نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : بهداری
گلزار :
==خاطرات عشق به ائمه اطهارموضوع عشق به ائمه اطهارراوی علی اکبر حمیدیمتن کامل خاطره==
یک شب در منطقه نشسته بودیم و دعای می خواندیم که یکدفعه علی روبه من کرد و گفت همین الان آقا امام زمان (عج) را دیدم ،ایشان در کنارم نشسته بود نمی دانم چگونه این اتفاق افتاد ولی به شدت هم گریه می کرد وزار می زد و می گفت الان آقا را دیدم . خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی عید محمد قدیمیمتن کامل خاطرهعشق به ائمه اطهار
چندین بار پسرم یک شب در منطقه نشسته بودیم و دعای می خواندیم که یکدفعه علی روبه من کرد و گفت همین الان آقا امام زمان (عج) را در یک باغ زیبا و سرسبز خواب دیدم یکبار ،ایشان در خواب کنارم نشسته بود نمی دانم چگونه این اتفاق افتاد ولی به او گفتم اینجا چه کار شدت هم گریه می کنی کرد وزار می زد و بعد کجا می روی ؟ گفت : پدر جان من می روم مشهد من جایم در مشهد است آن زمان به او گفتم مگر تو نمردی ؟ گفت : نه بابا من نمردم من و دوستانم در مشهد هستیم الان آقا را دیدم . پیش بینی شهادتموضوع پيش بيني شهادتراوی رقیه سلطان برزومتن کامل خاطرهعلی اکبر حمیدی
قبل از اینکه علی به منطقه برود یک روز رفته بود و عکسش را بزرگ کرده و آورده بود و آن را به من داد و گفت : مادر جان این عکسم را بزرگ کردم که بعد از شهادتم آن را در موقع تشییع جنازه ام جلوی جنازه ام بگیرد . فکاهی وقایع خنده دار* موضوع فکاهي وقايع خنده دارراوی ستاره محبیمتن کامل خاطرهخواب و روياي ديگران درمورد شهيد
چندین بار پسرم علی را در یک روز باغ زیبا و سرسبز خواب دیدم یکبار در خواب به خانه ما آمد و از او سئوال کردم گفتم اینجا چه کار می خوری که درست کنم کنی و بعد کجا می روی ؟ گفت : دوغ رفتم دوغ گرم درست کردم و روغن زرد بسیار ی هم پدر جان من می روم مشهد من جایم در مشهد است آن زدم بعد که آوردم همگی بخوریم من ظرف را که گذاشتم ایشان رو زمان به من کرد و گفت زن عمو این طرف بشنید ،من او گفتم نه همین جا خوب است اما اسرار کرد و من نشستم زمانیکه غذا تمام شد دیدم علی می خندد پرسیدم برای چه می خندی مگر تو نمردی ؟ گفت زیرا : نه بابا من به این خاطر به شما گفتم آن طرف بشنید که روغن زرد کمتری داشت و این طرف بیشتر داشت و نمردم من با این کلک روغن زرد بیشتری می خوردم خواب و رویای شهادتموضوع خواب و روياي شهادتدوستانم در مشهد هستیم .راوی غلام خالقیمتن کامل خاطرهعید محمد قدیمی
یک روز که شبش عملیاتی انجام شد ناهار را دیر آوردند یعنی حدود ساعت 30/5 الی 6 بعدظهر ناهار آوردند من به علی گفتم مثل اینکه خبری است که ناهار این موقع آوردند ،بعد از اینکه ناهار را آوردند نوبت من بود که ظرفها را بشویم ،وقتی رفتم که ظرفها را بشویم دیدم که ایشان آمدند و به اسرار ظرفها را گرفت که بشوید وگفت می خواهم این را بشوییم تا هر دفعه آمدی ظرف بشویی یاد من بیفتی و بگویی خدا بیامورزدش و من هم شروع به شوخی با او کردم که برگشت و گفت : من خودم خواب دیدم شهید می شوم و فردا شب هم پیش امام حسین (ع) هستم و سلامتان را به امام حسین (ع) می رسانم . داخل سنگر اینقدر خوشحال بود که اینگار دوست داشت برقصد و به همه می گفت : سلامتان را به امام حسین می رسانم و بعد از نماز صبح که عملیات شروع شد در همان اوایل کار شهید شد . پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادتراوی غلام خالقیمتن کامل خاطره
