سر راهش بروم و در خانه و ایستادم و رفت و دیگر برنگشت و به شهادت رسید خیلی ناراحت و غمگین بودم که چرا رویش را ندیدم و با او روبوسی و خداحافظی خوب و حسابی نکردم یک شب خواب دیدم که آمده به خانه‌ام و یک پایش می‌لنگد می‌گویم وای تو شعبان هستی؟ می‌گفت بله گفتم کجا هستی؟ یا سال هست ندیده‌ام تاو را و آمد پیش فرزندانم که کوچک بودند آنها را بوسید وبا آنها بازی کرد بعد گفت می‌خواهم بروم گفتم نمی‌گذارم گفت نه من بیشتر از این اجازه ندارم که بمانم ببین خواهر همیشه آرزو داشتی رویم را ببوسی و نتوانستی بر سر راهم در زمان آخرین اعزامم به جبهه بیایی اما حالا آمده‌ام که مرا ببوسی و بدرقه‌ام کنی و من رویش را بوسیدم و بدرقه‌اش کردم تا داخل روستا گفت خواهر برو بچه‌هایت در خانه به چراغ دست می‌زنند و می‌سوزند سرش را پایین آورد و گفت بیا ببوس که آرزو به دل نمانی و من او را بوسیدم و از خواب بیدار شدم.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;زمانیکه برادرم شعبان آخرین دفعه به جبهه اعزام می‌شد به دلیل اینکه بچه‌ی کوچک داشتم نتواستم سر راهش بروم و در خانه و ایستادم و رفت و دیگر برنگشت و به شهادت رسید خیلی ناراحت و غمگین بودم که چرا رویش را ندیدم و با او روبوسی و خداحافظی خوب و حسابی نکردم یک شب خواب دیدم که آمده به خانه‌ام و یک پایش می‌لنگد می‌گویم وای تو شعبان هستی؟ می‌گفت بله گفتم کجا هستی؟ یا سال هست ندیده‌ام تاو را و آمد پیش فرزندانم که کوچک بودند آنها را بوسید وبا آنها بازی کرد بعد گفت می‌خواهم بروم گفتم نمی‌گذارم گفت نه من بیشتر از این اجازه ندارم که بمانم ببین خواهر همیشه آرزو داشتی رویم را ببوسی و نتوانستی بر سر راهم در زمان آخرین اعزامم به جبهه بیایی اما حالا آمده‌ام که مرا ببوسی و بدرقه‌ام کنی و من رویش را بوسیدم و بدرقه‌اش کردم تا داخل روستا گفت خواهر برو بچه‌هایت در خانه به چراغ دست می‌زنند و می‌سوزند سرش را پایین آورد و گفت بیا ببوس که آرزو به دل نمانی و من او را بوسیدم و از خواب بیدار شدم.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;زمانیکه فرزندم شعبان سیزده ساله بود یک روز صبح که از خواب بیدار شدم به اتفاق بقیه اعضای خانواده مشغول صرف چایی بودیم گفت پدر من دیشب یک خواب خوب دیده‌ام پرسیدم چه خوابی؟ گفت: خواب دیدم که حضرت اباالفضل العباس(ع) سوار بر اسب و علم بر دست وارد روستا شدند من و چند نفر دیگر که آنها را یکی یکی اسم برد دور آقا جمع شدیم و به حساب می‌خواستیم کمک آقا و قالب همین کال با ایشان رفتیم از آنجا فلانی و فلانی برگشتند و من به اتفاق آقا و چهار نفر دیگر که اسامی آنها را هم گفت با آقا وارد کال شدیم و از آنجا تا بالای قله رفتیم در بالای قله آقا ازما پذیرائی کرد و ازخواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد تا صبح شد این قضیه گذشت تا جنگ شروع شد پسرم به اتفاق عده‌ای غیر از آنهایی که خواب دیده بود برای عملیات بستان رفتند و سالم برگشتند مرحله دوم باز با تعداد دیگری برای عملیات خرمشهر رفتند و سالم برگشتند مرحله سوم به اتفاق کسانیکه خواب دیده بود راهی جبهه شد که چون من به یاد آن خوابش افتادم به او التماس کردم که نرو حتی به همراهانش التماس کردم اما نشد و رفتند در حالیکه گفتم این دفعه هر پنج نفرتان به شهادت می‌رسید و آن سه نفر دیگر برمی‌‌گردند ودقیقاً همان طور که خواب دیده بود اتفاق افتاد به همراه شهدا اروند به اوج قله رفیع شهادت رسیدند.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;زمانیکه فرزندم شعبان سیزده ساله بود یک روز صبح که از خواب بیدار شدم به اتفاق بقیه اعضای خانواده مشغول صرف چایی بودیم گفت پدر من دیشب یک خواب خوب دیده‌ام پرسیدم چه خوابی؟ گفت: خواب دیدم که حضرت اباالفضل العباس(ع) سوار بر اسب و علم بر دست وارد روستا شدند من و چند نفر دیگر که آنها را یکی یکی اسم برد دور آقا جمع شدیم و به حساب می‌خواستیم کمک آقا و قالب همین کال با ایشان رفتیم از آنجا فلانی و فلانی برگشتند و من به اتفاق آقا و چهار نفر دیگر که اسامی آنها را هم گفت با آقا وارد کال شدیم و از آنجا تا بالای قله رفتیم در بالای قله آقا ازما پذیرائی کرد و ازخواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد تا صبح شد این قضیه گذشت تا جنگ شروع شد پسرم به اتفاق عده‌ای غیر از آنهایی که خواب دیده بود برای عملیات بستان رفتند و سالم برگشتند مرحله دوم باز با تعداد دیگری برای عملیات خرمشهر رفتند و سالم برگشتند مرحله سوم به اتفاق کسانیکه خواب دیده بود راهی جبهه شد که چون من به یاد آن خوابش افتادم به او التماس کردم که نرو حتی به همراهانش التماس کردم اما نشد و رفتند در حالیکه گفتم این دفعه هر پنج نفرتان به شهادت می‌رسید و آن سه نفر دیگر برمی‌‌گردند ودقیقاً همان طور که خواب دیده بود اتفاق افتاد به همراه شهدا اروند به اوج قله رفیع شهادت رسیدند.