<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی اصغر جوادیان - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-05T20:02:50Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12362&amp;oldid=prev</id>
		<title>Abdollahy9706 در ‏۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۰۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=12362&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-09-03T07:09:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۰۹&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۶:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۶:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;برادرش در این خصوص می گوید: با خانواده خداحافظی کرد ، خودم با ماشین پدرم تا میدان امام حسین(ع) بردمش که سوار مینی بوس شود، کم حرف بود اما این بار کمی بیشتر حرف می زد. دفعات قبل هرگاه به یک شکلی دم از شهدا میزد و بالاخره می خواست احتمال کشته شدنش را به خانواده حتی به عنوان یک منطق جنگ بگوید باواکنش های تندی روبرو می شد و روی همین حساب با یک خداحافظی ساده می رفت . این بار اما با من به عنوان برادر بزرگترش حرف زد و گفت که بالاخره احتمال دارد بر نگردد ، البته من هم بر خلاف خانه با او منطقی برخوردکردم و حلالیت خواستم . او رفت و با هر قدمش احساس گنگی میکردم.موعد انتخابات فرا رسید، کاروان های ارتش یک به یک آماده می شدند تا اسکورت صندوق ها را بر عهده گیرند.علی اصغر هم در یکی از آنها مثل همیشه تیربار چی پشت وانت بود . دو ماشن جلو ، ماشین رای وسط و بالاخره وانت و تیربار، پشت همه آنها در حالی که چند رزمنده هم در پشت آن سوار بودند .به روستاهای اطراف [[بانه]] سرزدند و&amp;#160; رای گیری به پایان رسید .بیست و هفتمین روز از بهار شصت و سه گذشته بود.بعد از ظهر یک روز سرد کوهستانی بود. ماشین ها یک به یک از پیچ جاده های کوهستانی عبور می کردند و هرآن احتمال درگیری میرفت . حافظان امنیت ساختار دموکراتیک جمهوری اسلامی اما آماده بودند .سر یک پیچ ، ماشین اول گذشت ، ماشین دوم هم ، به ماشین حامل صندوق که رسید اما صدای انفجار بلند شد . همه کاروان متوقف شد و فقط ماشین اول موقعیت بهتری داشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;برادرش در این خصوص می گوید: با خانواده خداحافظی کرد ، خودم با ماشین پدرم تا میدان امام حسین(ع) بردمش که سوار مینی بوس شود، کم حرف بود اما این بار کمی بیشتر حرف می زد. دفعات قبل هرگاه به یک شکلی دم از شهدا میزد و بالاخره می خواست احتمال کشته شدنش را به خانواده حتی به عنوان یک منطق جنگ بگوید باواکنش های تندی روبرو می شد و روی همین حساب با یک خداحافظی ساده می رفت . این بار اما با من به عنوان برادر بزرگترش حرف زد و گفت که بالاخره احتمال دارد بر نگردد ، البته من هم بر خلاف خانه با او منطقی برخوردکردم و حلالیت خواستم . او رفت و با هر قدمش احساس گنگی میکردم.موعد انتخابات فرا رسید، کاروان های ارتش یک به یک آماده می شدند تا اسکورت صندوق ها را بر عهده گیرند.علی اصغر هم در یکی از آنها مثل همیشه تیربار چی پشت وانت بود . دو ماشن جلو ، ماشین رای وسط و بالاخره وانت و تیربار، پشت همه آنها در حالی که چند رزمنده هم در پشت آن سوار بودند .به روستاهای اطراف [[بانه]] سرزدند و&amp;#160; رای گیری به پایان رسید .بیست و هفتمین روز از بهار شصت و سه گذشته بود.بعد از ظهر یک روز سرد کوهستانی بود. ماشین ها یک به یک از پیچ جاده های کوهستانی عبور می کردند و هرآن احتمال درگیری میرفت . حافظان امنیت ساختار دموکراتیک جمهوری اسلامی اما آماده بودند .