زمانیکه عملیات می خواست شروع بشود قبل از اینکه علی به منطقه برود یک روز رفته بود و برویم خط ،علی آمد عکسش را بزرگ کرده و آورده بود و آن را به من داد و گفت : غلام می شود یک سطل آب رویم بریزی ؟ می خواهم غسل شهادت کنم من هم در جواب گفتم که نوکرت هم هستم علی مادر جان بالاخره بعد از اینکه غسل کرد گفت فقط خواهش می کنم از شما این عکسم را بزرگ کردم که بعد از شهادتم مواظب باشید که جنا زه ام به دست دشمن نیفتد و قول بدهید آن را در موقع تشییع جنازه ام را به عقب دهید جلوی جنازه ام را به عقب بر گر دانید بگیرد . تولد و کودکیموضوع تولد و کودکيراوی علی اکبر زراعتکارمتن کامل خاطرهرقیه سلطان برزو
پدر ومادر علی در زمان ازدواجشان تا 7 الی 8 سال بچه دار نشدند ، خیلی این طرف وآنطرف رفتند اما فایده ای برایشان نداشت تا اینکه نذر کردند که به حرم امام حسین علیه السلام بروند تا خداوند بچه ای به آنها بدهد بعد این زن وشوهر با پای پیاده رفتند کربلا وقتی از زیارت برگشتند بعد از گذشت مدتی خداوند تبارک و تعالی بچه ای به نام علی به آنان عنایت کرد . خواب و رویای شهادت* موضوع خواب و روياي شهادتراوی علی اکبر حمیدیمتن کامل خاطرهفکاهي وقايع خنده دار
علی یک شب در منطقه من ساعت یک نیمه شب ایشان را بیدار روز به خانه ما آمد و از او سئوال کردم چه می خوری که درست کنم گفت : دوغ رفتم دوغ گرم درست کردم و گفتم علی جان بلند شو می خواهیم هندوانه ای گذاشته بودیم روغن زرد بسیار ی هم در کلمن تا حسابی سرد بشود آن زدم بعد که آوردم همگی بخوریم من ظرف را با دیگر بچه ها بخوریم قبل از اینکه دیگران که گذاشتم ایشان رو به او تک بزنند بعد با خنده من کرد و گفت زن عمو این طرف بشنید ،من گفتم هر چند که قابل دیگران را ندارد اگر آنها بخورند انگار ما خوردیم نه همین جا خوب است اما حیف است خلاصه علی بیدار اسرار کرد و من نشستم زمانیکه غذا تمام شد اما دیدم ناراحت است وبه من گفت : ای کاش من را از خواب بیدار نمی کردی تا بقیه خوابم را ببینم ،پرسیدم مگر علی می خندد پرسیدم برای چه خوابی می دیدی خندی ؟ گفت : خواب می دیدم در حال خواندن دعا هستم زیرا من به این خاطر به شما گفتم آن طرف بشنید که روغن زرد کمتری داشت و بعد رسیدم خدمت ابا عبد الله امام حسین علیه السلام این طرف بیشتر داشت و از امام حسین (ع) در خواست کردم که به کربلا بروم و از یاران امام حسین بشوم ودر کربلا شهید شوم که یکدفعه شما مرا از خواب بیدار کردی من با این کلک روغن زرد بیشتری می خوردم. عشق شهادتراوی علی اکبر حمیدیمتن کامل خاطرهستاره محبی
شب عملیات علی یک مقداری درد داشت چون تازه آپاندیسش را عمل کرده بود من وچند تن از دوستان هر چه به او اسرار کردیم که نیا گفت نه من باید به عملیات بیایم زیرا من عاشق هستم ،اگر امشب پیروز شدیم و سالم برگشتم که هیچ ولی اگر شید شدم سلامم را به خا نواده ام برسانید و به آنها بگوئید که علی به آرزویش رسید . ایثار و فداکاری* موضوع ايثار خواب و فداکاريراوی علی اکبر حمیدیمتن کامل خاطرهروياي شهادت
