<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1331</id>
		<title>شهید سید احمد حسینی-متولد سال 1331 - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1331"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1331&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-13T16:40:29Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1331&amp;diff=94291&amp;oldid=prev</id>
		<title>Jafarnezhad98 در ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۶</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1331&amp;diff=94291&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-07-02T06:36:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۳۶&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۳:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۳:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	من به همراه همرزمم سیداحمد حسینی در عملیات مرصاد حضور داشتیم و هنوز قطع نامه بین ایران و عراق امضاء نشده بود و دو طرف راضی به صلح نبودند. وقتی که عملیات شروع شد . ایشان به من گفت: موسی‌الرضا از اینکه هنوز لیاقت به شهادت رسیدن را نداشتم خیلی ناراحتم و تا آخرین لحظه‌ی عمرم و تا آخرین نفسم می‌جنگم تا در راه خدا و اسلام و دفاع از ناموسم به شهادت برسم. و همانطور که برای ما گفته بود چند روز از عملیات نگذشته بود که به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	من به همراه همرزمم سیداحمد حسینی در عملیات مرصاد حضور داشتیم و هنوز قطع نامه بین ایران و عراق امضاء نشده بود و دو طرف راضی به صلح نبودند. وقتی که عملیات شروع شد . ایشان به من گفت: موسی‌الرضا از اینکه هنوز لیاقت به شهادت رسیدن را نداشتم خیلی ناراحتم و تا آخرین لحظه‌ی عمرم و تا آخرین نفسم می‌جنگم تا در راه خدا و اسلام و دفاع از ناموسم به شهادت برسم. و همانطور که برای ما گفته بود چند روز از عملیات نگذشته بود که به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	یادم هست من و دوستم سیداحمد حسینی شروع کرده بودیم به خانه ساختن یک روز که دور هم نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم. ایشان رو کرد به من و گفت: می‌دانی من برای چه اینقدر عجله دارم تا خانه‌هایم را بسازم؟ گفتم، نه گفت: برای اینکه می‌خواهم دوباره به جبهه بروم. و هر وقت خانه‌هایم تکمیل شد می‌روم. ولی طاقت نیاورد. و به جبهه رفت. و در نامه‌ای که در خانه برای ما گذاشته بود. نوشته بود که من نمی‌توانستم. از این بیشتر در اینجا بمانم و خانه‌ها هم می‌ماند برای شما چون من دیگر بر نمی‌گردم و حتی یک روز هم نمی‌توانم در آن خانه‌ها زندگی کنم و همان‌طور هم شد و حتی ایشان به جبهه رفت. بعد از چند روز به شهادت رسید.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	یادم هست من و دوستم سیداحمد حسینی شروع کرده بودیم به خانه ساختن یک روز که دور هم نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم. ایشان رو کرد به من و گفت: می‌دانی من برای چه اینقدر عجله دارم تا خانه‌هایم را بسازم؟ گفتم، نه گفت: برای اینکه می‌خواهم دوباره به جبهه بروم. و هر وقت خانه‌هایم تکمیل شد می‌روم. ولی طاقت نیاورد. و به جبهه رفت. و در نامه‌ای که در خانه برای ما گذاشته بود. نوشته بود که من نمی‌توانستم. از این بیشتر در اینجا بمانم و خانه‌ها هم می‌ماند برای شما چون من دیگر بر نمی‌گردم و حتی یک روز هم نمی‌توانم در آن خانه‌ها زندگی کنم و همان‌طور هم شد و حتی ایشان به جبهه رفت. بعد از چند روز به شهادت رسید.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستاده‌ام و بر سر مزار همسرم نشسته‌ام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همه‌ی شهیدان‌مان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: می‌خواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچه‌ها بمانی و از آنها مراقبت کنی؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کرده‌اید. و برابر ما پاداش می‌گیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبروی من می‌آید. بلند شدم و ایستادم. به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;•	یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستاده‌ام و بر سر مزار همسرم نشسته‌ام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همه‌ی شهیدان‌مان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: می‌خواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچه‌ها بمانی و از آنها مراقبت کنی؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کرده‌اید. و برابر ما پاداش می‌گیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبروی من می‌آید. بلند شدم و ایستادم. به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد.