<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی الرضا قنبری - تاریخچهٔ ویرایش‌ها</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/index.php?action=history&amp;feed=atom&amp;title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C&amp;action=history"/>
		<updated>2026-06-14T05:47:59Z</updated>
		<subtitle>تاریخچهٔ ویرایش‌های این صفحه در ویکی</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=102034&amp;oldid=prev</id>
		<title>Rahimi98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6010526    تاریخ تولد :     نام :    موسی‌الرضا    محل تولد :    شیروان نام خان...» ایجاد کرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php?title=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C&amp;diff=102034&amp;oldid=prev"/>
				<updated>2020-09-05T14:10:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6010526    تاریخ تولد :     نام :    موسی‌الرضا    محل تولد :    شیروان نام خان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;b&gt;صفحهٔ جدید&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;کد شهید:    6010526    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    موسی‌الرضا    محل تولد :    شیروان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    قنبری‌    تاریخ شهادت :    1360/03/07&lt;br /&gt;
نام پدر :    برات‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    شرف النسا قدیری پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا تازه شهید شده بود در حیاط خوابیده بودم یکد فعه صدای پایش را شنیدم سریع بلند شدم دنبالش گشتم اما پیدایش نکردم ،یکبار دیگر که پدر موسی الرضا هم خانه بود نشسته بودیم که یکدفعه دیدم موسی الرضا آمد پشت پنجره تا بلند شدم پدرش گفت : کجا می روی ؟ گفتم موسی الرضا الان آمد پشت پنجره می روم دنبالش رفتم هر چه گشتم پیدایش نکردم&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    براتعلی قنبری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در روستای ما شاهد دوستها زیاد بودند بعضی از روزها در روستا شعار می دادند ،جاوید شاه جاوید شاه یک روز صبح بعد از اذان صبح که نماز خوانده بودیم دیدم یک خانمی آمدند و گفتند ،قرار است که شاه دوستها فردا در روستاها شعار بدهند و بعد چون شما انقلابی هستند به خانه شما بریزند و همه جا را به هم بریزند و شما را هم کتک بزنند بهتر است از خانه بروید جایی د?گری . من به بچه ها گفتم بروید خانه یکی از آشنا ها اما آنها گفته ما نمی رویم ودر خانه می مانیم . موسی الرضا رفته بود آجر و لاشه آجر و سنگ جمع کرد ه بود و می گفت تا جایی که جان دارم از خانه دفاع می کنم و نمی گذارم شاه دوستها وارد شوند .&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    براتعلی قنبری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند تازه محسن را به ما داده بود تقریبا 6 الی 7 روزه بود که از منطقه آمده بودم . شب در خواب دیدم که سیلی آمده و بعد یک پیراهن مشکی به من دادند که بپوشم از خواب بیدار شدم و رفتم بالای سر بچه ها دیدم همه خوبند آنجا اصلا یادم از موسی الرضا نبود که به منطقه رفته صبح که داشتم به باغ می رفتم یکد فعه روی الاغ از موسی الرضا یادم آمد بر گشتم به خانه کمی استراحت کردم و بعد به شیروان رفتم و از آنجا زنگ زدم منطقه که ببینم چه خبر است ، زمانیکه در بسیج گفتم من فلانی هستکم وبا پسرم کار دارم آنها از الکی تلفن می زدند من هم فهمیدم الکی تماس می گیرند و گفتند بروید روستا تلفن را بیاورید تا تماس بگیریم ،صبح به همراه دو نفر دیگر به سمت شیروان حرکت کردیم در بین راه به آنها گفتم موسی الرضا شهید شده است و آنها گفتند نه اینطور نیست تا اینکه با من آمدند و رفتم به سپاه و در آنجا رفتم پیش مسئول سپاه و گفتم من قنبری هستم چه خبری دارید ؟ مسئول سپاه گفت : ما دو تا قنبری داشتیم که یکی از آنها شهید شده است و نمی دانم که مال روستای شماست یا روستای دیگری و من گفتم مال روستای خودمان هست ،در همین حین آقای شهروزی مسئول بسیج زد زیر گریه که من به او گفتم گریه نکن کسیکه به منطقه رفت دیگر مشخص نیست که سالم بر می گردد یا نه و مسئول سپاه گفت : یک قطعه عکس بیاورید تا برای تشییع جنازه بزرگ کنیم زیرا لازم است . در راه روستا بودیم دیدم می گویند ،یک پدر و پسر رفته اند منطقه پسر شهید شده و پدر برگشته نمی دانید آنها چه کسانی هستند و من در جواب گفتم نه ،رفتم خانه دیدم همه آشنایان و فامیل آمدندخانه ی ما و گریه می کنند و می گویند موسی الرضا شهید شده اما من گفتم : من الان از شیروان آمدهام آنجا هیچ خبری نبود بعد رفتم ودر خانه شروع به شوخی کردم و انها گفتند شما در این موقعیت شوخی میکنید! بله دیگرچون خدا به ما یک اولاد تازه داده است اگر شوخی نکنیم چه کار کنیم ،من دراز کشیده بودم که خانمم گفت می گویند می خواهند شهید بیاورند او کیست گفتم فردی به نام قنبری از روستای شکر که گفت : نه او موسی الرضا است خودش قبل از رفتن عکسش را به من داد و گفت من شهید می شوم آنرا بزرگ کنید . برو سریع آن را بزرگ کن که من گفتم نه با با از الکی خودت را ناراحت می کنی بعد به خانم گفتم من می روم بیرون و سریع برمی گردم و سریع عکس موسی الرضا را بر بردم و بر گشتم تا مادرش نفهد خلا صه شب که خوابیدم با خودم می گفتم خدایا به مادرش چطور بگوییم تا اینکه صبح شد و من رفتم چایی گذاشتم و صبحانه را آماده کردم و نماز خواندم و بعد از خوردن صبحانه به او گفتم که اگر موسی الرضا شهید شده باشد چه می کنی و در جواب گفت : شهید شده که شده مگر خون پسر ما از خون دیگران رنگین تر است خلاصه صبح با دایی و عمویش رفتیم شیروان تا جنازه ی موسی الرضا را تحویل بگیرم در آنجا هم به ما نمی گفتند دقیقا چه شده بالاخره جنازه را آوردند و تشییع کردیم .&lt;br /&gt;
    دقت در وقت نماز&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    براتعلی قنبری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گویند ،بعد از نماز ظهر به جای دوستش می رود سر پست نگهبانی و به دوستش می گوید نمی خواهد بروی من به جای تو می روم از سنگر که بیرون می رود همان جا یک خمپاره می آید موسی الرضا با ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل می گردد.&lt;br /&gt;
    خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    شرف النسا قدیری پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز پدرش در خانه نبود آمدند گفتند می خواهند شاه دوست ها به خانه شما بیایند ، دیدم یک مقدار نوار و کاغذ را یک دستمال پیچیده آن موقع موسی الرضا کوچولو بود ، به او گفتم این ها چیست ؟ چرا دردستمال پیچیدی . گفت : اینها رسا له ها و نوارها ی امام و اعلامیه های امام است چون پدرش آن موقع مدام در این کارها فعالیت داشت و خانه ی ما همیشه جلسه بود می خواهم آنها را مخفی کنم بعد در حالیکه فکر نمی کردم یک بچه آنقدر عقلش برسه آنها را برد و در زیرمیم قایم کرد .&lt;br /&gt;
    پاکی و طهارت روح&lt;br /&gt;
موضوع    پاکي و طهارت روح&lt;br /&gt;
راوی    شرف النسا قدیری پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا 7 ساله بود که به مدرسه بردمش ،یک روز وقتی به مدرسه بردمش هر کار کردم در مدرسه نماند و پشت سر من برگشت روز بعد هم هر کار کردم نرفت وقتی علتش را از او پرسیدم گفت : زیرا اولا دختر و پسرها در آنجا از یکدیگر جدا نیستند و معلمانی که در آنجا درس می دهند بی حجاب هستند و به همین خاطر دیگر به مدرسه نرفت .&lt;br /&gt;
    نوجوانی و جوانی&lt;br /&gt;
موضوع    نوجواني و جواني&lt;br /&gt;
راوی    شرف النسا قدیری پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من به موسی الرضا یک حرفی را زدم او هم در جواب چیزی گفت که من دعوایش کردم بعد ش او همین طور نشست وبه من خندید و گفت : اگر شما من رو هم می زدید من اصلا ناراحت نمی شدم پدرش چون همان جا شاهد ماجرا بود به من گفت : اگر یک بچه ی دیگری می بود جوابت را به تلخی می داد و ناراحتت می کرد حالا که موسی الرضا این طور بچه ای هست با او اینطوری صحبت نکن .&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    شرف النسا قدیری پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک روز بارانی موسی الرضا پیش من آمد و گفت : می خواهم به جبهه بروم ،اجازه رفتنم را بدهید و رضایت نامه ام را امضاء کنید تا بروم اما من به او گفتم که پدر تون الان در جبهه هست تو هم اگر بروی آن موقع ما چه کار کنیم . گفت : نه مادر شما بیائید رضایت بدهید خداوند با شما هست . خلاصه من را پیش آقای شهروزی مسئول بسیج شیروان برد که رضایت بدهم ، آنجا آقای شهروزی گفت : شوهر شما جبهه هست اگر پسرش هم بخواهد برود آن موقع شما چه می کنید ؟ تا می خواستم حرفی بزنم موسی الرضا برگشت و گفت : مادر من زینب وار عمل می کند و همچون حضرت زینب صبر می کند خلاصه به هر تر تیبی که بود رضایتم را گرفت و رفت .&lt;br /&gt;
    حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی    شرف النسا قدیری پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز قبل از اینکه عازم جبهه شود صبح برای گرفتن آب سرزمین ها رفته بود که اتفا قا آنروز بارانی بود . بعد از اینکه برگشت گفت مادر امروز صبح که داشتم می رفتم سرزمین از کنار امامزاده حمزه که رد می شدم در زیر باران خانمی به همراه بچه اش را دیدم که نشسته اند رفتم نزدیک و برای آن خانم گفتم زن عمو بیائید برویم خانه ما مادرم خوشحال می شود اما در حالیکه بچه اش را در زیر چادرش قایم کرده و پشت به من و رو به امامزاده نشسته بود گفت : ممنون پسر جان شما برو من نمی آیم . رفتم سر زمین آب گرفتم و برگشتم دیدم که هنوز آن خانم آنجاست و همچنان باران می بارید و دوباره رفتم جلو واز او دعوت کردم به خانه اما در حالیکه من نه او را می دیدم و نه بچه اش را گفت : شما برو خانه ما همگی شش ماه دیگر به خانه شما می آییم .&lt;br /&gt;
    دستگیری از ضعیفان&lt;br /&gt;
موضوع    دستگيري از ضعيفان&lt;br /&gt;
راوی    شرف النسا قدیری پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا معمولا شبها برای کشیک به پایگاه بسیج شیروان می رفت یک روز صبح که از شیروان می آمد دیدم یک گالن نفت آورده گفت : مادر جان به من دو گالن نفت چون بابا جبهه است از طرف اودادند در بین راه خانمی را دیدم که کنار مسجد ایستاده بود از او سئول کردم که چرا اینجا ایستادید گفت : منتظرم ببینم یکی مقداری نفت می تواند به من بدهد چند بچه یتیم در خانه دارم که شبها سرما می خورند من هم یکی از گالن های نفت را به اودادم . بعد رفتم از گالن مقداری نفت بیاورم که بخاری بریزم فهمیدم که گالن نصفه است پرسیدم چرا گالن نصفه است ،خندید و گفت : خانم فلانی را که می شناسی گفتم : بله گفت : شوهرش مرده وچند بچه صغیر دارد زمانیکه آمدم و گفت کمی به من نفت بده من گالمانمان را نصف کردم . حال مادر جان این را مصرف کن تا بعد خداوند یاری رسان است .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16931&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Rahimi98</name></author>	</entry>

	</feed>