ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید سبد علیرضا قاسمی

۲۴۲ بایت حذف‌شده، ‏۲۶ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۹
گلزار : شماره‌ 1 بیرجند
==زندگینامه==
در روز سوم مهر ماه سال 1347 در شهرستان بيرجند در خانوادهاي سادات نوزادي متولد گرديد که نامش را سيد عليرضا گذاشتند . سيد عليرضا فرزند سيد علي اکبر در خانواده اي متدين و خادم اهل بيت (ع) تربيت يافت و دوران تحصيل را تا سوم متوسطه گذراند . وي روزهاي اواخر سال 57 را در حالي نمود که دوشادوش تمام اعضاي خانواده در کليه راهپيمائيها شرکت مي کرد تا اين که انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد . مدتي نگذشت که دشمنان قسم خورده اسلام جنگ را به ايران تحميل کردند . سيد عليرضا براي لبيک به فرياد اسلام از زبان امام خميني (قدس) تحصيل را رهاکرد و به جبهه نبرد اعزام گرديد وي پس از مدتي حضور در جبهه در حالي که بيش از پيش منقلب گرديده بود براي استراحت به بيرجند بازگشت . او مدت حضورش در بيرجند را درحالي گذراند، ساعتي قبل از اذان صبح در مسجد صاحب الزمان (عج) را مي گشود و در گوشه اي از مسجد به نماز شب و توبه و استغفار مي پرداخت . وي آن چنان به تهذيب نفس پرداخته .
==خاطرات==
* موضوع : لحظه و نحوه شهادت
موضوع : در روز دوم محرم که مقارن می شود با دم شهریور 1366 موقع نماز ظهر و عصر ایشان نماز ظهر و عصر را که می خواند مشغول به خواندن قرآن می شود که ناگاه خمپاره ای در کنار ایشان به زمین می خورد و ترکش به پشت سر ایشان برخورد می کند و در نتیجه در حین خواندن قرآن به زمین می افتد . برادر عزیز و گرامیمان جناب آقای سربی تعریف می کرد که سید علیرضا نشسته بود و قرآن می خواند که در یک لحظه خمپاره آمد و نحوه ما دیدیم که گرد و خاک بلند شد . بعد از چند لحظه که گرد و خاک فرو نشست وقتی که رفتیم دیدیم که این شهید عزیز سرش و پیشانی اش روی قرآن افتاده و خون از پشت سر ایشان سرازیر شده است . لذا سریعاً آمبولانس را آوردیم و لحظه ای که ایشان را با بدی خون آلود وارد آمبولانس گذاشتیم و به طرف اورژانس خط می بردم اتفاقاً در حین راه آمبولانس خراب شد . آمبولانس را تعویض کرده و ایشان را به اورژانس خط می رسانند که فعالیت های درمانی مؤثر واقع نمی شود و سید علیرضا به شهادتمی رسد .راوی : سید محمود قاسمی
راوی * موضوع : سید محمود قاسمیپيش بيني شهادت
متن کامل خاطرهعلیرضا شب قبل از شهادتش به دوستان گفته بود که برادران و دوستان ما باید همیشه یادمان باشد که ما فقط برای رضای خدا به جبهه آمده ایم و اگر جنگ تمام بشود و ماها زنده برگردیم معلوم نیست که آیا باز درب شهادت باز باشد یا نه ، لذا در یک مراسمی که برگزار می شود ایشان می رود و دستهای خود را حنا می کند و آن حنا ، حنا دامادی ، یعنی رفتن به سوی خدایش بود .راوی : سید محمود قاسمی
* موضوع ؛ لحظه و نحوه شهادت
