<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی‌ اکبر سلیمانیان‌ - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-13T18:12:54Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=91237&amp;oldid=prev</id>
		<title>Arameshi9706 در ‏۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=91237&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-05-06T22:51:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۵۱&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۰:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۲۰:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;	&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;	&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;«شهدا وقتی نزدیک شهادتشان می رسد خداوند آنها را می طلبد و در هر حالتی که باشند خداوند برایشان حالتی را بوجود می آورد که خودش می طلبد و نمی گذارد اندکی ناپاکی با خودش داشته باشند . از سال 64 که گردان امام سجاد (ع) رفتم فردی را به من نشان دادند که دوران وظیفه (سربازی ) خود را می گذراند . به اسم سلیمانیان ، آرپی جی زن خیلی خوبی بود ولی اهل تجمعات دینی نبود . سیگار می کشید ، از بچه بسیجی و مذهبی خوشش نمی آمد . قدری با هم دوست شدیم در حد احوالپرسی تا زه مشغول ارتباط بودیم که از خدمت فرار کرد و گفتند که او داخل سال سوم خدمت خود است چون بخاطر داشتن زن و بچه از منطقه می گریزد و باز او را برمی گردانند و اضافه خدمت می خورد . اوایل سال 65 هنگام اعزام من او را نیز دیدم ولی این بار کمی تغییر در وی دیدم یعنی روحیات پرخاشگری قبلی را نداشت و می گفت آمدم این دفعه خدمت حقیقی بکنم . نزدیکی عملیات کربلای 5 شد و ما دسته ای ویژه ترتیب دادیم به جهت عملیات . او را به دلیل همان بالا نبودن روحیات مذهبی نپذیرفتیم . ساعت های 5/ 12 شب بود یکی مرا از خواب بیدار کرد که خودش بود و گفت : آقای فضائلی بیا بیرون از آسایشگاه وقتی رفتم ، گفت : چرا مرا انتخاب نکردی علت را بدون تعارف به او گفتم و او سخت سر افکنده شد و گفت واقعاً آمدم تا خدمت کنم و شروع کرد به گریه کردن و در خواست کرد عضو گروه باشد در نهایت نپذیرفتم . آن شب گذشت از صبح روز بعد او را برای اولین بار در صف اول نماز جماعت دیدم . هنگام زیارت عاشورا او را سخت مشغول گریه ، تعجب کردم کسی که حدودو 2 سال است او را می بینم و همیشه از ما فاصله می گرفت این چنین تغییر ! ساعت های 10صبح بود که فرمانده گردان از من خواست نام او را در لیست اضافه کنم و من با همان دلایل بالا قبول نکردم و او مجبور به دستور شد و من هم اطاعت کردم چون حکم ولایتی بود . وقتی خبرش کردیم که برای تمرینات حاضر شود آنقدر خوشحال شد که قابل وصف نیست از آن روز کسی او را ندید که سیگار بکشد کسی او را عقبتر از صفوف اول و دوم نماز ندیدند . این اعمال او آنقدر سریع به وجود آمد که بعضاً فکر می کردند تظاهر است تا اینکه بچه ها او را دیده بودند شب ها داخل درختان به نماز شب می گذراند . وقتی که علت این تغییر را سوال کردیم گفت : تا کنون خدمت سربازی بود ولی این بار آمدم یک بار طعم جهاد حقیقی را بچشم . آماده رفتن به منطقه شدیم ، داخل کامیونها که سوار شدیم و از مسیری که می گذشتیم ناگهان در کنار جاده چند قبضه سلاح سنگین و در دل شب بدون اطلاع شروع به شلیک کردند همه بچه ها داخل ماشین خیز برداشتند ولی وقتی از همان حالت نیم خیزی که رفته بودیم بر گشتیم و چهره او را دیدیم ، تعجبم دو چندان شد ، چانه اش را روی دسته آرپی جی گذاشته بود چشم ها رو به طرف آسمان و فکر کنم خدا را می دید بدون آنکه صدای شلیک مهیب را شنیده باشد . پس از ساعتی به صفر تاکتیکی رسیدیم دو روز آنجا بودیم . این دو روز او را کمتر مشغول به صبت با دیگران می دیدم یا در خود بود یا مشغول عبادت و شب ها را هم بچه ها می گفتند ، نماز شب را فراموش نمی کند . شب عملیات فرا رسید به ستون حرکت کردیم . درست با فاصله 5 نفر با من بود به نزدیک خط دشمن رسیدیم و تازه متوجه شدم که ستون توسط منافقین بریده شده و ما فقط دوازده نفر ، به خط رسیده ایم . وقتی کسب تکلیف کردیم گفتند : باید بزنید به خط در همین مدت منورهای دشمن ما را نشان دشمن داد و تیر و خمپاره به سرمان باریدن گرفت . مانند نقل ونبات بر سر ما ریختند و لی همه آنها بی اثر بود . چون با فاصله یک متر به زمین می خوردند ولی طوری نمی شدیم . بالاخره با پاکسازی مقداری از میدان مین راه نفوذ باز شد و قرار شد حمله را با همان تعداد آغاز کنیم ، که از این تعداد 3 یا 4 نفر دیگر مجروح شدند و عملاً با 4 یا 5 نفر ، خط زدیم ایشان با صلابت آرپی جی را برداشت و با هر گلوله یک تیر بار و سنگر تیر متراکم دشمن را از کار می انداخت و به داخل خاکریز دشمن که رسیدیم و تقریباً خاکریز در تصرف ما قرار گرفت ، دیگر اثری از او ندیدم و بعدها شنیدم که او پس از