گلزار :
==خاطرات==
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی
متن کامل خاطره
*محمد در سن 15 سالگى مىخواست به جبهه برود ولى من اجازه نمىدادم و مىگفتم: وقتى توانستى مثل یک مرد کار کنى آن وقت اجازه مىدهم که به جبهه بروى و نکته قابل توجه این بود که محمد روزبروز از نظر جسمى و هم از نظر فکرى بزرگتر مىشد. تا اینکه یک شب بمن گفت: حالا من بزرگ شدم و مثل یک مرد کار مىکنم و شما هم باید امضا بدهید من هم کاغذى که قبلاً خود محمد نوشته را امضاء کردم. محمد فردا صبح به دنبال کارهاى ادارى اش رفت و براى رفتن به آموزش در بجنورد آماده شده و در آنجا 25 روز بود و بعد به کردستان اعزام شد و با همان سن کم فرمانده یک دسته بود. آخرین مرخصى 15 مهر ماه 1365 بود به خانه آمد من پرسیدم چرا زودتر آمدى و محمد گفت: مىخواستم شهید بشوم ولى شهید نشدم و مىخواستم اگر شهید بشوم شما را دیده باشم و ببینم چه کسى راضى نبود که شهید بشوم.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16242یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد قائمیمحمد_قائمی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]