زمانی که من و حسن با قالی باف می رفتیم مادرمان صبح زود غذای ما را آماده می کرد و به ما می دا د تا به سر کار برویم ولی من سعی می کردم از کار فرار کنم اما حسن با مهربانی و با اینکه من برادر بزرگتر ایشان بودم به من می گفت:ما باید کاری را که قبول کرده ایم به نحواحسن و تا آخر انجام دهیم.
منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16236یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>