در روز دوم محرم که مقارن دوستش نقل می شود با دم شهریور 1366 موقع نماز ظهر کرد که در منطقه بانه از سنگر بیرون آمده بود و عصر ایشان نماز ظهر و عصر را که می خواند . بعد از نماز هم مشغول به خواندن قرآن می شود که ناگاه خمپاره ای بود . در کنار ایشان همین لحظه دو عدد گلوله توپ به نزدیکی های سنگر سید علیرضا به زمین می خورد اصابت کرد و یک ترکش به پشت سر ایشان برخورد می کند و در نتیجه در حین خواندن قرآن اصابت کرد . به زمین می افتد نحوی که به اندازه 2 انگشت بسته استخوان سرش شکاف خورده بود . برادر عزیز و گرامیمان جناب آقای سربی تعریف می کرد سرابی که سید علیرضا نشسته بود و قرآن در آن صحنه حضور داشته است می خواند که در گفت : یک لحظه خمپاره آمد و ما دیدیم که دفعه دیدم گرد و خاک بلند شد به نحوی که جلویم دیده نمی شد . بعد از چند لحظه قدمی که گرد و خاک فرو نشست وقتی به جلو رفتم دستم به سید علیرضا رسید . پرسیدم سید چکار شدی؟ در حالی که رفتیم دیدیم که این شهید عزیز سرش و پیشانی اش روی قرآن افتاده و خون از پشت سر ایشان سرازیر می خندید گفت : مجروح شده است ام . لذا سریعاً آمبولانس را آوردیم و لحظه ای که بلافاصله ایشان را با بدی خون آلود وارد آمبولانس گذاشتیم پشتم انداخته و به طرف سمت اورژانس خط می بردم اتفاقاً حرکت کردم . اما در حین بین راه آمبولانس خراب شد نرسیده به اتاق عمل بیمارستان صحرایی به شهادت رسید . آمبولانس را تعویض کرده و وقتی از آقای سرابی پرسیدم . علیرضا در آخرین لحظات چه گفت : ایشان را اینگونه پاسخ دادند رفتم به اورژانس خط می رسانند جایی که فعالیت های درمانی مؤثر واقع نمی شود و سید علیرضا به شهادت می رسد باید بروم .راوی : علی اکبر قاسمی
پیش بینی * موضوع : لحظه و نحوه شهادت
موضوع : پيش بيني ساعتهای 2/5 بود که ما می خواستیم برای نماز حاضر بشویم . سید علیرضا زودتر حاضر شد و نمازش را خوانده بود داشت قرآن می خواند . ایشان رو به قبله نشسته بود و یکی دیگر از دوستان هم کنار ایشان داشت اقامه می گفت و ما هم داشتیم وضو می گرفتیم که یک حمپاره ای در یک سنگر ماشین فرود آمد . ماشین آن موقع نبود و ناگهان موج انفجار ما را داخل چاله ای انداخت که پر از آب بود . وقتی بلند شیدم دیدیم گرد و خاکی است و دیدیم چند نفر از دوستان مجروح شده اند . بنابراین آنها را به اورژانس اعزام کردیم . وقتی برگشتیم دیدیم که شهید سید علیرضا قاسمی خیلی آرام و بدون هیچ حرکتی افتاده و سرش روی قرآن است و ما شهید را بلند کردیم . دیدیم ترکش به پشت سر ایشان تقریباً طرفهای مخچه اصاببت کرده و ایشان بدون هیچ حرکتی روی زمین افتاده و ما ایشان را بردیم اوژانس و از آنجا نیز به پشت خط منتقل کردند و در بین راه یک خمپاره ای به آمبولانس اصابت کرد و ماشین خراب شد . وقتی ما خودمان را به شهید رساندیم و به قرآن نگاهی انداختیم دیدیم در هنگام شهادتمشغول خواندن آیات جهاد بوده است .راوی : محمد حسین زیندی
راوی * موضوع : سید محمود قاسمیحالات معنوي قبل از شهادت
متن کامل خاطرهدر محور منطقه ماوؤت عراق هنگام ظهر که داشتیم از ارتفاعی به اتفاق سید علیرضا قاسمی بالا می رفتیم ایشان می گفتند : حسین من یک آرزویی داریم . گفتم : آرزویت چیست؟ گفت : من زیاد گناه کرده ام . دوست دارم خدا گناهان مرا ببخشد بعد به شهادت برسم .راوی : محمد حسین زیندی
* موضوع : عشق به جهاد