مدتی پیکرش آمده و تشییع شده است . غرض از این خاطره این بود که مردم بدانند که شهدای ما هر چند که در قبل لایق شهادت نبوده ولی در جبهه حال و هوایی بوده که آنها را آماده شهادت می کرد . خدا آنها را که بهتر آماده می شدند می پسندید و به نزد خود می خواند . حال ما هستیم که مانده از قافله شهادت باید بر دوش بکشیم بار سنگین رهروی از آنها را که اگر اندکی کوتاهی کنیم خداوند عذابی درد ناک برایمان رقم خواهد زد و شهدا در پیشگاه خداوند دامانمان را خواهند گرفت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;«شهدا وقتی نزدیک شهادتشان می رسد خداوند آنها را می طلبد و در هر حالتی که باشند خداوند برایشان حالتی را بوجود می آورد که خودش می طلبد و نمی گذارد اندکی ناپاکی با خودش داشته باشند . از سال 64 که گردان امام سجاد (ع) رفتم فردی را به من نشان دادند که دوران وظیفه (سربازی ) خود را می گذراند . به اسم سلیمانیان ، آرپی جی زن خیلی خوبی بود ولی اهل تجمعات دینی نبود . سیگار می کشید ، از بچه بسیجی و مذهبی خوشش نمی آمد . قدری با هم دوست شدیم در حد احوالپرسی تا زه مشغول ارتباط بودیم که از خدمت فرار کرد و گفتند که او داخل سال سوم خدمت خود است چون بخاطر داشتن زن و بچه از منطقه می گریزد و باز او را برمی گردانند و اضافه خدمت می خورد . اوایل سال 65 هنگام اعزام من او را نیز دیدم ولی این بار کمی تغییر در وی دیدم یعنی روحیات پرخاشگری قبلی را نداشت و می گفت آمدم این دفعه خدمت حقیقی بکنم . نزدیکی عملیات کربلای 5 شد و ما دسته ای ویژه ترتیب دادیم به جهت عملیات . او را به دلیل همان بالا نبودن روحیات مذهبی نپذیرفتیم . ساعت های 5/ 12 شب بود یکی مرا از خواب بیدار کرد که خودش بود و گفت : آقای فضائلی بیا بیرون از آسایشگاه وقتی رفتم ، گفت : چرا مرا انتخاب نکردی علت را بدون تعارف به او گفتم و او سخت سر افکنده شد و گفت واقعاً آمدم تا خدمت کنم و شروع کرد به گریه کردن و در خواست کرد عضو گروه باشد در نهایت نپذیرفتم . آن شب گذشت از صبح روز بعد او را برای اولین بار در صف اول نماز جماعت دیدم . هنگام زیارت عاشورا او را سخت مشغول گریه ، تعجب کردم کسی که حدودو 2 سال است او را می بینم و همیشه از ما فاصله می گرفت این چنین تغییر ! ساعت های 10صبح بود که فرمانده گردان از من خواست نام او را در لیست اضافه کنم و من با همان دلایل بالا قبول نکردم و او مجبور به دستور شد و من هم اطاعت کردم چون حکم ولایتی بود . وقتی خبرش کردیم که برای تمرینات حاضر شود آنقدر خوشحال شد که قابل وصف نیست از آن روز کسی او را ندید که سیگار بکشد کسی او را عقبتر از صفوف اول و دوم نماز ندیدند . این اعمال او آنقدر سریع به وجود آمد که بعضاً فکر می کردند تظاهر است تا اینکه بچه ها او را دیده بودند شب ها داخل درختان به نماز شب می گذراند . وقتی که علت این تغییر را سوال کردیم گفت : تا کنون خدمت سربازی بود ولی این بار آمدم یک بار طعم جهاد حقیقی را بچشم . آماده رفتن به منطقه شدیم ، داخل کامیونها که سوار شدیم و از مسیری که می گذشتیم ناگهان در کنار جاده چند قبضه سلاح سنگین و در دل شب بدون اطلاع شروع به شلیک کردند همه بچه ها داخل ماشین خیز برداشتند ولی وقتی از همان حالت نیم خیزی که رفته بودیم بر گشتیم و چهره او را دیدیم ، تعجبم دو چندان شد ، چانه اش را روی دسته آرپی جی گذاشته بود چشم ها رو به طرف آسمان و فکر کنم خدا را می دید بدون آنکه صدای شلیک مهیب را شنیده باشد . پس از ساعتی به صفر تاکتیکی رسیدیم دو روز آنجا بودیم . این دو روز او را کمتر مشغول به صبت با دیگران می دیدم یا در خود بود یا مشغول عبادت و شب ها را هم بچه ها می گفتند ، نماز شب را فراموش نمی کند . شب عملیات فرا رسید به ستون حرکت کردیم . درست با فاصله 5 نفر با من بود به نزدیک خط دشمن رسیدیم و تازه متوجه شدم که ستون توسط منافقین بریده شده و ما فقط دوازده نفر ، به خط رسیده ایم . وقتی کسب تکلیف کردیم گفتند : باید بزنید به خط در همین مدت منورهای دشمن ما را نشان دشمن داد و تیر و خمپاره به سرمان باریدن گرفت . مانند نقل ونبات بر سر ما ریختند و لی همه آنها بی اثر بود . چون با فاصله یک متر به زمین می خوردند ولی طوری نمی شدیم . بالاخره با پاکسازی مقداری از میدان مین راه نفوذ باز شد و قرار شد حمله را با همان تعداد آغاز کنیم ، که از این تعداد 3 یا 4 نفر دیگر مجروح شدند و عملاً با 4 یا 5 نفر ، خط زدیم ایشان با صلابت آرپی جی را برداشت و با هر گلوله یک تیر بار و سنگر تیر متراکم دشمن را از کار می انداخت و به داخل خاکریز دشمن که رسیدیم و تقریباً خاکریز در تصرف ما قرار گرفت ، دیگر اثری از او ندیدم و بعدها شنیدم که او پس از مدتی پیکرش آمده و تشییع شده است . غرض از این خاطره این بود که مردم بدانند که شهدای ما هر چند که در قبل لایق شهادت نبوده ولی در جبهه حال و هوایی بوده که آنها را آماده شهادت می کرد . خدا آنها را که بهتر آماده می شدند می پسندید و به نزد خود می خواند . حال ما هستیم که مانده از قافله شهادت باید بر دوش بکشیم بار سنگین رهروی از آنها را که اگر اندکی کوتاهی کنیم خداوند عذابی درد ناک برایمان رقم خواهد زد و شهدا در پیشگاه خداوند دامانمان را خواهند گرفت.