ویرایش‌ها

شهید محمد علی قدمیاری

۱٬۰۰۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۰
 
 
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدعلی‌ قدمیاری‌
|تصویر =محمدعلی‌قدمیاری‌.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت =[[مهران، 1365/04/12]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =نیشابور
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = لشکر 5 نصر
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =
|جنگ‌‌ها =
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده =نام پدر: غلام
}}
 
کد شهید: 6528626 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون واحد
گلزار : نیشابور
==خاطرات== عشق شهادت* موضوع عشق شهادت در جلسة توجیهی که با برادر شمع خانی در مقرّ لشکر داشتیم و طرح مانور و نحوة کار گردان ها را بررسی می شد ، شهادت راا در سیمای حاج آقای قدمیاری می دیدیم و یادم هست که به وی گفتیم : حاج آقا منتظر باش که این دفعه رفتنی هستی و ما را شفاعت کن !‍ وی در جواب گفت : ان شاء الله ! قبلاً بارها این جمله را به وی گفته بودیم و او می گفت : «نه آقا ،‌ ما کجا و شهادت کجا ... ! و شکسته نفسی می کرد . امّا این بار با تعجّب بدون هیچ حرفی خودش می گفت : ان شاء الله و این برای ما خیلی جالب بود . شب عملیّات در رودخانة کنجان چم غسل نمود و خودش را آراسته و اصلاح کرد ، مثل کسی که می خواهد به میهمانی برود . سپس با گردانهایش به جلو رفت و شب دوّم در حالی که آر پی جی گرفته بود با تیر سیمینوف به شهادت رسید .راوی محمد حسین میثمی خرازیمتن کامل * موضوع تولد و کودکي مادرشوهرم خاطرهای از دوران کودکی ایشان برایم نقل کرده اند که برای شما تعریف می کنم. می گفت: زمانی که آقای قدمیاری تقریباًچهار ساله، پنج ساله بود من رفته بودم مسجد برای نماز . از نماز که بر می گشتم ، دیدم که این طفلکی با یک دست چشمهایش را پاک می کند، با دست دیگرش چراغ پریموس را روشن می کند. پرسیدم: که داری چکار می کنی؟ نمی ترسی که یک وقت خدای نا کرده بسوزی. گفت: نه مادر شما رفتی نماز، من هم در خانه وظیفه ام بود که چای درست کنم.راوی زهرا بهنام جعفر نیا * موضوع نوجواني و جواني مادر شوهرم خاطره ای از سن هشتاد سالگی آقای قدمیاری برایم نقل کرده اند که برای شما تعریف می کنم . وقتی که آقای قدمیاری هشت سال داشت یک روز آمد پیش من گفت : مادر خوابی دیدم گفتم چه خوابی دیدی مادر !گفت : خواب دیدم در بیابان خیلی بزرگ سوار یک اسب سفیدی شدم یک عده اسب سوار هم پشت سر من هستند من پیشاپیش آنها با شمشیر دارم می جنگم. آن قدر جنگیدم که همه دشمنان کشته شدند اما چند نفری بیشتر نمانده بودند که من زخمی شدم و از اسب افتادم پایین.راوی زهرا بهنام جعفر نیا * موضوع آخرين وداع با خانواده دفعه آخری که بابام می خواست برود جبهه ، تقریباً نزدیکیهای صبح بود یادم هست موقعی که می خواست پوتینهایش را بپوشد. گفتم: بابا کجا می خواهی بروی؟ هیچ جا می خواهم بروم تا جایی و برگردم گفتم: می خواهی بروی جبهه ؟ گفت: دخترم مثل دفعه های قبل زود بر می گردم. احساس غریبی داشتم. گویا داشت به من الهام می شد که این دفعه پدرم بر نخواهد گشت. فکر می کردم که برای آخرین بار هست که پدر م را خواهم دید. دیگر بین من و پدر دیداری نخواهد بود. آن شب بابا همه ما را بوسید و رفت این آخرین باری بود که پدرم را دیدم. بعد از آن دیگر هرگز پدر را ندیدم.راوی سمانه قدمیاری