&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10165 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منابع سایت یاران رضا&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;http:&lt;/del&gt;/&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;/yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10165&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;	&amp;lt;references &lt;/ins&gt;/&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Rasouli98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85&amp;diff=89642&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rahimi98: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد :      نام :     شعبان‌     محل تولد :     کاشمر نام خانوادگی :     رضایی‌او...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85&amp;diff=89642&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-04-14T11:31:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد :      نام :     شعبان‌     محل تولد :     کاشمر نام خانوادگی :     رضایی‌او...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;تاریخ تولد :     &lt;br /&gt;
نام :     شعبان‌     محل تولد :     کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :     رضایی‌اوندری‌     تاریخ شهادت :     1363/12/23&lt;br /&gt;
نام پدر :     برات‌الله‌     مکان شهادت :     &lt;br /&gt;
تحصیلات :     نامشخص     منطقه شهادت :     &lt;br /&gt;
شغل :         یگان خدمتی :     &lt;br /&gt;
گروه مربوط :     گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :     سایر شهدا     مسئولیت :     آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :     &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
زمانیکه برادرم شعبان آخرین دفعه به جبهه اعزام می‌شد به دلیل اینکه بچه‌ی کوچک داشتم نتواستم سر راهش بروم و در خانه و ایستادم و رفت و دیگر برنگشت و به شهادت رسید خیلی ناراحت و غمگین بودم که چرا رویش را ندیدم و با او روبوسی و خداحافظی خوب و حسابی نکردم یک شب خواب دیدم که آمده به خانه‌ام و یک پایش می‌لنگد می‌گویم وای تو شعبان هستی؟ می‌گفت بله گفتم کجا هستی؟ یا سال هست ندیده‌ام تاو را و آمد پیش فرزندانم که کوچک بودند آنها را بوسید وبا آنها بازی کرد بعد گفت می‌خواهم بروم گفتم نمی‌گذارم گفت نه من بیشتر از این اجازه ندارم که بمانم ببین خواهر همیشه آرزو داشتی رویم را ببوسی و نتوانستی بر سر راهم در زمان آخرین اعزامم به جبهه بیایی اما حالا آمده‌ام که مرا ببوسی و بدرقه‌ام کنی و من رویش را بوسیدم و بدرقه‌اش کردم تا داخل روستا گفت خواهر برو بچه‌هایت در خانه به چراغ دست می‌زنند و می‌سوزند سرش را پایین آورد و گفت بیا ببوس که آرزو به دل نمانی و من او را بوسیدم و از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
زمانیکه فرزندم شعبان سیزده ساله بود یک روز صبح که از خواب بیدار شدم به اتفاق بقیه اعضای خانواده مشغول صرف چایی بودیم گفت پدر من دیشب یک خواب خوب دیده‌ام پرسیدم چه خوابی؟ گفت: خواب دیدم که حضرت اباالفضل العباس(ع) سوار بر اسب و علم بر دست وارد روستا شدند من و چند نفر دیگر که آنها را یکی یکی اسم برد دور آقا جمع شدیم و به حساب می‌خواستیم کمک آقا و قالب همین کال با ایشان رفتیم از آنجا فلانی و فلانی برگشتند و من به اتفاق آقا و چهار نفر دیگر که اسامی آنها را هم گفت با آقا وارد کال شدیم و از آنجا تا بالای قله رفتیم در بالای قله آقا ازما پذیرائی کرد و ازخواب بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد تا صبح شد این قضیه گذشت تا جنگ شروع شد پسرم به اتفاق عده‌ای غیر از آنهایی که خواب دیده بود برای عملیات بستان رفتند و سالم برگشتند مرحله دوم باز با تعداد دیگری برای عملیات خرمشهر رفتند و سالم برگشتند مرحله سوم به اتفاق کسانیکه خواب دیده بود راهی جبهه شد که چون من به یاد آن خوابش افتادم به او التماس کردم که نرو حتی به همراهانش التماس کردم اما نشد و رفتند در حالیکه گفتم این دفعه هر پنج نفرتان به شهادت می‌رسید و آن سه نفر دیگر برمی‌‌گردند ودقیقاً همان طور که خواب دیده بود اتفاق افتاد به همراه شهدا اروند به اوج قله رفیع شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10165&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Rahimi98</name></author>	</entry>

	</feed>