&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11761 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;منبع: سایت یاران رضا&amp;#160;  &lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID&lt;/del&gt;=&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;11761&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;=&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;=پانویس== &lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Arameshi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=88920&amp;oldid=prev</id>
		<title>Bozorgmehr98 در ‏۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=88920&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-03-31T07:58:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۸&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;کد شهید:	6213351	&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;تاریخ تولد :	&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;کد شهید:	6213351&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;	&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;نام خانوادگی :	سلیمانیان‌	&lt;/del&gt;تاریخ شهادت :	1362/08/29&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;نام :	علی‌اکبر	&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;نام پدر :	خدابخش‌	مکان شهادت :	&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;تحصیلات :	نامشخص	&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منطقه شهادت :	&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;نام خانوادگی: سلیمانیان&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;شغل :	&lt;/del&gt;	&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;یگان خدمتی :	&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;نام پدر: خدابخش &lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;محل تولد :	نیشابور&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;تاریخ شهادت :	1362/08/29&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;	&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;تحصیلات :	نامشخص&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;	&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;گلزار :	&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;خاطرات:&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del style=&quot;font-weight: bold; text-decoration: none;&quot;&gt;«شهدا وقتی نزدیک شهادتشان می رسد خداوند آنها را می طلبد و در هر حالتی که باشند خداوند برایشان حالتی را بوجود می آورد که خودش می طلبد و نمی گذارد اندکی ناپاکی با خودش داشته باشند . از سال 64 که گردان امام سجاد (ع) رفتم فردی را به من نشان دادند که دوران وظیفه (سربازی ) خود را می گذراند . به اسم سلیمانیان ، آرپی جی زن خیلی خوبی بود ولی اهل تجمعات دینی نبود . سیگار می کشید ، از بچه بسیجی و مذهبی خوشش نمی آمد . قدری با هم دوست شدیم در حد احوالپرسی تا زه مشغول ارتباط بودیم که از خدمت فرار کرد و گفتند که او داخل سال سوم خدمت خود است چون بخاطر داشتن زن و بچه از منطقه می گریزد و باز او را برمی گردانند و اضافه خدمت می خورد . اوایل سال 65 هنگام اعزام من او را نیز دیدم ولی این بار کمی تغییر در وی دیدم یعنی روحیات پرخاشگری قبلی را نداشت و می گفت آمدم این دفعه خدمت حقیقی بکنم . نزدیکی عملیات کربلای 5 شد و ما دسته ای ویژه ترتیب دادیم به جهت عملیات . او را به دلیل همان بالا نبودن روحیات مذهبی نپذیرفتیم . ساعت های 5/ 12 شب بود یکی مرا از خواب بیدار کرد که خودش بود و گفت : آقای فضائلی بیا بیرون از آسایشگاه وقتی رفتم ، گفت : چرا مرا انتخاب نکردی علت را بدون تعارف به او گفتم و او سخت سر افکنده شد و گفت واقعاً آمدم تا خدمت کنم و شروع کرد به گریه کردن و در خواست کرد عضو گروه باشد در نهایت نپذیرفتم . آن شب گذشت از صبح روز بعد او را برای اولین بار در صف اول نماز جماعت دیدم . هنگام زیارت عاشورا او را سخت مشغول گریه ، تعجب کردم کسی که حدودو 2 سال است او را می بینم و همیشه از ما فاصله می گرفت این چنین تغییر ! ساعت های 10صبح بود که فرمانده گردان از من خواست نام او را در لیست اضافه کنم و من با همان دلایل بالا قبول نکردم و او مجبور به دستور شد و من هم اطاعت کردم چون حکم ولایتی بود . وقتی خبرش کردیم