در جلسة توجیهی که با برادر شمع خانی در مقرّ لشکر داشتیم و طرح مانور و نحوة کار گردان ها را بررسی می شد ، شهادت راا در سیمای حاج آقای قدمیاری می دیدیم و یادم هست که به وی گفتیم : حاج آقا منتظر باش که این دفعه رفتنی هستی و ما را شفاعت کن !‍ وی در جواب گفت : ان شاء ا... ! قبلاً بارها این جمله را به وی گفته بودیم و او می گفت : «نه آقا ،‌ ما کجا و شهادت کجا ... ! و شکسته نفسی می کرد . امّا این بار با تعجّب بدون هیچ حرفی خودش می گفت : ان شاء ا... و این برای ما خیلی جالب بود . شب عملیّات در رودخانة کنجان چم غسل نمود و خودش را آراسته و اصلاح کرد ، مثل کسی که می خواهد به میهمانی برود . سپس با گردانهایش به جلو رفت و شب دوّم در حالی که آر پی جی گرفته بود با تیر سیمینوف به شهادت رسید . تولد و کودکی* موضوع تولد و کودکيراوی زهرا بهنام جعفر نیامتن تقيد به انجام کامل خاطرهماموريت
مادرشوهرم خاطره ای وقتیکه فاو گرفته شد دشمن تکی کرد و مهران و ارتفاعات کله قندی را می خواست از دوران کودکی ما بگیرد ایشان برایم نقل کرده اند که برای شما تعریف می کنمبا تعدادی از بچه ها رفتند و همانجا مجروح شد. می گفت: زمانی که آقای قدمیاری تقریباًچهار ساله، پنج ساله خیلی ناراحت بود من رفته بودم مسجد برای نماز . صحبت از نماز این بود که بر عملیات کربلای یک انجام شود و مهران آزاد شود عراقیها با تبلیغات فراوان می گشتم ، دیدم گفتند که مهران عوض فاو و از این طفلکی با صحبتها به هر حال در عملیات کربلای یک دست چشمهایش ایشان مجروح شدند جراحت ایشان به حدی بود که ما یک روز رفتیم شناسایی در مسیر شناسایی ایشان 2 بار ازحال رفت و افتاد ما بلندش کردیم و من مقداری ایشان را پاک نصیحت کردم ایشان به من نگاهی کرد و گفت : مرا می کند، با دست دیگرش چراغ پریموس را روشن می کند. پرسیدمخواهی از عملیات محروم کنی گفتم : به هر صورت نمیشود با این وضعی که شما داری چکار می کنی؟ نمی ترسی که یک وقت خدای نا کرده بسوزی. حالت مساعد نیست گفت: نه مادر شما رفتی نماز، من هم در خانه وظیفه ام هر مشکلی داشته باشم این عملیات را قصد کردم بمانم چون مسئول محور بود بیشتر خودش می خواست برای عملیات آن منطقه را به بچه ها توجیه کند من همیشه به چهره ایشان که چای درست کنمنگاه می کردم لبهایش و دهانش خشک و همیشه آب از من طلب می کرد . با این حال ایشان ایستاد و در عملیات کربلای یک با درگیری شدیدی که در سلسله ارتفاعات قلاویزان پیش آمد مقاومت کرد و در این عملیات ما در روز پیشروی داشتیم و در گیری مسقیم با دشمن بود ایشان هدایت عملیات را به عنوان مسئول محور به عهده داشت و در همانجا به شهادت رسید .راوی محمد سلیمانی
نوجوانی و جوانی* موضوع نوجواني و جوانيراوی زهرا بهنام جعفر نیامتن تقيد به انجام کامل خاطرهماموريت