علیرضا شب قبل از شهادتش به دوستان گفته در زمانی که بنا بود آمریکایی ها با ناوهایشان وارد خلیج فارس شوند یادم می آید که برادران ایشان با یک چهره برافروخته وارد خانه شد و دوستان ما باید همیشه یادمان باشد که ما فقط برای رضای خدا به جبهه آمده ایم پدر و اگر مادرم گفت : خلیج فارس ! خلیج فارس ! گفتند : منظورت چیست؟ گفت : می خواهم بروم در جنگ تمام بشود و ماها زنده برگردیم معلوم نیست که آیا باز درب شهادت باز باشد یا نه ، خلیج فارس شرکت کنم . باید خون این آمریکایی ها را در خلیج فارس بریزیم . لذا در یک مراسمی اعزام بزرگی که در اوایل سال 66 یا اواخر سال 65 انجام شد این شهید عزیز به جبهه اعزام شد . اما مسئولین مربوطه به این نتیجه رسیده بودند که برگزار می شود ایشان می رود و دستهای خود را حنا می کند و آن حنا ، حنا دامادی ، یعنی رفتن بقیه دوستان نباید به سوی خدایش جنوب بروند . بلکه باید به غرب کشور بروند . ایشان هم خوب مطیع فرماندهان بود گفته بود گرچه ما به نیت رفتن به جنوب از خانه بیرون آمده ایم که با آمریکایی های جنایت کار در خلیج فارس بجنگیم ولی از این جهت که فرماندهان دستور داده اند که باید در غرب کشور باشد در غرب کشور هستیم .راوی : سید محمود قاسمی
لحظه و نحوه شهادت* موضوع : عشق به جهاد
موضوع ؛ لحظه مرحله دوم که سید علیرضا به کردستان اعزام شد قرار بود چهار پنج روزه برگردد . ولی حدود 26 روز به طول انجامید . مادرش مرتب گریه می کرد و نحوه شهادتمی گفت : چرا فرزندم نیامد . شاید شهید شده است . من گفتم : اگر شهید می شد خبر شهادتش را می آوردند . بعد از گذشت 26 روز سید علیرضا تلفن کرد . پشت گوشی تلفن پرسیدم از کجا تلفن می زنید؟ گفت : از قم . گفتم قم چکار می کنید؟ شما قرار بود 5 روزه برگردید . گفت : وقتی بیایم برای شما تعریف می کنم . وقتی به منزل آمد گفت : روزی که مأموریت ما تمام شده بود شبش حمله ای در پیش بود به نیروها اعلام کردند هر کدام می خواهید بمانید . امشب عملیات داریم . گفتم : من می مانم . می گفت : طی این مدت غذای گرم برای ما نمی آمد و غذای خشک به وسیله قاطر برای ما می آوردند .راوی : علی اکبر قاسمی
راوی * موضوع : علی اکبر قاسمیخاطرات سياسي
متن کامل خاطرهیک روز در بیرجند طرفداران شاه به مغازه ها و منازل افرادی که به نحوی طرفدار انقلاب و امام بودند حمله می کردند و با شکستن شیشه ها افراد را مورد ضرب و شتم قرار می دادند . آن روز سید علیرضا در حالی که سن کمی داشت جلوی منزل ایستاده بود و مأموران را مورد تمسخر قرار می داد و می گفت : شما خیال نکنید امروز هر کاری که دلتان خواست انجام دادید . دیگر تمام می شود . بلکه ان شاءالله طرفداران امام خمینی (ره) فردا به میدان می آیند و جواب شما را خواهند داد .راوی : سید محمود قاسمی
* موضوع : مظلوميت شهيد