که برای تمرینات حاضر شود آنقدر خوشحال شد که قابل وصف نیست از آن روز کسی او را ندید که سیگار بکشد کسی او را عقبتر از صفوف اول و دوم نماز ندیدند . این اعمال او آنقدر سریع به وجود آمد که بعضاً فکر می کردند تظاهر است تا اینکه بچه ها او را دیده بودند شب ها داخل درختان به نماز شب می گذراند . وقتی که علت این تغییر را سوال کردیم گفت : تا کنون خدمت سربازی بود ولی این بار آمدم یک بار طعم جهاد حقیقی را بچشم . آماده رفتن به منطقه شدیم ، داخل کامیونها که سوار شدیم و از مسیری که می گذشتیم ناگهان در کنار جاده چند قبضه سلاح سنگین و در دل شب بدون اطلاع شروع به شلیک کردند همه بچه ها داخل ماشین خیز برداشتند ولی وقتی از همان حالت نیم خیزی که رفته بودیم بر گشتیم و چهره او را دیدیم ، تعجبم دو چندان شد ، چانه اش را روی دسته آرپی جی گذاشته بود چشم ها رو به طرف آسمان و فکر کنم خدا را می دید بدون آنکه صدای شلیک مهیب را شنیده باشد . پس از ساعتی به صفر تاکتیکی رسیدیم دو روز آنجا بودیم . این دو روز او را کمتر مشغول به صبت با دیگران می دیدم یا در خود بود یا مشغول عبادت و شب ها را هم بچه ها می گفتند ، نماز شب را فراموش نمی کند . شب عملیات فرا رسید به ستون حرکت کردیم . درست با فاصله 5 نفر با من بود به نزدیک خط دشمن رسیدیم و تازه متوجه شدم که ستون توسط منافقین بریده شده و ما فقط دوازده نفر ، به خط رسیده ایم . وقتی کسب تکلیف کردیم گفتند : باید بزنید به خط در همین مدت منورهای دشمن ما را نشان دشمن داد و تیر و خمپاره به سرمان باریدن گرفت . مانند نقل ونبات بر سر ما ریختند و لی همه آنها بی اثر بود . چون با فاصله یک متر به زمین می خوردند ولی طوری نمی شدیم . بالاخره با پاکسازی مقداری از میدان مین راه نفوذ باز شد و قرار شد حمله را با همان تعداد آغاز کنیم ، که از این تعداد 3 یا 4 نفر دیگر مجروح شدند و عملاً با 4 یا 5 نفر ، خط زدیم ایشان با صلابت آرپی جی را برداشت و با هر گلوله یک تیر بار و سنگر تیر متراکم دشمن را از کار می انداخت و به داخل خاکریز دشمن که رسیدیم و تقریباً خاکریز در تصرف ما قرار گرفت ، دیگر اثری از او ندیدم و بعدها شنیدم که او پس از مدتی پیکرش آمده و تشییع شده است . غرض از این خاطره این بود که مردم بدانند که شهدای ما هر چند که در قبل لایق شهادت نبوده ولی در جبهه حال و هوایی بوده که آنها را آماده شهادت می کرد . خدا آنها را که بهتر آماده می شدند می پسندید و به نزد خود می خواند . حال ما هستیم که مانده از قافله شهادت باید بر دوش بکشیم بار سنگین رهروی از آنها را که اگر اندکی کوتاهی کنیم خداوند عذابی درد ناک برایمان رقم خواهد زد و شهدا در پیشگاه خداوند دامانمان را خواهند گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11761 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;==&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;پانویس&lt;/del&gt;==&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references&lt;/del&gt;/&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;gt;&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;مسئولیت :	رزمنده‌&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;	&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;==&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;خاطرات&lt;/ins&gt;==&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;«شهدا وقتی نزدیک شهادتشان می رسد خداوند آنها را می طلبد و در هر حالتی که باشند خداوند برایشان حالتی را بوجود می آورد که خودش می طلبد و نمی گذارد اندکی ناپاکی با خودش داشته باشند . از سال 64 که گردان امام سجاد (ع) رفتم فردی را به من نشان دادند که دوران وظیفه (سربازی ) خود را می گذراند . به اسم سلیمانیان ، آرپی جی زن خیلی خوبی بود ولی اهل تجمعات دینی نبود . سیگار می کشید ، از بچه بسیجی و مذهبی خوشش نمی آمد . قدری با هم دوست شدیم در حد احوالپرسی تا زه مشغول ارتباط بودیم که از خدمت فرار کرد و گفتند که او داخل سال سوم خدمت خود است چون بخاطر داشتن زن و بچه از منطقه می گریزد و باز او را برمی گردانند و اضافه خدمت می خورد . اوایل سال 65 هنگام اعزام من او را نیز دیدم ولی این بار کمی تغییر در وی دیدم یعنی روحیات پرخاشگری قبلی را نداشت و می گفت آمدم این دفعه خدمت حقیقی بکنم . نزدیکی عملیات کربلای 5 شد و ما دسته ای ویژه ترتیب دادیم به جهت عملیات . او را به دلیل همان بالا نبودن روحیات مذهبی نپذیرفتیم . ساعت های 5&lt;/ins&gt;/ &lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;12 شب بود یکی مرا از خواب بیدار کرد که خودش بود و گفت : آقای فضائلی بیا بیرون از آسایشگاه وقتی رفتم ، گفت : چرا مرا انتخاب نکردی علت را بدون تعارف به او گفتم و او سخت سر افکنده شد و گفت واقعاً آمدم تا خدمت کنم و شروع کرد به گریه کردن و