مادر شوهرم خاطره ای دو یا سه روز قبل از سن هشتاد سالگی آقای قدمیاری برایم نقل کرده اند عملیّات فاو ، در حال رفتن به منطقه بودم که برای شما تعریف می کنم . وقتی که آقای شهید قدمیاری هشت سال داشت یک روز آمد پیش من گفت : مادر خوابی را دیدم و به وی گفتم : شما قرار است که با کدام گردان به آنجا تشریف ببرید !؟ فرمود : «هر گردانی که باشد برایم مطرح نیست که گردان مال چه خوابی دیدی مادر کسی است فقط به آنجا اگر برسد ،‌ کافی است !» . ایشان همانجا در ادامه به من گفت : خواب دیدم در بیابان خیلی بزرگ سوار یک اسب سفیدی شدم یک عده اسب سوار «من این نکته را به دیگران گفته ام و به شما هم پشت سر من هستند من پیشاپیش آنها با شمشیر دارم می جنگمگویم که اگر روزی در صحنة نبرد مجروح شدم . مرا به عقب نبرید تا زمانیکه جوانان بیاید و مسئولیّتم را تحویل بگیرد فقط آن قدر جنگیدم وقت است که می توانید مرا به عقب ببرید !» شهید جوانان هم همین نکته را به دیگران گفت : چرا که همه دشمنان کشته شدند اما چند نفری بیشتر نمانده هر دو شهید به عنوان مسئول محور بودند : «هر زمان که من زخمی شدم در آنجا برایم موردی و از اسب افتادم پایین. آخرین وداع با خانوادهموضوع آخرين وداع با خانوادهراوی سمانه یا مشکلی پیش آمد ، مرا بگذارید تا قدمیاریمتن کامل خاطرهبیاید و ترتیب انتقالم را بدهد !»راوی محمد علی مهدوی فر
دفعه آخری که بابام می خواست برود جبهه ، تقریباً نزدیکیهای صبح بود یادم هست موقعی که می خواست پوتینهایش را بپوشد. گفتم: بابا کجا می خواهی بروی؟ هیچ جا می خواهم بروم تا جایی و برگردم گفتم: می خواهی بروی جبهه ؟ گفت: دخترم مثل دفعه های قبل زود بر می گردم. احساس غریبی داشتم. گویا داشت به من الهام می شد که این دفعه پدرم بر نخواهد گشت. فکر می کردم که برای آخرین بار هست که پدر م را خواهم دید. دیگر بین من و پدر دیداری نخواهد بود. آن شب بابا همه ما را بوسید و رفت این آخرین باری بود که پدرم را دیدم. بعد از آن دیگر هرگز پدر را ندیدم. تقید به انجام کامل ماموریت* موضوع تقيد عشق به انجام کامل ماموريتراوی محمد سلیمانیمتن کامل خاطرهجهاد
وقتیکه فاو گرفته شد دشمن تکی کرد و مهران و ارتفاعات کله قندی را فکر می خواست کنم که قبل از ما بگیرد ایشان عملیات کربلای1 بود، با تعدادی از بچه آقای قدمیاری برای شناسایی می رفتیم، در همان شناسایی ها رفتند و همانجا مجروح شد. خیلی ناراحت بود صحبت که ایشان از این بود که عملیات کربلای یک انجام شود ناحیه سینه و مهران آزاد شود عراقیها با تبلیغات فراوان می گفتند که مهران عوض فاو و از این صحبتها به هر حال در عملیات کربلای یک ایشان کتف مجروح شدند جراحت ولی منطقه را ترک نمی کردند. شدت مجروحیت ایشان به حدی بود طوری بود، که ما وقتی یک روز رفتیم مرتبه رفته بودیم شناسایی در مسیر شناسایی ایشان 2 از شدت جراحت لااقل هر صد متری یک بار ازحال رفت می نشست، نفسش می گرفت. و افتاد ما بلندش کردیم و من مقداری ایشان را نصیحت کردم ایشان خیلی اذیت می شد. چندین مرتبه به من نگاهی کرد ایشان گفتم، حاجی بیا و برو عقب یک مقدار به خودت رسیدگی کن، ناراحتی داری، سینه ات گرفته، نمی توانی راه بروی. می گفت : مرا می خواهی نه، من از این عملیات محروم کنی گفتم : به هر صورت نمیشود با دل نمی کنم. چون امام گفته است، باید مهران آزاد شود. این