<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>شهید غلامرضا زاده تراب - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-13T15:13:01Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8&amp;diff=105625&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rasouli98 در ‏۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۰۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8&amp;diff=105625&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2021-02-02T06:01:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۴ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۰۱&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۴۳:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۴۳:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;روزی کنار سنگر نشسته بودم،دیدم کبکی رو به رویم ، روی سنگی نشسته است . اسلحه را برداشتم و کبک را شکار کردم و آن را پختم . به به چقدر خوشمزه بود . البته هر کاری کردم جواد نخورد، گفت حرام است . بعد از اتمام غذا برادر جواد کامل آمد گفتم : کجا بودی ؟ گفت : جلو . گفتم رفتی چکار کنی ؟ گفت : نگاه کن ! و از کوله پشتیش چند تا چتر گلوله که 2 متر در 2 متر بود، در آورد و گفت رفتم از اینها بیاورم . من با دیدن چتر ، شیفته چتر شدم و گفتم : یکی را به من بده . گفت : مرد مؤمن دو تا از اینها را برای دخترم پیراهن درست می کنم و بقیه را پرده درست می کنم و به اتاق می زنم . گفت 100 تومان می خرم گفت نه . گفتم 200 تومان گفت : نه حاضر شدم 500 تومان بدهم و یک چتر بخرم ولی او حاضر نشد و گفت : اگر دوست داری ، فردا بیا با هم برویم و چتر بیاوریم . من قبول کردم و به انتظار فردا نشستم . صبح شد . من و کامل همراه سید نژاد و شهید غلامرضا زاده تراب با برداشتن یک کوله پشتی و نفری 4 نارنجک و یک اسلحه به راه افتادیم . در ابتدا کوله پشتی در دست من بود ولی در بین راه که خسته شدم به یکی از بچه ها دادم . مدتی که راه رفتیم به روستا یی در وسط دو خط رسیدیم . داخل اتاقها رفتیم و دیدیم که وسایل مردم هنوز داخل اتاقها بود . معلوم بود که بندگان خدا وقت نکرده بودند، حتی پتویی را برای رو انداز همراه خود ببرند . در درون یکی از طویله ها چند تا گاو و الاغ مرده بودند . معلوم بود روزی که رفته بودند درب طویله را بر اثر عجله باز نکرده بودند و آنها از فرط گرسنگی تشنگ ی مرده بودند . از این روستا گذشتیم و به رودخانه ای رسیدیم ، آبی به صورت زده ، کم ی استراحت کردیم و دوباره به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه به جاده خاکی که در رو به روی ما تنگه چم امام حسن ( در گیلان غرب ) قرار داشت و دست دشمن بود رسیدیم . من گفتم جلوتر نرویم ولی جواد کامل گفت : من آنجا رفته ام ، کسی از عراقی ها آنجا نیست . اسلحه هایمان را در دست گرفته و به صورت معمولی ، 4 نفری در حرکت کردیم . کم کم به نهایت جاده یا بهتر بگویم به داخل تنگه چم می رسیدیم . حدود 2/5 ساعت در حرکت بودیم، تا اینکه به داخل چم رسیدیم . با خیال راحت در حالی که شعله پوشهای اسلحه در دست راست و ته آن رو به هوا ، روی دوشهایمان بود، به تنگه چم امام حسن رسیدیم . برادر کامل گفت سید هاشم نگاه کن ، در بلندی ارتفاع چپ یک چتر افتاده است . خواستم بالا بروم ولی او گفت : پشت ارتفاع چپ پیدا می شود، نیازی نیست بروی ، من هم نرفتم . در حال رفتن بودم که ناگهان کامل گفت : صبر کنید روی زمین نشست و گفت : اینها چیه ؟خواست بردارد ولی سید نژاد که قبلاُ یکماه در کردستان رفته بود، گفت : دست نزن اینها مین هستند . با شنیدن اسم مین ، لرزه بر بدنم افتاد . با شنیدن صحبتهای سید نژاد ، کامل بلند شد و دست به مین نزد . مدتی نگذشته بود که ناگهان سید نژاد نعره زد و پا به فرار گذاشت . پشت سر او ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم و شروع به دویدن کردیم . در 80 متری ما ، 2 عراقی با تیر بار ما را به آتش بستند . در این لحظه خطرناک شروع کردیم به خواندن قرآن و ذکر خدا . مقداری که دویدیم به میدان مین رسیدیم ولی آنقدر با عجله بود که متوجه نشده بودیم و از میدان مین عبور کرده بودیم . از چهار طرف عراقی ها تیراندازی می کردند . در یک لحظه ناگهان یک کالیبر 50 از بالای همان چتری که می خواستم بر دارم، شروع به تیر اندازی نمود . به هر نحوی که بود از میدان مین گذشتیم و به شیار پناه آوردیم . در حالی که لرزه بر انداممان افتاده بود و نفس نفس می زدیم ، دل درد عجیبی هم پیدا کرده بودیم . در راه که فرار می کردیم به محض شروع تیر اندازی عراقی ها ، بند کوله پشتی زاده تراب کنده شد و روی زمین افتاد . او کوله را برداشت و خود را روی بوته های وحشی که در آنجا معروف به جنگل است، انداخت و عراقی ها هم به امید اینکه او را بکشند به طرف وی یکسره تیر اندازی می کردند . سید نژاد گفت : سید هاشم تو برو شیار آنطرفی و تو کامل ! این شیار را زیر نظر داشته باش تا عراقی ها ما را محاصره نکنند . من هم می روم از زاده تراب خبر بیاورم . او رفته بود که زاده تراب با صورتی رنگ پریده روی زمین گیج نشسته است . به او می گوید پاشو ! جواب می دهد تیر خورده ام . سید نژاد می گوید : اگر با من نیایی می کشمت . زاده تراب با خود می گوید ، عجب اگر بروم می خورم ، اگر نروم می خورم ، پس چکار کنم . بالاخره ایشان تصمیم می گیرد با سید نژاد بیاید . پا به فرار می گذارند و بعد از مدتی به ما رسیدند . البته او سالم بود و خیال می کرد تیر خورده است . به هر حال راهی را که در 2/5 ساعت رفته بودیم ، به سه ربع برگشتیم و خسته و کوفته ، پایین ارتفاع نشستیم . با شروع تیر اندازی عراقی ها به سوی ما ، دشت را صدا برداشت و برادر سید جواد که در حال ناهار خوردن بوده متوجه اوضاع شده بود و خود را به سپاه که در سمت راست ما بود ، رسانیده بود و اطلاع داده بود . پس از مدتی دیدیم که خمپاره های سپاه یکی پس از دیگر روی سنگرها می افتد . به خاطر زیادی آتش فرار را بر قرار ترجیح دادیم تا اینکه به مکان خودمان رسیدیم و سجده شکر به جای آوردیم و منتظر سرنوشت شدیم &lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;.&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;روزی کنار سنگر نشسته بودم،دیدم کبکی رو به رویم ، روی سنگی نشسته است . اسلحه را برداشتم و کبک را شکار کردم و آن را پختم . به به چقدر خوشمزه بود . البته هر کاری کردم جواد نخورد، گفت حرام است . بعد از اتمام غذا برادر جواد کامل آمد گفتم : کجا بودی ؟ گفت : جلو . گفتم رفتی چکار کنی ؟ گفت : نگاه کن ! و از کوله پشتیش چند تا چتر گلوله که 2 متر در 2 متر بود، در آورد و گفت رفتم از اینها بیاورم . من با دیدن چتر ، شیفته چتر شدم و گفتم : یکی را به من بده . گفت : مرد مؤمن دو تا از اینها را برای دخترم پیراهن درست می کنم و بقیه را پرده درست می کنم و به اتاق می زنم . گفت 100 تومان می خرم گفت نه . گفتم 200 تومان گفت : نه حاضر شدم 500 تومان بدهم و یک چتر بخرم ولی او حاضر نشد و گفت : اگر دوست داری ، فردا بیا با هم برویم و چتر بیاوریم . من قبول کردم و به انتظار فردا نشستم . صبح شد . من و کامل همراه سید نژاد و شهید غلامرضا زاده تراب با برداشتن یک کوله پشتی و نفری 4 نارنجک و یک اسلحه به راه افتادیم . در ابتدا کوله پشتی در دست من بود ولی در بین راه که خسته شدم به یکی از بچه ها دادم . مدتی که راه رفتیم به روستا یی در وسط دو خط رسیدیم . داخل اتاقها رفتیم و دیدیم که وسایل مردم هنوز داخل اتاقها بود . معلوم بود که بندگان خدا وقت نکرده بودند، حتی پتویی را برای رو انداز همراه خود ببرند . در درون یکی از طویله ها چند تا گاو و الاغ مرده بودند . معلوم بود روزی که رفته بودند درب طویله را بر اثر عجله باز نکرده بودند و آنها از فرط گرسنگی تشنگ ی مرده بودند . از این روستا گذشتیم و به رودخانه ای رسیدیم ، آبی به صورت زده ، کم ی استراحت کردیم و دوباره به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه به جاده خاکی که در رو به روی ما تنگه چم امام حسن ( در گیلان غرب ) قرار داشت و دست دشمن بود رسیدیم . من گفتم جلوتر نرویم ولی جواد کامل گفت : من آنجا رفته ام ، کسی از عراقی ها آنجا نیست . اسلحه هایمان را در دست گرفته و به صورت معمولی ، 4 نفری در حرکت کردیم . کم کم به نهایت جاده یا بهتر بگویم به داخل تنگه چم می رسیدیم . حدود 2/5 ساعت در حرکت بودیم، تا اینکه به داخل چم رسیدیم . با خیال راحت در حالی که شعله پوشهای اسلحه در دست راست و ته آن رو به هوا ، روی دوشهایمان بود، به تنگه چم امام حسن رسیدیم . برادر کامل گفت سید هاشم نگاه کن ، در بلندی ارتفاع چپ یک چتر افتاده است . خواستم بالا بروم ولی او گفت : پشت ارتفاع چپ پیدا می شود، نیازی نیست بروی ، من هم نرفتم . در حال رفتن بودم که ناگهان کامل گفت : صبر کنید روی زمین نشست و گفت : اینها چیه ؟خواست بردارد ولی سید نژاد که قبلاُ یکماه در کردستان رفته بود، گفت : دست نزن اینها مین هستند . با شنیدن اسم مین ، لرزه بر بدنم افتاد . با شنیدن صحبتهای سید نژاد ، کامل بلند شد و دست به مین نزد . مدتی نگذشته بود که ناگهان سید نژاد نعره زد و پا به فرار گذاشت . پشت سر او ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم و شروع به دویدن کردیم . در 80 متری ما ، 2 عراقی با تیر بار ما را به آتش بستند . در این لحظه خطرناک شروع کردیم به خواندن قرآن و ذکر خدا . مقداری که دویدیم به میدان مین رسیدیم ولی آنقدر با عجله بود که متوجه نشده بودیم و از میدان مین عبور کرده بودیم . از چهار طرف عراقی ها تیراندازی می کردند . در یک لحظه ناگهان یک کالیبر 50 از بالای همان چتری که می خواستم بر دارم، شروع به تیر اندازی نمود . به هر نحوی که بود از میدان مین گذشتیم و به شیار پناه آوردیم . در حالی که لرزه بر انداممان افتاده بود و نفس نفس می زدیم ، دل درد عجیبی هم پیدا کرده بودیم . در راه که فرار می کردیم به محض شروع تیر اندازی عراقی ها ، بند کوله پشتی زاده تراب کنده شد و روی زمین افتاد . او کوله را برداشت و خود را روی بوته های وحشی که در آنجا معروف به جنگل است، انداخت و عراقی ها هم به امید اینکه او را بکشند به طرف وی یکسره تیر اندازی می کردند . سید نژاد گفت : سید هاشم تو برو شیار آنطرفی و تو کامل ! این شیار را زیر نظر داشته باش تا عراقی ها ما را محاصره نکنند . من هم می روم از زاده تراب خبر بیاورم . او رفته بود که زاده تراب با صورتی رنگ پریده روی زمین گیج نشسته است . به او می گوید پاشو ! جواب می دهد تیر خورده ام . سید نژاد می گوید : اگر با من نیایی می کشمت . زاده تراب با خود می گوید ، عجب اگر بروم می خورم ، اگر نروم می خورم ، پس چکار کنم . بالاخره ایشان تصمیم می گیرد با سید نژاد بیاید . پا به فرار می گذارند و بعد از مدتی به ما رسیدند . البته او سالم بود و خیال می کرد تیر خورده است . به