در خواست کرد عضو گروه باشد در نهایت نپذیرفتم . آن شب گذشت از صبح روز بعد او را برای اولین بار در صف اول نماز جماعت دیدم . هنگام زیارت عاشورا او را سخت مشغول گریه ، تعجب کردم کسی که حدودو 2 سال است او را می بینم و همیشه از ما فاصله می گرفت این چنین تغییر ! ساعت های 10صبح بود که فرمانده گردان از من خواست نام او را در لیست اضافه کنم و من با همان دلایل بالا قبول نکردم و او مجبور به دستور شد و من هم اطاعت کردم چون حکم ولایتی بود . وقتی خبرش کردیم که برای تمرینات حاضر شود آنقدر خوشحال شد که قابل وصف نیست از آن روز کسی او را ندید که سیگار بکشد کسی او را عقبتر از صفوف اول و دوم نماز ندیدند . این اعمال او آنقدر سریع به وجود آمد که بعضاً فکر می کردند تظاهر است تا اینکه بچه ها او را دیده بودند شب ها داخل درختان به نماز شب می گذراند . وقتی که علت این تغییر را سوال کردیم گفت : تا کنون خدمت سربازی بود ولی این بار آمدم یک بار طعم جهاد حقیقی را بچشم . آماده رفتن به منطقه شدیم ، داخل کامیونها که سوار شدیم و از مسیری که می گذشتیم ناگهان در کنار جاده چند قبضه سلاح سنگین و در دل شب بدون اطلاع شروع به شلیک کردند همه بچه ها داخل ماشین خیز برداشتند ولی وقتی از همان حالت نیم خیزی که رفته بودیم بر گشتیم و چهره او را دیدیم ، تعجبم دو چندان شد ، چانه اش را روی دسته آرپی جی گذاشته بود چشم ها رو به طرف آسمان و فکر کنم خدا را می دید بدون آنکه صدای شلیک مهیب را شنیده باشد . پس از ساعتی به صفر تاکتیکی رسیدیم دو روز آنجا بودیم . این دو روز او را کمتر مشغول به صبت با دیگران می دیدم یا در خود بود یا مشغول عبادت و شب ها را هم بچه ها می گفتند ، نماز شب را فراموش نمی کند . شب عملیات فرا رسید به ستون حرکت کردیم . درست با فاصله 5 نفر با من بود به نزدیک خط دشمن رسیدیم و تازه متوجه شدم که ستون توسط منافقین بریده شده و ما فقط دوازده نفر ، به خط رسیده ایم . وقتی کسب تکلیف کردیم گفتند : باید بزنید به خط در همین مدت منورهای دشمن ما را نشان دشمن داد و تیر و خمپاره به سرمان باریدن گرفت . مانند نقل ونبات بر سر ما ریختند و لی همه آنها بی اثر بود . چون با فاصله یک متر به زمین می خوردند ولی طوری نمی شدیم . بالاخره با پاکسازی مقداری از میدان مین راه نفوذ باز شد و قرار شد حمله را با همان تعداد آغاز کنیم ، که از این تعداد 3 یا 4 نفر دیگر مجروح شدند و عملاً با 4 یا 5 نفر ، خط زدیم ایشان با صلابت آرپی جی را برداشت و با هر گلوله یک تیر بار و سنگر تیر متراکم دشمن را از کار می انداخت و به داخل خاکریز دشمن که رسیدیم و تقریباً خاکریز در تصرف ما قرار گرفت ، دیگر اثری از او ندیدم و بعدها شنیدم که او پس از مدتی پیکرش آمده و تشییع شده است . غرض از این خاطره این بود که مردم بدانند که شهدای ما هر چند که در قبل لایق شهادت نبوده ولی در جبهه حال و هوایی بوده که آنها را آماده شهادت می کرد . خدا آنها را که بهتر آماده می شدند می پسندید و به نزد خود می خواند . حال ما هستیم که مانده از قافله شهادت باید بر دوش بکشیم بار سنگین رهروی از آنها را که اگر اندکی کوتاهی کنیم خداوند عذابی درد ناک برایمان رقم خواهد زد و شهدا در پیشگاه خداوند دامانمان را خواهند گرفت.&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع: سایت یاران رضا&amp;#160;  &lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11761&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Bozorgmehr98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=88756&amp;oldid=prev</id>
		<title>Dorostkar98: پانویس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=88756&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-03-27T18:55:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;پانویس&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۸ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۵۵&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۹:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۹:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گلزار :	&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گلزار :	&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;خاطرات:&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;خاطرات:&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;«شهدا وقتی نزدیک شهادتشان می رسد خداوند آنها را می طلبد و در هر حالتی که باشند خداوند برایشان حالتی را بوجود می آورد که خودش می طلبد و نمی گذارد اندکی ناپاکی با خودش داشته باشند . از سال 64 که گردان امام سجاد (ع) رفتم فردی را به من نشان دادند که دوران وظیفه (سربازی ) خود را می گذراند . به اسم سلیمانیان ، آرپی جی زن خیلی خوبی بود ولی اهل تجمعات دینی نبود . سیگار می کشید ، از بچه