وضعی که شما داری حالت مساعد نیست گفت : نه عملیات، عملیات حساسی است. چون امام روی آن انگشت گذاشته است. من هر مشکلی داشته باشم باید در این عملیات را قصد کردم بمانم چون مسئول محور باشم، علتش هم این بود بیشتر خودش که بعد از عملیات والفجر 8 و سقوط فاو، عراقی ها می خواست برای عملیات آن خواستند یک مانور سیاسی داشته باشند. لذا آمدند شهر مهران را گرفتند. کلی تبلیغات سیاسی راه انداختند که مهران در برابر«فاو»، از طرفی هم امام گفته بودند که مهران باید آزاد شود. آقای قدمیاری با توجه به شیفتگی که نسبت به امام داشتند، نمی خواستند که منطقه را ترک کنند. تا اینکه آقای شوشتری به بچه ها توجیه کند من همیشه به چهره ایشان گفت که نگاه می کردم لبهایش و دهانش خشک و همیشه آب از من طلب می کرد شما بیا، برو استراحت کن. با این حال ایشان ایستاد دیگر آنجا مجبور شدند که بروند عقب. خلاصه بعد از مدت کوتاهی استراحت دوباره برگشتند منطقه و در عملیات کربلای یک با درگیری شدیدی که در سلسله ارتفاعات قلاویزان پیش آمد مقاومت کرد و حضور داشتند. در این عملیات ما در روز پیشروی داشتیم و در گیری مسقیم با شهر مهران از دشمن پس گرفته شد. اما ارتفاعات مشرف بر شهر مهران همچنان دست دشمن باقی مانده بود ایشان هدایت عملیات را به عنوان مسئول محور به عهده داشت و در همانجا . درگیری ها هنوز شدید بود. تو همان درگیری ها بود که بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید . تقید به انجام کامل ماموریتموضوع تقيد به انجام کامل ماموريتراوی محمد علی مهدوی فرمتن کامل خاطرهیحیی سلیمانی
دو یا سه روز قبل از عملیّات فاو ، در حال رفتن به منطقه بودم که شهید قدمیاری را دیدم و به وی گفتم : شما قرار است که با کدام گردان به آنجا تشریف ببرید !؟ فرمود : «هر گردانی که باشد برایم مطرح نیست که گردان مال چه کسی است فقط به آنجا اگر برسد ،‌ کافی است !» . ایشان همانجا در ادامه به من گفت : «من این نکته را به دیگران گفته ام و به شما هم می گویم که اگر روزی در صحنة نبرد مجروح شدم . مرا به عقب نبرید تا زمانیکه جوانان بیاید و مسئولیّتم را تحویل بگیرد فقط آن وقت است که می توانید مرا به عقب ببرید !» شهید جوانان هم همین نکته را به دیگران گفت : چرا که هر دو شهید به عنوان مسئول محور بودند : «هر زمان که در آنجا برایم موردی و یا مشکلی پیش آمد ، مرا بگذارید تا قدمیاری بیاید و ترتیب انتقالم را بدهد !» عشق به جهاد* موضوع عشق به جهادراوی یحیی سلیمانیمتن کامل خاطرهتدبير نظامي و مديريت
فکر می کنم که قبل از عملیات کربلای1 بود، با آقای شهید قدمیاری برای شناسایی می رفتیم، فرماندة خط و همینطور معاون طرح و عملیّات لشکر 5 نصر بود . در همان شناسایی ها بود حالی که ایشان از ناحیه سینه کادر گردان فقط من و کتف مجروح شدند ولی منطقه را ترک نمی کردند. شدت مجروحیت ایشان طوری بود، برادر حسینی مانده بودیم که وقتی یک مرتبه رفته بودیم شناسایی از شدت جراحت لااقل هر صد متری یک بار می نشست، نفسش می گرفتمسئولیّت بچّه ها بر دوش ما بود . شهید پیش ما آمد و خیلی اذیت می شد. چندین مرتبه به ایشان گفتم، حاجی بیا و برو عقب یک مقدار به خودت رسیدگی کن، ناراحتی داری، سینه