هر حال راهی را که در 2/5 ساعت رفته بودیم ، به سه ربع برگشتیم و خسته و کوفته ، پایین ارتفاع نشستیم . با شروع تیر اندازی عراقی ها به سوی ما ، دشت را صدا برداشت و برادر سید جواد که در حال ناهار خوردن بوده متوجه اوضاع شده بود و خود را به سپاه که در سمت راست ما بود ، رسانیده بود و اطلاع داده بود . پس از مدتی دیدیم که خمپاره های سپاه یکی پس از دیگر روی سنگرها می افتد . به خاطر زیادی آتش فرار را بر قرار ترجیح دادیم تا اینکه به مکان خودمان رسیدیم و سجده شکر به جای آوردیم و منتظر سرنوشت شدیم&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10691 &lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10691&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Rasouli98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8&amp;diff=105624&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rajabi98: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید :6114451  نام : غلامرضا  نام خانوادگی : زاده‌تراب ‌  نام پدر : حسین‌  محل...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8&amp;diff=105624&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2021-02-02T03:54:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید :6114451  نام : غلامرضا  نام خانوادگی : زاده‌تراب ‌  نام پدر : حسین‌  محل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید :6114451&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زاده‌تراب ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1361/03/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات جنگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : حیدری ایوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی کنار سنگر نشسته بودم،دیدم کبکی رو به رویم ، روی سنگی نشسته است . اسلحه را برداشتم و کبک را شکار کردم و آن را پختم . به به چقدر خوشمزه بود . البته هر کاری کردم جواد نخورد، گفت حرام است . بعد از اتمام غذا برادر جواد کامل آمد گفتم : کجا بودی ؟ گفت : جلو . گفتم رفتی چکار کنی ؟ گفت : نگاه کن ! و از کوله پشتیش چند تا چتر گلوله که 2 متر در 2 متر بود، در آورد و گفت رفتم از اینها بیاورم . من با دیدن چتر ، شیفته چتر شدم و گفتم : یکی را به من بده . گفت : مرد مؤمن دو تا از اینها را برای دخترم پیراهن درست می کنم و بقیه را پرده درست می کنم و به اتاق می زنم . گفت 100 تومان می خرم گفت نه . گفتم 200 تومان گفت : نه حاضر شدم 500 تومان بدهم و یک چتر بخرم ولی او حاضر نشد و گفت : اگر دوست داری ، فردا بیا با هم برویم و چتر بیاوریم . من قبول کردم و به انتظار فردا نشستم . صبح شد . من و کامل همراه سید نژاد و شهید غلامرضا زاده تراب با برداشتن یک کوله پشتی و نفری 4 نارنجک و یک اسلحه به راه افتادیم . در ابتدا کوله پشتی در دست من بود ولی در بین راه که خسته شدم به یکی از بچه ها دادم . مدتی که راه رفتیم به روستا یی در وسط دو خط رسیدیم . داخل اتاقها رفتیم و دیدیم که وسایل مردم هنوز داخل اتاقها بود . معلوم بود که بندگان خدا وقت نکرده بودند، حتی پتویی را برای رو انداز همراه خود ببرند . در درون یکی از طویله ها چند تا گاو و الاغ مرده بودند . معلوم بود روزی که رفته بودند درب طویله را بر اثر عجله باز نکرده بودند و آنها از فرط گرسنگی تشنگ ی مرده بودند . از این روستا گذشتیم و به رودخانه ای رسیدیم ، آبی به صورت زده ، کم ی استراحت کردیم و دوباره به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه به جاده خاکی که در رو به روی ما تنگه چم امام حسن ( در گیلان غرب ) قرار داشت و دست دشمن بود رسیدیم . من گفتم جلوتر نرویم ولی جواد کامل گفت : من آنجا رفته ام ، کسی از عراقی ها آنجا نیست . اسلحه هایمان را در دست گرفته و به صورت معمولی ، 4 نفری در حرکت کردیم . کم کم به نهایت جاده یا بهتر بگویم به داخل تنگه چم می رسیدیم . حدود 2/5 ساعت در حرکت بودیم، تا اینکه به داخل چم رسیدیم . با خیال راحت در حالی که شعله پوشهای اسلحه در دست راست و ته آن رو به هوا ، روی دوشهایمان بود، به تنگه چم امام حسن رسیدیم . برادر کامل گفت سید هاشم نگاه کن ، در بلندی ارتفاع چپ یک چتر افتاده است . خواستم بالا بروم ولی او گفت : پشت ارتفاع چپ پیدا می شود، نیازی نیست بروی ، من هم نرفتم . در حال رفتن بودم که ناگهان کامل گفت : صبر کنید روی زمین نشست و گفت : اینها چیه ؟خواست بردارد ولی سید نژاد که قبلاُ یکماه در کردستان رفته بود، گفت : دست نزن اینها مین هستند . با شنیدن اسم مین ، لرزه بر بدنم افتاد . با شنیدن صحبتهای سید نژاد ، کامل بلند شد و دست به مین نزد . مدتی نگذشته بود که ناگهان سید نژاد نعره زد و پا به فرار گذاشت . پشت سر او ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم و شروع به دویدن کردیم . در 80 متری ما ، 2 عراقی با تیر بار ما را به آتش بستند . در این لحظه خطرناک شروع کردیم به خواندن قرآن و ذکر خدا . مقداری که دویدیم به میدان مین رسیدیم ولی آنقدر با عجله بود که متوجه نشده بودیم و از میدان مین عبور کرده بودیم . از چهار طرف عراقی ها تیراندازی می کردند . در یک لحظه ناگهان یک کالیبر 50 از بالای همان چتری که می خواستم بر دارم، شروع به تیر اندازی نمود . به هر نحوی که بود از میدان مین گذشتیم و به شیار پناه آوردیم . در حالی که لرزه بر انداممان افتاده بود و نفس نفس می زدیم ، دل درد عجیبی هم پیدا کرده بودیم . در راه که فرار می کردیم به محض شروع تیر اندازی عراقی ها ، بند کوله پشتی زاده تراب کنده شد و روی زمین افتاد . او کوله را برداشت و خود را روی بوته های وحشی که در آنجا معروف به جنگل است، انداخت و عراقی ها هم به امید اینکه او را بکشند به طرف وی یکسره تیر اندازی می کردند . سید نژاد گفت : سید هاشم تو برو شیار آنطرفی و تو کامل ! این شیار را زیر نظر داشته باش تا عراقی ها ما را محاصره نکنند . من هم می روم از زاده تراب خبر بیاورم . او رفته بود که زاده تراب با صورتی رنگ پریده روی زمین گیج نشسته است . به او می گوید پاشو ! جواب می دهد تیر خورده ام . سید نژاد می گوید : اگر با من نیایی می کشمت . زاده تراب با خود می گوید ، عجب اگر بروم می خورم ، اگر نروم می خورم ، پس چکار کنم . بالاخره ایشان تصمیم می گیرد با سید نژاد بیاید . پا به فرار می گذارند و بعد از مدتی به ما رسیدند . البته او سالم بود و خیال می کرد تیر خورده است . به هر حال راهی را که در 2/5 ساعت رفته بودیم ، به سه ربع برگشتیم و خسته و کوفته ، پایین ارتفاع نشستیم . با شروع تیر اندازی عراقی ها به سوی ما ، دشت را صدا برداشت و برادر سید جواد که در حال ناهار خوردن بوده متوجه اوضاع شده بود و خود را به سپاه که در سمت راست ما بود ، رسانیده بود و اطلاع داده بود . پس از مدتی دیدیم که خمپاره های سپاه یکی پس از دیگر روی سنگرها می افتد . به خاطر زیادی آتش فرار را بر قرار ترجیح دادیم تا اینکه به مکان خودمان رسیدیم و سجده شکر به جای آوردیم و منتظر سرنوشت شدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10691&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Rajabi98</name></author>	</entry>

	</feed>