شهید محمود قدرتی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۸: سطر ۸:
  
 
نام پدر : رجبعلی‌
 
نام پدر : رجبعلی‌
 
تاریخ تولد :
 
  
 
محل تولد : مشهد
 
محل تولد : مشهد
سطر ۱۷: سطر ۱۵:
 
مکان شهادت : مهران
 
مکان شهادت : مهران
  
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
تحصیلات : نامشخص  
 
+
شغل : یگان خدمتی :
+
  
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
 
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
  
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
نوع عضویت : سایر شهدا  
 +
 
 +
مسئولیت : رزمنده‌
  
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
  
خاطرات
+
==خاطرات==
  
 
سرکشی از خانواده شهدا
 
سرکشی از خانواده شهدا
 
موضوع سرکشي از خانواده شهدا
 
  
 
راوی محمود اسماعیلیان
 
راوی محمود اسماعیلیان
 
متن کامل خاطره
 
  
  
 
یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.
 
یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.
 +
 
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016538 یاران رضا]</ref>
 
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016538 یاران رضا]</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ ‏۲۷ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۴۵

rId4

کد شهید : 6219340

نام : محمود

نام خانوادگی : قدرتی‌

نام پدر : رجبعلی‌

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1362/05/17

مکان شهادت : مهران

تحصیلات : نامشخص

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

سرکشی از خانواده شهدا

راوی محمود اسماعیلیان


یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.

[۱]

پانویس

  1. یاران رضا