بسیجی و مذهبی خوشش نمی آمد . قدری با هم دوست شدیم در حد احوالپرسی تا زه مشغول ارتباط بودیم که از خدمت فرار کرد و گفتند که او داخل سال سوم خدمت خود است چون بخاطر داشتن زن و بچه از منطقه می گریزد و باز او را برمی گردانند و اضافه خدمت می خورد . اوایل سال 65 هنگام اعزام من او را نیز دیدم ولی این بار کمی تغییر در وی دیدم یعنی روحیات پرخاشگری قبلی را نداشت و می گفت آمدم این دفعه خدمت حقیقی بکنم . نزدیکی عملیات کربلای 5 شد و ما دسته ای ویژه ترتیب دادیم به جهت عملیات . او را به دلیل همان بالا نبودن روحیات مذهبی نپذیرفتیم . ساعت های 5/ 12 شب بود یکی مرا از خواب بیدار کرد که خودش بود و گفت : آقای فضائلی بیا بیرون از آسایشگاه وقتی رفتم ، گفت : چرا مرا انتخاب نکردی علت را بدون تعارف به او گفتم و او سخت سر افکنده شد و گفت واقعاً آمدم تا خدمت کنم و شروع کرد به گریه کردن و در خواست کرد عضو گروه باشد در نهایت نپذیرفتم . آن شب گذشت از صبح روز بعد او را برای اولین بار در صف اول نماز جماعت دیدم . هنگام زیارت عاشورا او را سخت مشغول گریه ، تعجب کردم کسی که حدودو 2 سال است او را می بینم و همیشه از ما فاصله می گرفت این چنین تغییر ! ساعت های 10صبح بود که فرمانده گردان از من خواست نام او را در لیست اضافه کنم و من با همان دلایل بالا قبول نکردم و او مجبور به دستور شد و من هم اطاعت کردم چون حکم ولایتی بود . وقتی خبرش کردیم که برای تمرینات حاضر شود آنقدر خوشحال شد که قابل وصف نیست از آن روز کسی او را ندید که سیگار بکشد کسی او را عقبتر از صفوف اول و دوم نماز ندیدند . این اعمال او آنقدر سریع به وجود آمد که بعضاً فکر می کردند تظاهر است تا اینکه بچه ها او را دیده بودند شب ها داخل درختان به نماز شب می گذراند . وقتی که علت این تغییر را سوال کردیم گفت : تا کنون خدمت سربازی بود ولی این بار آمدم یک بار طعم جهاد حقیقی را بچشم . آماده رفتن به منطقه شدیم ، داخل کامیونها که سوار شدیم و از مسیری که می گذشتیم ناگهان در کنار جاده چند قبضه سلاح سنگین و در دل شب بدون اطلاع شروع به شلیک کردند همه بچه ها داخل ماشین خیز برداشتند ولی وقتی از همان حالت نیم خیزی که رفته بودیم بر گشتیم و چهره او را دیدیم ، تعجبم دو چندان شد ، چانه اش را روی دسته آرپی جی گذاشته بود چشم ها رو به طرف آسمان و فکر کنم خدا را می دید بدون آنکه صدای شلیک مهیب را شنیده باشد . پس از ساعتی به صفر تاکتیکی رسیدیم دو روز آنجا بودیم . این دو روز او را کمتر مشغول به صبت با دیگران می دیدم یا در خود بود یا مشغول عبادت و شب ها را هم بچه ها می گفتند ، نماز شب را فراموش نمی کند . شب عملیات فرا رسید به ستون حرکت کردیم . درست با فاصله 5 نفر با من بود به نزدیک خط دشمن رسیدیم و تازه متوجه شدم که ستون توسط منافقین بریده شده و ما فقط دوازده نفر ، به خط رسیده ایم . وقتی کسب تکلیف کردیم گفتند : باید بزنید به خط در همین مدت منورهای دشمن ما را نشان دشمن داد و تیر و خمپاره به سرمان باریدن گرفت . مانند نقل ونبات بر سر ما ریختند و لی همه آنها بی اثر بود . چون با فاصله یک متر به زمین می خوردند ولی طوری نمی شدیم . بالاخره با پاکسازی مقداری از میدان مین راه نفوذ باز شد و قرار شد حمله را با همان تعداد آغاز کنیم ، که از این تعداد 3 یا 4 نفر دیگر مجروح شدند و عملاً با 4 یا 5 نفر ، خط زدیم ایشان با صلابت آرپی جی را برداشت و با هر گلوله یک تیر بار و سنگر تیر متراکم دشمن را از کار می انداخت و به داخل خاکریز دشمن که رسیدیم و تقریباً خاکریز در تصرف ما قرار گرفت ، دیگر اثری از او ندیدم و بعدها شنیدم که او پس از مدتی پیکرش آمده و تشییع شده است . غرض از این خاطره این بود که مردم بدانند که شهدای ما هر چند که در قبل لایق شهادت نبوده ولی در جبهه حال و هوایی بوده که آنها را آماده شهادت می کرد . خدا آنها را که بهتر آماده می شدند می پسندید و به نزد خود می خواند . حال ما هستیم که مانده از قافله شهادت باید بر دوش بکشیم بار سنگین رهروی از آنها را که اگر اندکی کوتاهی کنیم خداوند عذابی درد ناک برایمان رقم خواهد زد و شهدا در پیشگاه خداوند دامانمان را خواهند گرفت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;«شهدا وقتی نزدیک شهادتشان می رسد خداوند آنها را می طلبد و در هر حالتی که باشند خداوند برایشان حالتی را بوجود می آورد که خودش می طلبد و نمی گذارد اندکی ناپاکی با خودش داشته باشند . از سال 64 که گردان امام سجاد (ع) رفتم فردی را به من نشان دادند که دوران وظیفه (سربازی ) خود را می گذراند . به اسم سلیمانیان ، آرپی جی زن خیلی خوبی بود ولی اهل تجمعات دینی نبود . سیگار می کشید ، از بچه بسیجی و مذهبی خوشش نمی آمد . قدری با هم دوست شدیم در حد احوالپرسی تا زه مشغول ارتباط بودیم که از خدمت فرار کرد و گفتند که او داخل سال سوم خدمت خود است چون بخاطر داشتن زن و بچه از منطقه می گریزد و باز او را برمی گردانند و اضافه خدمت می خورد . اوایل سال 65 هنگام اعزام من او را نیز دیدم ولی این بار کمی تغییر در وی دیدم یعنی روحیات پرخاشگری قبلی را نداشت و می گفت آمدم این دفعه خدمت حقیقی بکنم . نزدیکی عملیات کربلای 5 شد و ما دسته ای ویژه ترتیب دادیم به جهت عملیات . او را به دلیل همان بالا نبودن روحیات مذهبی نپذیرفتیم . ساعت های 5/ 12 شب بود یکی مرا از خواب بیدار کرد که خودش بود و گفت : آقای فضائلی بیا بیرون از آسایشگاه وقتی رفتم ، گفت : چرا مرا انتخاب نکردی علت را بدون تعارف به او گفتم و او سخت سر افکنده شد و گفت واقعاً آمدم تا خدمت کنم و شروع کرد به گریه کردن و در خواست کرد عضو گروه باشد در نهایت نپذیرفتم . آن شب گذشت از صبح روز بعد او را برای اولین بار در صف اول نماز جماعت دیدم . هنگام زیارت عاشورا او را سخت مشغول گریه ، تعجب کردم کسی که حدودو 2 سال است او را می بینم و همیشه از ما فاصله می گرفت این چنین تغییر ! ساعت های 10صبح بود که فرمانده گردان از من خواست نام او را در لیست اضافه کنم و من با همان دلایل بالا قبول نکردم و او مجبور به دستور شد و من هم اطاعت کردم چون حکم ولایتی بود . وقتی خبرش کردیم که برای تمرینات حاضر شود آنقدر خوشحال شد که قابل وصف نیست از آن روز کسی او را ندید که سیگار بکشد کسی او را عقبتر از صفوف اول و دوم نماز ندیدند . این اعمال او آنقدر سریع به وجود آمد که بعضاً فکر می کردند تظاهر است تا اینکه بچه ها او را دیده بودند شب ها داخل درختان به نماز شب می گذراند . وقتی که علت این تغییر را سوال کردیم گفت : تا کنون خدمت سربازی بود ولی این بار آمدم یک بار طعم جهاد حقیقی را بچشم . آماده رفتن به منطقه شدیم ، داخل کامیونها که سوار شدیم و از مسیری که می گذشتیم ناگهان در کنار جاده چند قبضه سلاح سنگین و در دل شب بدون اطلاع شروع به شلیک کردند همه بچه ها داخل ماشین خیز برداشتند ولی وقتی از همان حالت نیم خیزی که رفته بودیم بر گشتیم و چهره او را دیدیم ، تعجبم دو چندان شد ، چانه اش را روی دسته آرپی جی گذاشته بود چشم ها رو به طرف آسمان و فکر کنم خدا را می دید بدون آنکه صدای شلیک مهیب را شنیده باشد . پس از ساعتی به صفر تاکتیکی رسیدیم دو روز آنجا بودیم . این دو روز او را کمتر مشغول به صبت با دیگران می دیدم یا در خود بود یا مشغول عبادت و شب ها را هم بچه ها می گفتند ، نماز شب را فراموش نمی کند . شب عملیات فرا رسید به ستون حرکت کردیم . درست با فاصله 5 نفر با من بود به نزدیک خط دشمن رسیدیم و تازه متوجه شدم که ستون توسط منافقین بریده شده و ما فقط دوازده نفر ، به خط رسیده ایم . وقتی کسب تکلیف کردیم گفتند : باید بزنید به خط در همین مدت منورهای دشمن ما را نشان دشمن داد و تیر و خمپاره به سرمان باریدن گرفت . مانند نقل ونبات بر سر ما ریختند و لی همه آنها بی اثر بود . چون با فاصله یک متر به زمین می خوردند ولی طوری نمی شدیم . بالاخره با پاکسازی مقداری از میدان مین راه نفوذ باز شد و قرار شد حمله را با همان تعداد آغاز کنیم ، که از این تعداد 3 یا 4 نفر دیگر مجروح شدند و عملاً با 4 یا 5 نفر ، خط زدیم ایشان با صلابت آرپی جی را برداشت و با هر گلوله یک تیر بار و سنگر تیر متراکم دشمن را از کار می انداخت و به داخل خاکریز دشمن که رسیدیم و تقریباً خاکریز در تصرف ما قرار گرفت ، دیگر اثری از او ندیدم و بعدها شنیدم که او پس از مدتی پیکرش آمده و تشییع شده است . غرض از این خاطره این بود که مردم بدانند که شهدای ما هر چند که در قبل لایق شهادت نبوده ولی در جبهه حال و هوایی بوده که آنها را آماده شهادت می کرد . خدا آنها را که بهتر آماده می شدند می پسندید و به نزد خود می خواند . حال ما هستیم که مانده از قافله شهادت باید بر دوش بکشیم بار سنگین رهروی از آنها را که اگر اندکی کوتاهی کنیم خداوند عذابی درد ناک برایمان رقم خواهد زد و شهدا در پیشگاه خداوند دامانمان را خواهند گرفت.&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11761 &lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع: سایت یاران رضا&amp;#160;  &lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11761&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=88443&amp;oldid=prev</id>
		<title>Vazifeh98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6213351	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	سلی...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C&amp;diff=88443&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-03-21T10:23:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6213351	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	سلی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;کد شهید:	6213351	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلیمانیان‌	تاریخ شهادت :	1362/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر :	خدابخش‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