ات گرفته، نمی توانی راه بروی. می گفت: نه، من «یک تعداد از این عملیات دل نمی کنمنیروهایتان را به سمت راست بکشید . چون امام گفته است، باید مهران آزاد شوداز سمت راست در حال تهدید شدن هستیم » . این عملیات، عملیات حساسی است. چون امام روی آن انگشت گذاشته است. من باید در این عملیات باشم، علتش ما هم این بود نیروهایمان آنقدر نبود که بعد بتوانیم کاری بکنیم . تعدادی از عملیات والفجر 8 نیروها هم عقب رفته بودند و سقوط فاو، عراقی ها گوششان بدهکار نبود . دشمن می خواستند یک مانور سیاسی داشته باشند. لذا آمدند شهر مهران خواست کلّ جادّة خندق را گرفتندبگیرد . کلی تبلیغات سیاسی راه انداختند که مهران امّا بچّه ها به سختی در برابر«فاو»، از طرفی هم امام گفته بودند که مهران باید آزاد شودجادّه مفاومت می کردند . حتّی خود آقای قدمیاری قالیباف فرماندة لشگر به عنوان بک راننده با توجه ماشین ، مهمّات به شیفتگی که نسبت خط می آورد و مسئولین به امام داشتند، نمی خواستند که منطقه عنوان آر پی جی زن شده بودند تا اینکه توانستند جادّه را ترک حفظ کنند. تا اینکه آقای شوشتری به ایشان گفت که شما بیا، برو استراحت کن. ایشان دیگر آنجا مجبور شدند که بروند عقب. خلاصه بعد از مدت کوتاهی استراحت دوباره برگشتند منطقه و در عملیات حضور داشتند. در این عملیات شهر مهران از دشمن پس گرفته شد. اما ارتفاعات مشرف بر شهر مهران همچنان دست دشمن باقی مانده بود. درگیری ها هنوز شدید بود. تو همان درگیری ها بود که بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. تدبیر نظامی و مدیریتموضوع تدبير نظامي و مديريتراوی سید حسین حسینیمتن کامل خاطره
شهید قدمیاری فرماندة خط و همینطور معاون طرح و عملیّات لشکر 5 نصر بود . در حالی که از کادر گردان فقط من و برادر حسینی مانده بودیم که مسئولیّت بچّه ها بر دوش ما بود . شهید پیش ما آمد و گفت : «یک تعداد از نیروهایتان را به سمت راست بکشید . چون از سمت راست در حال تهدید شدن هستیم » . ما هم نیروهایمان آنقدر نبود که بتوانیم کاری بکنیم . تعدادی از نیروها هم عقب رفته بودند و گوششان بدهکار نبود . دشمن می خواست کلّ جادّة خندق را بگیرد . امّا بچّه ها به سختی در جادّه مفاومت می کردند . حتّی خود آقای قالیباف فرماندة لشگر به عنوان بک راننده با ماشین ، مهمّات به خط می آورد و مسئولین به عنوان آر پی جی زن شده بودند تا اینکه توانستند جادّه را حفظ کنند خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید* موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی زهرا بهنام جعفر نیامتن کامل خاطره
همسر شهید می گوید : دو شب قبل از اینکه خبر شهادت آقای قدمیاری را به ما بدهند، یک شب خواب دیدم که داخل اطاقی خوابیده ام. از گوشه ی اطاق شکافی ایجاد شد. یک نوری وارد اطاق شد. سریع بلند شدم و نشستم شروع کردم به صلوات فرستادن. به من سلام کرد . دیدم که حاج آقای قدمیاری از درون این ظاهر شدند . همینطور که هراس داشتم گفتم شما هستید حاج آقا ؟حاج آقا شبیه به ملکی ظاهر شدند که دارای بال هستند. از وجودش نور متساعد می شد. چهره اش در نور گم بود. از قبلش هم نور می درخشید. گفتم کجا بودید؟ گفتند: آمدم از شما خداحافظی کنم. گفتم: کجا؟ گفتند: آمدم به شما وصیت کنم که از این به بعد برای من گریه و زاری نکنید. تا دشمن از این گریه و زاری شاد نشود. از بچه ها نگهداری کن. این بچه ها را اول به خدا بعد هم به شما می سپارم. مأموریتی دارم که باید بروم دیدم که می خواهد برود بیرون. گفتم: خوب چرا با این عجله ؟ گفت: دوباره بر می گردم از شما سر می زنم. گفتم: این وضعیت برای من خیلی ناراحت کننده است گفت ناراحت نشو من که در آن لحظه یک وضعیت ناراحت کننده و چهره گریانی داشتم . آقای قدمیاری نگاهی به من کرد و گفت اگر خواستی گریه کنی برای ائمه اطهار گریه کن برای سیدالشهداء گریه کن . برای من گریه نکن . نیمه های شب بلند شو چند رکعتی نماز شب بخوان. خیلی توصیه کرد که مبادا برای من گریه کنی. در همین حالی که گرم گفتگوی ایشان بودم از خواب بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت یک نصف شب است. نگرانی همه وجودم را گرفت با خودم گفتم حتماً ایشان شهید شده اند. شروع کردم به گریه کردن بعد بلند شدم چند رکعتی نماز خواندم. صبح که شد همین خواب را برای یکی از زنان همسایه تعریف کردم. گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شدند که من این خواب را دیده ام. ایشان به من دلداری دادند که نه این خواب است واقعیت که نیست این بود تا اینکه دو روز بعد یکی از برادران سپاه آمدند دم منزل گفتند که اگر ممکن است یکی از عکسهای آقای قدمیاری را بدهید با خوابی که دیده بودم به این برادر پاسدار گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شد. شما هم این عکس را برای بزرگ کردن می خواهید. گفت نه این حرفها چیه که شما می زنید گفتم که من خوابش را دیدم آن برادر پاسدار رفت. ولی من از همان لحظه خودم را برای شهادت آقای قدمیاری آماده کرده بودم. برای من خیلی واضع و روشن بود که ایشان شهید شده اند. موقعی که پیکر شهید را آوردند وقتی دیدم چهره حاج آقا را که نگاه کردم درست همانطوری که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطوری بود که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطور که در خواب دیده بودم .راوی زهرا بهنام جعفر نیا
محبت و مهربانی* موضوع محبت و مهربانيراوی سمانه قدمیاریمتن کامل خاطره
سمانه قدمیاری می گوید یادم هست که یک مرتبه با پدر و مادرم رفتیم بازار. پدرم برای من و خواهرم لباس خرید. آن زمان آقای انجیدنی یکی از دوستان بابام بود. بابام اسیر بود بابام از بچه های ایشان خیلی سر می زد. بعداز خرید لباس رفتیم منزل آقای انجیدنی. موقع رفتن بابام گفت: می خواهیم برویم منزل آقای انجیدنی ، چیزی برایشان نگرفتم. اگر می شود لباسی را که برای الهام گرفتیم، بدهیم برای آمنه جان دختر آقای انجیدنی. الهام خواهرم گفت: باشه بابا، ولی باید قول بدی که برام دوباره لباس بخری. این شیریترین خاطره ای است که از پدر به یاد دارم.راوی سمانه قدمیاریمنبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16586سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:محمدعلی‌قدمیاری‌.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدعلی‌_قدمیاری‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش