ویرایشها
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : بهشترضا(ع)
==خاطرات==
شجاعت و شهامت
راوی
متن کامل خاطره
*یک از همرزم های احمدآقا خاطره ای را از ایشان این گونه برایم تعریف کرد: در یکی از عملیات ها چند روز به محاصره ی دشمن درآمدیم. به علت درگیری با دشمن مهماتمان تمام شد. احمدآقا با عده ای از پاسداران دیگر با زیرکی و شجاعت تمام از نقطه ی کوری وارد منطقه دشمن شد و مقداری مهمات آورد.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
متن کامل خاطره
*بعد از شهادت آقای عظیمی مجاور یک شب خواب دیدم ایشان با عده ای از شهدای دیگر در یک گلستان بسیار زیبا راه می رود. وقتی چشمش به من افتاد گفت: بچه ها، بچه ها، صبر کنید. الآن می آیم. نزد من آمد و گفت: حاج آقا از شما خیلی ممنونم. یادتان هست آن شب گفتید ناراحت نباش. شما هم به دوستت می رسی. گفتم: بله. گفت: این جا همان جایی است که آرزویش را داشتم. در حالی که به محیط اطرافش اشاره کرد گفت: خداوند به شما اجر و پاداش بدهد. به آن چه که می خواستم رسیدم. امیدواریم که دوستان ما هم این راه را طی کنند و به اهداف ما و پایان کار ما که این نعمت های الهی است برسند.
توجه به امور معنوی
موضوع توجه به امور معنوي
راوی
متن کامل خاطره
*یک روز خانم احمد آقا به من گفت: شب نامزدی ام ـ بعد از اتمام مراسم ـ با احمد آقا به حرم رفتیم و دعای کمیل را خواندیم ـ شب جمعه بود ـ صبح هم در دعای ندبه شرکت کردیم و بعد از دعای ندبه به بهشت رضا رفتیم. ایشان سر قبر چند تا از دوستان شهیدش نشسته بود و گریه می کرد و می گفت: خوش به حال اینها که شهید شدند و از این که خودش به شهادت نرسیده ناراحت بود.
همت در رفع مشکل دیگران
موضوع همت در رفع مشکل ديگران
متن کامل خاطره
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
*احمد آقا بعد از سه روز که خانمش را عقد کرد خودش را برای رفتن به جبهه حاضر کرد. وقتی برای اعزام به سپاه مراجعه کرده بود به ایشان گفته بودند: هنوز سه روز از عقد خانمت نگذشته است. چطور از حالا می خواهی به جبهه بروی؟ فعلاً سه چهار روز دیگر صبر کن بعداً به جبهه خواهی رفت
یک روز خانم احمد آقا به من گفت: آخرین باری که احمد آقا می خواست به جبهه برود، به من گفت: این بار که به جبهه بروم یا اسیر یا معلول یا شهید خواهم شد. به جبهه رفت و بعد از گذشت بیست روز خبر شهادتش را آوردند
ـ یک روز حاج آقای روحانی برای من تعریف می کرد: در منطقه که بودم یک شب برای رزمنده ها سخنرانی می کردم، آقای عظیمی بعد از اتمام سخنرانی نزد من آمد و گفت: حاج آقا برای من از بهشت و مسائلی که آنجا می گذرد صحبت کن، من هم از بهشت برایش گفتم. ایشان خیلی گریه کرد و آن شب تا صبح بیدار بود و نماز می خواند و عبادت می کرد. صبح همان روز به شهادت رسید
متن کامل خاطره
حسن برخورد
موضوع حسن برخورد
متن کامل خاطره
*در منطقه بودیم که با بچه ها زیاد شوخی می کردم. چند نفر از بچه ها از دست من ناراحت شده و موضوع را به آقای عظیمی مجاور اطلاع داده بودند. دیدم شخصی صدا زد و گفت: آقای دهقان برو چادر فرماندهی آقای عظیمی شما را خواسته است. با خودم گفتم، این ها معلوم نیست به آقای عظیمی چه گفته اند. وقتی به چادر فرماندهی رفتم، با خود گفتم: با من برخورد تندی خواهند کرد، ولی وقتی داخل رفتم آقای عظیمی گفت: چرا این کارها را می کنی؟ گفتم: شوخی کردم. با جدیت کاری انجام ندادم. با متانت و برخورد دوستانه گفت: من نمی دانم چه شوخی کردی ولی به هر حال همة انسان ها یکسان نیستند بعضی ها تحملشان کمتر است و اگر با آنها شوخی کنی ناراحت می شوند. قول دادم که دومرتبه این عمل را تکرار نکنم. از برخوردی که با من داشتند لذت زیادی بردم.
زمانی که احمد آقا به شهادت رسید پسر یکی از همسایه هایمان که او هم نیز در جبهه بود، نامه ای را نوشته و برای خانواده اش فرستاده بود: یک شب خواب دیدم احمد آقا در یک باغ بسیار بزرگ و با صفایی است که زبانم توانایی وصف آن را ندارد. اگر خبری از ایشان دارید جواب آن را برای من بنویسید چون مدتی است از ایشان بی خبرممنبع سایت: .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14872سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==کدگزاری==jabe ==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:شهید احمد عظیمی مجاور.jpg</gallery>