«شهدا وقتی نزدیک شهادتشان می رسد خداوند آنها را می طلبد و در هر حالتی که باشند خداوند برایشان حالتی را بوجود می آورد که خودش می طلبد و نمی گذارد اندکی ناپاکی با خودش داشته باشند . از سال 64 که گردان امام سجاد (ع) رفتم فردی را به من نشان دادند که دوران وظیفه (سربازی ) خود را می گذراند . به اسم سلیمانیان ، آرپی جی زن خیلی خوبی بود ولی اهل تجمعات دینی نبود . سیگار می کشید ، از بچه بسیجی و مذهبی خوشش نمی آمد . قدری با هم دوست شدیم در حد احوالپرسی تا زه مشغول ارتباط بودیم که از خدمت فرار کرد و گفتند که او داخل سال سوم خدمت خود است چون بخاطر داشتن زن و بچه از منطقه می گریزد و باز او را برمی گردانند و اضافه خدمت می خورد . اوایل سال 65 هنگام اعزام من او را نیز دیدم ولی این بار کمی تغییر در وی دیدم یعنی روحیات پرخاشگری قبلی را نداشت و می گفت آمدم این دفعه خدمت حقیقی بکنم . نزدیکی عملیات کربلای 5 شد و ما دسته ای ویژه ترتیب دادیم به جهت عملیات . او را به دلیل همان بالا نبودن روحیات مذهبی نپذیرفتیم . ساعت های 5/ 12 شب بود یکی مرا از خواب بیدار کرد که خودش بود و گفت : آقای فضائلی بیا بیرون از آسایشگاه وقتی رفتم ، گفت : چرا مرا انتخاب نکردی علت را بدون تعارف به او گفتم و او سخت سر افکنده شد و گفت واقعاً آمدم تا خدمت کنم و شروع کرد به گریه کردن و در خواست کرد عضو گروه باشد در نهایت نپذیرفتم . آن شب گذشت از صبح روز بعد او را برای اولین بار در صف اول نماز جماعت دیدم . هنگام زیارت عاشورا او را سخت مشغول گریه ، تعجب کردم کسی که حدودو 2 سال است او را می بینم و همیشه از ما فاصله می گرفت این چنین تغییر ! ساعت های 10صبح بود که فرمانده گردان از من خواست نام او را در لیست اضافه کنم و من با همان دلایل بالا قبول نکردم و او مجبور به دستور شد و من هم اطاعت کردم چون حکم ولایتی بود . وقتی خبرش کردیم که برای تمرینات حاضر شود آنقدر خوشحال شد که قابل وصف نیست از آن روز کسی او را ندید که سیگار بکشد کسی او را عقبتر از صفوف اول و دوم نماز ندیدند . این اعمال او آنقدر سریع به وجود آمد که بعضاً فکر می کردند تظاهر است تا اینکه بچه ها او را دیده بودند شب ها داخل درختان به نماز شب می گذراند . وقتی که علت این تغییر را سوال کردیم گفت : تا کنون خدمت سربازی بود ولی این بار آمدم یک بار طعم جهاد حقیقی را بچشم . آماده رفتن به منطقه شدیم ، داخل کامیونها که سوار شدیم و از مسیری که می گذشتیم ناگهان در کنار جاده چند قبضه سلاح سنگین و در دل شب بدون اطلاع شروع به شلیک کردند همه بچه ها داخل ماشین خیز برداشتند ولی وقتی از همان حالت نیم خیزی که رفته بودیم بر گشتیم و چهره او را دیدیم ، تعجبم دو چندان شد ، چانه اش را روی دسته آرپی جی گذاشته بود چشم ها رو به طرف آسمان و فکر کنم خدا را می دید بدون آنکه صدای شلیک مهیب را شنیده باشد . پس از ساعتی به صفر تاکتیکی رسیدیم دو روز آنجا بودیم . این دو روز او را کمتر مشغول به صبت با دیگران می دیدم یا در خود بود یا مشغول عبادت و شب ها را هم بچه ها می گفتند ، نماز شب را فراموش نمی کند . شب عملیات فرا رسید به ستون حرکت کردیم . درست با فاصله 5 نفر با من بود به نزدیک خط دشمن رسیدیم و تازه متوجه شدم که ستون توسط منافقین بریده شده و ما فقط دوازده نفر ، به خط رسیده ایم . وقتی کسب تکلیف کردیم گفتند : باید بزنید به خط در همین مدت منورهای دشمن ما را نشان دشمن داد و تیر و خمپاره به سرمان باریدن گرفت . مانند نقل ونبات بر سر ما ریختند و لی همه آنها بی اثر بود . چون با فاصله یک متر به زمین می خوردند ولی طوری نمی شدیم . بالاخره با پاکسازی مقداری از میدان مین راه نفوذ باز شد و قرار شد حمله را با همان تعداد آغاز کنیم ، که از این تعداد 3 یا 4 نفر دیگر مجروح شدند و عملاً با 4 یا 5 نفر ، خط زدیم ایشان با صلابت آرپی جی را برداشت و با هر گلوله یک تیر بار و سنگر تیر متراکم دشمن را از کار می انداخت و به داخل خاکریز دشمن که رسیدیم و تقریباً خاکریز در تصرف ما قرار گرفت ، دیگر اثری از او ندیدم و بعدها شنیدم که او پس از مدتی پیکرش آمده و تشییع شده است . غرض از این خاطره این بود که مردم بدانند که شهدای ما هر چند که در قبل لایق شهادت نبوده ولی در جبهه حال و هوایی بوده که آنها را آماده شهادت می کرد . خدا آنها را که بهتر آماده می شدند می پسندید و به نزد خود می خواند . حال ما هستیم که مانده از قافله شهادت باید بر دوش بکشیم بار سنگین رهروی از آنها را که اگر اندکی کوتاهی کنیم خداوند عذابی درد ناک برایمان رقم خواهد زد و شهدا در پیشگاه خداوند دامانمان را خواهند گرفت.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11761&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Vazifeh98</name></author>	</entry>

	</feed>