دوستش نقل یادم می کرد آید سالی که در منطقه بانه مکه تعدادی از سنگر بیرون آمده بود و نماز می خواند . بعد از نماز هم مشغول خواندن قرآن بود . در همین لحظه دو عدد گلوله توپ حجاج ایرانی به نزدیکی های سنگر شهادت رسیده بودند سید علیرضا به زمین اصابت کرد علی رضا رادیو را کنار گوششان قرار داده بودند و یک ترکش هر آن اخبار مربوط به سر ایشان اصابت کرد . این واقعه را به نحوی که به اندازه 2 انگشت بسته استخوان سرش شکاف خورده بود . آقای سرابی که در آن صحنه حضور داشته است دقت گوش می گفت : یک دفعه دیدم گرد کردند و خاک بلند شد به نحوی که جلویم دیده نمی شد . چند قدمی از اتفاقی که در سرزمین وحی افتاده بود به جلو رفتم دستم به سید علیرضا رسید . پرسیدم سید چکار شدی؟ در حالی که می خندید گفت : مجروح شدت ناراحت شده ام بود . بلافاصله ایشان را پشتم انداخته و به سمت اورژانس حرکت کردم . اما در بین راه نرسیده به اتاق عمل بیمارستان صحرایی به شهادت رسید . وقتی از آقای سرابی پرسیدم . علیرضا در آخرین لحظات چه گفت راوی : ایشان اینگونه پاسخ دادند رفتم به جایی که باید بروم .محمد حسین زنیدی
لحظه و نحوه شهادت* موضوع : رعايت آداب مستحب
موضوع سید علیرضا قاسمی وصیت کرده بود که اگر شهید شدم جنازه ام را مدتی در مسجد بگذارید . وقتی شهید شده بود جنازه ایشان را به مسجد برده و از ساعت 10 شب تا اذان صبح در مسجد بود و همسایه ها رفت و آمد می کردند . مادر شهید می خواست گریه و داد و بیداد کند . گفتم : لحظه هر کس می خواهد داد و نحوه شهادتفریاد کند از مسجد بیرون برود و در خانه بنشیند و گریه کند .راوی : علی اکبر قاسمی
راوی : محمد حسین زیندی==وصیتنامه==
متن کامل خاطره  ساعتهای 2/5 بود که ما می خواستیم برای نماز حاضر بشویم . سید علیرضا زودتر حاضر شد و نمازش را خوانده بود داشت قرآن می خواند . ایشان رو به قبله نشسته بود و یکی دیگر از دوستان هم کنار ایشان داشت اقامه می گفت و ما هم داشتیم وضو می گرفتیم که یک حمپاره ای در یک سنگر ماشین فرود آمد . ماشین آن موقع نبود و ناگهان موج انفجار ما را داخل چاله ای انداخت که پر از آب بود . وقتی بلند شیدم دیدیم گرد و خاکی است و دیدیم چند نفر از دوستان مجروح شده اند . بنابراین آنها را به اورژانس اعزام کردیم . وقتی برگشتیم دیدیم که شهید سید علیرضا قاسمی خیلی آرام و بدون هیچ حرکتی افتاده و سرش روی قرآن است و ما شهید را بلند کردیم . دیدیم ترکش به پشت سر ایشان تقریباً طرفهای مخچه اصاببت کرده و ایشان بدون هیچ حرکتی روی زمین افتاده و ما ایشان را بردیم اوژانس و از آنجا نیز به پشت خط منتقل کردند و در بین راه یک خمپاره ای به آمبولانس اصابت کرد و ماشین خراب شد . وقتی ما خودمان را به شهید رساندیم و به قرآن نگاهی انداختیم دیدیم در هنگام شهادت مشغول خواندن آیات جهاد بوده است . حالات معنوی قبل از شهادت موضوع : حالات معنوي قبل از شهادت راوی : محمد حسین زیندی متن کامل خاطره  در محور منطقه ماوؤت عراق هنگام ظهر که داشتیم از ارتفاعی به اتفاق سید علیرضا قاسمی بالا می رفتیم ایشان می گفتند : حسین من یک آرزویی داریم . گفتم : آرزویت چیست؟ گفت : من زیاد گناه کرده ام . دوست دارم خدا گناهان مرا ببخشد بعد به شهادت برسم . عشق به جهاد موضوع : عشق به جهاد راوی : سید محمود قاسمی متن کامل خاطره  در زمانی که بنا بود آمریکایی ها با ناوهایشان وارد خلیج فارس شوند یادم می آید که ایشان با یک چهره برافروخته وارد خانه شد و به پدر و مادرم گفت : خلیج فارس ! خلیج فارس ! گفتند : منظورت چیست؟ گفت : می خواهم بروم در جنگ خلیج فارس شرکت کنم . باید خون این آمریکایی ها را در خلیج فارس بریزیم . لذا در اعزام بزرگی که در اوایل سال 66 یا اواخر سال 65 انجام شد این شهید عزیز به جبهه اعزام شد . اما مسئولین مربوطه به این نتیجه رسیده بودند که ایشان و بقیه دوستان نباید به جنوب بروند . بلکه باید به غرب کشور بروند . ایشان هم خوب مطیع فرماندهان بود گفته بود گرچه ما به نیت رفتن به جنوب از خانه بیرون آمده ایم که با آمریکایی های جنایت کار در خلیج فارس بجنگیم ولی از این جهت که فرماندهان دستور داده اند که باید در غرب کشور باشد در غرب کشور هستیم . عشق به جهاد موضوع : عشق به جهاد راوی : علی اکبر قاسمی متن کامل خاطره  مرحله دوم که سید علیرضا به کردستان اعزام شد قرار بود چهار پنج روزه برگردد . ولی حدود 26 روز به طول انجامید . مادرش مرتب گریه می کرد و می گفت : چرا فرزندم نیامد . شاید شهید شده است . من گفتم : اگر شهید می شد خبر شهادتش را می آوردند . بعد از گذشت 26 روز سید علیرضا تلفن کرد . پشت گوشی تلفن پرسیدم از کجا تلفن می زنید؟ گفت : از قم . گفتم قم چکار می کنید؟ شما قرار بود 5 روزه برگردید . گفت : وقتی بیایم برای شما تعریف می کنم . وقتی به منزل آمد گفت : روزی که مأموریت ما تمام شده بود شبش حمله ای در پیش بود به نیروها اعلام کردند هر کدام می خواهید بمانید . امشب عملیات داریم . گفتم : من می مانم . می گفت : طی این مدت غذای گرم برای ما نمی آمد و غذای خشک به وسیله قاطر برای ما می آوردند . خاطرات سیاسی موضوع : خاطرات سياسي راوی : سید محمود قاسمی متن کامل خاطره  یک روز در بیرجند طرفداران شاه به مغازه ها و منازل افرادی که به نحوی طرفدار انقلاب و امام بودند حمله می کردند و با شکستن شیشه ها افراد را مورد ضرب و شتم قرار می دادند . آن روز سید علیرضا در حالی که سن کمی داشت جلوی منزل ایستاده بود و مأموران را مورد تمسخر قرار می داد و می گفت : شما خیال نکنید امروز هر کاری که دلتان خواست انجام دادید . دیگر تمام می شود . بلکه ان شاءالله طرفداران امام خمینی (ره) فردا به میدان می آیند و جواب شما را خواهند داد .  مظلومیت شهید موضوع : مظلوميت شهيد راوی : محمد حسین زنیدی متن کامل خاطره  یادم می آید سالی که در مکه تعدادی از حجاج ایرانی به شهادت رسیده بودند سید علی رضا رادیو را کنار گوششان قرار داده بودند و هر آن اخبار مربوط به این واقعه را به دقت گوش می کردند و از اتفاقی که در سرزمین وحی افتاده بود به شدت ناراحت شده بود . رعایت آداب مستحب موضوع : رعايت آداب مستحب راوی : علی اکبر قاسمی متن کامل خاطره  سید علیرضا قاسمی وصیت کرده بود که اگر شهید شدم جنازه ام را مدتی در مسجد بگذارید . وقتی شهید شده بود جنازه ایشان را به مسجد برده و از ساعت 10 شب تا اذان صبح در مسجد بود و همسایه ها رفت و آمد می کردند . مادر شهید می خواست گریه و داد و بیداد کند . گفتم : هر کس می خواهد داد و فریاد کند از مسجد بیرون برود و در خانه بنشیند و گریه کند . وصیتنامه  و