سر یک پیچ ، ماشین اول گذشت ، ماشین دوم هم ، به ماشین حامل صندوق که رسید اما صدای انفجار بلند شد . همه کاروان متوقف شد و فقط ماشین اول موقعیت بهتری داشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;همرزمش می گوید: همه غافلگیر شدیم. در تکاپو بودیم که یکی پیشنهاد داد صندوق را به ماشین جلویی انتقال دهیم و با مجریان انتخابات به شهر بفرستیم . سریع دست بکار شدیم در همین حال بود که ماشین دوم هم توانست از معرکه دور بگیرد . صندوق را که جابجا کردیم درگیری همچنان با شدت ادامه داشت . اصغر را دیدم که تیر خورده بود اما به روی خودش هم نمی آورد ، بالاخره قهرمان بوکس بود و ورزیده . ناگهان اصغر پرید پایین و با داد و بیداد که من می مانم و شما بروید راننده وانت را هم مجبور کرد که ماشین را بردارد و از مهلکه همراه باقی فرار کند. آنها یک نفر و چند سرباز سپاه که آن جا بودند و مردانه ایستادند . در حالی که به شدت اشک میریختم پشت ماشین دوم نشستم و رفتیم …&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;همرزمش می گوید: همه غافلگیر شدیم. در تکاپو بودیم که یکی پیشنهاد داد صندوق را به ماشین جلویی انتقال دهیم و با مجریان انتخابات به شهر بفرستیم . سریع دست بکار شدیم در همین حال بود که ماشین دوم هم توانست از معرکه دور بگیرد . صندوق را که جابجا کردیم درگیری همچنان با شدت ادامه داشت . اصغر را دیدم که تیر خورده بود اما به روی خودش هم نمی آورد ، بالاخره قهرمان بوکس بود و ورزیده . ناگهان اصغر پرید پایین و با داد و بیداد که من می مانم و شما بروید راننده وانت را هم مجبور کرد که ماشین را بردارد و از مهلکه همراه باقی فرار کند. آنها یک نفر و چند سرباز سپاه که آن جا بودند و مردانه ایستادند . در حالی که به شدت اشک میریختم پشت ماشین دوم نشستم و رفتیم …&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;همرزمش ادامه می دهد: با جنازه بچه ها روبرو شدیم .همه علی رغم تیر خوردن هایشان در جریان درگیری باز هم تیر خلاص خورده بودند. اصغر را پیدا کردم . همانجا روی زمین بود . در خون خودش شناور و اورکتش سراسر قرمز بود . همه را سوار کرده و به مقر بازگشتیم.بدن مطهر شهید جوادیان چند روز بعد تحویل خانواده اش شد..غلامرضا اجاقی یک از دوستان شهید جوادیان در باره پیکر پاکش میگوید: شهید اصغر را در سردخانه ارتش تحویل گرفتیم . بیش از ۱۲ گلوله خورده بود که فقط چهارتایش تیر خلاص بود ، تیر هایی که به گردن و اطراف قلبش خورده بود حکایت از این امر داشت.گویا [[ضد انقلاب]] هم از زنده ماندن چنین جوانی وحشت داشتند و به یک تیر راضی نشده بودند. آرام خوابیده بود ، هنوز هم باورم نمی شد که او هم به خیل عظیم یرزقون فی سبیل الله پیوسته است . .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;همرزمش ادامه می دهد: با جنازه بچه ها روبرو شدیم .همه علی رغم تیر خوردن هایشان در جریان درگیری باز هم تیر خلاص خورده بودند. اصغر را پیدا کردم . همانجا روی زمین بود . در خون خودش شناور و اورکتش سراسر قرمز بود . همه را سوار کرده و به مقر بازگشتیم.بدن مطهر شهید جوادیان چند روز بعد تحویل خانواده اش شد..غلامرضا اجاقی یک از دوستان شهید جوادیان در باره پیکر پاکش میگوید: شهید اصغر را در سردخانه ارتش تحویل گرفتیم . بیش از ۱۲ گلوله خورده بود که فقط چهارتایش تیر خلاص بود ، تیر هایی که به گردن و اطراف قلبش خورده بود حکایت از این امر داشت.گویا [[ضد انقلاب]] هم از زنده ماندن چنین جوانی وحشت داشتند و به یک تیر راضی نشده بودند. آرام خوابیده بود ، هنوز هم باورم نمی شد که او هم به خیل عظیم یرزقون فی سبیل الله پیوسته است . .&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://www.shohadayekermanshah.ir&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;/ &lt;/ins&gt;سایت شهدای &lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;کرمانشاه]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;http://www.shohadayekermanshah.ir &lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع: &lt;/del&gt;سایت شهدای &lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;کرما نشاه&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Abdollahy9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=8414&amp;oldid=prev</id>