یک روز که شبش عملیاتی انجام شد ناهار را دیر آوردند یعنی حدود ساعت 30/5 الی 6 بعدظهر ناهار آوردند من به علی گفتم مثل اینکه خبری است که ناهار این موقع آوردند ،بعد از اینکه ناهار را آوردند نوبت من بود که ظرفها را بشویم ،وقتی رفتم که ظرفها را بشویم دیدم که ایشان آمدند و به اسرار ظرفها را گرفت که بشوید وگفت می خواهم این را بشوییم تا هر دفعه آمدی ظرف بشویی یاد من بیفتی و بگویی خدا بیامورزدش و من هم شروع به شوخی با او کردم که برگشت و گفت : من خودم خواب دیدم شهید می شوم و فردا شب هم پیش امام حسین (ع) هستم و سلامتان را به امام حسین (ع) می رسانم . داخل سنگر اینقدر خوشحال بود که اینگار دوست داشت برقصد و به همه می گفت : سلامتان را به امام حسین می رسانم و بعد از نماز صبح که عملیات شروع شد در همان اوایل کار شهید شد .راوی غلام خالقی * موضوع پيش بيني شهادت زمانیکه عملیات می خواست شروع بشود و برویم خط ،علی آمد و به من گفت : غلام می شود یک سطل آب رویم بریزی ؟ می خواهم غسل شهادت کنم من هم در جواب گفتم که نوکرت هم هستم علی جان بالاخره بعد از اینکه غسل کرد گفت فقط خواهش می کنم از شما که بعد از شهادتم مواظب باشید که جنا زه ام به دست دشمن نیفتد و قول بدهید جنازه ام را به عقب دهید جنازه ام را به عقب بر گر دانید .راوی غلام خالقی * موضوع تولد و کودکي پدر ومادر علی در زمان ازدواجشان تا 7 الی 8 سال بچه دار نشدند ، خیلی این طرف وآنطرف رفتند اما فایده ای برایشان نداشت تا اینکه نذر کردند که به حرم امام حسین علیه السلام بروند تا خداوند بچه ای به آنها بدهد بعد این زن وشوهر با پای پیاده رفتند کربلا وقتی از زیارت برگشتند بعد از گذشت مدتی خداوند تبارک و تعالی بچه ای به نام علی به آنان عنایت کرد .راوی علی اکبر زراعتکار * موضوع خواب و روياي شهادت یک شب در منطقه من ساعت یک نیمه شب ایشان را بیدار کردم و گفتم علی جان بلند شو می خواهیم هندوانه ای گذاشته بودیم در کلمن تا حسابی سرد بشود را با دیگر بچه ها بخوریم قبل از اینکه دیگران به او تک بزنند بعد با خنده گفتم هر چند که قابل دیگران را ندارد اگر آنها بخورند انگار ما خوردیم اما حیف است خلاصه علی بیدار شد اما دیدم ناراحت است وبه من گفت : ای کاش من را از خواب بیدار نمی کردی تا بقیه خوابم را ببینم ،پرسیدم مگر چه خوابی می دیدی گفت : خواب می دیدم در حال خواندن دعا هستم و بعد رسیدم خدمت ابا عبد الله امام حسین علیه السلام و از امام حسین (ع) در خواست کردم که به کربلا بروم و از یاران امام حسین بشوم ودر کربلا شهید شوم که یکدفعه شما مرا از خواب بیدار کردی .راوی علی اکبر حمیدی * راوی علی اکبر حمیدی شب عملیات علی یک مقداری درد داشت چون تازه آپاندیسش را عمل کرده بود من وچند تن از دوستان هر چه به او اسرار کردیم که نیا گفت نه من باید به عملیات بیایم زیرا من عاشق هستم ،اگر امشب پیروز شدیم و سالم برگشتم که هیچ ولی اگر شید شدم سلامم را به خا نواده ام برسانید و به آنها بگوئید که علی به آرزویش رسید .راوی علی اکبر حمیدی * موضوع ايثار و فداکاري شب عملیات به ستون یک به طرف دشمن در حال حرکت بودیم که ناگهان بارانی از گلوله بر سر ما ریخت و به شدت در زیر آتش دشمن گیر کردیم که یکدفعه علی از من رد شد و رفت به طرف جلوی ستون پرسیدم کجا میروی تو عقب تر از منی اما علی گفت : خودم می دانم ولی میروم در جلوی ستون حرکت کنم که اگر تیری به سمت بچه ها آمد به من اثابت کند و دوستانم زخمی نشوند .منبع سایت: راوی علی اکبر حمیدی <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16622سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: علی_قدیمیدوین}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان شیروان]]