قاتلو هم حتي لا تکون فتنه مي خواهم در ستايش معبود خورم که سالهااز او دور بوده ام سخناني رابنويسم . ـ بارلها ! بنده حقيرت را چشم بصيرت عنايت کن تا حقايق را در يابد و گول دروغها را نخورد . ـ معبودا ! ميدانم که هنوز تورا نشناخته ام . آخر تو کيستي ـ به تو مي انديشم . اما مغز رنجور و ناتوان من تورا درک نمي کند، دراين دنياي بزرگ هم نمي گنجي . اما دل هر ذره را که بشکافي وسعت ملک لا مکان بيني ! ـ اي مولا ي من ! تو هم هستي و هم نيستي ! ـ هستي براي اينکه به هر چيزي مينگرم علبش را در تو مي بينم چون غير تو نميتواند باشد . آري هستي براي دوستانت آنکه تو مي انديشيند . عاشقانت کساني که فکر و ذکرشان تو هستي، دنياو آخرتشان تو هستي ! ـ نيستي ! براي کوردلان ، آنان که خفته اند ، در لاک خود فرو رفته اند . چشمشان را پرده اي ضخيم از مطامع دنيا فرا گرفته است . ـ آه مولاي من در عظمت و جلالت چه گويم که هر نفسي به دست توست ، هر بهاري به اراده تو شاداب است . و قرآن به دستور تو مي خوانند . سلام بر پدر و مادر عزيز و مهربانم ، سلام گرم مرا که از اعماق قلبم باتمام وجود بر مي آيد پذيرا باشيد . پدر عزيزم ! نميدانم در صبر و استقامت شما چه واژهاي را به کارگيرم آري شما پدري هستيد که يک فرزندتان را در راه خدا داديد و خم به ابرو نياورديد . پدرم من هنوز در اين دنيا کسي را که صبرو استقامت شما را داشته باشد نديدهام . پدر عزيزم ! در طول زندگي مشکلات زيادي برايتان بوجود آوردهام و به شما بي احترامي کردهام اميدوارم مرا ببخشيد و هنگام رازو نيازتان براي فرزند گنهکارتان دعا کنيد تا شايد مشمول رحمت و عنايت خداوند قرار گيرم . مادر عزيزم ! مادري که از مکتب حضرت زهرا (س) درس آموخته ايد و فرزندانتان را به نحوي تربيت کردهايدکه ادامه دهنده راه خونبار سيد الشهداء باشند . اميدوارم اگر لياقت داشته باشم و شهيد شوم در شهادتم گريه نکنيد . اگر گريه کرديد بر مظلوميت سالار شهيدان گريه کنيد . مادرم در شهادت من صبري را پيشه کنيد که در شهادت برادرم داشتيد . يقيناً صبر شما مشت محکمي بر دشمنان اسلام خصوصاً آمريکا خواهد زد . شما برادران عزيزم ! اميدوارم ادامه دهنده راه خونين شهدا باشيد و فکري به جز خدمت به اسلام در سر نداشته باشيد . تا مورد عنايت خداوند قرار بگيريد . اگر در طول زندگي از من بدي ديده ايد به بزرگي خودتان ببخشيد . شما اي خواهر عزيزم ! چنانچه شهيد شدم . از شما ميخواهم صبر پيشه کنيد . زيرا زينب (س) در روز شهادت برادرش با صبر کمر دشمن را شکست و با خطبهاي آتشين مردم را به قيام واداشت . از شما ميخواهم در شهادتم اشک نريزيد . زيرا خداوند در قرآن ميفرمايد . « شهدا زنده اند » . از مردم عزيز شهرستان بيرجند خواهش ميکنم ! اگر طلبي يا حقي برگردنم دارند به منزل پدرم مراجعه کنند . تا روز قيامت مقابلشان شرمسار نباشم . « شهادت گوارايت باد » سيد عليرضا منبع سایت: .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16407سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: سیدعلی‌رضا_قاسمی‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]
۶٬۷۳۸
ویرایش