		<title>Beiranvand97 در ‏۲۶ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۵۹</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=8414&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-07-17T05:59:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۲۶ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۵۹&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;شهید علی اصغر جوادیان&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;شهید علی اصغر جوادیان&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;زندگینامه :&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;زندگینامه :&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;شهید علی اصغر جوادیان در سال سوم خرداد۱۳۴۲ در شهر [[کرمانشاه]] در خانواده‌ی مذهبی دیده به جهان گشود وی پس از تحصیلات دیپلم فنی وحرفه ای راگرفت و به خدمت سربازی اعزام گردید .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;شهید علی اصغر جوادیان در سال سوم خرداد۱۳۴۲ در شهر [[کرمانشاه]] در خانواده‌ی مذهبی دیده به جهان گشود وی پس از تحصیلات دیپلم فنی وحرفه ای راگرفت و به خدمت سربازی اعزام گردید .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;وی یکی اعزای پایگاه بسیج محل بود و در فعالیت های آن شرکت می نمود تلاش زیادی برای جذب نیرو داشت .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;وی یکی اعزای پایگاه بسیج محل بود و در فعالیت های آن شرکت می نمود تلاش زیادی برای جذب نیرو داشت .&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=8142&amp;oldid=prev</id>
		<title>Tajik9704: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید علی اصغر جوادیان زندگینامه : شهید علی اصغر جوادیان در سال سوم خرداد۱۳۴۲...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=8142&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2018-07-12T05:07:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «شهید علی اصغر جوادیان زندگینامه : شهید علی اصغر جوادیان در سال سوم خرداد۱۳۴۲...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;شهید علی اصغر جوادیان&lt;br /&gt;
زندگینامه :&lt;br /&gt;
شهید علی اصغر جوادیان در سال سوم خرداد۱۳۴۲ در شهر [[کرمانشاه]] در خانواده‌ی مذهبی دیده به جهان گشود وی پس از تحصیلات دیپلم فنی وحرفه ای راگرفت و به خدمت سربازی اعزام گردید .&lt;br /&gt;
وی یکی اعزای پایگاه بسیج محل بود و در فعالیت های آن شرکت می نمود تلاش زیادی برای جذب نیرو داشت .&lt;br /&gt;
ایشان از جهت عطوفت و مهربانی مورد علاقه تمام دوستان نزدیک و آشنایان بود . وی فردی مومن و متعهد به تمام فرایض دینی و اسلامی بود و بسیار با تقوا و در خانواده بسیار مهربان و قاطع وجدی پرکار بود .&lt;br /&gt;
در دوران انقلاب در جلسات سیاسی و مذهبی شرکت می نمود که مخفیانه تشکیل می شد.&lt;br /&gt;
پدرش می گوید : آرام آرام بود، اما فعال. در ساخت مسجد محل بیش از دیگران با جثه ورزیده اش کمک می کرد وهمان هم منشاء بسیاری از خیرات برای خودش شد. اصغر که با مردم محل از نزدیک در جریان مسجد سازی آشنا شده بود هراز گاهی شبانه کمکی را در خانه آن‌ها می‌گذاشت.&lt;br /&gt;
تنها بیست و سه ساله بود . فقط چند سال از به ارمغان آوردن کاپ قهرمانی اش در رشته بوکس می گذشت.هرگاه حرفی از او به میان می آمد با یک صفت می‌شناختندش و آن هم سر به زیری بود.&lt;br /&gt;
تا اینکه موعد خدمتش رسید .&lt;br /&gt;
حالا دیگر بهانه لازم را داشت و البته هم معطل نکرد.&lt;br /&gt;
خدمتش در ارتش افتاده بود و بلافاصله به تکاوران نوحد پیوست .&lt;br /&gt;