&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7227 &lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع سایت یاران رضا&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7227&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Jafarnezhad98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1331&amp;diff=28107&amp;oldid=prev</id>
		<title>Mehtari9705: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	1331/04/08 نام : 	سیداحمد 	محل تولد : 	اسفراین نام خانوادگی : 	حسینی‌ 	ت...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1331&amp;diff=28107&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2019-02-06T22:00:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	1331/04/08 نام : 	سیداحمد 	محل تولد : 	اسفراین نام خانوادگی : 	حسینی‌ 	ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1331/04/08&lt;br /&gt;
نام : 	سیداحمد 	محل تولد : 	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	حسینی‌ 	تاریخ شهادت : 	1368/10/10&lt;br /&gt;
نام پدر : 	سیدعزیزاله‌ 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم وقتی که همرزمم سیداحمد حسینی به مرخصی رفته بود. به ما زنگ زد و گفت: اگر کاری، سفارشی داری به من بگو انجام می‌دهم. به ایشان گفتم: مادر فلان رزمنده مریض است آدرس را به او دادم و او هم رفت. مادر دوستش را به بیمارستان می‌برد طوری که کسی نفهمد برای آنها غذا می‌برد و کمک‌کردن به هم نوعانش را خیلی دوست داشت و به همه کمک می‌کرد.&lt;br /&gt;
•	من به همراه همرزمم سیداحمد حسینی در عملیات مرصاد حضور داشتیم و هنوز قطع نامه بین ایران و عراق امضاء نشده بود و دو طرف راضی به صلح نبودند. وقتی که عملیات شروع شد . ایشان به من گفت: موسی‌الرضا از اینکه هنوز لیاقت به شهادت رسیدن را نداشتم خیلی ناراحتم و تا آخرین لحظه‌ی عمرم و تا آخرین نفسم می‌جنگم تا در راه خدا و اسلام و دفاع از ناموسم به شهادت برسم. و همانطور که برای ما گفته بود چند روز از عملیات نگذشته بود که به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
•	یادم هست من و دوستم سیداحمد حسینی شروع کرده بودیم به خانه ساختن یک روز که دور هم نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم. ایشان رو کرد به من و گفت: می‌دانی من برای چه اینقدر عجله دارم تا خانه‌هایم را بسازم؟ گفتم، نه گفت: برای اینکه می‌خواهم دوباره به جبهه بروم. و هر وقت خانه‌هایم تکمیل شد می‌روم. ولی طاقت نیاورد. و به جبهه رفت. و در نامه‌ای که در خانه برای ما گذاشته بود. نوشته بود که من نمی‌توانستم. از این بیشتر در اینجا بمانم و خانه‌ها هم می‌ماند برای شما چون من دیگر بر نمی‌گردم و حتی یک روز هم نمی‌توانم در آن خانه‌ها زندگی کنم و همان‌طور هم شد و حتی ایشان به جبهه رفت. بعد از چند روز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
•	یک شب خواب دیدم سر کوهی ایستاده‌ام و بر سر مزار همسرم نشسته‌ام و از کنار مزار ایشان نهر آبی جاری است و در میان نهر همه‌ی شهیدان‌مان بودند از جمله شهید مرادیان و شهید سرپوشی و همسرم سیداحمد هم در میان نهر بود. گفتم: می‌خواهم پیش شما بیایم ولی ایشان گفت شما باید پیش بچه‌ها بمانی و از آنها مراقبت کنی؟ اگر این کار را انجام دهی شم هم با این کارتان به نوعی به ملت و اسلام خدمت کرده‌اید. و برابر ما پاداش می‌گیری در همین حین آقای نورانی و زیبایی را دیدم که روبروی من می‌آید. بلند شدم و ایستادم. به من گفت: بخاطر گذشت و ایثاری که داشتی یک پول سبز رنگ به من داد و گفت: این را یادگاری همراه خودت داشته باش که یک دفعه چشمه ناپدید شد و همسرم و دوستانش غیب شدند و آن سید نورانی هم ناپدید شد.&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7227&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehtari9705</name></author>	</entry>

	</feed>