<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4</id>
		<title>شهید محمد کاظم خموش - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-05T13:27:26Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;diff=90181&amp;oldid=prev</id>
		<title>Arameshi9706 در ‏۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;diff=90181&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-04-19T19:42:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۲&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۲:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۱۲:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;*برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;*برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;*دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;*دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;*به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;*به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[&lt;/ins&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8244 &lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;منبع : سایت یاران رضا&amp;#160; &amp;#160;  &lt;/del&gt;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8244&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&amp;#160;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==پانویس== &lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot;&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Arameshi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;diff=84128&amp;oldid=prev</id>
		<title>Salimpour98 در ‏۱۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;diff=84128&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-02-02T04:32:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;table class='diff diff-contentalign-right'&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;col class='diff-marker' /&gt;
				&lt;col class='diff-content' /&gt;
				&lt;tr style='vertical-align: top;'&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;→ نسخهٔ قدیمی‌تر&lt;/td&gt;
				&lt;td colspan='2' style=&quot;background-color: white; color:black; text-align: center;&quot;&gt;نسخهٔ ‏۱۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۲&lt;/td&gt;
				&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۸:&lt;/td&gt;
&lt;td colspan=&quot;2&quot; class=&quot;diff-lineno&quot;&gt;سطر ۸:&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گلزار :	روستا&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;گلزار :	روستا&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;خاطرات&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;:&lt;/del&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;خاطرات&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;==&lt;/ins&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;•	&lt;/del&gt;یک شب خواب بودم، نیمه های شب صدایی به گوشم رسید و بلند شدم و دیدم که محمد کاظم بیرون از اتاق نشسته است به او گفتم: چرا نمی خوابی؟ گفت: بیرون رفته بودم الآن می خوابم. گفتم: چه چیزی در زیر تشک گذاشتی؟ کمی هراسان شد و گفت: چیزی نیست چیزی نیست بابا رفتم و زیر تشکش را نگاه کردم و دیدم عکس شهید مسیح آبادی و شهید دهنوی است. محمد کاظم عکس ها را نگاه می کرد و با خود گریه می کرد و این نشانه ای از علاقه زیاد او به شهادت بود.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;*&lt;/ins&gt;یک شب خواب بودم، نیمه های شب صدایی به گوشم رسید و بلند شدم و دیدم که محمد کاظم بیرون از اتاق نشسته است به او گفتم: چرا نمی خوابی؟ گفت: بیرون رفته بودم الآن می خوابم. گفتم: چه چیزی در زیر تشک گذاشتی؟ کمی هراسان شد و گفت: چیزی نیست چیزی نیست بابا رفتم و زیر تشکش را نگاه کردم و دیدم عکس شهید مسیح آبادی و شهید دهنوی است. محمد کاظم عکس ها را نگاه می کرد و با خود گریه می کرد و این نشانه ای از علاقه زیاد او به شهادت بود.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;•	&lt;/del&gt;برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;*&lt;/ins&gt;برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;•	&lt;/del&gt;دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;*&lt;/ins&gt;دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;−&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #ffe49c; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;del class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;•	&lt;/del&gt;به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;+&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;color:black; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #a3d3ff; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;&lt;ins class=&quot;diffchange diffchange-inline&quot;&gt;*&lt;/ins&gt;به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;منبع : سایت یاران رضا&amp;#160; &amp;#160;  http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8244&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;td class='diff-marker'&gt;&amp;#160;&lt;/td&gt;&lt;td style=&quot;background-color: #f9f9f9; color: #333333; font-size: 88%; border-style: solid; border-width: 1px 1px 1px 4px; border-radius: 0.33em; border-color: #e6e6e6; vertical-align: top; white-space: pre-wrap;&quot;&gt;&lt;div&gt;منبع : سایت یاران رضا&amp;#160; &amp;#160;  http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8244&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/table&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;diff=84090&amp;oldid=prev</id>
		<title>Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209073	تاریخ تولد :	 نام :	محمدکاظ‌م‌	محل تولد :	قوچان نام خانوادگی :	خمو...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4&amp;diff=84090&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-02-01T13:30:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209073	تاریخ تولد :	 نام :	محمدکاظ‌م‌	محل تولد :	قوچان نام خانوادگی :	خمو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;کد شهید:	6209073	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدکاظ‌م‌	محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خموش‌	تاریخ شهادت :	1362/12/10&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	محصل	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	روستا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
•	یک شب خواب بودم، نیمه های شب صدایی به گوشم رسید و بلند شدم و دیدم که محمد کاظم بیرون از اتاق نشسته است به او گفتم: چرا نمی خوابی؟ گفت: بیرون رفته بودم الآن می خوابم. گفتم: چه چیزی در زیر تشک گذاشتی؟ کمی هراسان شد و گفت: چیزی نیست چیزی نیست بابا رفتم و زیر تشکش را نگاه کردم و دیدم عکس شهید مسیح آبادی و شهید دهنوی است. محمد کاظم عکس ها را نگاه می کرد و با خود گریه می کرد و این نشانه ای از علاقه زیاد او به شهادت بود.&lt;br /&gt;
•	برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
•	دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8244&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	</feed>