همرزمش میگوید : به لحاظ جثه واقعا سر گل همه بود . در بالاترین شرایط آمادگی جسمانی قرار داشت و البته روحیه شهادت طلبی ، دقیقا به همین دلیل بود که مرگبارترین قسمت هم به او افتاد ، تیربار چی کالیبر پنجاه پشت  وانت ، وقتی در بانه در اوج زمستان تامین جاده و اسکورت ماشین ها را به عهده داشتیم بدون کوچکترین سرخمیدگی و کاملا رشید در سرمای شدید بانه و در حال حرکت پشت تیربار می ایستاد و ابرو هم خم نمیکرد.بالاخره قهرمان بوکس ایران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عید سال شصت و سه رسیده بود . انتخابات مجلس شورای اسلامی در فروردین ماه بود و جمهوریت جمهوری اسلامی حضور صندوق رای را در دور افتاده ترین مناطق ایران اجتناب ناپذیر کرده بود .&lt;br /&gt;
دموکرات و کومله و دیگر معاندین اما تهدید ها و تحراکاتشان بیش از حد عادی بود. از ارعاب روستاییان گرفته تا حملات بیش از حد به پاسگاه های ارتش و سپاه ، دقیقا در همین بحبوحه بود که علی اصغر زمان مرخصی عیدانه اش به پایان رسیده بود و باید به منطقه بر میگشت.&lt;br /&gt;
برادرش در این خصوص می گوید: با خانواده خداحافظی کرد ، خودم با ماشین پدرم تا میدان امام حسین(ع) بردمش که سوار مینی بوس شود، کم حرف بود اما این بار کمی بیشتر حرف می زد. دفعات قبل هرگاه به یک شکلی دم از شهدا میزد و بالاخره می خواست احتمال کشته شدنش را به خانواده حتی به عنوان یک منطق جنگ بگوید باواکنش های تندی روبرو می شد و روی همین حساب با یک خداحافظی ساده می رفت . این بار اما با من به عنوان برادر بزرگترش حرف زد و گفت که بالاخره احتمال دارد بر نگردد ، البته من هم بر خلاف خانه با او منطقی برخوردکردم و حلالیت خواستم . او رفت و با هر قدمش احساس گنگی میکردم.موعد انتخابات فرا رسید، کاروان های ارتش یک به یک آماده می شدند تا اسکورت صندوق ها را بر عهده گیرند.علی اصغر هم در یکی از آنها مثل همیشه تیربار چی پشت وانت بود . دو ماشن جلو ، ماشین رای وسط و بالاخره وانت و تیربار، پشت همه آنها در حالی که چند رزمنده هم در پشت آن سوار بودند .به روستاهای اطراف [[بانه]] سرزدند و  رای گیری به پایان رسید .بیست و هفتمین روز از بهار شصت و سه گذشته بود.بعد از ظهر یک روز سرد کوهستانی بود. ماشین ها یک به یک از پیچ جاده های کوهستانی عبور می کردند و هرآن احتمال درگیری میرفت . حافظان امنیت ساختار دموکراتیک جمهوری اسلامی اما آماده بودند .سر یک پیچ ، ماشین اول گذشت ، ماشین دوم هم ، به ماشین حامل صندوق که رسید اما صدای انفجار بلند شد . همه کاروان متوقف شد و فقط ماشین اول موقعیت بهتری داشت.&lt;br /&gt;
همرزمش می گوید: همه غافلگیر شدیم. در تکاپو بودیم که یکی پیشنهاد داد صندوق را به ماشین جلویی انتقال دهیم و با مجریان انتخابات به شهر بفرستیم . سریع دست بکار شدیم در همین حال بود که ماشین دوم هم توانست از معرکه دور بگیرد . صندوق را که جابجا کردیم درگیری همچنان با شدت ادامه داشت . اصغر را دیدم که تیر خورده بود اما به روی خودش هم نمی آورد ، بالاخره قهرمان بوکس بود و ورزیده . ناگهان اصغر پرید پایین و با داد و بیداد که من می مانم و شما بروید راننده وانت را هم مجبور کرد که ماشین را بردارد و از مهلکه همراه باقی فرار کند. آنها یک نفر و چند سرباز سپاه که آن جا بودند و مردانه ایستادند . در حالی که به شدت اشک میریختم پشت ماشین دوم نشستم و رفتیم …&lt;br /&gt;
همرزمش ادامه می دهد: با جنازه بچه ها روبرو شدیم .همه علی رغم تیر خوردن هایشان در جریان درگیری باز هم تیر خلاص خورده بودند. اصغر را پیدا کردم . همانجا روی زمین بود . در خون خودش شناور و اورکتش سراسر قرمز بود . همه را سوار کرده و به مقر بازگشتیم.بدن مطهر شهید جوادیان چند روز بعد تحویل خانواده اش شد..غلامرضا اجاقی یک از دوستان شهید جوادیان در باره پیکر پاکش میگوید: شهید اصغر را در سردخانه ارتش تحویل گرفتیم . بیش از ۱۲ گلوله خورده بود که فقط چهارتایش تیر خلاص بود ، تیر هایی که به گردن و اطراف قلبش خورده بود حکایت از این امر داشت.گویا [[ضد انقلاب]] هم از زنده ماندن چنین جوانی وحشت داشتند و به یک تیر راضی نشده بودند. آرام خوابیده بود ، هنوز هم باورم نمی شد که او هم به خیل عظیم یرزقون فی سبیل الله پیوسته است . .&lt;br /&gt;
http://www.shohadayekermanshah.ir منبع: سایت شهدای کرما نشاه&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tajik9704</name></author>	</entry>

	</feed>